در این یکی دو روزه که خبر اعدام دو زورگیر جوان را شنیده ام، هر چه به خودم گفته ام دیگران می نویسند و نوشته اند و مسآله های فرهنگی و غیرفرهنگی و ادبیاتی خودمان خیلی هست و نمی شود که ما مدام درباره ی همه چیز حرف بزنیم، اما باز می بینم هنوز این قضیه رهایم نمی کند، که در چنین اعدامی که هدف ترساندن زورگیرها و اوباش است (آدم هایی که خود بیش تر محصول شرایط ناهنجار همین اجتماع و سیاست گذاری ها هستند)، مگر چه قدر تفاوت هست در سایر ترساندن های حکومت، که گاهی سیاسیون را می ترساند (با ربط دادن شان به خارجه و زندان وترس از همین اعدام و مانند این ها) و یا حتا آدم های فرهنگی را (با حذف و سانسور کارهاشان و تعطیلی نشرشان و حتا گاه منتسب کردن جایزه ها و افراد به خارجه و جاسوسی و مانند این ها). می بینم فرقی واقعا در روش های حکوتی نیست. به جای حل مساله مدام سعی شده تا صورت مساله پاک شود، آن هم فقط با یک ابزار: ترساندن.

دو نفر اعدام می شوند ظرف بیست روز و به جرم ایجاد ناامنی و با نام محاربه، تا شاید دیگر زورگیران بترسند (نه انگار کسانی که با اختلاس های بانکی و استفاده از رانت ها میلیاردها دزدی کرده اند، خیلی بیش تر از این ها ناامنی اقتصادی و اجتماعی درست کرده اند). اما چرا لازم است که برای زورگیری ترس از اعدام وجود داشته باشد؟ به گمان من چون شرایط اجتماعی طوری است که زورگیرها هم مثل سایر دزدها و اوباش زیاد و زیادتر شده اند، و حکومت چون نمی تواند جلوِ رشدشان را با ایجاد بسترهای اقتصادی و فرهنگی و درست کردن شغل و بیمه ی بیکاری و بیمه درمانی و غیره و غیره بگیرد، ناگزیر است بترساندشان. ناگزیر است بترساندشان چون نمی تواند در حین ارتکاب جرم بگیردشان، و نیروهاش را گاهی باید بگذارد برای رفتن به بام خانه ها برای برداشتن دیش های ماهواره و گاهی هم در خیابان ها برای مبارزه با بدحجابی و گاهی هم پای اینترنت برای رصد کردن انواع سایت ها و این که آدم ها چه می نویسند و چه به اشتراک می گذارند. پس نیرو کم می آورد و نمی توانند به موقع برسند بالاسر این قمه کش های جوانی که تلویزیون خودمان نشان می داد دارند توی پارک ها عربده می کشند یا توی قهوه خانه ها و خیابان ها و یا هر جای دیگر. و یا آن قدر نیرو و برنامه و تجهیزات ندارند که بعد از ارتکاب جرم بگیرندشان. پس باید با اعدام یکی دوتا بقیه را ترساند.

آیا این ترساندنی که مبنایش تناسب نداشتن جرم و مجازات است، و مجرم بسیار سنگین تر از جرمی که کرده مجازات می شود، فایده هم دارد؟ حتما دارد، اما نه آن قدر که زورگیری و اوباشی گری را از بین ببرد یا به حداقل برساند، چون شرایطِ اجتماعی این ها را بازتولید می کند و این جا هم مثل حکم های اعدام برای قاچاق مواد مخدر، جز بالا بردن آمار اعدام کشورمان و رساندنش به دومین کشور دارای رتبه ی اعدام، کاری نخواهد کرد. اما ترساندن صرف، نتایج بدتری هم دارد؛ هم سعی در پاک کردن صورت مساله دارد و هم ترس را مبنای روابط اجتماعی می کند، میان حکومت و حکومت شونده گان، میان اعضای خانواده و در هر نهاد اجتماعی دیگر. به همه یاد می دهد که اگر مشکلی داری با ترساندن طرف مقابل، کاری کن که او جرئت ابراز مشکل را نداشته باشد. فرصت بروز و ظهور به مشکل نده، که در آن صورت دیگر احتیاجی هم به حل کردنش نخواهد بود.

هیچ کدام ما انتظار ندارد که فوری، یا حتا در کوتاه مدت، این گونه جرائم، که به شدت ریشه در ناهنجاری های اجتماعی دارند، از بین برود. همه فقط امیدواریم که شرایط اقتصادی و فرهنگی به تر شود و این ها هم به مرور کم تر. اما این انتظار را می توانیم همین حالا داشته باشیم که نیرو و هزینه بیش تری صرف دست گیری و تنبیه (نه اعدام) چنین کسانی شود و نیروها و منابع مالی به جای این که صرف پدیده های فرهنگی یی شود که فقط از راه بسترسازی های فرهنگی قابل حل اند، صرف برخورد مداوم و برنامه ریزی شده با زورگیری و مانند آن شود، نه این که در یک مقاطعی و به خاطر دادن احساس رضایت مقطعی به شهروندان و ترساندن زورگیرها، دو نفر اعدام شوند و مدتی بعد هم فراموش شود.

نمی دانم چه طور می شود نشان داد یا ثابت کرد که وقتی جان انسان ها کم ارزش می شود (با همین اعدام ها، با مرگ های جاده یی بالای ده هزار نفر در سال، با بیماری های ناشی از پارازیت های ضدماهواره یی و آلوده گی هوا و مواد غذایی و غیره و غیره)، و دیگر خیلی ها نه برای جانِ خودشان و نه دیگری ارزش قائل نباشند، طبیعی است که زورگیری و قاچاق و اسلحه های گرم و سرد به دست گرفتن هم زیاد شود. وقتی امید به زنده گی کم شود، وقتی چشم انداز آدم ها از آینده شان تیره و تار شود، وقتی لذت های متعارف و طبیعی هم از خیلی ها دریغ شود، و در عوض ببینند که آدم هایی معدود می توانند بیش ترین لذت ها را در همین جا و همین زمان از زنده گی شان ببرند، فقط چون توانسته اند از راه های معلوم و نامعلوم ثروت مند شوند، طبیعی است که آن آدم بی چشم اندازِ روشن، اسلحه بردارد و جانش را به کف بگیرد و ارزشی هم برای جان دیگران قائل نباشد و بخواهد به زور چیزهایی را داشته باشد که ندارد.

خلاصه این که، آخر با این همه زمینه برای بروز جرم، با این همه بروز زور در همه ی ابعاد زنده گی، چه طور انتظار داریم زورگیری و مانند آن از بین برود یا حتا کم شود؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)