قکر کنم دیگر وقتش شده باشد

وقتش شده که فاش بگویم، من، خانم وکیل خارج درس خوانده در نظر خیلی ها متبحر، پسرکم را هفته ای ۲۴ ساعت می بینم.!

بله، من از پس سیستم قضایی بر نیامدم! کاش مراجعینم این را می دانستند تا وقتی پیش من می آیند، باور کنند من معجزه نمی توانم بکنم! که اگر معجزه ای بود و وردی که بخوانم، احتمالا خودم را مستحق ترین می دانستم.

الان یکسال است پسرکم را هفته ای یک روز می بینم! آن هم به جکم دادگاه که اگر نبود می دانم برای همین هم باید التماس می کردم

 

اینکه من و پسرک از چه مشکلاتی گذشتیم، بماند برای روزی که نمی دانم کی هست. اینکه  هر دوی ما چه دردی را متحمل شدیم در یکسال گذشته، باشد برای بعد..اینکه من به قاضی چه گفتم و چه شنیدم، باشد برای بعد، باشد برای من و شاید روزی برای پسرک

 

اما می خواهم از درد این هفته ای یکروز بگویم

از ۴ روز مادری در ماه! برای منی که قرار گذاشته بودم رفیقش باشم، برای منی که قرار گذاشته بودم هر آنچه از رفاقت با مادر و پدر نداشته ام، نصیب فرزندم کنم، برای منی که قرار گذاشته بودم سرشار از عشق و محبتش کنم، برای منی که قرار گذاشته بودم-هرقدر خصوصی- حرف بزنم و حرفهایش بشونم، برای من! برای من ۴ روز یعنی هیچ!

یعنی یک نهار (که گاهی هست و گاهی نیست)

یک شام

یک صبحانه

و یک نهار

پسرک عاشق دستپخت من است، پس حداقل یک وعده از این سه وعده باید خانه باشیم

پسرک عاشق تفریح و رستوران گردی است پس حداقل یک سینما یا پار یا تاتر وعده هر بار دیدار است

پسرک عاشق مهمانی رفتن و شلوغی است ، پس حداقل یک وعده از این چهار وعده باید به مهمانی و هیچان بگذرد

پدر و مادرم بیتاب دیدنش هستند، پس حداقل یک وعده از این چهارهفته باید مهمانشان باشیم

پسرک تکلیف مدرسه و غیر مدرسه دارد، پس باید زمان کافی برای خواندن و انجام دادن داشته باشیم

من عاشق گپ زدن با پسرک و تشنه شنیدن حرفاهایش هستم، پس باید حداقل یکی دو ساعتی به گپ زدن بگذرد

پسرک باشگاه می رود و اخر هفته تنها وقت راحت به باشگاه رفتن است، پس باید به باشگاه ببرمش

پسرک خسته می شود و باید استراحت کند، پس باید چند ساعتی استراحت کند

.

.

.

باور نمی کنید چقدر سخت است برنامه ریزی برای همه اینها

کم می آورم بعضی هفته ها

یک ۲۴ ساعت در هفته برای مادری کم است

خیلی کم

اما

پسرک از تشنج و دعوا بین من و پدرش متنفر است پس من باید سکوت کنم، باید تمام تلاشم را بکنم تا با بدون اندک تشحنج بیرونی با همه بی نظمی ها، بی وقتی ها، درک نکردن ها، فشار اوردنها، تهدیدها و توهینها، فقط همین ۲۴ ساعت را قدر بدانم

اما می دانید کدام قسمت سختتر است

انجا که هر جمعه به وقت رفتن، پسرک در آغوشت بگیرد، و بچسبد به تو و بگوید، مرسی مامان، خوش گذشت

و تو

و تو فقط لبخند بزنی، و سعی کنی با شوخی و خنده راهی اش کنی که برود، مبادا غمی، نگرانی یا دردی به دلش بنشیند.

یکسال گذشته و من هنوز به همین قسمت، دقیقا به همین قسمت عادت نکرده ام

و هر هفته ویران می شوم بعد از رفتنش

و اشکهایم امانم را می برند

و باز هفته بعد و هفته بعد و هفته بعد

 

 

پسرک عاشق  پدرش است، و عاشق من . و همه تلاشش را می کند تا این دو عشق را از هم مخفی کند! همه اش به یک دلیل ! به این دلیل که ما ، ما در ظاهر بزرگترها، اینقدر بالغ نبودیم تا درد را از فرزندمان دور کنیم ، خودخواهی خودمان را در اولویت قرار دادیم

 

چرا نوشتم؟

گمانم وقتش بود

وقتش بود تا بگویم در این قوانین، که «مصلحت طفل» فقط و فقط شعاری است که دهان ما را ببندند، من درد می کشم، و پسرکم درد می کشد، و شاید پدرش هم!
می خواهم بگویم، «حضانت طفل» شوخی نیست ، کاش قاضی شعبه دادگاه می فهمید، آینده پسرک من به تصمیم او بستگی دارد، کاش می فهمید اختیار تصمیم گیری بر اساس مصلحت طفل، در صلاحیت او که حتی یکبار هم طفل مرا ندیده است، نیست! کاش بداند، هرگز ، هرگز هرگز او را برای آن نگاه تمسخرآمیز و هرزه اش در آن روز که از من پرسید «تو در این پرونده اصیلی بلاخره یا وکیل؟» را هرگز نمی بخشم !

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)