نامه ای را که می خوانید متن سخنرانی محمد عمر عادیل، همسر گرامی حمیرا نکهت دستگیرزاده، شاعر بنام افغانستانی مقیم هلند است که در شب بزرگداشت او برای حاضران خوانده شد. نامه ای که بازگو کننده یک عمر مشترک با همسر شاعر و انسان کوشا و مبارز است. باعث افتخار من بود که در این شب بزرگداشت بانو حمیرا نکهت دستگیرزاده حضور داشته باشم و از نام تمام تاجیکانی که عاشقانه کارنامه و اشعار بانو دستگیرزاده را دنبال می کنند، سخن گویم و سر تعظیم فرود آرم.

سخنان به یادماندنی در این شب بزرگداشت بانو دستگیرزاده بسیار ارایه شد اما تاثیرگذارترین آنها سخنان همسر گرامی این شاعر بود که بسیاری ها را به اشک آورد. از آقای عادیل خواهش کردیم که متن سخنرانی خود را در اختیار خوانندگان زمانه قرار بدهند و نسخه کامل آنرا اینجا در تریبون زمانه بازتاب بدهیم. با کمال میل و لطف زیاد پذیرفتند و این کار را انجام دادند.

حالا در روز عاشقان، نمونه برجسته عشق یک زوج هنرمند افغانستانی را به شما خواننده گرامی رو می کنیم. در کشوری که همه خبرها تلخ است و عشق از ممنوع ترین عمال، خواندن این نامه برای خواننده چواغ امیدی را روشن می کند. تا زمانی که در دل افغانستان این گونه عشق های جاودان زنده و استوار و منبع نیرو و آرزوهای بلند برای نسل جوان تر است، آینده همیشه بهتر از گذشته خواهد بود. امکان ندارد این نامه را بخوانید و عاشق مرام این زوج نگردید. امکان ندارد این نامه را بخوانید و به آینده افغانستان امیدهایتان افزایش نیابد. عقش و زیبایی در دوران جنگ و جدال ها چداغ امید است. این گونه در مثال عمر عادیل و حمیرا نکهت دستگیرزاده عشق، زیبایی و هنر و آزادگی کمک کرده تا از سخت ترین امتحان و آزمون های هستی سربلند و موفق بیرون آیند و در کنار هم زوج نمونه و هنرمند بالادست جامعه بشوند.


متن کامل سخنرانی

درودی پر از سرود آشنایی و سلا می پر از محبت و صمیمیت بر تک تک شما دوستان ارجمند،عاشقان سخن و حرمت گزار ان ادب، که امروز به بهانه ی نکو داشت از کار های افرینیشی یکی از سخنوران این فرهنگ رنج سفر بر خود هموار کرده اید.

درود گرم و احترام ژرف به همه عزیزانی که دست اندر کار ایجادزمینه ی برای دیدار پربار ادبی شده اند.

در باره چگو نگی شعر حمیرا جان حتما ازدانشمندان ارجمند مان خوا هیم شنید و پیش از این هم شنیده ایم اما من در نظر دارم از دید یک دوست، همسر وهمراه زندگی اش برای تان اند کی بگویم تا از زاویه ی دیگری با او اشنا شوید .

پس از آشنایی خود با او اغاز میکنم.

آشنایی

در یکی از روزهای گرم تابستا نی به خا نه ی یکی از دوستا نم مهمان بودم بااو به راه خا نه اش روان بودیم . را دیوی موترش را روشن نمود و برایم گفت که امروز یکی از دختران همشهری ما که شاعر خوب است و دانشجوی دانشکده حقوق است با سلیمان لایق (یکی از وزرای مهم دولت در زمان حاکمیت حرب دیوکراتیک خلق افغانستان) به مناسبت چاپ کتاب شعرش مصاحبه دارد که بسیار مهم است با ید بشنویم خوب به خاطر دارم ساعت 3 روز بود مصاحبه شروع شد و مصا حبه ی بسیار جالب شد وقتی بسیار سیستماتیک از بخش تخنیکی هنر شعر به پرسش هایدر مورد موضوع و محتوای شعر رسید برایم یسیار جالب بود که ژورنالیست جوانی اینقدر جسور است و از حق نگذرم پاسخ های لایق هم در خور توجه بود. گرداننده ی جوان که دوستم امان سیفی می شناختش بسیار حاکم و مسلط معلوم میشد با محتوی کتاب آشنا بود، این مصاحبه در دو بخش نشر شد بخش دوم را خودم بدون امان سیفی شنیدم.

برای اولین بار از طریق همین مصاحبه درسال 1360با نام حمیرای نا زنینم اشنا شدم. بعد از ختم مصاحبه احساس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته بود
که تا چند روز آینده ،حالت سراسیمه ی داشنم.

جرات و درایت حمیرا نکهت مرا روبرویم قرار میداد.جرات نمیکردم خود را با مقایسه کنم. اما گویا همه حادثات روزگار دست به دست هم داده بودند تا مرا به شکلی سر راه او قرار بدهند دختری که به جهانی دیگری تعلق داشت جز جهان ازدواج و شوق آن.

بعد از مصاحبه از یگی از دوستان صمیمی ا م در مورد همین با نو پرسیدم او گفت که دختر ما ما یم است بیا فردا ببرمت پوهنتون از دور ببینش. اگر بداند برای چی آمده ای پسر پیغمبر هم شوی رد میشوی. من ترا نزد مامایم میبرم. او از حرف پدرش اطاعت مطلق دارد. ترا بعداٌ نزد مامایم میبرم.

از طریق پسر خاله ی خشویم که با افتخار تا ختم زندگی شان دست شان را بوسیدم ومادر صدایشان کردم ، با نام حمیرا جان وبه وسیله پسر ما ما ی خودش وبه کمک تعدادی از فا میلها و دوستان وازای یک سال ویا بیشتر از ان خواستگاری مصرانه به این افتخار نایل شدم که نامم با نام حمیرا جان پیوند بخورد.
هرگز فراموش نمیکنم خواسته ی مدبرانه و بسیار روشنفکرانه ی روانشاد خسرم را که روانشان شادباد که گفتند:از تومیخواهم به آزادگی دخترم احترام بگذاری و او در خانه اش شاید نان کافی لباسی خوبی نداشت اما آزاده گی اش همیشه تامین بود. من از توآنچه پدر یکدختر از مادیات میخواهد نخواهم خواست.

عاشق تمام خانواده بودم . پدر حمیرا جان دنیای معرفت و تربیت بود. جهانی را برای ما ارزانی میکردند وقتی با شادروان خسرم همراه میشدم. از هر لحظه بودن باایشان لذت برده ام. خداوند بیامرزدشان.

در کنار مادرم که شوخی شانرا وتقلید صدا و لحن حرف زدن به شیوه های گوناگون را به حمیرا جان وفرزندان دیگر شان به ارث گذاشته اند زیبا ترین و شاد ترین و بامحتوا ترین لحظه ها را زندگی کردم. با هر دوی شان چقدر از شعر های که از برداشتیم مصمون افریدیم وخندیدیم.در عین حال تربیت والای شان همیشه شرمنده ام ساخته که با آنکه مرا فرزند وار درکنار داشتند همیشه شما خطاب کردند. عاشق این خانواده شدم زیرا حمیراجان را عاشق آنها یافتم.

او همچنان کلان خانواده باقی ماند. کلان خانواده ی من هم شد. در زمان جنگهای شهری هرات او دو خواهر 12 و14 ساله ام را نزد ما خواست و به گونه ی معجزه آسایی بدون سند رسمی مکتبی از هرات یکی را به صنف5 و دیگری را به صنف7 لیسه عالی ملالی شامل ساخت. و برای روانشاد پدرم سفارش کرد تا برادر کوچکم فریدون را که آنزمان 7 ساله بود نیز برای ادامه تحصیل نزد ما بفرستد. اما بدبختانه شوهر در خانواده ی ما تصمیم گرفت و دختران را به هرات برگشتاندند و به زودی به ازدواج واداشتند.

معمای اندیشه و گرایش حمیراجان

من خوشبختی این را داشتم که شاعران مورد ارادت و احترام حمیرا جان را از نزدیک می شناختم و همکاران رادیویی ا ش هم از همصنفان یا همدوره های دانشگاه من بودند. به شعر دلبسته بودم و با سیاست طبق رواج آن زمان علاقمند. در زمان من گرایش های چپی و راستی، محصلین یا به گفته ی امروزی ها دانشجویان را هم به حیث مخالف و هم به حیث موافق به هم آشنا ساخته بود. ما در مظاهره ها همدیگر را میدیدم و از همانجا به طرز دید و گرایش های سیاسی همدیگر اشنا میشدیم. روز به مظاهره میرفتینم و علیه هم شعار میدادیم و شب به لیله بر می گشتیم و با هم چای میخوردیم.

دوستان شعله جاویدی من مطمین بودند که حمیرا جان شعله یی است.اما ناراحت از همکاریش در رادیو و دولت و حکومت پرچمی ها بودند، پرچمی ها هم با شعله یی ها همنوا بودند که حمیرا جان شعله یی ست ، دوستان اخوانی من هم با تمام ارادتی که به شخصیتش داشتند از اینکه حمیرا جان پرچمی بود ناراحت بودند. حمیرا جان میگفت من اگر روزی در این ملک طعمه ی تیری شوم نه مجاهد برگورم بیرق سبزی بر می افرازد و نه پرچمی پرچم سرخی زیرا من اگر اعتصاب کردم برای دل خودم کردم و اگر مظاهره کردم برای برداشت خودم کردم و اگر نوشتم به دستور اندیشه ی خودم نوشتم. من بیش از هر چیزدوست دارم شاعرباشم. شاعر میتواند از سیاست بگوید زبان مردمش در نقد سیاست باشد وسیله ی فشار بر سیاست گذاران باشد سنگر محکم برای مبارزه علیه اختناق و استبداد باشد.

راستش مدت طولانی من هم فکر میکردم به حزبی تعلق دارد و تحسین میکردمش که حتی برای من هم چیزی نمیگوید.بیداری سیاسی اش ، علاقمندیش به تعقیب اخبار وطن و جهان، تحلیل سیاسی ونوشته های که درنشست های گوناگون میخواند. البته به حیث کسی که از دانشکده ی حقوق وعلوم سیاسی کابل با 93 فی صد میانگین فارغ شده بود و اگر پرچمی میبود چانس داشت استاد دانشگاه شود ؛ سخت نبود از سیاست خوب بنویسد و خیلی بداند. نام های مستعارش در مجله های ژوندون وآواز و روزنامه انیس به یادم نیست اما یک داستان از برنامه ی پیام بامدادی را به اجازه ی تان قصه میکنم. حمیرا جان تا نیمه های شب برنامه های رادیو را می نوشت وصبح زود با تکسی برنامه را برای پرودیوسر به رادیو میرساند در همین زمان همیشه برنامه ی که روز پیش ثبت شده بود نشر میشد. روزی با تکسی به سوی رادیو میرفتیم تا طبق معمول متن برنامه را برسانیم راننده تکسی با علاقه به برنامه که نوشته ی حمیراجان خوانده میشد گوش میداد، من متوجه شدم وچیزی پرسیدم. گفت بیادر همی مردم هر صبح خودشان خود ه انتقاد کده میرن! همی پروگرام از دل ماست، خوب پخته میگه! حمیرا جان بیدرنگ از زبان شمس گفت :
– چون گفتنی باشد و همه عالم از ریش من درآویزند که مگو، بگویم. اگر چه بعدِ ازهزار سال باشد، این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم! چه لذتی برد از این رضایت شنونده اش!

اونویسنده مردم است و شاعر مردم. عشق بزرگش مردمش، دارایی اش رضایت مردمش و پذیرفته شدنش از سوی مردم.

علا وه بر مسوولییت پذیری زندگی فا میلی خود ما، حمیرا جان مهر با نی و کمکهای خویش را از فا میلها و خویشا وندانیکه در هرات بودند نیز دریغ ننموده و در مورد تر بیه ی جوا نان فا میل نقش بسزای دارد. که قسمتی را قصه کردم. کمکهایش از پول گرفته تا کمکهای معنوی بیپایان است. انرژی عجیبی دارد، با تن بیمار تا نیمه شب شعر اصلاح میکند کتاب تصحیح میکند، در موارد دین و سیاست – شعر و ادبیات با کسانی که پایان نامه می نویسند همکاری میکند. احازه هم نمیدهد در کار های علمی نامش را بنویسند یا در کتاب ها از اهمکاریش تشکر کنند.
حمیرا جان فعال اجتماعی

در افغانستان از نخستین بانوانی که به ساختن نهاد ها سهم ارزنده و برازنده داشت حمیراجان است. او از زمره جوانترین اساسگذاران اتحادیه نویسندگان افغانستان است. اشتراک کننده ی فعال کنفرانس ایجاد انجمن نویسندگان جوان افغانستان، نخستین گرداننده ومسوول اتحادیه ی محصلین ، بعداٌ خودش به حیث مربی انجمن نویسندگان جوان به ایجاد نهاد های ادبی در تمامی مکتب های کابل پرداخت. با جوانان علاقمند به شعر و نثر به تدویر نشست های مسلکی ادبی پرداخت. زمینه های برآمد جوانان را در رادیو تلویزیون و ستیژ های مهم مهیا ساخت.
حمیراجان عزیزاز همان اوان نو جوا نی در عر صه های فر هنگی و اجتما عی فعا لییت های چشمگیری داشت.

همزمان با فرا گیری درس در دانشگاه حمیرا جان در بسیاری از وسایل مفا همه جمعی کشور در روز نا مه ها و مجلات همکاری نوشتاری داشت. در زمانی که دو فرزند را پرورش میداد به گفته ی استاد ناظمی کار عظیم تیزس دکترایش را به پایان رساند. درهالند زبان هالندی تا بلند ترین سطح خواند و دیپلوم گرفت و رشته ی حقوقی ی مشاورکاریابی و اعاده کار را خواند. و 12 کتاب چاپ کرد.

علا وه بر این فعا لییت ها حمیرا جان در موارد سیا سی وحقوقی و دفاع از حقوق زنان کشور نیز فعا ل بود و به ویژه در خارج از کشور در زمینه حقوق و مشکلات حقوقی زن ،در مورد سیاست های جاری در افغانستان پیوسته حضور داشته است. در کنار برگزاری محا فل ادبی و کنسرتها در دانشگاه کابل برای دا نشجویان که به ابتکار حمیرا جان دایر میگردید تا ایجاد انجمن نویسندگان وشاعران افغانستان در غربت . طرح و ایجاد نهادی به نام فدراسیون اروپایی مهاجرین افغانستان از نخستین اقدامات او در هالند بود که کلاٌ باید به عرصه های حقوقی مهاجرین افغانستانی در قدم نخست در اروپا و بعدا در ایران و پاکستان واروپای شرق می پرداخت. به اندیشه ی حمیرا جان این نهاد باید نوعی وسیله ی فشار برسیاست های جهانی در قبال مهاجرین افغانستان میشد که نشد. حتی در این نهاد نام حمیراجان هم برده نمیشود چنان که دوست های که از برکت دانش و فیض مهربانی اش شاعر میشوند بعداٌ راحت فراموش میکنند و البته حمیراجان هم فراموش میکند و به نظر هم نمی اورد. من گاهی ازاین وضع ناراحت میشوم زیرا فراوان از زمانی که برای صرف دو فرزند مان و خود من شود فدای رشداین عزیزان میشود که فردا از یاد شان میرود اما حمیراجان زمان را با رویداد در پیوند می بیند و از همان ادم یکجا با پیشامدش میکذرد. اگر اجازه داشته باشم و زور یک شوهر شخ بروت افغانی را میداشتم این بخش را از روزمره های حمیرا جان حذف میکردم. چی کنم که حمیراجان با 40 درجه تب در بستر بیماری هم حاضر نیست دست از همکاری باعلاقمندان شعر بکشد.

من و حمیراجان

خیلی روشنفکر، خیلی مهربان خیلی فروتن. در خانه حمیراجان نکهت به زنی سنتی بدل میشد با شتاب به پخت و پز و شست و شو می پرداخت. روز های جمعه زنی که در طول هفته بیش از 12 ساعت در رادیو و بیش از 6 ساعت در خانه برای درآمد بیشتر به نوشتن برنامه برای رادیو ونشریه های مختلف مصرف میشد نیز به استراحت نمی گذشت این روز به پاک کاری اساسی خانه، لباس شویی وبه خبر گیری از خانواده و دوستان اختصاص داشت.به من از یک سو چون شوهر سنتی احترام داشت و از سوی چون دوست و رفیق صمیمی قصه و شوخی . زیبایی روشنفکریش این بود که هرگز هیچ موردی را که بر رابطه ی ما و زندگی مشترک ما میتوانست اثر بد داشته باشد مسکوت نگذاشت. با درایت و دانش رویش بحث کرد و مرا چانس فرار از بحث نداد. البته من تا حالا هم گریز میزنم خلقش تنگ میشود اما چی کنم اثر این بحث ها روی عادت های سنتی ام سنگین است! البته این یک شوخی بود.

از همان لحظه اولی که این خوشبختی نصیبم شد، حمیراجان عزیز تنها برایم یک همسر و یا شریک زندگی نبوده بلکه درتمام عرصه های زندگی بحیث راهنما و راهگشایم بوده و هست. او اعتمادی در من آفرید که من هیچ تشویشی ندارم. مادرم است من صبحم با نام او شروع میشود، همسرم است عشقی که او همانطوری که در یک شعرش هم گفته است در خانه می پاشد همه را به هم معتاد کرده است. دخترم عاشق مادرش است پسرم معتاد مادرش و من بیشتر از همه عاشق و معتادش! اما هر سه در نمایش این عشق گنگیم. نتوانسته ایم چنانکه شایسته اوست نشان بدهیم چقدر به ما عزیز است زیرا تا او را دیده ایم مشکلات ما به یاد مان آمده و اول از مشکلات مان یادکرده ایم همین جا میگویم مییرو جان عزیزم از این لحظه به بعد هر وقت عریضه ی برای حل مشکل پیش کردیم تو ابراز محبت بخوان!

در کابل و مهاجرت به یک اندازه عاشق و پر تلاش و لبریز ایده و اندیشه دیدمش. البته مثل هر زن و شوهری از هم رنجیده ایم. اما همیشه زودگذر بوده است. او حساب پول اش را ندارد. هرگز از اینکه چقدر درآمد دارد خبر ندارد هرگز بی پول نیست هرگز پول دار نیست.دخترم مادر را بانک خانه میخواند. حمیراجان برای خودش ارزانترین و برای ما گران ترین ها را میخرد. همیشه حاضر بوده کار کند سخت و طاقت فرسا برای اینکه ما راحت باشیم ما را ببخش که حتی در جریان شیمی درمانی ات کار کردی و کسی به تو رحم نکرد. تمام سال 2012 با برخورد خشک کارفرما و 2014 را از کم فکری ما، رشد کرد و به درجه ی کار های مسلکی رسید که یگانه خارجی دانشگاه اتریخت دراین بخش بود.

عادت دارد زود به شیوه فکر و شوخی و فهم مخاطبش وارد شود آنقدر به تیپ من وارد شد و شوخی های که مشابه دوستان دوره ی تحصیلم کرد و خندیدیم با کمال بی احتیاطی گفتم خیلی به رفیق های دوره لیلیه ی من میمانی! خنده بلند و معنی داری کرد که مجبور شدم تمام روز ازش معذرت بخواهم. آخر این چه مقایسه ی بود که کردم. حالا که تا اینجا با شما صمیمی شدم که این همه قصه کردم یک قصه دیگر از همن جنس برای حسن ختام می گویم:

-روزی درایام نامزادی در کابل بعد از دیدار با استاد باختری در اتحادیه ی نویسندگان ،قصه کنان از پارک شهر نو می گذشتیم و من از بچه ی داود خان که همدوره یسربازی من بود و با من در یک جا بود با حرارت و حسرت قصه میکردم که چشم حمیراجان به قطعه ی تلاشی افتاد که در گوشه ی دام گسترده بودند ناگهان رو به من کرد و گفت این های را که می بینم نه ضابط احتیاط را می شناسند نه به ترخیص ات احترام دارند. صدا کنم که قصه ی بچه داود خان را برای شان بگویی؟
و آنگاه صدا زد سرباز، این مرد دنبالم افتاده که مرا از پیش سربازان کمک کن تیر شوم بگونامزادم است!! دو سرباز برق آسا رسیدند و گرفتنتدم! گفتم من ضابط احتیاطم! یکی با تمسخر گفت خو؟

ترخیصم را که از شدت استفاده به مشکل باز و قات میشد از جیبم بیرون کردم و گفتم من با بچه ی داود خان یکجا عسکری کردم ما اولین دوره ی احتیاط بودیم حمیراجان بلند خندید عسکر ها خندیدند اما دلیل خنده ی شان از زمین تا آسمان فرق داشت. با عسکر ها کارم خرابتر شد و مرا سوار یکی از موترها کردند داد زدم حمیرا جان بگو به اینها که ما نامزاد هستیم آنگاه عسکر ها خندیدند.
اگر باز حمیرا نبود که با قوماندان عسکر ها صحبت کند خدا میداند کجا سوق داده میشدم! من در کنار حمیرا آزاد و راحتم از خدا میخواهم و از شما خواهش می کنم با من همصدا شوید : الهی این امنیت خاطر و این اعتماد بودنم را سالها عمر بده!

امین یا رب ا لعا لمین.
با عرض حرمت وسپاس . عمر عدیل.
11 فبروری سال 2017

گزارش زمانه از این شب بزرگداشت

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)