۵ ماه پیش، بعد از نزدیک سه سال کار کردن تو یه پروژه ی ساختمانی، یهو روسا به این نتیجه رسیدن که کارگاههای ساختمانی جای زنها نیست و برای همین زعمای عاقل ساخت و ساز مملکت برای ۴-۵ زنی که جسورانه وارد یه محیط مردانه شده بودند کلی ناراحتی ایجاد کردند تا لابد انتقام این جسارت را بگیرند. ۲ ماه طول کشید تا بتونم با ماجرا کنار بیام و خودم رو از دست افسردگی ناشی از اون ماجرا خلاص کنم و برگردم سر روال عادی زندگیم. افتادم دنبال کار. انتخابم این بود که دوباره تو سایت کار کنم. اما هر جا سر زدم باز همون جواب بود:” کارگاه که جای خانمها نیست!” بالاجبار رفتم سر یه کار بی ربط  به آنچه که خونده بودم و تجربه کرده بودم.
چند سالی می شد که تو فکر اپلای کردن بودم اما دست دست می کردم. کندن و رفتن برام انتخاب مشکلی بود. بالاخره بعد از کلی شک و دودلی تصمیم گرفتم که امسال اپلای کنم. فکر کردم “یه تجربه است.” به خودم گفتم:” وقتی اینجا هوا برای نفس کشیدن هم نداری، لااقل پاشو برو. یه تجربه است. درس می خونی، تجربه می کنی و بعد برمی گردی. آدمها رو می بینی، دنیا رو می بینی، یادمی گیری مثل آدم زندگی کنی…آزادی رو یاد می گیری.” تجربه ی این چند سالم به عنوان یه مهندس زن تو ایران تشویقم کرد که تو همین رشته ی خودم ادامه تحصیل بدم. به خودم گفتم:”باید اینقدر با سواد باشی که دیگه نتونن تو رو به خاطر زن بودنت بذارن کنار. باید طوری درس بخونی که اونها بهت احتیاج داشته باشن.”
کلی نوشتم و مکاتبه کردم. بهم گفتن که حتما اینکار رو بکن و بهم گفتن تو یکی از بهترین گزینه ها خواهی بود. چقدر واسه توصیه نامه ها دوندگی کردم. یه روز از ۱۰ صبح تا ۳ صبح فرداش بکوب پای کامپیوتر بودم تا مدارک رو آماده کنم و به دِدلاین Deadline برسم.
حالا امروز، بعد از یه هفته میل زدن که “خانم فلانی، شما تنها به خاطر ملیتت، صلاحیت ادامه تحصیل در رشته ی مهندسی را نداری!!! به فلانمان هم نیست که شما چرا انتخابت این نیست که در کشور خودت درس بخوانی، حق درس خواندن در کشور ما را هم نداری! برو بمیر یا هر کار دیگر در حد توانت بکن!”
الان فقط دلم گرفته. نه توان ماندن هست، نه اجازه ی رفتن! به قول دوستی:” خوب است دو کشور حالا اگر بر سر چیزهای دیگر توافق ندارند، بر سر «آدمهایی چون ما» نظرشان به نظر هم نزدیک است.”

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)