پیری و نداری.‌‌.. پیری و درد های مزمن… پیری و  ناامیدی… پیری و سر افکندگی در مقابل زن و بچه هایش. فرجام و عاقبت گریز ناپذیرانسان زحمت کشی است که هیچ حامی و منزلتی در  جامعۀ سرمایه  داری ندارد.

      جنب کارگاه محل کار من پیرمردیست هفتاد و پنچ ساله لاغر اندام، با قدی بلند، چــشمهای درشت آبی رنگ که نسبت به هم سن و سالانش، چابکتر و فرز تر به نظر میرسد. با پوستی سفید و رنگ پریده و پراز چین و چروک و زندگی پر مشقت و سراسر رنجی که او را پیرتر وشکسته تر از آن چه هست، مینمایاند.

عصر ها که کارگاه تعطیل میشود، چند دقیقه ای با او هم صحبت میشوم. از زندگی اش میگوید. همه جور کاری کرده، از قابلیت ها و توانایی کاری اش در زمینه ی کار ساختمانی می گوید، که به علت پیری دیگر قادر به انجام آن نیست.

با این همه با سماجت اصرار دارد: اگر کار باشد می کنم .

فعلاً شب ها به نگهبانی در کارگاهی مشغول است. از این بابت ماهیانه ۱۸۰ هزار تومان می گیرد. یعنی  برای حداقل ۱۲ ساعت نگهبانی هر ساعت ۶ هزار تومان میگیرد. بدون تعطیلی، بیمه و مزایای دیگر. از وضعیت زندگی اش به شدت ناراضی است. می گوید: بچه ها نه تنها دردی از من دوا نمیکنن، خودشون هم درد میزارن رو دردام. می گن بعدِ  مردنت از مال دنیا هیچی نداری که برامون بذاری. گویا همسرش هم طرف بچه ها را میگیرد. آهی از ته دل میکشد، پکی محکم به سیگاری که من مهمانش کرده ام  میزند و دودش را با ولع می بلعد و میگوید: خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه جوون. در همین گفته هم تردید دارد… اینکه به خیر خواهد شد یا نه؟ پس از لحظاتی سکوت ادامه میدهد: نمی دونم کار دنیا چه جوریاست. یکی از بچه هام درس خونده و مهندسه. اما اصلاً سراغی از ما نمی گیره. این شب عیدی هم خبری از ما نگرفت. در محل کار از دو سه تا از همسایه ها که نگهبان در کارگاهشان ندارند توقع پول مختصری دارد. حالت یأس، نگرانی و اضطراب از حرکات و رفتارش نمایان است. چند روز پیش خیلی ناراحت و پریشانحال بود، می گفت: دنبال یه اتاق خالی میگردم، که برم و تنها زندگی کنم. تو خونه با زن و بچه هام سلوکم نمیشه همش سرکوفتم می زنند. اگر تنها باشم راحتترم. می گویم: پدر جان تنهایی برای تو اونم تو این سن و سال سخته. جواب می دهد: تمام عمرم که تو غربت برای سنگ تراشی می رفتم تنها بودم پسرم. می پرسم همسرت دیگه چرا؟… اون چرا بات خوب تا نمی کنه؟ با صدایی خفه جواب می دهد: زنم برای بچه ها کار های شست و شو و پخت و پزشونو انجام می ده. اوناهم ای… کم و بیشه به زنم می رسند. منو نونخور اضافی میبینند. میدونی جوون، بچه های من آخر و عاقبت خوبی نخواهند داشت. منی که همیشه به پدرم خدمت می کردم، این حال و روزمه. ببین اونا دیگه به چه روزی بیفتن. دفعتاً می گوید: الآن صاحب کارم میرسه و باهام دعوا می کنه. ته مانده ی چایش را با عجله هورت میکشدو بلند میشود و می رود.

انسان متأثر می شود. آدمی که بیشتر از پنجاه سال دور از خانه و خانواده، شهر و دیار خود کار کرده و جان کنده است و تمام عمرش با رنج و محرومیت گذشته، در روزگار پیری هم برای یک لقمه  نان، شب ها باید بی خوابی بکشد و نگهبانی بدهد. پیری و نداری.‌‌.. پیری و درد های مزمن… پیری و  ناامیدی… پیری و سر افکندگی در مقابل زن و بچه هایش. فرجام و عاقبت گریز ناپذیرانسان زحمت کشی است که هیچ حامی و منزلتی در  جامعۀ سرمایه  داری ندارد.

 

صادق شکیب

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)