ترجمه این اشعار به یاد تراب  حق شناس در سالگرد خاموشی‌اش صورت گرفته است. بهروز عارفی، ژانویه ۲۰۱۷

 

تراب حق‌شناس ۱۳۹۴ − ۱۳۲۲

زندگان پیکار گران اند!

 ویکتور هوگو

 

زندگان پیکارگران اند!

جان وجبین‌شان سرشار از آرمانی استوار

ازسرنوشتی والا  قله‌ی صعب را در می نوردند.

آنان که  در شور هدفی برتر اندیشناک قدم بر می‌دارند.

شب وروز هماره در برابر چشمان‌شان،

وظیفه‌ای خطیر یا عشقی سترگ.

به نوح  قدیس می مانند هنگام کرنش بر کشتی اش،*

بسان رنجبری، شبانی، کارگری ، پیرِ دِیری.

قلب او پاک، روزهایش سرشار

اینان زندگی می کنند ، خداوندا! بدا به حال دیگران،

چرا که نیستی با ملال پرابهامش، آنان را مدهوش می کند،

چرا که سنگین ترین بار ، هستی است بی آن که  زندگی کنی

بیهوده، پریشان، پرسه می زنند در این جهان خاکی

از   سرخوردگی تیره وتارِ بودنی خالی از فکرکردن.

نام شان توده، عوام، جماعت، جمعیت

آن چه پچ پچ کنان، هورا کشان، سوت زنان روان است

دست کوبان، لگد زنان، خمیازه می کشد، آری می گوید، نه می گوید

نه هرگز چهره ای دارد و نه هرگز نامی ؛

چون گله ای که می رود، باز می گردد ، داوری می کند ، عفو می دهد ، شوُر می کند

ویران می کند، همان گونه که به تیبریوس تمکین می کند، به مارا نیز**،

 

فوجی غمگین، شادان، با لباسی زرین، با بازوانی برهنه،

درهم و برهم، افتاده  رانده شده در ورطه های ناشناخته.

اینان رهگذرانی سرد و بی هدف اند ، بی بُته و بی سن و سال؛

زیردستان نوع بشر  که چون ابر فرومی پاشند.

آنانی که شناخته شده نیستند، به حساب نمی آیند ،

آنانی که واژه ها را، اراده ها را و گام ها را گٌم می کنند.

سایه تاریک حول آنها امتداد می یابد و پس می رود؛

بهره ی آنان از نیمروز کامل، جز غروبی دوردست نیست،

زیرا با آن که از آنان برحسب اتفاق فریادی ، آوایی یا سر و صدایی  بر میاید

آنان در آستانه محزون شب سرگردانند

 

***

چسان! بی عشق ماندن! پیشه ای غمناک را دوره کردن،

نه رویائی در پیش ، نه سوگی در پس

چسان! به پیش رفتن ، بی آن که بدانی به کجا،

ژوپیتر را به تمسخر گرفتن، بدون هیچ ایمانی به یهوه،

نگریستن به ستارگان، به گل ها و به زن ها، بی هیچ احترامی

هماره   تن را طلب کردن، نه هرگز به دنبال جان،

تلاشی عبث برای نتیجه ای عبث ،

بی انتظار معجزه ای از آسمان، دریغا! فراموش کردن مردگان!

آه نه، من این چنانی نیستم! بزرگ، کامیاب،

غرا، نیرومند، یا پنهان درلانه ای کثیف ؛

من می گریزم از آنان،

در وحشتم از کوره راه های نفرت بار شان؛

و ترجیح می دهم، ای مورچگان شهرک ها،

ای جماعت، توده انبوه، انسان های دروغین ، دلمردگان ، تیره‌های منقرض

درختی باشم در جنگل، تا جانی در ازدحام شما!

 

*     اشاره به نیایش نوح پیامیر در مقابل کشتی نوح، که  پس از فرونشستن توفان توانست با پیروانش، به سلامتی به ساحل برسد (با الهام از کتاب مقدس).

**  حاضر به دستور چه فرمانده،  جه نافرمان

تندیس ویکتور هوگو، اثر آگوست رودن

سروده ای برای به یادماندن

«پوستر سرخ»

لوئی آراگون

 

شما نه در پی افتخار بودید و نه

می خواستید که اشکی بریزند از برای شما،

نه موزیک عزا می خواستید

نه دعای کشیشی بر بستر مرگ،

یازده سال گذشت و چه زود گذشت،

شما، فقط سلاح در دست داشتید

مرگ چشمان پارتیزان ها را خیره نمی کند.

 

چهره های ژولیده و هراس انگیز، سیاه از ریش و شب

بر روی دیوار های شهر

پوستر به لکه خون می مانست

در تلفظ دشواری نام تان

بهانه ای جُستند برای ترس عابران

 

گویا، کس شما را فرانسوی نمی پنداشت

در طول روز، مردم  چشم فرو می پوشیدند و می گذشتند

اما، به هنگام حکومت نظامی، شب ها

انگشت های سرگردان، زیر نام شما می نوشت

برای فرانسه جان دادند

 

صبح گاهان ماتم زده، همه چیز به گونه ای دیگر بود

همه چیز رنگ یک نواخت  یخ بست را  داشت

در پسین روزهای فوریه، برای واپسین لحظه های شما

و آن گاه، یکی از همراهان شما به آرامی لب گشود

خوشبختی برای همه، خوشبختی از آن زنده ماندگان

می میرم، بی هیچ نفرتی برای خلق آلمان

 

بدرود رنج و شادی، بدرود گل های سرخ

بدرود زندگی، بدرود روشنائی و باد

عروسی کن، شاد باش و بیشتر مرا به یاد آور

تو که در میان زیبائی ها می مانی

آن گاه  که در ایروان، همه چیز به پایان می رسد.

 

خورشید تابان زمستانی بر تپه می تابد

وه که طبیعت زیباست و  دلم شکسته

بر روی رد پای ما، داد برپا خواهد شد

مِلینه ی من، نازنین من، دختر یتیم من

از من بشنو، زندگی کن و فرزند بیاور

 

هنگامی که تفنگ ها غریدند، بیست و سه تن بودند

بیست و سه تن، که پیش هنگام، جان می باختند

بیست و سه تن  بیگانه، اما چنان چون برادر

بیست و سه تن،  دل باخته ی زندگی و آماده مرگ برای زندگی

بیست و سه تن، به خاک می غلتیدند و فرانسه را فریاد می زدند.

 

****

* ۲۱ فوریه ۱۹۴۴، در تپه های مون والرین، واقع در غرب پاریس، مبارزان گروه مقاومت منوکیان تیرباران شدند. میساک منوکیان، فرانسوی ارمنی تبار، کمونیست و مبارز با گروه خود به مقاومت فرانسه پیوسته بود. اشغالگران نازی با همدستی حکومت خود فروخته ویشی، برای دستگیری افراد گروه منوکیان،آفیش سرخی به در و دیوار شهر پاریس زده بودند و ۲۳ عضو گروه را «جنایت کار» می خواندند. آراگون شاعر بزرگ معاصر فرانسه، برای بزرگداشت این گروه مقاومت، در سال ۱۹۵۵شعری سروده با عنوان «سروده ای برای به یادماندن»  (از مجموعه «رمان نیمه تمام» که لِئو فِره خواننده متعهد فرانسوی  آن را با موسیقی زیبائی اجرا کرده است. این ترانه به «پوستر سرخ» [Affiche Rouge] مشهور است. تا کنون ترجمه های متعددی از این شعر منتشر شده است.

این ترانه را می توانید با صدای لِئو فِرِه و زیرنویس فارسی [با ترجمه ای دیگر] در لینک زیر گوش بدهید:

https://www.facebook.com/video/video.php?v=1705674553941

 

به سرزمینی می رسم که بیگانه ام

لوئی آراگون

تقدیم به پوران یازرگان

 

هیچ چیزی چون زندگی گذرا نیست

هیچ چیزی چون هستی زودگذر نیست

بسان یخی که آب می شود

و بادی که آرام  آرام می وزد

به سرزمینی می رسم که بیگانه ام

 

روزی، از مرز میگذری

از کجا می آئی، راستی به کجا می روی

چه باک از دیروز، و چه باک از فردا

قلبت با خارپنبه دگرگون می شود

نه  قافیه ای  و نه گذشتی در کار

 

انگشتی بِنه بر گیجگاهت

دستی بزن به کودکی چشمانت

بهتر است که چراغ را فرو بکشی

شبی دراز شایسته ی ماست

چرا که روز روشن پیر می نماید

 

درختان در پائیز زیبایند

اما، بر سر کودک چه آمده

می نگرم و در شگفتم

از این مسافر ناآشنا

از چهره و پاهای برهنه اش

 

اندک اندک، به خاموشی گرائیدی

اما دریغ که دیر شد،

تا  ناشباهتی ات را حس نکنی

و نبینی که بر وجود گذشته هایت

غبار زمان نشسته است

 

به هررو، پیری دیر پاست

با پیری، شن ها از دستان مان می گریزند

هم چون آب سردی که بالا می رود

همچون شرمی که بیشتر می شود

همچون خیک نای چرمی که دباغی می شود

 

چه طولانی ست انسان بودن، چیزی بودن

چه طولانی ست، دست از همه چیز بریدن

و آن دگردیسی ای را می بینی

که در درون ما جاری است

و آهسته آهسته زانوان ما را تا می کند

 

آه، دریای تلخ، آه دریای ژرف

زمان جزر و مدت را بگو

چند سال ثانیه می بایست

تا انسانی، از انسانی دیگر روی برگرداند

چرا چرا این ادا و اطوارها

 

هیچ چیزی چون زندگی گذرا نیست

هیچ چیز چون هستی زودگذر نیست

بسان یخی که آب می شود

و بادی که آرام  آرام می وزد

به سرزمینی می رسم که بیگانه ام

 

در کنار هم خواهیم آرمید

لوئی آراگون

 

درکنار هم خواهیم آرمید

خواه یکشنبه باشد، یا دوشنبه

شب باشد یا بامداد، نیمه شب  یا نیم روز

دلدادگی ، مثل همه دلداگی هاست

این را به تو گفته بودم

در کنار هم خواهیم آرمید.

دیروز چونین بود، فردا نیز چونان خواهد بود

 

تنها چشم در راه تو هستم

قلبم را به دستانت سپردم

که با قلبت،  هماهنگ می‌زند

با آن چه از انسانیت روزگار گرفته

درکنار هم خواهیم آرمید

عشق من، همان عشق خواهد بود

و آسمان بسان ملافه ای بر روی ما

من بازوانم را بر تو گره زده ام

تا دوستت دارم ، از آن می لرزم

تا هر زمان که تو بخواهی

در کنارهم خواهیم آرمید

 

سپیده می دمد

ویکتور هوگو

 

سپیده می درخشد؛

شب تیره می گریزد؛

رویا و مه

به جاده شب می روند؛

پلک ها و سرخ گلان،

نیمه می شکفند؛

از بیداری اشیا

گوش ها پر از غلغله است.

 

دود و سبزه زار،

بام ها و لانه ها ؛

سخن در سخن

به آواز و به نجوا،

باد با درختان بلوط

و آب با چشمه ها ؛

نفس ها ،

آوا می شوند!

 

همه چیز، جان و د لش را می یابد،

کودک بازیچه اش را،

کوره شعله اش را،

و ویلن آرشه اش را؛

جنون است این یا اهریمنی؟،

به گستره جهانی چنین بزرگ،

هر کس آغاز می کند

آن چه را که در سر می پروراند.

 

چه بیاندیشی و چه دوست بداری،

شیدائی بی پایانت ،

به انتهای هدف ،

پرواز می کند؛

چنانکه  زورق به دنبال موج شکن،

زنبور در پی بیدی پیر سال،

قطب نما به جستجوی قطب،

و من

در جستجوی حقیقت.

 

زن زندانی

ویکتور هوگو

«خاورانه ها» Les Orientales  نام جُنگ شعری است از ویکتور هوگوVictor Hugo ، شامل ۴۱ قطعه که ۳۶ شعر آن در سال ۱۸۲۸ سروده شده است.

زنِ زندانی La Captive نهمین شعر این جُنگ است که دارای ۹ بندِ ۸ بیتی و ۹ هشتائی (بندی با ۸ شعر) هست. در پیش در آمد این شعر، و نیز در «تکه های مار» و «نوامبر»، ویکتورهوگو، شعر خود را با جملاتی از گلستان سعدی آذین کرده است. در شعر بیست و نهم از این جُنگ، ترجمه شعری عاشقانه از حافظ آمده است.

در شعر «کودک» هم یک بار نام ایران آمده است. گاهی ترجمه های شعرهای سعدی و حافظ برگردانی آزادست و شاعر از شعر فارسی الهام گرفته است. آندره دوریِیر André Du Ryer  بخش هائی ازگلستان سعدی  را برای نخستین بار در سال ۱۶۳۴ به فرانسه ترجمه کرد. ترجمه های کامل گلستان و بوستان در قرن نوزدهم در اروپا منتشر شد.

جُنگ «خاورانه» در سال ۱۸۲۹، یک سال پس از پیروزی غربی ها بر ناوگان مشترک مصر-عثمانی  که پایان بخش جنگ در یونان بود، انتشار یافت. اشاره ی ویکتور هوگو به شعر بزرگان شعر فارسی، حاکی از تاثیر ادبیات ایران در ادب فرانسه در قرن نوزدهم است.

در مورد «مقام سعدی در ادبیات فرانسه» مقاله جامعی از جلال ستاری با همین عنوان را بخوانید. در مورد تاثیر ادبیات فارسی بر ادبیات اروپا، به کتاب «از سعدی تا آراگون» نوشته ی شادروان جواد حدیدی مراجعه کنید. ویکتور هوگو در مورد گلستان گفته: « چه کنم که بتوانم کتابی بنویسم به نام گلستان که باد پاییز نتواند به اوراق آن دست یابد»

زن در شعرهای این مجموعه حضوری چشمگیر دارد. «زن زندانی» با نگاهی رمانتیک و شاعرانه زیبائی طبیعت شرق را توصیف می کند و نشانه ی اعتقاد هوگو به پیوند باختر و خاور است.

 

زن زندانی

آواز پرندگان درختان موزون است،

به خوش آهنگی شعر*                                                                                                          گلستان سعدی

اگر دربند نبودم،

چه دلپذیر بود برایم این سرزمین ،

دریای خروشانش،

مزرعه های ذرت اش،

ستارگان بی شمارش،

اگر که در راستای دیوار ظلمت

به تاریکی

برق شمشیر سپاهیان نمی بود.

 

نه من بانوی شرقی ام

که خواجه ای سیاه، سازم را کوک کند،

آینه ام را به دست گیرد.

آری، دور از این سودومی ها،

در دیاری که با مردان جوان

به سر می بریم،

شب ها، می توان سخن گفت.

 

با این همه، دلبسته ی کرانه ای ام،

که، هرگز در زمستان ها

زوزه نمی کشد، بادهای سرد

از میان پنجره ای باز.

با باران گرم  تابستانی

حشره سبز درهم می پیچد

چونان زُمُردی جاندار

زیر بوته های علف سبز.

اِزمیر شاهزاده بانوئی است

با کلاه زیبایش؛

دمادم، بهار شاداب

پاسخی می دهد به ندای او،

و چون دسته گل های خندان

در گلدان،

مثل دریاهای پر جزیره اش،

که تازگی می تراود  از آن.

 

دوست دارم برج های گلگونش را،

درفش های برافراشته اش را،

کلبه های زرین اش را،

که به بازیچه های کودکان مانند؛

به خاطر اندیشه هایم، دوست می دارم

کجاوه هائی را که در پشت پیلان

آرام آرام تاب می خورند.

 

در این قصرهای پریان،

قلب پُر آوای من، باور دارد،

صداهای خفه شده در گلو را

که از بیابان می رسد،

شنیدن آوای پریان را

آمیختن ملودی ها را

در ترانه های بی پایان

که در آسمان ها سر می دهند!

 

عطرهای سوزان شیرین را

در این دیار می پرستم،

بر روی شیشه های طلائی پنجره ها

برگ های لرزان را،

آبی  که زیر نخلی خمیده

از چشمه ای می جهد،

و لک لک سپید را

بر فراز مناره های سفید.

 

در سبزه زار، دوست دارم

سر دهم ترانه ای اسپانیائی،

آن هنگام که همراهان مهربان،

فوج آوارگان،

پا بر خاک می سایند،

آن جا که قهقهه ها،

به زیر چتری آفتابی

در هم می پیچند.

 

اما، هنگام که نسیم

پَرزنان، بر چهره ام بوسه می زند،

خوش دارم که شب هنگام،

در آرامش، غرقه در خود،

بیاسایم با چشمانی

دوخته بر دریای ژرف،

به هنگامی که ماه،

زرین و رنگ باخته،

می گشاید بادبزن سیمنش را

بر روی امواج

 

 

  • در سرلوحه شعر، ویکتورهوگو از عبارت زیر از دیباچه گلستان الهام گرفته است و ویکتور هوگو ترجمه فرانسهء شعر عربی سعدی را آورده است که مترجم به فارسی برگردانده است.

شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مَبیت افتاد. موضعی خوش و خرم و درختان درهم، گفتی که خردهء مینا بر خاکش ریخته و عِقد ثریا از تارکش آویخته،

روضه الصفا ماءُ نهرِها سَلسال        دوحهُ سجعُ طیرها مَوزون

ان پُر از لاله های رنگارنگ           وین پُر از میوه های گوناگون

باد در سایه ی  درختانش                گسترانیده  فرش  بوقلمون

 

بهار

ویکتور هوگو

 

روزهای بلند، روشنی، عشق و جنون!

بهار است! فروردین با لبخندی شیرین،

اردیبهشتی گل باران، خردادی سوزان، چه زیبا مهربان ماهی!

سپیداران لبِ رودهای خفته،

همچون نخل هائی سرفراز ، سر فرود آورده اند در شط ؛

پرنده در دل جنگلی نمناک و آرام، چهچه زنان؛

همه چیز خندان و درختانِ سبز

شادمان از پیوستگی، ترانه می سرایند،

روز با سپیده دمی خنک و لطیف سر می رسد؛

غروب پر از عشق است؛ شب آوائی می شنوی،

کز میان تاریکی ژرف  و زیر آسمانی خجسته،

ناآشنای شادی،  در بی نهایت آواز می خواند.

 

در بهار

ژاک برل

 

در بهار، دربهار

قلب من و قلب تو

رنگی دوباره گرفته از شراب سفید

عاشقان در نیایش

در نوتردامِ روزگار خوش

در بهار

برای یگ گل، یک لبخند، یک عَهد

برای سایهء نگاهی خندان

 

همهء دختران

بوسه می فرستند

سپس امیدهای شان

همه این قلب ها که

مثل برگ های آرتیشوئی

تک تک می ریزند،

که مثل ته سیگاری خوشنود

پیش پای رهگذران می ریزند

که خنده زنان شعله می گیرند

برای دختران مترو

 

در بهار، در بهار

قلب من و قلب تو

رنگی دوباره گرفته از شراب سفید

عاشقان در نیایش

در نوتردامِ روزگار خوش

در بهار

برای یگ گل، یک لبخند، یک عَهد

برای سایهء نگاهی خندان

 

همه پاریس

بوسه ای خواهد شد

گاهی در شب میعاد

و همه پاریس که

چون چراگاهی برای گلهء عاشقان

با چوپانی سر به هوا

قلب من و قلب تو

رنگی دوباره گرفته از شراب سفید

عاشقان در نیایش

در نوتردامِ روزگار خوش

در بهار

برای یگ گل، یک لبخند، یک عَهد

برای سایهء نگاهی حندان

 

همه زمین

بوسه  ای خواهد شد

کز امید سخن می گوید

و این معجزه را به چشم خواهد دید

زیرا

این اخرین هدیه ای ست برای ما

بدون این که خواسته باشیم

زمین معجزه را می بیند

چرا که زمانش رسیده

و این نخستین بخت ماست

تنها بختِ سال

 

در بهار، دربهار

قلب من و قلب تو

رنگی دوباره گرفته از شراب سفید

عاشقان در نیایش

در نوتردامِ روزگار خوش

در بهار

در بهار

در بهار

 

برگ های پژمرده …

ژاک پرِوِر

 

آه… چقدر دلم می خواهد که به خاطرت آوری

روزهای خوشی را که با هم بودیم

آن روزها، زندگی چه زیبا بود،

و خورشید سوزان تر از امروز.

برگ ها کُپه کُپه انباشته می شدند،

خاطره ها ، دریغ و افسوس ها نیز

 

و باد شمال آن ها را می بَرَد

در شبِ سردِ فراموشی

می بینی، فراموش نکرده ام

ترانه ای را که برایم می خواندی

 

ترانه ای که مثل خود ما ست

تو، که مرا دوست داشتی، من که ترا دوست داشتم

و دو تائی در کنار هم بودیم

تو، که مرا دوست داشتی، من که ترا دوست داشتم

اما، زندگی عاشقان را  ازهم جدا می کند

 

آرام آرام، بی سر و صدا…

و دریا می شوید بر روی ماسه ها

رد پایِ عاشقانِ  از هم جدا را

 

برگ ها کُپه کُپه انباشته می شدند،

خاطره ها، دریغ و افسوس ها نیز

اما،  عشقِ ساکت و وفادار من

همچنان می خندد و زندگی رادوست می دارد

چقدر ترا دوست داشتم، چه زیبا بودی تو

چطور می خواهی که فراموشت کنم؟

در ان روزها، زندگی چه زیبا بود

و خورشید سوزان تر از امروز

 

توشیرین ترین یار من بودی

اما، برای من، تنها دریغ می ماند

و ترانه ای را که تو می خواندی

همیشه خواهم شنید ،  خواهم شنید

 

ترانه ای که مثل خود ما ست

تو، که مرا دوست داشتی، من که ترا دوست داشتم

و دو تائی در کنار هم بودیم

تو، که مرا دوست داشتی، من که ترا دوست داشتم

اما، زندگی عاشقان را  ازهم جدا می کند

آرام آرام، بی سر و صدا….

و دریا می شوید بر روی ماسه ها

رد  پای عاشقان  از هم جدا را

 

ترانه  برگ های خزان با صدای ایو مونتان:

https://www.youtube.com/watch?v=kLlBOmDpn۱s

 

حالا،  می دانم…!

ژان لو دابادی

وقتی بچه ای بودم، نیم وجبی

بلند بلند حرف می زدم  تا نشان دهم که مَردَم!

همیشه می گفتم، می دانم، می دانم، می دانم، می دانم!

اول زندگی بود و بهار…،

وقتی هژده ساله شدم،

باز گفتم که می دانم، می دانم، دیگه این بار، می دانم

و امروز، وقتی سرم  را بر می گردانم،

به زمین که می نگرم، جائی که صدها بار راه رفته ام …

هنوز نمی دانم که چطوری می چرخد!

 

در ۲۵ سالگی، همه چیز را می دانستم: عشق، گل های سرخ، زندگی و پول…

آری، عشق! بارها دورش زده بودم عشق را!

خوشبختانه، مثل رفقایم، هنوز عقلِ کُل نشده بودم،

در نیمه های زندگی، بازهم دنبال یاد گرفتن بودم

آن چه که فهمیدم، در سه چهار حرف خلاصه می شود:

«آن روز که می فهمی یک نفر دوستت دارد، هوا بسیار خوش است

بهتر از این نمی شود گفت، هوا بسیار خوش است

این نکته، هنوز مرا به شگفت وامی دارد…

وقتی که چون من،  در خزان زندگی هستی

بسیاری از شب های غمگین را فراموش می کنی

ولی نه هرگز، آن سپیده دم لطیف را!

 

همهء جوانی ام، می خواستم بگویم می دانم

اما، هر چه بیشتر می جُستم،   می فهمیدم که کمتر می دانم…

ساعت شصت ضربه اش را نواخت

هنوز، لب پنچره هستم، نگاه می کنم، و از خود می پرسم که چه می دانم؟

 

اکنون می دانم، می دانم که هیچ چیز نمی دانم!

زندگی، عشق، پول، یاران، گل های سرخ

هرگز نه صدای اشیاء را می دانم و نه رنگ اشیاء را

این را دیگر خوب می دانم، این را می دانم

 

با صدای ژان گابن

https://www.youtube.com/watch?v=Gl۸AFljtG۷U

Victor HUGO   (۱۸۰۲-۱۸۸۵)

Ceux qui vivent, ce sont ceux qui luttent

Ceux qui vivent, ce sont ceux qui luttent ; ce sont
Ceux dont un dessein ferme emplit l’âme et le front.
Ceux qui d’un haut destin gravissent l’âpre cime.
Ceux qui marchent pensifs, épris d’un but sublime.
Ayant devant les yeux sans cesse, nuit et jour,
Ou quelque saint labeur ou quelque grand amour.
C’est le prophète saint prosterné devant l’arche,
C’est le travailleur, pâtre, ouvrier, patriarche.
Ceux dont le cœur est bon, ceux dont les jours sont pleins.
Ceux-là vivent, Seigneur ! Les autres, je les plains.
Car de son vague ennui le néant les enivre,
Car le plus lourd fardeau, c’est d’exister sans vivre.
Inutiles, épars, ils traînent ici-bas
Le sombre accablement d’être en ne pensant pas.
Ils s’appellent vulgus, plebs, la tourbe, la foule.
Ils sont ce qui murmure, applaudit, siffle, coule,
Bat des mains, foule aux pieds, bâille, dit oui, dit non,
N’a jamais de figure et n’a jamais de nom ;
Troupeau qui va, revient, juge, absout, délibère,
Détruit, prêt à Marat comme prêt à Tibère,
Foule triste, joyeuse, habits dorés, bras nus,
Pêle-mêle, et poussée aux gouffres inconnus.
Ils sont les passants froids sans but, sans nœud, sans âge ;
Le bas du genre humain qui s’écroule en nuage ;
Ceux qu’on ne connaît pas, ceux qu’on ne compte pas,
Ceux qui perdent les mots, les volontés, les pas.
L’ombre obscure autour d’eux se prolonge et recule ;
Ils n’ont du plein midi qu’un lointain crépuscule,
Car, jetant au hasard les cris, les voix, le bruit,
Ils errent près du bord sinistre de la nuit.

Quoi ! Ne point aimer ! suivre une morne carrière
Sans un songe en avant, sans un deuil en arrière,
Quoi ! marcher devant soi sans savoir où l’on va,
Rire de Jupiter sans croire à Jehova,
Regarder sans respect l’astre, la fleur, la femme,
Toujours vouloir le corps, ne jamais chercher l’âme,
Pour de vains résultats faire de vains efforts,
N’attendre rien d’en haut ! Ciel ! Oublier les morts !
Oh non, je ne suis point de ceux-là ! grands, prospères,
Fiers, puissants, ou cachés dans d’immondes repaires,
Je les fuis, et je crains leurs sentiers détestés ;
Et j’aimerais mieux être, ô fourmis des cités,
Tourbe, foule, hommes faux, cœurs morts, races déchues,
Un arbre dans les bois qu’une âme en vos cohues !

Strophes pour se souvenir

Louis Aragon

“Vous n’avez réclamé la gloire ni les larmes
Ni l’orgue ni la prière aux agonisants
Onze ans déjà que cela passe vite onze ans
Vous vous étiez servi simplement de vos armes
La mort n’éblouit pas les yeux des Partisans

Vous aviez vos portraits sur les murs de nos villes
Noirs de barbe et de nuit hirsutes menaçants
L’affiche qui semblait une tache de sang
Parce qu’à prononcer vos noms sont difficiles
Y cherchait un effet de peur sur les passants

Nul ne semblait vous voir français de préférence
Les gens allaient sans yeux pour vous le jour durant
Mais à l’heure du couvre-feu des doigts errants
Avaient écrit sous vos photos

MORTS POUR LA FRANCE
Et les mornes matins en étaient différents

Tout avait la couleur uniforme du givre
À la fin février pour vos derniers moments
Et c’est alors que l’un de vous dit calmement
Bonheur à tous Bonheur à ceux qui vont survivre
Je meurs sans haine en moi pour le peuple allemand

Adieu la peine et le plaisir Adieu les roses
Adieu la vie adieu la lumière et le vent
Marie-toi sois heureuse et pense à moi souvent
Toi qui vas demeurer dans la beauté des choses
Quand tout sera fini plus tard en Erivan

Un grand soleil d’hiver éclaire la colline
Que la nature est belle et que le cœur me fend
La justice viendra sur nos pas triomphants
Ma Mélinée ô mon amour mon orpheline
Et je te dis de vivre et d’avoir un enfant

Ils étaient vingt et trois quand les fusils fleurirent
Vingt et trois qui donnaient leur cœur avant le temps
Vingt et trois étrangers et nos frères pourtant
Vingt et trois amoureux de vivre à en mourir
Vingt et trois qui criaient la France en s’abattant.”

J’arrive Où Je Suis Etranger

Louis Aragon

Rien n’est précaire comme vivre
Rien comme être n’est passager
C’est un peu fondre comme le givre

Et pour le vent être léger
J’arrive où je suis étranger

Un jour tu passes la frontière
D’où viens-tu mais où vas-tu donc
Demain qu’importe et qu’importe hier
Le cœur change avec le chardon
Tout est sans rime ni pardon

Passe ton doigt là sur ta tempe
Touche l’enfance de tes yeux
Mieux vaut laisser basses les lampes
La nuit plus longtemps nous va mieux
C’est le grand jour qui se fait vieux

Les arbres sont beaux en automne
Mais l’enfant qu’est-il devenu
Je me regarde et je m’étonne
De ce voyageur inconnu
De son visage et ses pieds nus

Peu à peu tu te fais silence
Mais pas assez vite pourtant
Pour ne sentir ta dissemblance
Et sur le toi-même d’antan
Tomber la poussière du temps

C’est long vieillir au bout du compte
Le sable en fuit entre nos doigts
C’est comme une eau froide qui monte
C’est comme une honte qui croît
Un cuir à crier qu’on corroie

C’est long d’être un homme une chose
C’est long de renoncer à tout
Et sens-tu les métamorphoses
Qui se font au-dedans de nous
Lentement plier nos genoux

O mer amère, ô mer profonde
Quelle est l’heure de tes marées
Combien faut-il d’années-secondes
A l’homme pour l’homme abjurer
Pourquoi pourquoi ces simagrées

Rien n’est précaire comme vivre
Rien comme être n’est passager
C’est un peu fondre comme le givre
Et pour le vent être léger
J’arrive où je suis étranger

Nous dormirons ensemble

Louis Aragon

Que ce soit dimanche ou lundi
Soir ou matin minuit midi
Dans l’enfer ou le paradis
Les amours aux amours ressemblent
C’était hier que je t’ai dit
Nous dormirons ensemble
C’était hier et c’est demain
Je n’ai plus que toi de chemin
J’ai mis mon cœur entre tes mains
Avec le tien comme il va l’amble
Tout ce qu’il a de temps humain
Nous dormirons ensemble
Mon amour ce qui fut sera
Le ciel est sur nous comme un drap
J’ai refermé sur toi mes bras
Et tant je t’aime que j’en tremble
Aussi longtemps que tu voudras
Nous dormirons ensemble

L’aurore s’allume,

Victor Hugo

L’aurore s’allume ;
L’ombre épaisse fuit ;
Le rêve et la brume
Vont où va la nuit ;
Paupières et roses
S’ouvrent de mi-closes ;
Du réveil des choses
On entend le bruit.

Tout chante et murmure,
Tout parle à la fois,
Fumée et verdure,
Les nids et les toits ;
Le vent parle aux chênes,
L’eau parle aux fontaines ;
Toutes les haleines
Deviennent des voix !

Tout reprend son âme,
L’enfant son hochet,
Le foyer sa flamme,
Le luth son archet ;
Folie ou démence,
Dans le monde immense,
Chacun recommence
Ce qu’il ébauchait.

Qu’on pense ou qu’on aime,
Sans cesse agité,
Vers un but suprême,
Tout vole emporté ;
L’esquif cherche un môle,
L’abeille un vieux saule,
La boussole un pôle,
Moi la vérité !

La captive

Victor Hugo

On entendait le chant des oiseaux

       Aussi harmonieux que la poésie.

                                                                                                                SADI, Gulistan

Si je n’étais captive,
J’aimerais ce pays,
Et cette mer plaintive,
Et ces champs de maïs,
Et ces astres sans nombre,
Si le long du mur sombre
N’étincelait dans l’ombre
Le sabre des spahis.

Je ne suis point tartare
Pour qu’un eunuque noir
M’accorde ma guitare,
Me tienne mon miroir.
Bien loin de ces Sodomes,
Au pays dont nous sommes,
Avec les jeunes hommes
On peut parler le soir.

Pourtant j’aime une rive
Où jamais des hivers
Le souffle froid n’arrive
Par les vitraux ouverts,
L’été, la pluie est chaude,
L’insecte vert qui rôde
Luit, vivante émeraude,
Sous les brins d’herbe verts.

Smyrne est une princesse
Avec son beau Chapel ;
L’heureux printemps sans cesse
Répond à son appel,
Et, comme un riant groupe
De fleurs dans une coupe,
Dans ses mers se découpe
Plus d’un frais archipel.

J’aime ces tours vermeilles,
Ces drapeaux triomphants,
Ces maisons d’or, pareilles
A des jouets d’enfants ;
J’aime, pour mes pensées
Plus mollement bercées,
Ces tentes balancées
Au dos des éléphants.

Dans ce palais de fées,
Mon cœur, plein de concerts,
Croit, aux voix étouffées
Qui viennent des déserts,
Entendre les génies
Mêler les harmonies
Des chansons infinies
Qu’ils chantent dans les airs !

J’aime de ces contrées
Les doux parfums brûlants,
Sur les vitres dorées
Les feuillages tremblants,
L’eau que la source épanche
Sous le palmier qui penche,
Et la cigogne blanche
Sur les minarets blancs.

J’aime en un lit de mousses
Dire un air espagnol,
Quand mes compagnes douces,
Du pied rasant le sol,
Légion vagabonde
Où le sourire abonde,
Font tournoyer leur ronde
Sous un rond parasol.

Mais surtout, quand la brise
Me touche en voltigeant,
La nuit j’aime être assise,
Etre assise en songeant,
L’œil sur la mer profonde,
Tandis que, pâle et blonde,
La lune ouvre dans l’onde
Son éventail d’argent.

Printemps

Victor Hugo

Voici donc les longs jours, lumière, amour, délire !
Voici le printemps ! mars, avril au doux sourire,
Mai fleuri, juin brûlant, tous les beaux mois amis !
Les peupliers, au bord des fleuves endormis,
Se courbent mollement comme de grandes palmes ;
L’oiseau palpite au fond des bois tièdes et calmes ;
Il semble que tout rit, et que les arbres verts
Sont joyeux d’être ensemble et se disent des vers.
Le jour naît couronné d’une aube fraîche et tendre ;
Le soir est plein d’amour ; la nuit, on croit entendre,
A travers l’ombre immense et sous le ciel béni,
Quelque chose d’heureux chanter dans l’infini.

Au printemps,

Jacques Brel

Au printemps au printemps
Et mon cœur et ton cœur
Sont repeints au vin blanc
Au printemps au printemps
Les amants vont prier
Notre-Dame du bon temps
Au printemps
Pour une fleur un sourire un serment
Pour l’ombre d’un regard en riant

Toutes les filles
Vous donneront leurs baisers
Puis tous leurs espoirs
Vois tous ces cœurs
Comme des artichauts
Qui s’effeuillent en battant
Pour s’offrir aux badauds
Vois tous ces cœurs
Comme de gentils mégots
Qui s’enflamment en riant
Pour les filles du métro

Au printemps au printemps
Et mon cœur et ton cœur
Sont repeints au vin blanc
Au printemps au printemps
Les amants vont prier
Notre-Dame du bon temps
Au printemps
Pour une fleur un sourire un serment
Pour l’ombre d’un regard en riant

Tout Paris
Se changera en baisers
Parfois même en grand soir
Vois tout Paris
Se change en pâturage
Pour troupeaux d’amoureux

Aux bergères peu sages
Vois tout Paris
Joue la fête au village
Pour bénir au soleil
Ces nouveaux mariages

Au printemps au printemps
Et mon cœur et ton cœur
Sont repeints au vin blanc
Au printemps au printemps
Les amants vont prier
Notre-Dame du bon temps
Au printemps
Pour une fleur un sourire un serment
Pour l’ombre d’un regard en riant

Toute la Terre
Se changera en baisers
Qui parleront d’espoir
Vois ce miracle
Car c’est bien le dernier
Qui s’offre encore à nous
Sans avoir à l’appeler
Vois ce miracle
Qui devait arriver
C’est la première chance
La seule de l’année

Au printemps au printemps
Et mon cœur et ton cœur
Sont repeints au vin blanc
Au printemps au printemps
Les amants vont prier
Notre-Dame du bon temps
Au printemps

Au printemps
Au printemps

Les feuilles mortes

Jacques Prévert

Oh ! Je voudrais tant que tu te souviennes
Des jours heureux où nous étions amis.
En ce temps-là la vie était plus belle,
Et le soleil plus brûlant qu’aujourd’hui.
Les feuilles mortes se ramassent à la pelle.
Tu vois, je n’ai pas oublié…
Les feuilles mortes se ramassent à la pelle,
Les souvenirs et les regrets aussi
Et le vent du nord les emporte
Dans la nuit froide de l’oubli.
Tu vois, je n’ai pas oublié
La chanson que tu me chantais.

C’est une chanson qui nous ressemble.
Toi, tu m’aimais et je t’aimais
Et nous vivions tous deux ensembles,
Toi qui m’aimais, moi qui t’aimais.
Mais la vie sépare ceux qui s’aiment,
Tout doucement, sans faire de bruit
Et la mer efface sur le sable

Les pas des amants désunis.

Les feuilles mortes se ramassent à la pelle,
Les souvenirs et les regrets aussi
Mais mon amour silencieux et fidèle
Sourit toujours et remercie la vie.
Je t’aimais tant, tu étais si jolie.
Comment veux-tu que je t’oublie ?
En ce temps-là, la vie était plus belle
Et le soleil plus brûlant qu’aujourd’hui.
Tu étais ma plus douce amie
Mais je n’ai que faire des regrets
Et la chanson que tu chantais,
Toujours, toujours je l’entendrai !

C’est une chanson qui nous ressemble.
Toi, tu m’aimais et je t’aimais
Et nous vivions tous deux ensembles,
Toi qui m’aimais, moi qui t’aimais.
Mais la vie sépare ceux qui s’aiment,
Tout doucement, sans faire de bruit
Et la mer efface sur le sable
Les pas des amants désunis.

Maintenant, Je sais !

Jean-Loup Dabadie

Quand j’étais gosse, haut comme trois pommes,
J’parlais bien fort pour être un homme
J’disais, JE SAIS, JE SAIS, JE SAIS, JE SAIS

C’était l’début, c’était l’printemps
Mais quand j’ai eu mes ۱۸ ans
J’ai dit, JE SAIS, ça y est, cette fois JE SAIS

Et aujourd’hui, les jours où je m’retourne
J’regarde la terre où j’ai quand même fait les ۱۰۰ pas
Et je n’sais toujours pas comment elle tourne !

Vers ۲۵ ans, j’savais tout : l’amour, les roses, la vie, les sous
Tiens oui l’amour ! J’en avais fait tout le tour !

Et heureusement, comme les copains,

J’avais pas mangé tout mon pain :
Au milieu de ma vie, j’ai encore appris.
C’que j’ai appris, ça tient en trois, quatre mots :

“Le jour où quelqu’un vous aime, il fait très beau,
j’peux pas mieux dire, il fait très beau !”

C’est encore ce qui m’étonne dans la vie,
Moi qui suis à l’automne de ma vie
On oublie tant de soirs de tristesse
Mais jamais un matin de tendresse !

Toute ma jeunesse, j’ai voulu dire JE SAIS
Seulement, plus je cherchais, et puis moins j’savais

Il y a ۶۰ coups qui ont sonné à l’horloge
Je suis encore à ma fenêtre, je regarde, et j’m’interroge ?

Maintenant JE SAIS, JE SAIS QU’ON NE SAIT JAMAIS !

La vie, l’amour, l’argent, les amis et les roses
On ne sait jamais le bruit ni la couleur des choses
C’est tout c’que j’sais ! Mais ça, j’le SAIS… !

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)