گاندی در برابر غولِ “گولیاتِ” بریتانیا
گزارش از سفر به دهلی. بخش 9

مهین میلانی
ونکوور بیدار

مهاتما گاندی:
” اول تو را نادیده می گیرند؛ سپس به تو می خندند؛ آنگاه با تو جنگ می کنند؛ اما تو برنده هستی
“.

صبح خیلی زود، وقتی که هوا هنوز تاریک است و برای اولین بار می بینیم که در بولوار مهاتما گاندی پرنده پر نمی زند، اتومبیل ها به سرعت می گذرند و ما به راحتی با اولین توک توک به ایستگاه قطار “حضرت نظام الدین” نه چندان دور از خانه می رسیم. یک ساعت زودتر. صدای بلندگوی گوش خراش که مرتب مقصد و وقت قطارها را اعلان می کند قابل تحمل نیست. اگرچه مسافران بسیاری روی زمینِ سکوی قطار پتو روی خود کشیده اند و گویی صد خوابِ خوش می بینند. و دیگران با باروبندیل فراوان و اغلب با ظاهری نه چندان آراسته ازدحام کرده اند. اگرچه از هر طبقه و قشری می شود در میان مردم مشاهده کرد.
وقتی سوار قطار به مقصد آگرا شدیم، به قصد دیدار قلعه ی آگرا و تاج محل، فهمیدیم که در واگن درجه سه نشسته ایم. صندلی های کوچک چسبیده به پشت صندلیِ روبرویی که امکان تکان خوردن را از تو می گیرد، و رنگ چرک صندلی ها و دیوار های واگن و کف زمین باز به یادت می آورد که در دهلی 35 میلیون نفر زندگی می کنند و فراهم کردن امکانات در سطح بسیار بالا نمی تواند برای همگان چندان ساده باشد. هنوز مستقر نشده ایم که یک زن و شوهر هندی می آیند و می گویند که ما در روی صندلی های آنها نشسته ایم. بلیطمان را نشان می دهیم. ظاهرأ هم ما و هم آنها محق هستیم. آنها می روند و گمان می بریم که جایی برای خود پیدا کرده اند. دو سه نفر با قوری های پوشش دار گرم نگه دارنده ی چای، مسافران را به خرید چای تشویق می کنند در راهروی باریکِ بین صندلی ها در میان واگن که به سختی یک نفر می تواند از آن عبور کند. سپس چند دستفروش، بساط از گردن آویزان، وارد می شوند برای فروش هله هوله های میان سفر. قطار که راه می افتد، سوز بدی از سوی پنجره می آید. در وسط شیشه ی دو تکه ی قطار شکافی به اندازه ی یک سانتیمتر باز است و بادِ تند مستقیمأ به صورت من می خورد. هوا سرد نیست ولی هنگامِ حرکتِ قطار وزش باد بس آزار دهنده است. کیسه نایلون هایی را که در آن با خود غذا آورده بودیم خالی می کنیم و شکاف را تا حدی می پوشانیم. حالا اندکی بهتر شد.

راه پیمائی های نمایشی برای پرورش روح سرکش

تعویضِ رنگ تبعیض

مأمور قطار وقتی برای بازرسی بلیط ها وارد واگن شد، ما را فرستاد به واگنی دیگر که فهمیدیم واگن درجه یک است، با صندلی های بزرگتر. دو صندلی در هر سمت به جای سه صندلی و فاصله ی بیشتر بین صندلی ها و امکان دراز کردن پا و حرکت آزاد و راحت؛ بایک میز تاشوی کوچولو در مقابل؛ شیشه ی یک دست دوجداره؛ جعبه هایی بس بزرگتر در بالای سر برای وسایل مسافرین؛ ایرکاندیشن و خلاصه در مجموع در وضعیتی به مراتب مرتب تر از آن واگن درجه سه که ما به قیمت 400 روپیه (6 دلار) برای دو بلیط رفت و برگشتِ سفرِ چهار ساعته خریده بودیم. حالا از دشت گسترده بین دهلی و آگرا می گذریم. بسیاری از زمین هایش را کاشته اند. اما این سفر با قطار مرا به یاد گاندی می اندازدکه وقتی برای اولین بار در آفریقای جنوبی وارد قطار می شود که به پرِتوریا برود او را پلیس به خواست مسافران سفید پوست از واگن درجه یک بیرون می اندازد؛ زیرا تیره رنگ ها و آسیائی ها در آنجا حق نشستن نداشتند با اینکه بلیط درجه یک خریداری شده بود. تبعیض نژادی به منتهای رذالت. و آن سفید ها نمی دانستند که همین عملشان سبب شد که گاندی پس از آن 21 سال در آفریقای جنوبی به سر برد تا مبارزه ی مسالمت آمیز را، با تحمل چندین بار زندان و دستگیری و مظالم دیگر، در آنجا به پدیده ای تبدیل کند که بعد ها گشایشی می شود برای مبارزه علیه آپارتاید توسط ماندلا و دست سفید ها را از آنجا به عنوان استعمار گر کوتاه می کند.

مبارزات گاندی را به داستان جنگ داود جوان با گولیات (عبری) یا جولیات (عربی) در انجیل تشبیه کرده اند به علت جنگ ناهمترازی که وجود داشته است. گولیات فلسطینی هیبتی چون غول داشته است با قدی به اندازه ی سه متر و هیچ کس از اسرائیلی ها را جسارت گام گذاشتن جهت مصاف رو دررو با او نبوده است. داود کم سن و سال جثه ای نحیف دارد. اما سر گولیاتِ غول پیکر را برای طالوت، اولین پادشاه اسرائیل، می آورد.

گاندی با مبارزه ی منفی و مقابله ی مسالمت آمیز به مبارزه با غول استعمار آپارتاید بریتانیا می رود. داریوش برادری با تبینی از مجسمه ی داود میکل آنژ می گوید: “مجسمه ی داوود میکل آنجلو لحظه ی رفتن داوود به مقابله با گولیات را نشان می دهد. ما در بدن زیبای داوود، در عین حال که چیزی شبیه حس هیجان را مشاهده می کنیم، هیچ نشانه ای از عصبیت و یا گرفتگی عضلانی نمی بینیم؛ نگاه چشمانش مالامال از اعتماد به نفس، و اعتماد به راه خویش است، بدون هیچ فاناتیسم مذهبی”. (عصرنو: آسیب شناسی همآغوشی پسامدرنیت و اروتیسیسم پسامدرن با جان و روان ایرانی ) http://asre-nou.net/1385/aban/19/m-asibshenasi3-1.html . من در این فراز، و تشابهی که از گاندی با داود طرح زده اند، روح مسالمت جویانه و ضد خشونت گاندی را می خوانم همراه با اراده ی آهنینش و بی باکی برعزمی که داشت؛ و نه آن «فلاخن داوود» که اخیراً اسرائیل ساخته است برای مقابله با تجهیزات دست ساز و ابتدائی فلسطین که به گونه ای فریبکارانه عکس آن نوع درگیری نابرابر را نشانگر است که داود بر علیه گولیات، اگرچه در عین حال واقعیت آن رزم تاریخی را به نمایش می گذارد. گولیات، دور از تفاسیر یهودیان و مسیحیان و نسبت هایی که آنها به داوود می دهند، و خارج از اهداف مشخصِ آن زمان، آن مانع غیر قابل دفاع، آن مشکل بزرگ است که بدون حل به نظر می رسد و هر کس، هرجامعه، کوچک یا بزرگ، با آن دست به گریبان. و گاندی آن داوود است، با دستی خالی اما عزمی راسخ و دلی پرمهر بر انسان ها، که چیره می شود بر غول گولیاتِ انگلیس در آفریقای جنوبی و در هندوستان.

داود کم سن و سال و نحیف سر گولیات غول پیکر را برای طالوت می آورد.

آنا هزاری: ” ’کَفیرِ’ نیمه لخت،
همانقدر امروز شفادهنده که پیش از این”

هاریس ماجِک، سفیر آفریقای جنوبی در هند، زمانی که ماندلا درگذشت، گفت: ” اگر نلسون ماندلا پدر آفریقای جنوبی است، مهاتما گاندی پدربزرگ ماست”. و در ادامه: “ماندلا تحت تأیثر کمپین ساتیاگراها که توسط گاندی رهبری می شد قرار داشت و با مبارزه ی منفی برعلیه ظلم می جنگید، و این منجر به تشکیل کنگره ی ملی آفریقا و تقویت باورهای ماندلا در انسان دوستی مشترکمان گردید”. تبعیض نژادی در هندِ امروز وجود ندارد. اما در جوامع طبقات وجود دارند. حتی در جامعه ای مانند هند که داوریِ نوع سرمایه داری در آن با آن چه ما در آمریکای شمالی می بینیم بسیار متفاوت است. زیرا در اینجا انسان مطرح است. با همه ی مشکلاتی که هنوز وجود دارد. در آمریکای شمالی پول حرف اول را می زند. بسیار مسائل انسانی نادیده انگاشته می شود درپی منافع مالی. و این امر می توان گفت که شده است یک فرهنگ عمومی.
هند، با جمعیت دو و خرده ای بیلیون و با این تاریخ طولانی رنج و فقر و مبارزه و تبعیض، زیر پوتین های حکومت های استعماری و کشورگشای چپاول گر در طی قرن ها، در مقایسه با بسیار کشورهای مشابه توانائی رفع و رجوع مشکلات را خیلی خوب داشته است. با رهبرانی چون مهاتماگاندی و نهرو و ایندیرا گاندی و تفکر مسالمت جویانه ی انسان-ارجح و اتحاد همه ی مذاهب و نژادها و ملیت ها و اقوام با یکدیگر قادر بوده است با فقر و جمعیت بیلیونی خوب کار ها را پیش ببرد. اما هنوز خیلی کار دارد. هرکس پول بیشتر جا و مقام بهتر. هنوز اختلاف طبقاتی هست. اگر کسی از واگن درجه سه به درجه یک بیاید او را بیرون نمی اندازند ولی به واگن درجه سه منتقلش می کنند. به ما احترام گذاشتند. توریست بودیم. سرو وضعمان با آنها فرق می کرد. اما در بطن ماجرا این اختلاف هست. این تفاوت را پول تعیین می کند. نه رنگ یا نژاد یا جنس. حالا پول است که معیار تبعیض می شود. تبعیض رنگ عوض کرده است. رنگ بازار عرضه و تقاضا. رنگ اتفاقات طبیعت، جامعه. رنگ آن تصادفی که ناخواسته کسی در جایی متولد می شود و در خانواده ای، درشهری، در کشوری که می تواند جا و موقعیت او را در آینده اش تعیین کند.

دفتر مخصوص توریست برای خرید بلیط قطار

اما فقط در اینجا نیست که برای ما تبعیض قائل می شدند. در تمام مراحل تهیه ی بلیط سفر بدین ترتیب کار ما راه افتاد. وقتی جهت خرید بلیط به ایستگاهِ قطارِ دهلی رفتیم، صف زن ها و مردها مجزا بود و زنان دو صف 20 متری داشتند. اندکی ایستادم. زنی آمد خودش را جلوی من غالب کند. من اعتراضی نکردم. اما یک زن غربی او را کشید کنار. مسئله پیچیده تر از این حرف ها بود. از دم گیشه کسی تکان نمی خورد. یعنی معلوم نبود تا چند ساعت می بایست آنجا می ایستادیم. من رفتم جلو به کارمند پشت گیشه گفتم می خواهم بلیط برای روز بعد رزرو کنم. گفت دفتر رزرویشن آن طرف است. آنجا نیز رفتم جلوی صف و از کارمند پشت گیشه سئوال کردم. با اشاره ی دست و حرکات چهره گفت بیا تو. بدون بلیط نمی شد ظاهراً تو رفت. اما دو سه کلام با دربان حرف زدیم و گذاشتند برویم تو. تا رفتیم تو و فهمیدند ایرانی هستم گفت اِه ایرانی هستی. پسته با خودت آوردی؟ تلفنت را بده به این مرد ( یک آقایی آنجا نشسته بود) بیاید کانادا. من برای اینکه همراهی کرده باشم یک شماره تلفن غیر واقعی دادم. او می خواست با ما صحبت و خوش و بش کند (در وقت اداری، زمانی که صف های 20 متری آن پشت ایستاده بود و مردم معطل بودند که بلیطشان را بخرند و قطار را از دست ندهند)، و ما نگران این بودیم که بلیطمان را تهیه کنیم. خیلی در آن لاین جستجو کرده بودیم. به اندازه ی شاید 20 تا اسم شرکت های مختلف نمایان بود با برنامه های سفر پیچیده. بسیار گیج کننده. باری او به ما گفت که باید برویم به ایستگاه قطار دهلی نو در دفتر مخصوص توریست ها. تقاضا کردیم دست کم شماره ی قطار و ساعت و اطلاعات مربوطه را به ما بدهد. ما را با خودش برد طبقه ی بالا در سوی دیگر ساختمان و از توی کامپیوتر ساعت حرکت و شماره ی قطار را برای ما نوشت. و ما راهی ایستگاه قطار دهلی نو شدیم. آنجا خیلی ما را در به در کردند. دو سه نفر مثلن راهنما شدندکه ما را به دفتر توریست ها برسانند. یک نفر ما را از این سر بنای ایستگاه تا آن سر کشاند و از پله ها پائین و بالا کرد به قصد اینکه ما را به یک دفتر آژانس فروش بلیط در آن سوی خیابان خارج از ایستگاه قطار ببرد. به گمانم یک کمیسیون کوچک از این بابت به او می دادند. مثل یک بار که در میدان CONNAUGHT PLACE کسی آمد و شروع کرد با ما به سخن گفتن و وقتی فهمید که می خواهیم غذا بخوریم به یک رستوران هدایتمان کرد. رستورانی که غذای بدمزه و ناسالمش شکم ما را به راه انداخت. باری آن راهنما را رها کردیم و سرانجام دفتر مورد نظر پیدا شد. فقط خارجی ها متقاضیان آنجا بودند. خیلی شلوغ نبود. ولی کار خیلی کند پیش می رفت. فقط دو کارمند پاسخگو بودند. نمره ی ما بیست نفر عقب بود. من، وقتی سر یکی از آنها خلوت شد، رفتم جلو گفتم که ما عجله داریم. گفت خوب بنشینید، خارج از نوبت. دید که مشخصات قطار را داریم ما را تحسین کرد چون کار ش را تسهیل می ساخت. تبعیض نمایی و نه تبعیض را در این مراحل می شد مشاهده کرد، از جمله پذیرش من بدون نوبت در صف و در دفتر توریستی، یا جدا کردن محل خرید بلیط برای توریست ها از جماعت منتظر در پشت گیشه. شاید می بایست آنرا همراه دانست با مهمان نوازی و پذیرش خارجی ها و یا زن بودن من، یا ظاهر متفاوت؛ هم چنین نبود بوروکراسی؛ برخورد ساده و فوری با مسائل.
در هنگام تعویض بلیط برگشت نیز به من اجازه دادند که جلو بروم. همه مرد بودند. 700 روپیه اضافه ما را هزینه کردند. و بعد در آگرا جهت ورود به تاج محل 40 روپیه برای دو نفر هندی، برای توریست 800 روپیه. و میمون غذایمان را دزدید. در بیرون محوطه ی پردرخت گسترده ی تاج محل. بر روی چمنی تکه پاره، زرد و آب ندیده. مانند محله ای متروک، بدون یک نیمکت یا سکو برای نشستن. طبق معمول که به غذای بیرون اعتماد نمی کردیم، نشستیم روی زمین و از کیسه نایلون ها سفره ای درست کردیم. میمونی دو سه متر آن طرف تر ما را نشان کرده بود. به ما زل می زد. تا به حال ندیده بودم میمون حمله کند. در یک لحظه خیزی بلند برداشت و کیسه ی میوه ی ما را به سرقت برد. دیگر اشتهایمان کور شد. چندان اشتهائی هم نبود در آن فضای متروکه. می بایست پول خرج می کردیم و به درون محوطه ی تاج محل می رفتیم تا بتوانیم زیر درخت های سرسبز پلیکان و دیگر درخت های تروپیکال بنشینیم بر روی چمن های پرپشت سبز یشمی.

خویشتن داری صلح آمیز،
راه پیمائی های پرورش روح سرکش

گاندی: “باورتان را به انسانیت از دست ندهید. انسانیت یک اقیانوس است؛ اگر چند قطره ی کثیف در آن چکانده شود، اقیانوس کثیف نمی شود”.

مهاتما گاندی بخشاً تحت تأثیر وعظ های جان روسکین، نقاش و منتقد معروف انگلیسی، که با عزمی راسخ هرآنچه را که اراده می کرد انجام می داد تا خواسته هایش را جامه ی عمل بپوشاند – و اغلب کرده هایش برخلاف عرف متعارف جامعه بود – در نزدیکی دوربان، “فارمِ فینکس” را بوجود آورد و در آن کادرهایی را تعلیم می داد برای ساتیاگراهای صلح آمیز (خویشتن داری صلح آمیز)، که براساس آن به طور مسالمت آمیز برخی قوانین زیر پا گذاشته می شد، به طور همگانی دستگیر شدگان را داوری می کردند، اقدام به هارتال های گاه به گاه ( تعلیق فعالیت های اقتصادی برای مدت مشخص) می نمودند، و راه پیمائی های نمایشی برقرار می ساختند برای پرورش روح سرکش تا بدون هراس با ظلم به مبارزه برخیزند. یکی از اعتراضات ساتیاگراها برنامه ریزی کمپین برعلیه قانون سیاه آسیائی بود که بر مبنای آن هر مرد آسیائی (چینی و هندی) موظف بود جهت ورود به منطقه ی ترانسواآل (منطقه ی تحت کنترل نظامی و حکومت بریتانیا در آفریقای جنوبی) ثبت نام کند و یک گواهی با انگشت نگاری داشته باشد. کسانی که ثبت نام نکرده بودند و مهاجرین غیرقانونی بدون حق تقاضای استیناف به کشور خود برگردانده می شدند. بدین منظور گاندی را به علت محرک برنامه های ساتیاگاراها در سال 1908 به محاکمه کشاندند و او محکوم به سه ماه زندان شد. او آنگاه کمپین اعتراض به ابطال ازدواج هایی که بنا به حقوق مسیحیان انجام نمی گرفت را بوجود آورد و سومین کمپین ساتیاگراها را با 2000 معدنکارِ هندی در درون مرز ترانسواآل به راه انداخت. و بالاخره آشیسمای گاندی (مبارزه ی صلح آمیز گاندی) پیروز شد. نه به این دلیل که ژنرال اِسمات دیگر قدرت جنگیدن با او را نداشت، بلکه دیگر خواست مبارزه با او را از دست داده بود. و در واقع تسلیم شده بود. ژنرال اِسمات دیرتر می گوید: “…مردانی مانند مهاتما گاندی ما را از آن وضعیت عادی و پوچ بیرون می آورند و به ما الهام می دهند که از انجام کار خوب خسته نشویم…”.

ادامه دارد……….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)