ساعتی پیش در ساختمان پلاسکو واقع در خیابان استانبول تهران آتش سوزی شدیدی رخ داد که بدنبال آن، ساختمان قدیمی پنجاه و پنج ساله با هفده طبقه اش فرو ریخت. ساختمان پلاسکو همیشه نام پدر را برای من تداعی میکند. آنجا محل کار پدرم بود و از آن خاطرات زیادی دارم. پدر یک مغازه پوست دوزی در – تا جایی که یادم هست- طبقه دوم آنجا داشت. هر وقت نزد پدر می رفتم، دست مرا میگرفت و با هم به مغازه های طبقه پایین می رفتیم که مرکز عمده فروشی پوشاک بود و برایم از آنجا لباس می خرید. از پلاسکو که بیرون می آمدم، یک مغازه پیراشکی فروشی در نزدیکی آن قرار داشت که بوی و طعم پیراشکی هایش مست کننده بود. پیراشکی داغی که هنوز گاه در مغازه های شیرینی فروشی پاریس بدنبالش می گردم. بعد از سی خرداد شصت که با به خون تپیدن برادرم عارف و زندانی شدن من و دربدری تمام افراد خانواده همراه بود. پدر که دیگر نمیتوانست به آنجا برگردد، مغازه را فروخت و پول آنرا تا زمانی که بیاییم خرج خانواده و بخصوص فرستادن تک تک ما به خارج از کشور کرد تا جانمان نجات یابد. پلاسکو برای ما یک ساختمان خشک و بیروح نبود. نام آن به نام و یاد پدر گره خورده بود. امروز با فرو ریختن ساختمان پلاسکو گویا من فرو ریختن بخشی از آن سالها را بچشم دیدم. فرو ریختن آن نیمچه امیدی که شاید روزی بتوانم به رسم خاطره دوباره به طبقات آن پا بگذارم و مغازه قدیمی پدر را ببینم و او را پشت آن میز چوبی در حالی که پالتوی پوستی را می دوخت، تصور کنم. آن مغازه ای که در زمستانها یعنی فصل رونق کارش، ساعتها بعد از نیمه شب آنرا ترک میکرد و دیروقت به خانه میرسید. هنوز نگاه منتظر مادر را که در آن نیمه شبهای سرد و برفی به در دوخته میشد، بیاد دارم. تا زمانی که پدر از راه برسد، مادر نیز نمیخوابید.

ساختمان هفده طبقه ای که تک تک ما در خانواده از آن خاطره ها داریم.آیا مغازه پوست دوزی پدر با تمام خاطراتش اینک زیر خروارها خاک پنهان شده است؟ آیا میتوان خاطره ها را نیز در زیر خاک دفن کرد؟ نگاه پدر را حس میکنم. گویا پاپاجون در دور دست ها به فرو ریختن پلاسکو می نگرد.

عاطفه اقبال -30 دی 95 برابر با 19 ژانویه 2017
http://eghbalatefeh.blogspot.fr/

منبع

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)