……………………………………….

بیا بنشین و بشنو بار دیگر

که دیگر، دیگ صبرم می رود سر

چنان تلخ است با من بارِ اندوه

که بشکافد : گر از من بشنود کوه

دریغا گرچه می دانم چه گویم ؟

نمیدانم که این غم با که گویم ؟

کجا رفتند آن درد آشنایان ؟

خریدار صدای بی صدایان ؟

به هر سو، رو نهم برآستانی

نیابم همدلی و همزبانی

که هرکس بندی دیوار خویش است

سرِ هر سایه ای در کار خویش است

کسی را تاب گفتارِ حزین نیست

دریغا قصۀ ما هم جز این نیست

ترا گر تاب گفتاری چنین ست

سزاوار دلت صد آفرین است

بیا تا لحظه همراه باشیم

ز همدردان دردآگاه باشیم

که گر روزی شکاف افتد به دیوار

صدامان را کسی باشد خریدار

***

امان از جهل و داد از بی شعوری

که داغم کرده چون نان تنوری

زهرسوبسته شد راه گریزم

خوشا خوابی که از وی بر نخیزم

به هر پلکی که بر عالم گشایم

حضور جهل، می بُرّد صدایم

چنان عالم غریق منجلاب است

که خوش سرمنزلی ، دنیای خواب است

اگرچه پرتو خورشید زیباست

اگرچه طبع هستی خرّمی زاست

اگرچه زندگی شیرین ترین است

حضور سبزه شادی آفرین ست

گل و سرو و چمن ذوقِ حضورند

هنوز الهام بخش شوق و شورند

هنوز از عاشقی ، بویی در آنهاست

پیا م از طاقِ ابرویی در آنهاست

هنوز از یادِ یاران ، روح بخشند

که خوش در خلوتِ دل می درخشند

اگرچه هر بهاری کاید از راه

نشانی دارد از جان های آگاه

که روید با جلالی جاودانه

امیدی جاودان در هرجوانه

اگرچه عشق را پاینده جانی ست

جهان اندر جهان اندر جهانی ست

ولی جهل وجنون در خدمت دین

جهان را مرگزاری کرده خونین

جهان را نعمت شادی ربوده ست

که از آزاده ، آزادی ربوده ست

به زیر جامۀ زهدِ ریایی

ربوده ست ازخدا حتی خدایی

ربوده ست از طبیعت زیب و زیور

فرو بسته ست بر زیبایی اش در

چنان کز تیرگی چون سوگواران

تو گویی سوگ می آرد بهاران

درخت از ریشۀ خود بیم دارد

به روی پا ، سر تسلیم دارد

چنان بیمِ تبرزن با درخت است

که صد تن لرزه با این تیره بخت است

از آغاز بهاری تا خزانی

نمی بیند به جنگل پشتوانی

به شاخ و برگ او با مهربانی

پرستویی ندارد آشیانی

بهارش از زمستان نیست خوشتر

زمین مرُده زارش ، زنده کُش تر

درخت این است ، باری حال و روزش

زمستانش برابر با تموزش؛

در این تاریکزار ظلم بنیاد

چه داری انتظار از آدمیزاد؟

به هرسو بنگری بیداد بینی

حضور رُعب و استبداد بینی

زمن در تنگراه بی پناهی

سرود نغمه پرداز از چه خواهی؟

چه جز فریاد ، خواهی از گلویم ؟

در این وحشت ، جز از وحشت چه گویم؟

به هرسو بنگرم بسطِ جنون است

که کشتی رانده بر دریای خون است

به هر سو بنگرم بازار کید است

سزای راستگویی بند و قید است

سزای عشق ساروج است و سرب است

که شغل عاشقی بی ارج و قرُب است

که شغل عاشقی جرمی ست سنگین

به خون عشق ، دست زهد ، رنگین

چه زهدی ؟ زهد بی رحمِ ریایی

پلیدان در لباسِ پارسایی

خدایی می کند بر ما پلیدی

شعار ما : شتر دیدی ؟ ندیدی !

که با افلاک بند و بست دارند

ز مذهب حربه ای در دست دارند

شده دینشان مجهز با مسلسل

ثوابِ قتل بر آنان مسجّل

به منبر ،اعتبار از دار دارند

جواز کشتن از دادار دارند

خدا گویانِ پیغمبر شناساند

به عرش از قدسیان سرشناسند

به فرش اما ، ز سفاکان دونند

شنا پروردگانِ شطِّ خونند

به فـّنِ قتل و غارت بی عدیلند

به پا دارندگانِ جر ثقیل اند

چنین ، از آدمیتشان خبر نیست

که جز کشتار وغارتشان هنر نیست

نمی دانم که این محنت به ما داد

که در دست جنون ، تیغِ خدا داد ؟

که بر ما زنده کرد این مُردگان ؟

چنین در غار مرگ ، افسردگان را؟

که این پوسیدگان را زندگی داد؟

به اهل مِلک ، بی آیندگی داد؟

که ما را راهی عصر حجر کرد

درختِ رنجِ ما را بی ثمرکرد ؟

به هرسو بنگرم دنیا کبود است

تباهی بر تباهی برفزوده ست

به هر سو بنگرم دیوار بینم

دیانت را خیانت کار بینم

عداوت راعدالت نام کرده

خدا را بُرده و اعدام کرده

نمی دانم که این دین است یا ترس

که ما هرگز نخواندیم اینچنین درس

نمی دانم که این دین است یا زور ؟

که باوی پنجه کردن نیست مقدور!

نهاده نام ِ دهشت را قداست

به تیغِ قدُس می ورزد سیاست !

به گرز قُدس می کوبد جهان را

بنازم آزِ قدرتبارگان را !

که بی پروا تر از ابلیس غدار

جمیع ِکبریا را کرده ابزار

جمیع اولیا با او ایاقند

به دستش گزلک و چوب و چماقند

جمیع اوصیا با او رفیقند

به دستش بطری و باتون و تیغند

نمی پرسد کسی زین قوم سالوس

چه دین است این که در قدرت زند کوس؟

چه دین است این که مستی می فروشد

به انسان خودپرستی می فروشد؟

به ما گفتند دین عین صلاح است

رهی بر آسمان سوی فلاح است

مسیر راستی و رستگاری ست

بهین فرمودۀ پروردگاری ست

به ما گفتند رحمان و رحیم اند

دریغا رشگِ شیطان رجیم اند

به ما از معنویت قصه گفتند

اذان عشق بر گلدسته گفتند

به منبر وعدۀ اخلاق کردند

ولی دین را به کین الصاق کردند

کنون دین بهر ما شد قتل و غارت

به خون با هستی ی انسان تجارت

کنون شیاد ها بر ما سوارند

به حکم دین رئیس و تاجدارند

شقاوتِ پیشگانی بندۀ آز

تتر واری بر ایران در تک و تاز

چپاول را به دریا درکمین اند

شگفتی بین که کشتی سازِ دین اند

نه از مهرِ وطن ، بویی شنیدند

که با کین تار و پودی درتنیدند ،

نه با انسانیت شان اُلفتی هست :

که از نامردمی هاشان توان رست

چنان تقدیر ما در دست پَستی ست

که گویی آسمان در تنگدستی ست

که گویی از خدا رّد و اثر نیست

وگر باشد ، به غیر از سیم و زر نیست

وگر باشد رها کرده ست ما را

به پای دین ، فدا کرده ست ما را

خود اندر عالمی دیگر لمیده ست

بر اهل دین بساط جور چیده ست

چماقی داده در دست تباهی

که هستی را بپوشد در سیاهی

چو گردی از میان برخاست خوبی

کجا بینی که گرد از وی بروبی ؟

سِزد کز حلقۀ خود درگریزی

زخود در حلقه ای دیگر گریزی

همین از آدمیت قصه ای ماند

غباری بر کتابِ بسته ای ماند

نماند از شرم و آزرمی نشانی

ندارد هیچ مرهم التیامی

بنام دین حکومت می کند کین

رئیس قاتلان در جامۀ دین

هرآنکو بیش در کُشتن خبیر است

کنون برما وکیل است و وزیر است

درین بی رحمی ی رُعبِ پریشان

جهان تنگ است بر آزاد کیشان

جهان تنگ است بر آزاده خویی

بَدی، ره بسته ازبُن ، بر نکویی

به زیور ها مزیّن کرده یافه؛

ریاست می کند بر ما خُرافه

ریاست می کند بر ما جهالت

دریغ از ذره ای شرم و خجالت

درین میدان سالوس و درویی

دریغ از سادگی و راستگویی

فریب اندر فریب اندر فریبند

به جان ، چون روحِ وحشت ، نانجیبند

غریب اندر غریب اندر غریبیم

که محصورانِ این شهرِ فریبیم

گریزانیم اما راه بسته ست

که دست و بال ما در هم شکسته ست

نمیدانیم تا بذرِ چه کِشتیم

که زینسان مردمی بد سرنوشتیم

که زینسان داغ لعنت بر جبینیم

به میهن پایمالِ اهل دینیم

به میهن خوار و درغربت به رنجیم

بر آتش، خاک روب و باد سنجیم

به دوش ما ست بارِ این حقارت

که دین بر عقل ما دارد نظارت

خرد را پیش اهل جهل ماندیم

درخت کین به جایش برنشاندیم

کنونمان راهِ پیش و راهِ پس نیست

که دیگر نعمتی در هر نفَس نیست

خدا می خواستیم ، اهریمن آمد

بلایی راستین بر میهن آمد

وطن را در طبق هامان دو دستی

سپر دیم اینچنین برظلم و پَستی

وطن گشت اینچنین تقدیم قاتل

شقاوت کوفت بر ما مُهر باطل

جهان زآنسان که می پنداشتی نیست

نشان از رّدِ پای آشتی نیست

همه ننگ و همه ننگ و همه ننگ

که صلح ما بود آغشته در جنگ

زمینِ روحِ ما تلخینه رو شد

ضمیر ما به ننگ اندر فرو شد

همه وهن و همه وهن و همه وهن

که میراث عزیزان مانده در رهن

گروگانیم اکنون پیش ذلت

کسی دیگر به جز ما نیست علت

که ره با مردم نادان سپردیم

جهانی را به جلادن سپردیم

به زندان عقل را تنها نهادیم

بر اهل دین وطن را وانهادیم

کنون دلهای ما گرمی ندارد

سرشتِ خواب هم نرمی ندارد

به کابوسیم اگر در رختخوابیم

که خوش میراث خوار انقلابیم

بُرید از ما نشاط و نوشِ لبخند

که با عهدِ حجر کردیم پیوند

وطن را بهر دشمن صیغه کردیم

کسی از خود نمی پرسد «چه کردیم؟»

بتازند اینچنین بر ما سواره

گروهی پای تا سر مفتخواره

گروهی پای تا سر ابله و دون

به گرد سفره ای افکنده بر خون

عجب خوانی ست ، خوان انقلابی

کنار نعش ها عیشِ کبابی

عجب خوانی ست خوانِ آدمی خوار

چنین خوان ، دینفروشان را سزاوار

به ما گویند ضد انقلابید

که انسان باوری را بازتابید

که از اسلام ما صد قرن دورید

که در مغرب به دنبال شعورید

که آزادی ست اوج آرزوتان

شراب غرب جوشد در سبوتان

به ما گویند این افکار غربی

بوَد خود ، حربۀ کفاّر حربی

دموکراسی ولایت برنتابد

هواخواهش هدایت برنتابد

به ما گویند دنیا بهر دین است

شترقربانی اش ایران زمین است

زبهرِ دین پلی داریم از ایران

چه باک ار پشتِ دین ، پُل گشت ویران؟

هدف ، زین انقلاب اسلام بوده ست

چه باک ار دین وطن را دام بوده ست؟

ازین اسلام هم قدرت هدف بود

که راهِ دورش از قُم تا نجف بود

کنون روحانیت برتخت شاه ست

خدا هم بندۀ این بارگاه است

به ما گویند محجور و صغارید

سزاوار چرا در مرغزارید

فراپیش شبانان گوسفندید

شبانی را خدا بر ما پسندید

ولایت برشما حکم خدا بود

که از روز ازل تسلیم ما بود

ازین رو بر شمایان قیمانیم

زمین بوس آ : که دستِ آسمانیم

بدینسان روزگار اهل ایران

به نام دین ، به کامِ باجگیران

به کام ناجوانمردان سالوس

به روی فرشِ چین خودکامۀ روس

نه استقلال میهن مانده بر جای

نه آزادی بوَد اندیشه آرای

نماند آن آرمان هایی که بودند

سرودش را جوانان می سرودند

نماند آن عشق های آتشینمان

که تنها گور ما شد سرزمینمان

نماند آن شور و شوقِ دادجویی

کز آن تزویر مانده ست و دو رویی

به دورانی که انسان ها رهایند

تبهکاران خداوندان مایند

جهنّم زیر پای ما گشوده ست

که دین بر تخت سلطانی غنوده ست

به فرمانند او را خیل جانی

به تأییدِ کتاب آسمانی

کنند ارشاد ، ما را مردمِ پست

چماق جور و کین بگرفته در دست

توحش در توحش در توحش

بساطِ بی حفاظِ آدمی کُش

جنون اندرجنون اندر جنونند

چنین مستند ، آری ، مستِ خونند

خود از انسانیت بویی نبرده

که عمری را به جهل اندر سپرده،

سخنگوی خدای مهربانند

حریقِ خرمنِ ایرانیانند

جهان در وحشت است و ما در آتش

بهشتِ آدم و حوا در آتش

چنین بود آنچه ما با خویش کردیم

که زینسان تیره بختی شب نوردیم

که زینسان غرقه ایم اندر نجاست

پلشتی می کند بر ما ریاست

که پَستی دست در وجدان ما بُرد

چنین آب از رخِ انسانِ ما بُرد

چنین مارا زبونِ دشمنان کرد

زمین را تا ختگاه آسمان کرد

فلک را زیر پای ما فرو ریخت

به کامِ دشمنِ درّنده خو ریخت

سرای خویش را تنها نهادیم

کلیدش را به دشمن وا نهادیم

چه مانده ست این زمان در دست جز باد

که خود ، در سینه ها حبس است فریاد ؟

….
28.4.2017
https://t.me/DjalaliSahar
http://msahar.blogspot.fr
https://www.facebook.com/MimSahar

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)