«من طرفدار سوسیال دموکراسی هستم چون در ایران که نارضایی ها از بی عدالتی اجتماعی سرچشمه می گیرد ما نمی توانیم فقط به داشتن یک حکومت میانه رو قناعت کنیم . ما به ضرورت اوضاع و احوال چپگرا خواهیم بود . ولی تکرار میکنم که سوسیال دموکراسی مناسب ما نمی تواند عینا از نوع سوسیال دموکراسی آلمان فدرال یا سوئد باشد. جوهر سوسیال دموکراسی سیستمی پیش روست که در پرتو آن عدالت اجتماعی همراه با پیشرفت های صنعتی بدون انقلاب و و بدون درگیری و خشک اندیشی و متناسب با رسوم و فرهنگ کشوری توسعه یابد که این مشرب در ان ریشه میگیرد باید به ایرانیان سوسیال دموکراسی را آموخت این کار دراز مدتی است».

این ها بخش هایی از گفته های شاپور بختیار است اخرین نخست وزیر حکومت پهلوی. مدت نخست وزیری او تنها ۳۷ روز به طول انجامید. او در بدترین وضعیت که حکومت پهلوی رو به سقوط بود مسئولیت نخست وزیری را پذیرفت. اگرچه در سخنرانی هایش از سوسیال دموکراسی می گفت تا چپگرایان ایران را نیز به سوی خود جلب کند اما از نظر سیاسی و فرهنگی کاملا لیبرال بود. از جمله اقدامات او می توان به انحلال سازمان اطلاعات و امنیت ایران (ساواک) اشاره کرد که اقدامات خشونت امیزش مورد انتقاد مخالفان حکومت پهلوی بود. بختیار هم چنین فرمان ازادی کلیه زندانیان سیاسی و رفع سانسور از مطبوعات را صادر کرد. بختیار باورمند به سکولاریسم بود. او تحصلکرده فرانسه بود و در جریان اشغال فرانسه در جنگ جهانی دوم به نهضت مقاومت ملی فرانسه پیوست. رساله دکترای او درباره رابطه مذهب با قدرت سیاسی در جوامع باستانی (جدایی دین از سیاست) بود. بختیار معتقد بود که روحانیت شیعه باید از سیاست به دور بماند و به فعالیت های مذهبی خود بپردازد. او در جمله ای معروف گفته بود که حاضر است شهر قم را تبدیل به واتیکان شیعیان کند تا آنان در آنجا به بحث های مذهبی خود بپردازند.

با این حال، اکثریت مردم ایران در سال ۱۹۷۹ میلادی به او پشت کردند و به ایت الله خمینی و اسلامگرایان روی اوردند.

وضعیت مشابه بختیار برای یک شخصیت لیبرال دیگر نیز در خاورمیانه در سالیان اخیر روی داد: محمد البرادعی رییس پیشین آژانس بین المللی انرژی اتمی. او در سال ۲۰۱۰ میلادی به مصر بازگشت و جنبشی را متشکل از دموکراسی خواهان و لیبرال ها برای سرنگون کردن حکومت مبارک رییس جمهوری پیشین مصر آغاز کرد. او پس از سقوط مبارک و پیروزی مرسی در انتخابات نیز از مرسی خواسته بود که به دلیل ناکارآمدی و برای حفظ «وحدت ملی» از قدرت کناره گیری کند. با این حال، گروه هیا اسلامگرا و طیفی از مخالفان سکولار او را متهم به ارتباط با فساد در حلقه اطرافیا مبارک و بی اطلاعی از اوضاع کشورها به دلیل سال ها زندگی در خارج از مصر کردند.

سرنوشت همراه با شکست سیاستمداران لیبرالی چون البرادعی و بختیار این پرسش را مطرح می سازد که چرا لیبرال ها در خاورمیانه همواره شکست می خورند؟

در اینجا می توان به چند علت عمده اشاره کرد. نخست آن که به نظر می رسد نقش مذهب در میان توده های مردم در کشورهای خاورمیانه هم چنان پررنگ است. طیفی بر این باورند که میان اسلام و لیبرالیسم تضادی وجود ندارد آنان به ایه ای از قرآن اشاره می کنند که می گوید هیچ اجباری در دین وجود ندارد. در طرف مقابل مخالفان این نظر باور دارند که اسلام اساس قابل سازش با لیبرالیسم نیست. انان استدلال می کنند که که اساس لیبرالیسم برپایه تساهل جویی و مدارا با دیگری است تا زمانی که «دیگری» ازادی من را سلب نکند در حالی که اسلام مانند هر مذهب دیگری رسالتی برای خود قائل است و آن هدایت انسان ها در صراط مستقیم است. در چارچوب گفتمان دینی «دیگری» به منافق، مرتد، کافر (حربی یا غیر حربی) تقسی بندی می شود در نتیجه از دید این گروه یک مسلمان نمی تواند از موضعی برابر با دیگر انسان ها رفتار کند. واقعیت آن است که اسلام و لیبرالیسم در زمینه هایی چون برابری حقوق زن و مرد، در زمینه حقوق اقلیت های مذهبی و جنسی با یکدیگر در تضاد هستند چرا که از دید یک مسلمان معتقد این مسائل غیر قابل مذاکره و چانه زنی و بحث هستند.

برای تایید صحت استدلال معتقدان به ناسازگاری اسلام و لیبرالیسم شواهدی وجود دارند. برای مثال، «عبدالمنعم ابوالفتوح» از رهبران پیشین اخوان المسلمین در جریان کارزار انتخاباتی خود در مصاحبه با یک شبکه تلویزیونی سلفی گفت:«امروز کسانی که خود را لیبرال یا چپ می خوانند فقط یک عنوان سیاسی را انتخاب کرده انداما واقعیت آن است که بسیاری از آنان به ارزش های اسلامی احترام می گذارند. آنان از شریعت حمایت می کنند و دیگر مخالف آن نیستند». او در ادامه اشاره کرد که تمام این افراد به سلف یا نسل اولیه مسلمانان و مومن ترین آن ها تعلق خاطر دارند. او گفت:«در نتیحه، ما همه اسلامگرا هستیم چرا باید با یکدیگر بجنگیم»؟

نکته دوم آن که تجربه تاریخی نشان داده که اسلامگرایان از دموکراسی تنها سازوکار انتخابات و به قدرت رسیدن از طریق صندوق رای را می پذیرند با این حال، (به جز مورد استثنایی حزب النهضه در تونس) در سایر مناطق خاورمیانه هیچ گاه قائل به کنار رفتن از قدرت براساس سازوکار انتخابات نبوده اند.

نکته دیگر پرسشی است که درباره سازگاری میان دموکراسی و اسلام بوجود می آید. در واقع، نظریه پردازان اسلام گرا نشان داده اند که به برابری شهروندان که اصل اساسی دموکراسی لیبرالی باور ندارند. برای مثال، «ابوالعلاء مودودی» که نظریه پرداز اسلامی معاصر و مطرح کننده مفهم تئودموکراسی یا دموکراسی دینی بود می گوید که سه اصل توحید، نبوت و خلافت مبنای نظامی سیاسی اسلامی است مودودی استدلال می کند که هر جامعه اسلامی ای به برتری قانون اسلام بر تمام جنبه های زندگی سیاسی و مذهبی باور دارد. این در حالیست که این موضوع خود نقض دموکراسی است چرا که آن زمان دیگر اصل برابری میان شهروندان فارغ از مذهب یا جنسیت کنار گذاشته می شود.

نکته مهم دیگر آن که لیبرال ها تریبونی برای بیان نظرات خود نداشته اند. پس از پایان دوران استعمار در خاورمیانه دیکتاتوری های سکولار به قدرت رسیدند و به سرکوب لیبرال ها و چپگرایان پرداختند. در این میان انحصار رسانه دست آنان بود. در مقابل نیز تنها گروهی که قابلیت رساندن صدای خود به مردم را داشت اسلامگرایان بودند که از طریق شبکه مساحد این کار را انجام می داند. در انقلاب ایران نیز اسلامگرایان با ابتکار عمل با استفاده از نوار کاست صدای ایت الله خمینی را به گوش مردم رساندند. اسلامگرایان همواره به توده ها گفته اند که لیبرالیسم اندیشه ای غربی و وارداتی است و ضد دین. در نتیجه، برداشت غلط و تحریف شده از لیبرالیسم و از هم سکولاریسم در میان عامه مردم در خاورمیانه وجود داشته است.

مهم ترین نکته در عرصه عملی آن که خاستگاه متفاوت طبقاتی لیبرال ها و اسلامگرایان در خاورمیانه دلیل اصلی ناکامی لیبرال ها بوده است. لیبرال ها در میان بوروکرات ها، تکنوکرات ها و طبقه متوسط مدرن شهری نفوذ دارند که بخش عمده جمعیت کشورهای خاورمیانه را تشکیل می دهند این در حالیست که اسلامگرایان در میان خرده بورژوازی، دهقانان و روستاییان نفوذ داشته اند که بخش اصلی جمعیت در این کشورها را تشکیل می دادند و از سطح اموزش بالایی برخوردار نبودند و به راحتی بسیج می شدند. همین قدرت بسیج گری اسلامگرایان سبب می شد تا آنان بتوانند جمعی هواداران شان را به خیابان ها بکشانند و نمایش قدرت دهند.

بهار عربی در منطقه خاورمیانه این امید را ایجاد کرد که پس از سال ها وضعیت منطقه از دوگانه اسلامگرایی – نظامیان خارج شده و دموکراسی حاکم می شود. با این حال، چه در ترکیه که تحت اقتدارگرایی اسلامگرایانه اردوغان حکومت می شود چه در مصر که تحت حکومت سیسی و نظامیان است می بینیم که این امید محقق نشد. شاید باید به سخن فرید زکریا دقت بیش تری داشته باشیم: دموکراتیزاسیون در صورتی که بر پایه ایده های لیبرال استوار نباشد حتی می تواند به خشونت منجر شود دموکراتیزاسیون منهای لیبرالیسم خطرناک و باعث ایجاد اقتدارگرایی و قانون گریزی می شود. در نتیجه، باید میان دموکراسی و آزادی موازنه برقرار کرد. اما ایا برقراری این موازنه در خاورمیانه امکان پذیر است؟ پاسخ تاریخ تاکنون به این پرسش منفی بوده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)