ودلواپس هایی چون«زهراخانوم»که دراین٣۷سال تولید شد.ازانصارحرب الله گرفته تا «دلواپسان»و«رصد کنندگان ایننرتی(باصطلاح افتخاری بسیجی)که کارشان گزارش واعلان آن به مقامات ذی صلاح مربوطه است تاپدرطرف رادربیاورند!

مجله ی جوانان ۲۱خرداد۱٣۵٨درشماره۶۴۵درگزارشی پیرامون«زهراخانوم»آن سال می نویسد:

«زهراخانم انقلابی ولی بی سواد هرروز دردانشگاه مشغول ایراد نطق است.

اودرنطق هایش به آمریکاوشوروی حمله می کندوازمردم می خواهدکه درانقلاب بیشتر کارکنند.

اخیراکسانی که سری به دانشگاه می زنند،باچهره زنی بنام«زهراخانم»روبرومی شوندکه چادربه کمربسته وباهیجان خاصی وصدای رساازانقلاب سخن می گوید.

یکی ازخبرنگاران ماکه بااین چهره جالب روبروشده و گفت وگویی باوی ترتیب داد،می نویسند:

هنگامی که به سراغ«زهراخانم»-که دانشجویان به اولقب زن انقلابی داه اند-رفتیم، اودربرابر گروهی ازمردم ودانشجویان مشغول سخنرانی آتشین ودرمخالفت باسنای آمریکابودومی گفت:

می خواهم بپرسم این کارترآمریکایی چی ازجون ما می خواد؟چراآن موقع که مامورین حکومت نظامی جوان های ماراچون برگ خزان روی زمین می ریختند،این سنای آمریکاسکوت کرده بود.باج می گرفت جرات نداشت یا می خواست به این شاه فراری کمک کند؟…

وقتی پیش آمدکه«زهراخانوم»برای آب خوردن ازجمعیت جداشدوماگوشه ای اورابه حرف کشیدیم.

می گوید:من«زهراچراغی»۴۲ساله،بی سوادوکارگرساده هستم.من توی شرکت های مختلف به شستشوورفت وروب مشغولم.دوتادختردارم که یکی شوهرکرده و یکی هم داره تحصیل می کند.

زهراخانم می گوید:من تاقبل ازانقلاب زیادتوی این خط ها نبودم.تاروزی که فیلم تیراندازی دانشگاه راتلویزیون پخش کرد.من ناگهان کلافه شدم.فریادزدم وازخانه بیرون آمدم وبخودگفتم چراباید چنین بلایی برسرجوان های ما بیاورند؟چرامابایدسکوت کنیم؟ازآنروز تصمیم گرفتم بیرون بیایم…روزها با مردم حرف برنم و آنهارابه مبارزه درراه انقلاب تشویق نمایم.

درروزهای اول کارم خیلی مشکل بودومرتب تهدیدم می کردند.وحتی نزدیک بود دستگیر شوم. ولی وقتی امام خمینی آمد،من دلگرمی وجرات بیشتری یافتم. وبه میدان آمدم.وواردنهضت شدم.تاسهم خودرابه عنوان یک زن مسلمان ویک ایرانی انجام بدهم.

شاید تعجب کنید.من خانه ام-که البته خانه چه عرض کنم-درشادشهر۱٨کیلومتری سه راه آذری است.مادراین منطقه بزرگ نه شهردارداریم نه برق ونه عمران و آبادی.خلاصه هیچ نداریم.ولی درعوض ایمان واعتقاد به خداراداریم.

من هرروزحدودساعت۶صبح ازخانه بیرون می آیم تاساعت۲بعدازظهربه کارخودمی پزدازم بعددر همین ساعت خودرابه دانشگاه می رسانم ووظیفه دینی خودراآغاز می کنم.برای اینکه ازهمه چیزسربیاورم مرتب ازدانشجویان خواهش می کنم که اعلامیه های روی دیواررابرایم بخوانندوروزنامه هاومجلات راهم تاحدودی برایم توضیح می دهند.خودم نیزبه رادیووتلویزیون توجه می کنم.وهمین سبب شده بیشترازکارهای سیاسی ودینی سردربیاورم.

زهراخانم درباره حجاب می گوید:

من نه بااون چادری های عجیب وغریب وصورت های کاملا بسته موافقم ونه بااین آستین های حلقه ای وسینه های بازوپاهای لخت!

مثلی است معروف نه به آن شوری شورونه به این بی نمکی!

این انقلاب ضمن اینکه خوبی ها یی داشته برای بعضی ها،اشتباه هم پیش آورده است.مثلا همین خیابان های آیزونهاورسابق وخیابان انقلاب ومیدان آزادی راشماباگذشته مقایسه کنیدمی بینید که قبلاچون دراین خیابان ها به آدم های گُنده و خارجی کلید طلایی می دادندهمیشه ترو تمیزبودولی حالا کثافت ازسرورویش می ریزدودراین وسط نه مردم کاری می کنندونه سپورها.این سپورها انگل تنبل شده اند.مردم هم بی اعتناوشکم سیروپرمدعا!

دلم می خواهدتوی مجله تان بنویسیدکه این شوروری واین آمریکادست ازمملکت مابردارندویااینکه مچبورمی شویم همه پته هایشان راروی آب بریزیم وآبرویشان راببریم خیلی چیزهاازاین دوتامی دانم که گذاشته ام برای روزمبادا…اگرلازم شدرومی کنم!

هنوزحرف های زهراخانم تمام نشده که جمعیت به اونزدیک می شوندوراجع به زن هایی که طلاهای خودرابه قم برده وبرای خانه های مستضعفبن دا ده اند سوال می کنند.وزهراخانم بازیرروی سکومی رودوباحرارت وشورانقلابی جواب می دهد.

صدایش هنوزدرگوشمان پیچیده است…یادتان نرفت آن وقت هادولت مبی گفت زلزله شده مردم همه اثاثیه ولباس خودراتوی گونی گونی می ریختند وبه اینهامی دادندو این هاهمه رامی خوردندویک آب هم وییش…بیچاره اون زلزله زده ها…حالا امام راست می گوید…حقیقت می گوید…مردم باایمان وعلاقه حاضرند مال وجان خودرافداکنند…
ادامه دراینجا:
http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=78253

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)