فریدون صیدی راد وبلاگ نویس و فعال سیاسی طیف چپ به اتهام اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام به سه سال حبس تعزیری محکوم شده و تاکنون مدت دو سال را در زندان اوین گذرانده است. وی در این مدت تنها یک بار به مرخصی امده و به مدت یک سال و نیم است که از ملاقات حضوری محروم می باشد. خواهر وی به مناسبت سالگرد تولد او نامه ی فوق را برایش نوشته است:

رهروان سپیده دمان و بامدادانیم
رهروان خورشیدها و سحر گاهانیم
نه از شب مان پروایی است
نه از روزگاران غم زده و
نه از ظلمات
ما را که رهروان خورشیدها و سحر گاهانیم .
(لنگستون هیوز)

برادر جان امروز در استانه ی میلادت برای تو می نویسم، برای تو که مردانه ایستاده ای.
اینک سالی دیگر است که زادروزت را در پس دیوارهای اوین جشن می گیری.
یاداوری رنج دوری ات دراین دو سال پرتلاطم و پر از دلهره جانم را می کاهد، هنوز اندیشیدن به روزها وشب های سخت و دشواری که در سلول انفرادی گذراندی قلبم را به درد می اورد.
گویی زمان در ان سلول به پایان نرسیده و همواره در ذهنم تکرار می شود.
تمام نوروز را به تنهایی در سلول انفرادی در سالنی که همه ی سلول های ان خالی ست و هیچ صدایی در ان شنیده نمی شود گذراندی و روی تکه های کوچکی از کاغذ نام هفت سین را می نویسی و برای خودت هفت سین می چینی.
در ان سکوت مطلق یکی از روزهایی که به هواخوری رفته ای ارام زیر لب زمزمه می کنی: شکوفه می رقصد از باد بهاری…
و همین خشم زندانبان را بر می انگیزد که در چنین شرایطی باز هم جسورانه روحیه ات را حفظ می کنی.
برادر جان هنوز در شگفتم که به رغم همه ی رنج ها هرگز شکوه ای نمی کنی. و باز هم نگاه جان بخش و کلام شجاعانه و سرشار از امید توست که نمی گذارد تسلیم این توفان ها و زندان ها شویم.
فریدون عزیزم اکنون دو سال است که به جرم اندیشیدن و به جرم اعتراض به نابرابری ها و رساندن صدای ستمدیدگان در بندی.
در چنین زمانه ای که صدای هر منتقدی را خاموش می کنند به تو می بالم که چون شیردلی سرفراز همچنان به عشق به انسان ها و جهانی عاری از ستم پایبندی، و نه تنها ناتوان نمی شوی و هنگام دشواری پس نمی زنی بلکه پرشورتر تلاش برای تغییر دادن را از سر می گیری. و چون نامت فریدون، اسطوره ای که دیوان و ستمکاران را در بند کشید و عدل و داد را در جهان به پا کرد. همواره در اندیشه یاری به خلق هایی.
برادر جان دیریست که دستانم را تنها از پشت شیشه های کدر و بی جان بر دستان مهربانت گذاشته ام و حسرت می کشم لحظه ای تو را در اغوش بگیرم.
حال که به بیست و هشتمین سال از زندگی ات قدم می گذاری و ما را از چنین ارزویی محروم کرده اند، بر انم که در خیالم تو را تصور کنم چون درنایی ازاد و سبکبال که از ورای دیوارهای بلند اوین می گذری و تو را در اغوش گیرم…
برادر جان امیدوارم روزی را ببینم که تلاش ها و فداکاری های همه ی انسان های مبارز و ازاداندیش جهان را شادتر، ازادتر و جای بهتری برای زیستن سازد.
و مشتاقانه انتظار می کشم روزی که تو همه ی مبارزین راه ازادی و برابری را آزاد ببینم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)