نگاهی به “دهانِ نیمه‌باز” نخستین مجموعه شعر صبا زواره‌ای.

در دهانِ تو شهری است

که کسی از ساکنان‌اش

پاسخ مرا نمی‌دهد

وقتی شوریده و بی‌حواس

سرگردانِ ردیفِ منظمِ خانه‌های سفیدش می‌شوم

از وقتی که فکر می کنم هنر همیشه رابطه شگفتی با جنون داشته است و شعر چون زبان همه هنر ها انگاری تکلم شخصی شخص جنون است. مکالمه اشباحی فانتزی، همان عالم غیب مثالی که در همه تاریخ به آن رجوع می داده اند. روزگار مدرن سوریالیسم را چون تنها صورت همزاد  جنون به کرسی نشاند. اما لاکان در جستجو های روانکاوانه هنری اش نوعی نظم خیالی را به مثابه جنون معرفی کرد. من می خواستم در شعر های کتاب دهان نیمه باز، این جنون  غیر سوررئالیستی را  نشان بدهم.  این شعر ها سوررئال به معنی که ما می شناسیم نیستند اما دیوانه وارند. نوعی رابطه جنون آمیز در قواعد زندگی را  کشف می کند. نوعی شهود غیر عرفانی و سر راست.

با انبوه سرهای بریده در عکس هایم چه کنم؟

با این همه دندان

این همه لب

با تمام حروف سرگردان

و گردن های باریک

با دلخوشی به دریچه تنگ دوربین

درین همه چشم

..این شهود به نوعی بازنمایی روزگار سرشاز از تناقضات انسان مدرن است. هیچ چیز به معنی قدیم شاعرانه ای رخ نمی دهد. بریده های فردی از روایتی جمعی است.عریان  کردن حقایقی است که نظم نمادین ذهن ما آنها را پیچیده کرده است. اما وقتی برهنه می شود جز مهی موهوم چیزی باقی نمی ماند. وهمی که از بس عادی است ترسناک است.

دهان، اولین واز طرفی آخرین امکان جستجوست. خلصی از انسان، و دهان نیمه باز چرا نمی تواند انسانی نارس باشد در جستجوی خودش. انسانی نارس که در همذات پنداری در آینه خویش و دیگری می خواهد تصویر کاملی از خودش  به دست بیاورد. کاری که تقریبا همه تاریخ هنر به شکل های دیگر کرده است.

هر روز باید تکه تکه هایم را

از لابلای کابوس های شب قبل و رخت خواب و جاکفشی

جمع کنم تا احساس کنم خودم شده ام

هر روز بخشی از من کم می شود

گم می شود

هر چه جور و ناجور گیرم می آید

به وجودم وصله می کنم

تا خودی بسازم

 به این ترتیب  او  به دنبال کامل کردن جدول چهره واقعی خویش  است. به دنبال کشف  جزء به جزء تن خویش و تسخیر جهانی است که در تن او جمع  می شود و باز می شود در ملافه و لحاف و تشک و برای این است که زنجیره سنگین دلالت های  جدی را  می شکند. می خواهد تهران بزرگ را در مشتش بفشارد مرزها را بفشارد، نژاد ها و سرزمین ها و جنسیت  و قانون و همه چیز را به هم بریزد. همه چیز های نمادینی که معنا گرفته ان دبه این جا که می رسد  تصاویر ذهنی که از اصوات دارد با مفاهیم  مرتبط  با این  اصوات در  برابرش به مقابله بر می خیزند. پس از همه این جدل ها باز به زندان زبان  می رسد. به همان دهان نیمه باز که  بین  اصوات و نشانه های معنایی شان یخ زده است.

صدایی می‌پیچد در لباسم

درست مثل تماس لب‌هایت با پوستِ تنم

درمی‌آورم، تا می‌کنم، و در کمد می‌گذارم

روی انبوهِ لباس‌های نپوشیده

بوسه ی این را می بُرَم

می چسبانم به لب های آن یکی

و دورش صورت دیگری را می گذارم

با صدای کسی دیگر،

حرف هایی را که می خواهم، می شنوم

چیزی میان سینه هایم می تپد از شنیدن اش

تنم داغ می شود

به خیالم می پیچد لا به لای لحاف

و همه ی حروف را روی رختخوابم بالا می آورد

زبان پر بسامد ترین موتیف در شعر صبا ست. زبان چه در شکل خود زبان، تکه ای گوشت که می تواند کاغذی سیاه را با جویدن سفید کند و به تکه ای در هم لولیده کاغذ تبدیل کند. و زبان که می تواند نوعی به سخره گرفتن جهان باشد وقتی تا منتها الیه امکانی که دارد از شکاف دهان بیرون می شود. می تواند نفرت یا خشم شاعر و به گستردگی نوعی اش وضعیت آدمی را در هیئت تفی جمع کند و پرت کند…و چه بسیار کارهای دیگری که در شعر های صبا، زبان –بازی می کند و جدا ازین زبان بازی، نوعی بازی  با زبان به معنی دستگاهی است که فکر و ذکر ما  را توام می کند. کارخانه ای که غم های بزرگ و شادی های  کوچک و نفرت ها و عشق ها و همه چیز های مهم و حیاتی جهان ما را به قول شاعر می تواند در چارمیخ اجزای  جادویی  اش محصور کند. در چارمیخ  جملات، کلمات یا واژه ها و حروف…

نه زبانی که به آن می اندیشم

ونه حتی فهرستی از همه آن چه مربوط به من است

درین شکل ،زبان چیزی معادل خود جهان است. جهانی که می تواند در فهرستی از نام ها و نشانه ها خلاصه شود. به شکلی دیگر همان تنی که محل کشف و شهود و جستجوی شاعر است.

کلمه ها می ریزند جایی

در فاصله‌ای

میانِ لندن و تهران

انگشت‌هایم کِش می‌آیند

پنج هزار کیلومتر

در لمسِ ناممکنِ پوست‌ات

و تنم،

شکلِ تنی را می‌گیرد

در آغوش‌ات

به تماسی رُخ نداده

به شوری

که نمی‌دانم از این صفحه‌کلید که عبور کرد،

چه بر سرش می‌آید

تا برسد به صفحه‌ی نمایشی

برابرت

بیخود نبوده ، که بخش بزرگی از تاریخ فکر جهان را کلامی ها و بخش کتمان شده ای از ذهن فارسی  را حروفی ها  یا حروفیه و این ها شکل داده اند… دغدغه  شاعر، تنها بخش های روشن  کلمات نیستند…وقتی  می شود در هیئت سلسله ای از کلام تناسخ آدم ها را تصویر کرد. ریشه های این وجود اما  می توانند دیگر از رنگ افتاده باشند. اگر نه عدم، تقریبا راهی  در وادی عدم یافته باشند چرا که دیگر خالی شده اند. خالی یعنی این که استفاده شدنی نیستند. مثل آدمک های هوش ساختگی اسپلبرگ، موجوداتی در هیئت  کلمات  از  استفاده ساقط می شوند. پرت می شوند داخل جنگل بیهودگی. ظاهرا  و بعد کلماتی هستند که لباس عوض  کرده اند. یا جانشان را داده اند به تن هایی  دیگر. برای این حالا معناهای تازه ای گرفته اند. در سیطره  زمان. زمان شخصیت دیگری است که وارد می شود با قبای تیره اش ، با کیسه دازاین هایش که وجود را دیگرگون می کند. اما حالا  این کلمات دیگرگون  شده، اگر چه  استفاده دارند اما در جمله های شاعر  نمی توانند نقش  های مالوفشان را بازی کنند. بیگانه اند در عین اشنایی..

فرو می روی در دهانم

با همه ریشه هایت

و تمام واژه هایی که حالا دیگر کاربردی ندارند

و همه آن هایی که زمان زیروروشان کرده

و معناهای تازه به خود گرفته اند

در جمله هایم جا نمی شوی

و دهانم را پر می کنی

حاصل کار، تنها هجمه تهی  بی معنایی  است که فقط  دهان را پر می کنند. مثل همان آدمک اسپلبرگ بعد از یافتن بدیلی با هوش عیر مصنوعی. دیگر معنایش را از دست داده  و اما در دهان خانواده چون لقمه ای استخوانی گیر است. به نظر چه کار می شود کرد؟  شاعر، هیچ  چیز نمی گوید..

کلمه ها به زبانم می چسپند

دنیا به کامم تلخ می شود

 در شعری  دیگر و در ادامه همین زبان بازی، پرده های دیگری  از روایتش رو می شوند. نقطه، بخش خیل مهمی از زبان نوشتاریست. در ادبیات قدیم فارسی، نقطه  خود دهن مثالی است. به قول حافط که : گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه / گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند…. شاعر اما همین نقطه را از داخل تاریخ زیبایی  شناسی  فارسی  بر می دارد. از پایان جمله و این البته که  خود جمله را نیز باز می کند و یله. بعدش  می گذارد به همان جایی که  همه تاریخ گذاشته  شده بوده. این  قند تاریخی  اما در وضعیت جدید همان نقش  سابق را بازی نمی کند. آب  می شود در دهانی  که حالاپر از آب است. دهان پر از آب هم که به وضوح نشانه اوج  خواستن است. همان طور که دهن آدم از دیدن مثلا شیرینی آب می افتد. حالا این نقطه  گم شده  در حال  التذاذ به حس چشایی شاعر است و نمی تواند  بر گردد به آخر جمله  یله ای که  کلماتش را لاجرم باد به هم می ریزد. درین شعر اما این باد است که  در کاراکتر زمان ردای تیره جادویی را می پوشد.

نقطه را از پایان این جمله برمی دارم

و می گذارم اش در دهانم

در انبوه آبِ دهان گم می شود

و لابد از پرزهای چشایی راه خود را به درونم باز می کند

هوا می خورد جمله

و    واژه     ها      یش               را                      باد

پراکند         ه

می                                                                  کند

…….

 واژه بزرگ ترین ابزار شاعر است.  و بزرگ ترین کار شاعر، کشف راز کلمات است. ور رفتن و محرم شدن با کلمه ها برای عریان کردن  کلمه از غبار هایی که نظم سال ها و قرن ها تقلای اجتماعی و سیاسی و غیره بر آن بار کرده است. و در زبان پر تاریخی مثل فارسی دیگر این مصیبت است. چرا که سنگینی همه این قرن ها نوعی رندی ریاکارانه را نیز کمایی کرده است. سنگینی زبانی که به سختی می تواند شاعران را بگذارد مثل آدم حرف بزنند. به این خاطر همه  شعر معاصر فارسی یا رونوشت رویاها و رندی های کلاسیک فارسی است یا تقلید کاهلانه رویاهای مردم بافی جهان . دوباره به سوژه لاکانی برگردیم ،  به جستجوی کاشفانه برای فتح تن برای فتح جهان،

گل‌های ملافه با نفس‌ام تکان می‌خورند

بوی آشنای تنم،

احساسِ غرورآمیز مالکیت به من می‌دهد

تخت خوابم

تنها سرزمین بی چون و چرای من است

این به  راستی  و به شکل نابی شعر است.  هیچ صنعتی  به کار برده نشده به آن معنی معمولش، اما سطر ها  در ادامه هم  حس ایجاز عجیبی  از رهایی را می پراکنند. نوعی نگاه تازه به قدرت، فتح  هیچ شهر و شهرت و شهادتی  نیست. فتح  یک باغ به دست یک گل  هم نیست. یک زاویه  دید  تازه  در شعر و نسبت به زندگی است.  زاویه  دیدی  که فردگرایی دنیای شهر  روی سر جهان  ریخته اما در ادبیات  فارسی، نمی شد  راه  پید ا کند. مشخصه  این فضای تازه ، بر خلاف قدیم نوعی تجلی  ذهن  فردی  یا بازنمایی شخصی است. دیگر  سلسله ای  از نشانه ها نیستند که بارهایی  نمادین را  حمل کنند. خود  کلمات وجود  مستقل  می یابند. دیگر جستجوی عالم قدسی در کار نیست. خود شعر عالم قدسی است و قتی شاعر می تواند در جایگاه  ممدوح قرار بگیرد.

سرت را انداخته‌ای پایینُ

برای خودت می‌آیی و می روی

هر چه سر می‌چرخانم جانم،

نمی توانم گوشه ی ذهنم را درست ببینم

تا حالیم شود آن جا

دقیقا در آن گوشه چه می کنی

من به شاعری پر جنون و صادقانه صبا زواره ای خیلی مومنم. همان طور که به خلاقیت های هنری و ادبی و فکری نسل تازه در حوزه زبان فارسی خیلی خوشبینم. نسل تازه ای که شعر های وردورث را از قرن هجده زبان انگلیسی وشعرهای سوررئال و انقلابی شاعران قرن نوزده غرب و شرق را برای تقلید از زیر خاک بیرون نمی کشند. همان طور که به سیاه قلم نقاشی های تبریز و هرات قرن های خیلی قبل خودشان را هم نمی کشند. نسل تازه ای که دندان های زینت المجالس شدن و حاشیه و هیاهو را در دهان نیمه بازشان قایم نکرده اند. چیزی را در جان و جهان دارند کشف می کنند و ازین کشفشان با ما سحن می گویند. از ما چیز های را می پرسند که امور واقعی اند . خیلی واقعی  که نمی توان در ریاکاری موروثی تاریخی کماکان کتمانشان کرد  مثل این دو سطر:

گل های نرگس که بلندی شان رسوایی بود

برای دیدن چه چیزی این قدر قد می کشیدند؟

و همه چیز هایی را که سال ها با ما زیسته اند از نو برای ما کشف می کنند.عریان می کنند و به ما می شناسانند. این نوشته را با یکی از همین شعر های بی نام از کتاب بی صفحه دهان نیمه باز  به پایان می رسانم.

روی تشک، پارچه ای صورتی با گل های براق

روی ملافه، گل های سبز لابه لای گل های سفید

روی بالش، گل هایی  ریز و درشت، رنگ به رنگ

در سرم

گل های بی ریشه ای

که بی آب آفتاب

قد می کشند و در هم می پیچند

و عطرشان دهانم را پر می کند

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)