دکلمه از حسن خیاط باشی –
هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی
هیچ دانی چه گرانبار غمی ست
کز پس عمری با سعی وعمل خو کردن
فارغ از سیر فلک رو به زمین آوردن
وانگهی
این سیهکار هوسباز سراپا نیرنگ
بزند چرخی و بازیجه ی تقدیر شوی
هیچ می دانستی چه غم جانکاهی ست
نوز برنامده از چاله فتادن در چاه
نوز نگشوده ز افسانه و افسون گرهی
با دو صد بند گران بسته ی تزویر شوی
هیچ دیدستی در پهنه ی گیتی جایی
کاندر او نسل جوان
از پس عمری شور طلب و جوش و خروش
خسته از بار ملالی که گرفته ست به دوش
مشت خود بر دهنت کوبد و آشوبد،اگر
بشنود از تو دعایی که:
برو پیر شوی
هیچ باور داری
زیر این بر شده ی دودوش زنگاری
سرزمینی ست عجیب
همه چیزش وارون
کاندر او مرگ به از زندگی است
شرف انسان در بندگی است
دیده ی گریان خوب است و لب خندان بد
موهبتنای خدا فقر و نیاز ومرض است
که کنی عصیان، روزی دو اگر سیر شوی
هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید
عاشق صبح سپید
ای به سودای طلوع سحری جسته ز جا
راهپیمای جهان فردا
کز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید
زیر آوار شب تیره زمینگیر شوی؟
وندر این دامگه جهل و جنون ، زرق و ریا
به گناهی که چرا دم زدی از چون و چرا
هدف ناوک مردافکن تکفیر شوی
هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی
هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)