نظر کارشناس/ احتراما نظر به اینکه پرونده‌ی متهمین موسوم به خنده‌سازان به اینجانب واگذار گردیده است، تعدادی از ایشان احضار و مورد گفتگو و مصاحبه و سایر اعمال قرار گرفتند که مشروح آنها به همراه ضمائم مورد نیاز ارسال می‌گردد. ذیلا مشروح بازجویی متهم کامبیز حسینی که مشروح اعمال خرابکارانه‌ی وی بخصوص در جریان پروژه‌ی “پارازیت” درج گردیده است به حضور تقدیم می‌شود.

محمود فرجامی؛ کارشناس مسئول پرونده خنده‌سازان

 

××××××××

 

سین. خود را به طور کامل معرفی کرده و به هر گونه رابطه‌ای که در بدو تولد با هر کسی داشته‌اید اعتراف کنید.

جیم: من کامبیز حسینی هستم و پدرم مال یک جایی است به اسم کلکو در گیلان. مادرم مال یک جای دیگریست در گیلان به نام لاکان. البته خودش اصرار دارد که سلکی سری است ولی ما از بچگی می رفتیم لاکان خانه ی ابجی. ابجی با فتحه روی الف مادر بزرگم بود و ابجی تمام روابطیست که من از بدو تولد با هر کسی داشتم!
سین. چرا در شهر رشت به دنیا آمدید و در قم یا مشهد یا دست کم آستانه اشرفیه به دنیا نیامدید؟

جیم: چون دکتری که قرار بود مرا به دنیا بیاورد یعنی دکتر فامیلی در رشت بود و یا شاید چون آن موقع پدر و مادرم در رشت زندگی می کردند. زیاد یادم نیست. البته شناسنامه ام را از بندر انزلی گرفتند و بعد من در حوالی رضوانشهر و رشت و خمام و مشهد و بعد تهران بزرگ شدم و آمدم آمریکا در شهر ونکوور آمریکا. آمریکا هم ونکورو دارد در ایالت واشنگتن است! بعد پرتلند و لس انجلس و دوباره پرتلند و پراگ و واشنگتن و الان در نیویورک زندگی می کنم. قم را نمی دانم ولی مشهد زندگی کرده ام و یک قسمتی هایی از من مشهدی است. آستانه اشرفیه هم با بابام زیاد رفتم. بادام های خوبی داشت.
سین. از چه موقع با کتاب و فیلم و تئاتر و این قبیل محصولات غربی که وسایل مناسبی برای افتادن به دام تهاجم فرهنگی هستند آشنا شدید؟ نام اولین کسانی را که در این مسیر شمارا اغفال کردند با کشیدن کروکی منزلشان به دقت شرح دهید.

جیم: سوال سختی پرسیدی چون آدم های زیادی دخالت داشتند. یکی از دایی های من با ما زندگی می کرد. مجرد بود. داریوش و ویکتور خارا گوش می داد. روزنامه می خواند و کتاب زیاد داشت و بحث روشنفکری می کرد با رفیقاش در خانه. بالای تختش هم عکس یک خانم خیلی زیبا بود که موهای سیاه بلندی داشت و چشمهاش برق می زد . پیکان جوانان داشت و آبجو می خورد و دوست دخترش خوشگل بود. فکر کنم او اولین کسی بود که من می خواستم بشوم. بعد ها آدم های دیگری آمدند و رفتند که من می خواستم آن ها بشوم و در نهایت از یک جایی ول کردم و گفتم بسه دیگه و دیگه همون شد که همون شد.
سین. چه موقع با دکتر شریعتی آشنا و مجذوب او شدید؟ چه موقع با وی بیشتر آشنا و از وی گریزان شدید؟

جیم: کلا از اول یا شریعتی حال نمی کردم ولی چون همه در دوران نوجوانی ام در مشهد شریعتی می خواندند منم مجبور بودم بخوانم تا مثلا کم نیاورم اگر کسی از کویر و فاطمه فاطمه است پرسید. بعد ها که بزرگ تر شدم باز هم کمی خواندم چون فهمیدم عجب نثری داشته برای ماست مالی کردن داستان. فکر می کنم تکنیک انتقالش حرف نداشت. ولی خدا وکیلی تا همین حد.
سین. نخستین دختری که با وی رابطه‌ی غیر مشروع برقرار کردید کجا و چگونه و چه وقت و چرا بود؟ یک جوری پاسخ دهید که به درد فانتزی‌های ما و باشگاه خبرنگاران جوان بخورد.

جیم: باشگاه خبرنگاران جوان و اصولا نشریه های زنجیره ای سپاه و آقامون کیهان کلا همه ی جزییات زندگی خصوصی من را می دانند و نیازی به فانتزی بازی نیست. اصلا آنها یک چیزایی شیطانی در مورد من می دانند که خودم نمی دانم…. و اینکه نخستین خانمی که با من رابطه برقرار کرد دختر بسیار زیبا و انسان و مهربانی است که هنوز هم بسیار زیبا و انسان و مهربان است.
سین. چرا با عناصر مساله دار در مطبوعات مشهد کار می‌کردید؟ علاقه ی شما به مساله و مساله‌دارها از چه وقت شروع شد؟ برای سرکوب آن چه کار کردید؟ آیا دوش آب سرد و ورزش را امتحان کردید؟

جیم: من از روز اول برای ژستش رفتم روزنامه کار کنم. چون بچه های گروه تاتری که در مشهد داشتیم یکی دوتایشان در روزنامه نقد می نوشتند. من هم برای این که کم نیاورم شروع کردم به نقد نوشتن. نقد فیلم می نوشتم ولی از اول با اسم مستعارلاکان کلکویی! اصلا نمی دانم چرا با اسم خودم نمی نوشتم. الان که دارم اینجا می نویسم هم دارم در حین نوشتن همین کلماتی که دارم الان می نویسم همزمان به این فکر می کنم که واقعا چرا من از اول با اسم مستعار نوشتم و با اسم خودم ننوشتم. بعد از چند تا نقد فیلم رفتم نقد نمایشگاه های خوشنویسی نوشتم چون آن موقع کلاس انجمن خوشنویسان می رفتم در اداره ارشاد مشهد. یک کم که اوضاع جدی تر شد و واولین روزی که پدرم صفحه ی سینمایی روزنامه را با افتخار بلند کرد و به همسایه مان نشان داد که ببین اینو پسرم نوشته!.. از همان روز برایم قضیه جدی تر شد. برای عینکم بند گرفتم. یک کیف انداختم سر شانه ام سیگار تیر کشیدم و اخوان ثالث زمزمه کردم در بلوار ملک آباد. بعد ها فهمیدم روزنامه نگاری شغل شریفی بود و من نمی دانستم. یک دوره ای هم خیلی جدی در زمین خاکی پارک ملت مشهد فوتبال بازی کردم و تقریبا همیشه ذخیره بودم. یک بار در یک بازی حساس ده دقیقه ی آخر فوروارد بازی کردم یک پاس گل دادم که طرف گل نکرد. ولی در مورد دوش آب سرد باید عرض کنم که من دوش آب سرد را پس از اتمام پاسخگویی به این پرسش ها برای اولین بار امتحان می کنم ولی قبلا غیر از مواردی که در حمام هستم و آب یک دفعه سرد می شود تا حالا امتحان نکردم.
سین. غلط کردید. ببین منو…. این خودکارو تا می‌کنم تو چشمت ها… درس جواب بده دیگه… هی نشستیم جلوش داریم لفظ قلم باهاش بازجویی می‌کنیم… لطفا درباره سوابق تئاتری خود توضیح دهید. چطور به کار مبتلا شدید؟ نقش رفیق بد چه اندازه بود؟

جیم: دوستی داشتم که ارگ می زد و چون ارگ می زد من با او دوست بودم. آهنگ قد و بالای تو رعنا رو بنازم ویگن را آنچنان می زد که انگشتانش دیده نمی شد. خواهرش هم آلمان بود و بچه ی با کلاسی به حساب می آمد. او پسرخاله ای داشت که در اداره ارشاد مشهد کارگردان تئاتر بود. ما با هم رفتیم رشت چون ما همه ی فامیل هایمان رشت بودند و هر وقت می رفتیم آنجا به ما محبت می کردند و پلا کباب درست می کردند. در راه برگشت و در اتوبوس رشت به مشهد من از دوستم خواستم که مرا با پسرخاله اش آشنا کند. وقتی رسیدیم مشهد دور روز بعد رفتیم سر تمرین پسر خاله اش در چهار راه لشگر. گفتم حاضرم کف صحنه را جارو بزنم و اینا… به جان خودم عین واقعیت! می دونم یه ذره کلیشه و هندیه ولی همین جوری شد که پسرخاله ی طرف دستمو گرفت برد حیاط اداره تاتر رو که پر آشغال بود نشون داد و گفت ما اینجا اجرا می کنیم می تونی تمیز کنی؟ گفتم می کنم. بعد ها هیچوقت حیاط را تمیز نکردم ولی چند سال تمام هر روز بعداز ظهر با چند تا جانور دیگر هر روز رفتیم آنجا دور هم نشستیم و اتود زدیم و مخ همدیگر را تمیز کردیم. یک کارهای تجربی هم کردیم. چند تایمان یک چیزی شدند برای خودشان. بعد هم که رفتم مدرسه ی تجربی تاتر و رفتم تهران و رفتم تو گروه بهرام بیضایی و دانشگاه تئاتر تهران مرکز و بعد هم آمریکا آمدم دانشگاه تاتر و خلاصه کار زیاد کردیم هم در ایران و هم در آمریکا ولی در نهایت نفهمیدیم چی شد. هنوز وقتی پا روی صحنه می گذارم اولش قلبم بام بام می کند. بام بام یا تاپ تاپ یا هر چی.
سین. دقیقا بام بام یا تاپ تاپ؟ النجات فی‌الصدق.

جیم. ممم… خب الان که فکر می‌کنم می‌بینم انگار بام بام… امضا کنم؟
سین. از چه زمان با رسانه‌های دشمن به همکاری پرداختید. چرا با کیهان و جمهوری اسلامی و رسالت به همکاری نپرداختید که الان با هم همکار یا رفیق باشیم؟

جیم: من چون از کم پولی خسته شده بودم گفتم بروم کارمند یک جایی بشوم. نه! واقعیتش این است که من وقت زیادی از روز را صرف خواندن اخبار و مقالات فارسی می کردم و این با طبیعت تاتری آمریکایی دور برم منافات داشت. با خودم گفتم حالا که بیشتر وقتم را صرف این می کنم چرا نروم یک کاری در همین زمینه پیدا نکنم. کیهان و رسالت و اینا هم حقیقتا نمی خواهند که با من همکاری کنند یعنی تا کنون پیشنهادی نداشته ام. ضمن اینکه من اصولا خبرنگار نیستم و اشتباهی در رسانه ی خبری بر خورده ام ولی یک خبرنگار با اخلاق و جست و جو گر و پرسشگر و آدم حسابی را الان به خیلی آدم های دیگر در زندگی ام ترجیح می دهم. قبلنا عاشق بروس لی بودم.
سین. چرا و به چه صورت و با چه وسیله‌ای و کی و از کجا به آمریکا رفتید؟

جیم: قضیه عشق و عاشقی است!
سین. اگر.سازمان سیا این مقدمات را فراهم نکرده است چرا برادر وحید یامین پور از همانجا و به همان صورت و همان وقت به آمریکا نرفت؟

جیم: شاید به این خاطر که آقای یامین پور ترجیح می دهد برود بهشت. من سرمایی هستم.
سین. در آنجا چه می‌کردید و چگونه به ساخت برنامه ضدولایی و ضد انقلابی و ضد انسانی پارازیت رسیدید؟

جیم: یک مدتی علاف بودم ولی قربونش برم انتظارات از بقیه در حد تیم ملی کی روش بود و از روز اول انتظارات از من در حد تیم اون تیم ملی که شیش تا به کره زد. نقد سینمایی می کردم اول. بعد خبر هنری خواندم. بعد خبر غیر هنری خواندم. بعد گزارش هنری درست کردم. بعد برنامه فرهنگی هنری سرگرمی سیاسی ورزشی و اینا اجرا کردم و سپس خسته شدم و روزگارم سیاه شد. پس به پارازیت روی آوردم. صدقش همین بود!
سین. در مورد رسوایی‌های متعدد خود در پارازیت که شرح مبسوط و راست حسینی آنها در سایتهای خوشنام رجا و فارس و باشگاه خبرنگاران آمده است چه توضیحی دارید؟

جیم: ما گفتیم زدیم شما هم بگین زده!… خوبیت نداره!
سین. چرا در برنامه‌ی پارازیت با لحن خشن و عصبی حرف می‌زدید؟ چرا با مهمان‌های برنامه سین جیم می‌کردید؟ شما مجری بودید یا همکار بازجو؟

جیم: آن آدم که ساخته بودم برای برنامه عصبانی بود. خشن نبود فقط عصبانی بود و در عصبانیتش صادق بود و تضاد عصبانیت با کمدی یک تلخی گروتسکی را به وجود می آورد که جواب می داد. البته نه همیشه ولی در کل فکر می کنم طرف از اینکه یک عمر خر تصور شده شاکی بود. یارو ایران زندگی کرده بود و فحش خواهر مادر از ممیزی ارشاد زیاد شنیده بود برای همین حالا که یک صحنه ای یپدا کرده بود داشت می گفت هر چه در دلش بود. طنز رک و مستقیم و عصبانی یارو با شرایط اجتماعی و اقلیمی ایران در یک موازات بود. یک مقداری احساسات قاطی داشت… می فهمم ولی خوب اتفاقی بود که افتاد. من کاری بهش نداشتم ولی خودش گاهی دستی را می کشید می آمد پایین و قاط می زد. مثل شوهر زنی که حامله بود و یارو زده بود بچه اش را سقط کرده بود در فیلم جدایی نادر از سیمین!..

اینکه چرا از مردم سوال می کردم جوابش این است که فهمیدم مردم ایران زمین اصولا دوست ندارند به سوال جواب بدهند و بیشتر حال می کنند تعارف کنند و جواب سوال را با سوال بدهند تا اینکه به سوال جواب بدهند. من آنجا مصاحبه گر بودم و سوال هایی را می پرسیدم که می دانستم در ذهن مردم شاید باشد. هر دفعه هم خودم را می گذاشتم جای یکی واز مهمان سوال می پرسیدم. از تمام سوالاتی که از ملت پرسیدم شاید ده درصدش مال خودم بود. بروید یقه خودشان را بگیرید.
سین. با فردی به نام جان استوارت چه رابطه‌ای داشتید؟ چرا وی شما را به برنامه خود دعوت کرد؟

جیم: آقای استوارت فکر کنم از روی مقاله ای که واشنگتن پست درباره ی پارازیت نوشته بود با من آشنا شد. من از خدا می خواهم با او رابطه داشته باشم. شما کسی را می شناسی پارتی بازی کند یک کاری پشت صحنه به ما بدهد؟‌

سین. چرا برنامه پارازیت قطع شد؟ داشتیم به آن عادت می‌کردیم ها…

جیم: در یکسال گذشته یک میلیون و پنچاه و شونصد هزار و چهار هزار و دویست و پنج نفر از من همین سوال را پرسیده‌اند. اگر واقعا شما فهمیدی به ما هم خبر بده.
سین. چرا صفحه شما در سایت ضاله فیس بوک ۴۰۰ هزار لایک دارد آن وقت صفحه ولی امر مسلمین جهان فقط ۳۰ هزار تا؟

جیم: اول اینکه دیرتر فهمیده لایک داشتن در فیس بوک چقدر مهم است. حالا هم شرمنده باید از پول نفت بردارد مثل خیلی های دیگر از فیس بوک آگهی بخرد تا صفحه اشان را تبلیغ کند و لایک بگیرد. کار سختی نیست. دوم اینکه همه صفحه ها که صفحه پارازیت نمی شود که یک قران هم خرجش نشده!‌ بعضی هایش هم می شود مثل صفحه ی آیت الله سید علی خامنه ای…
سین. الهم صل علی محمد و آل محمود. و عجل فرجهم. و اهلک اعدائم اجمعین. آمین یا رب العالمین.

جیم: دعای ندبه می‌خونین؟ تموم شد؟ ما بریم؟
سین. اگر اعترافی مانده که علیه خود نکرده باشید بکنید.

جیم: آخرین ارتکاب من آماده سازی یک پادکست رادیویی هست که الان مشغولش هستم و برای انتخاب اسمش گه گیجه دارم. این پادکست با حمایت و برای کمپین حقوق بشر در ایران تهیه می شود و از تمام برادران و خواهران محترم خیلی ممنون می‌شوم اگر لطفا بعد ازخواندن این آخرین خطوط بروند به صفحه فیس بوک من آخرین اپیزودش را تا آخر گوش کنند و نظرشان را برایم بنویسد. لایک هم نزدند نزدند. فدای سرشان!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)