در بخش پیش نوشتم که برخی‌ از برآیش‌ شناسان‌ برآن اند که‌ همه‌ اندام های هر زینده‌، دارای‌ ارزش‌ِ زیستیاری‌ ِ ویژه‌ خویش‌ است‌ و در طبیعت‌ هر گز چیزی‌ بیهوده‌ پدید نمی ‏آید. این‌ چشم‌ انداز در زیست‌ شناسی، ” دیدگاه‌ سازش‌ گرایی”۱، نام‌ دارد. سازش‌ گرایان‌ می‌ گویند که‌ چون‌ در طبیعت‌ هیچگاه‌ به‌ چیزِ بیهوده ‌و بیکاری‌ بها داده‌ نمی ‌شود، پس هر آنچه‌ از گذرِ هزاره ‌های‌ برآیشی‌ گذشته است و همچنان‌ برجا مانده‌ است‌، باید دارای‌ نقش‌ زیستیاری‌ ویژه‌ خود باشد. اگربخشی‌ از تن‌ ِ جانوری‌ و یا کالبد گیاهی‌، نقش‌ِ زیستیاری‌ِ آشکاری‌ ندارد و دلیل‌ِ سازگارانه‌ ای‌ برای‌ آن‌ نمی‌ توان‌ یافت‌، این‌ چگونگی‌ به‌ معنای‌ ردِ سازش گرایی‌ نمی‌ تواند باشد، بلکه‌ باید آن‌ را بحساب‌ ناآگاهی‌ ما از چیستی‌ِ نقش‌ آن‌ اندام گذاشت‌.

اگر بپذیریم‌ که‌ همه اندام های تن، سازگار و سودمند هستند، آنگاه‌ نه‌ تنها نمی‌ توانیم‌ روندهای‌ برآیشی‌ را ناهدفمند بدانیم‌ بلکه‌ از توجیه ‌کاستی‎ های‌ برآیشی‌ نیز در می ‌مانیم‌. از دیدگاه‌ سازش‌ گرایی‌ نمی ‌توان‌ نقش ‌زیستیاری‌ ِ پستان ‏های‌ مرد و اوج گیری‌ِ جنسی‌ زن‌، بدون‌ ِ آمیزش‌ با مرد را بررسید. با اینهمه‌ می ‌توان‌ گفت‌ که‌ بیشترِ اعضای‌ ِ کالبد گیاهان‌ و جانوران ‌برای‌ کارِ ویژه‌ ای‌ برآمده ‌اند‌، اما برخی‌ از این‌ اعضا از این‌ نقش‌ تهی‌ هستند‌. برخی‌ نیز در روزگاران‌ِ پیشین‌، در پی‌ ِ نیاز ویژه ‌ای‌ پدید آمده‌ اند‌ و اکنون‌ با دگرگون‌ شدن ‌ِآن‌ زیستبوم‌ و یا جابجا شدن ِ دارندگانِ خود از جایی به جای دیگر، اکنون بیهوده می نمایند. نمونه این اندام، آپاندیس‌ و موی تنِ انسان است‌.

البته‌ گاه‌ عضوهایی‌ که‌ نقش‌ زیستیاری‌ خود را در دوره‌ ای‌ از دست‌ می‌ دهند، ای‌ بسا که‌ در دوره‌ دیگری‌ کاربُرد تازه‌ ای‌ بیابند. نمونه‌ این‌ چگونگی‌، شست‌ ِ خرسک‌ پنداست‌.۲ هر دست‌ ِ این‌ خرسِ چینی، شستی‌ گردنده‌ مانند شست‌ انسان‌ دارد که‌ با آن‌ شاخه‌ خیزران‌ را از برگ‌ تهی‌ می‌ کند. پندا روزی‌ ۱۲ ساعت‌ به‌ خوردن‌ ِ برگ‌ خیزران‌ می ‌پردازد. این‌ جانورِ زیبا، شاخه‌ خیزران‌ را با تردستی‌ از لای‌ شست‌ خود گذر می‏ دهد و برگ‏ های‌ آن‌ را از شاخه‌ جدا می‌ کند. نمونه‌ این‌ چگونگی‌ را در گیاهان‌ نیز می‌ توان‌ دید. اُرکیده جنگلی‌، مانند بسیاری‌ از گل‏ های‌ دیگر، غنچه‌ ای‌ گشوده‌ دهان دارد که‌ در بر گیرنده‌ تخمک‏ های‌ آن ‌است‌. این‌ غنچه‌ در گیاهان،‌ بیشتر برای‌ پایبانی‌ِ تخمک ‏ها و نیز فراخوانی‌ پروانگان‌ برای‌ گرده‌ افشانی‌ برآمده‌ است‌، اما اُرکیده جنگلی، غنچه‌ خود را برای‌ شکار بکار می‌ برد. این‌ گیاه‌ِ گوشتخوار، لاله‌ غنچه‌ خود را از شهدی‌ شهوت‌ انگیز، نیمه‌ پُر می‌ کند تا پروانگان‌ و زنبوران‌ را به‌ هوای‌ خوردن‌ آن‌ شهد، به‌ درون‌ خود کشد. سپس ‌هنگامی‌ که‌ پروانه ‌ای‌ به‌ درون‌ غنچه‌ پا می ‌‏نهد، دهانه‌ غنچه‌ را می‌ بندد و مهمان‌ را مچاله‌ می ‏کند و همه‌ شیره‌ تن‌ آن‌ را می ‏مکد. سپس با بازگشایی‌ غنچه‌ خود، تفاله‌ وامانده‌ ی شکارِ را در دسترس‌ باد و زنبورها می ‌‏گذارد و به‌ هوای‌ شکاری‌ دیگر شهد افشانی‌ می ‏کند. بلند برگی‌ که‌ در دهانه‌ غنچه‌ این ‌گل‌، فرودگاه‌ پروانه‌ است‌، رویه ‌ای‌ نرم‌ و لغزنده‌ دارد که‌ شکار را به‌ درون‌ لاله ی گل‌ می ‏‏رواند و از بازگشت‌ آن‌ جلوگیری‌ می ‌کند.
چون‌ بیشتر گل‏ ها، لاله ‌ای‌ شهدآگین‌ و بی‌ خطر دارند، پروانگان‌ و مگس‏ ها و زنبوران‌، بسیار آسان‌ به‌ تور اُرکیده جنگلی‌ که‌ از غنچه‌ زیبا و فریبنده‌ خود تورشکار ساخته‌ است‌، می‌ افتند. این‌ ترفند، راه‌ تازه‌ ای‌ برای‌ اُرکیده جنگلی دربهره‌ وری‌ ِ بیشتر و بهتر از طبیعت‌ پدید آورده‌ است‌ و این‌ گل‌ می ‌تواند بوسیله ‌آن‌ در زمانی‌ اندک‌، خوراکی‌ سرشار از پروتئین‌ و ویتامین ‏های‌ گوناگون‌ بدست ‌آورد.

کارکردِ اُرگان‏ های‌ تن‌ را نمی‌ توان‌ دلیل‌ برآیش‌ آن‏ ها دانست‌ زیرا دگرگون ‌شدن‌ نیازهای‌ زیستبومی،‌ گاه‌ نقش‌ این‌ ارگان‏ها را تغییر می ‌دهد. نمونه‌ این ‌چگونگی‌ در انسان‌، شیوه‌ کاربرد مغز است‌. مغز جانوران‌ ابزار گره‌ گشایی‌ از گرفتاری ‏های‌ روزمره‌ِ زیستبومی‌ ست‌ تا آنان‌ خوراک‌ و نوشاک‌ و پوشاک‌ِ موردنیاز خود را در گستره‌ زیستی‌ ِ خود فراهم‌ کنند. از اینرو، مغز را پلی‌ میان‌ جانوران‌ و جهان‌ می‌ توان‌ پنداشت‌؛ چراغی‌ که‌ با نمودن‌ راه‌ و چاه‌، گذر از دشواری‏ ها را آسان‌ می ‌کند. اگر چه‌ مغز انسان‌ نیز چون‌ دیگر جانوران،‌ ابزار ِ ماندگاری‌ اوست‌ و برای ‌واگشودن‌ چیستان ‏های‌ روزمره‌ِ زیستبومی‌ برآمده‌ است‌، اما انسان‌ آن‌ را برای ‌گشودن‌ رازهای‌ دیگری‌ نیز بکار می‌ گیرد و هماره‌ در پی‌ِ شناسایی‌ چیستی‌ِ هستی‌ و گوهر پدیدارهای‌ جهان‌ است‌.

توانایی‌ کاربردِ اندام های تن‌، در پرتو نیازهای‌ زیستبومی‌ سبب‌ می ‌شود که‌ برآیش‌ شناسان‌ نتوانند نقش‌ زیستیاری‌ هر برآیه‌ را دلیل‌ِ برآیش‌ آن‌ بدانند. در حقیقت‌ اگر کارکرد کنونی‌ عضوی‌ را هدف‌ نهایی‌ برآیش‌ آن‌ بدانیم‌، ناگزیر باید برآیش‌ هستی‌ را هدفمند پنداشت‌. نگرش‌ سازش‌ گرایانه‌، گرفتاری‌ اساسی‌ ِ دیگری‌ نیز دارد که‌ آن‌ ناتوانی‌ از پاسخ‌ یابی‌ برای‌ چرایی‌ِ برآیش‌ِ پدیده ‌های‌ زیانمند، مانندِ یاخته‌ های‌ سرطان‌ زاست‌. این‌ یاخته‌ ها نه‌ تنها زیستیار نیستند که‌ آشکارا به‌ زندگی‌ دارندگان‌ خود پایان‌ می ‏دهند.

برآیشِ انسان‌

انسان‌ پدیداری‌ تازه‌ در گستره‌ گیتی‌ ست‌ که‌ ‌ برآیش تیره‌ وی‌ را نزدیک‌ به‌ پنج‌ ملیون‌ سال‌ برآورد کرده ‌اند. نوپایی‌ انسان‌ در جهان‌، با یادآوری‌ این‌ نکته‌ آشکار می‌ شود که‌ زمین‌ نزدیک‌ به‌ ۵ میلیارد سال‌ پیش‌، از خورشید جدا شده‌ است‌ و تا یک‌ و نیم میلیارد سال‌ پس‌ از آن‌، چون ‌گوی‌ گردانی‌ از آتش‌ در مدارِ خود شعله‌ ور بوده‌ است‌.

جستاوردهای‌ زمین‌ شناسیک‌ نشان‌ می‌ دهد که‌ نزدیک‌ به‌ سه‌ و نیم‌ میلیارد سال‌ پیش‌، اندی‌ پس‌ از سرد شدن‌ِ پوسته‌ رویینِ زمین‌، باکتری های‌ بسیارساده ‌ـ ساختاری‌ بر روی‌ زمین‌ می‌ زیسته‌ اند. فسیل های‌ بازمانده‌ ازهزاره ‌های‌ پیشین،‌ گویای‌ آن است‌ که‌ ششصد ملیون‌ سال‌ پیش، زیستاران‌ چند یاخته ‌ای‌ فراوانی‌ بر روی زمین‌ می‌ زیسته ‌اند. چنین‌ است‌ که‌ انسان‌ را زینده ‌ای‌ نوپا و “تازه‌ وارد” در جهان‌ می‌ توان‌ خواند، زیرا که‌ زمین‌ نزدیک‌ به‌ چهار میلیارد و نهصد و نود و پنج‌ ملیون‌ سال ‌پیش‌ از پیدایش‌ انسان‌، در کارِ آیش‌ و رویش‌ و پویش‌ و روش‌ بوده ‌است ‌و هزاران‌ هزار سال‌ پیش ‌تر از آن‌ نیز، “ابر و باد و مه‌ و خورشید و فلک‌”، در کار بوده ‌اند.

انسان‌، زینده‌ ای‌ از تیره‌ میمون‌ ها در رسته‌ پستانداران‌ است‌. پستانداران‌، جانورانی‌ گرم‌ خون‌ و پوشیده‌ از مو و یا خز هستند که ‌پیش ‌از زاده‌ شدن‌ در زهدان‌ مادر می‌ زیند و زان‌ پس‌ نیز چندی‌ با مکیدن‌ شیراز پستان ‌های‌ مادران‌ خود تعذیه‌ می‌ کنند. این‌ جانوران‌ نزدیک‌ به‌ دویست‌ ملیون‌ سال‌ پس‌ از دایناسورها و پرندگان‌ بر روی زمین برآمده‌ اند. از آن‌ پس‌ تا کنون‌، دیگرگونگی های‌ زیستگاهی‌، تیره ‌های‌ گوناگونی‌ از پستانداران‌ بر آورده‌ است‌ که‌ همه‌ آن ها را بر۱۰ تیره‌ بخش‌ بندی ‌کرده اند. ۸ تیره‌ از این‌ گروه‌ در دوران‌ِ کنونی‌ یافت‌ می‌ شوند. دوتیره‌ِ نخستین‌، پستانداران‌ِ تخم‌ گذار و کیسه‌ داران‌، نابود شده‌اند.

انسان‌ نژادی‌ از تیره‌ میمون هاست‌ که‌ خویشاوندی‌ نزدیکی‌ باشمپانزه‌ و گوریل‌ دارد. این‌ تیره‌، نزدیک‌ به‌ یکصد و سی‌ ملیون‌ سال ‌پیش‌، از میان‌ حشره‌ خواران‌ِ گیاه ‌زی‌ که‌ بر روی‌ درختان‌ زندگی ‌می ‌کنند، بر آمده‌ است‌. یکی‌ از ویژگی های‌ میمون ها، داشتن‌ دست‌ و پای ‌شست‌ دار است‌ که‌ نرم‌ و آسان‌ می‌ توان‌ آن‌ را گرداند و از آن‌ برای‌ چنگ ‌زدن‌ و گرفتن‌، بهره‌ برد. ویژگی‌ اساسی‌ دیگر میمون ها، داشتن‌ مغزِ بسیار درشت‌ ـ به‌ ویژه‌ بخش‌ پیشین‌ آن‌ ـ نسبت‌ به‌ حجم‌ بدن‌ آن هاست‌. این‌ جانوران‌ همچنین‌ دوران‌ کودکی‌ بسیار درازی‌ دارند.

پی‌ گیری‌ تاریخ‌ برآیش ‌ِ انسان‌ با بررسی‌ فسیل های‌ پیدا شده‌، کاردشواری‌ ست‌ زیرا تورینه‌ اعصاب‌ انسان‌ که‌ زمینه‌ ساز و بنگاه‌ همه ‌رفتارها و کردارها و ذهن‌ و زبان‌ و حافظه ی وی‌ می‌ باشد، نرم‌ افزارِ بی ‌استخوانِ‌ تن‌ است‌ که‌ فسیلی‌ از خود بر جا نمی‌ گذارد. هر فسیل‌ تنها می‌ تواند ما را با چگونگی‌ استخوان‌ بندی‌ جانوران‌ آشنا کند و فسیل شناسان‌ براساس‌ این‌ چگونگی‌، بخش های‌ دیگر بدن‌ را بازسازی ‌می‌ کنند. گرفتاری‌ دیگرِ فسیل‌ شناسی‌ این‌ است‌ که‌ بیشتر فسیل های‌ یافته‌ شده‌، تکه‌ هایی‌ از استخوان‌ِ بخشی‌ از اسکلت های گوناگون می تواند باشد و یافتن‌ اسکلت ‌کامل‌ فسیل‌ شده‌ بسیار کم‌ پیش‌ می‌ آید.
تا پیش‌ از پیدایش‌ دانش‌ ژنتیک‌، فسیل‌ شناسان‌، دو راهه‌ِ جدایی ‌انسان‌ از میمون ها را نزدیک‌ به‌ ۱۰میلیون‌ سال‌ پیش‌ می‌ دانستند و میمونی‌ بنام‌ راماپیتیکوس‌ (Ramapithecus)، را نیای‌ انسان‌ِ امروزی‌ می ‌پنداشتند. این‌ میمون‌ را دو ویژگی‌ بسیار اساسی‌، از میمون های‌ پیشین‌ جدا می‌ کرد؛ نخست‌، شکل‌ دندان های‌ وی‌ که‌ گرد و کوچک‌ بود و بیشتر به‌ دندان های ‌انسان‌ امروزی‌ می‌ مانست‌ تا نیش های‌ چنگالی‌ و تیز میمون های پیش‌ از او. دیگر ویژگی‌ این میمون، توانایی‌ ابزارگری‌ او‌ و بکار گیری سنگ‌ وچوب‌، برای‌ دفاع‌ از خود و نیز شکستن‌ دانه‌ های‌ روغنی‌ چون‌ بادام‌ وپسته‌ و بلوط‌ و گردو بود.

پژوهش های‌ تازه‌ِ دانش‌ ژنتیک‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌ نژاد انسان‌ بسیارجوانتر از آنچه‌ که‌ پیش‌ از این‌ پنداشته‌ می‌ شد، است‌ و در حقیقت‌ شاخه ‌این‌ نژاد، نزدیک‌ به‌ پنج‌ میلیون‌ سال‌ پیش‌ بر درخت‌ِ هستی‌ روییده ‌است‌. این‌ پژوهش ها، ساختارِ ژنتیک‌ میمون‌ دیگری‌ بنام‌ “آسترالوپیتکوس‌(Astralopithecus)، را آغازِ نژاد انسان‌ می‌ دانند. این‌ میمون‌ که‌ نزدیک‌ به ‌پنج‌ میلیون‌ سال‌ پیش‌ در آفریقا پدید آمد، ۱۲۰ سانتیمتر قد داشت‌ و بر روی‌ دو پای‌ خود‌ می ‌ایستاده‌ و ایستاده‌ راه‌ می ‌رفته ‌است‌. آسترالوپیتکوس‌، مخی‌ درشت‌ تر از میمون های‌ دیگر داشت‌ و نه‌ چون‌ میمون های‌ جنگل‌ زی‌، در دشت های‌ باز و فراخ‌ آفریقا زندگی‌ می‌ کرد و از راه ‌شکار زرافه‌ و گورخر و کرکدن‌ و عنتر و دیگر جانوران‌ِ وحشی‌ِ آن‌ دیار، روزگار می‌ گذراند. این‌ میمون‌، ابزارمندی‌ و کاربرد آن‌ را در زمان‌ خود به‌ اوج‌ رسانده ‌بود و ابزارِ گوناگونی‌ از سنگ‌ و چوب‌ و استخوان‌ می‌ ساخت‌، اما هنوز بهره‌ وری‌ از آتش‌ را نمی‌ دانست‌.
پس‌ از آسترالوپیتکوس‌، نژاد دیگری‌ از تبار وی‌ بنام‌ هوموارکتوس‌(Homo erectus)، برآمد که‌ همانندی های‌ بسیاری‌ با انسان‌ِ امروزی‌ داشت‌. مُخ‌ این‌ میمون‌ اندکی‌ از مخ‌ انسان‌ کنونی‌ کوچکتر بود. او نخستین‌انسان‌ ـ میمون‌ِ غار نشین‌ بود که‌ به‌ سودمندی‌ آتش‌ پی‌ برد و از آن‌ برای‌ روشن‌ نمودن‌ و گرم‌ کردن‌ غارهای‌ خود و نیز پختن‌ گوشت های سفت‌ وسخت‌، مانند گوشت‌ کرکدن‌ و گراز بهره‌ می ‌جست‌. این‌ میمون‌ بیشتراز یک‌ ملیون‌ سال‌ پیش‌ می ‌زیسته ‌است‌ و براساسِ جُستاوردهای‌ فسیل ‌شناسی‌، در گستره‌ پهناوری‌ از آفریقا تا چین‌ پراکنده‌ بوده‌ است‌. نمونه‌ اسکلت های‌ بدست‌ آمده‌ از این‌ میمون ها و غارهای آنها نشان‌ می‌ دهد که ‌هوموارکتوس‌، زندگی‌ اجتماعی‌ پیچیده‌ای‌ داشته‌ است‌. ساتورِ سنگی‌، یکی‌ از ساخته‌ های‌ این‌ میمون‌ است‌ که‌ از آن‌ برای‌ شکار استفاده‌ می ‌کرده‌ است‌.

فسیل های‌ میمون‌ دیگری که‌ آن‌ را نیاندرتال‌ (Neanderthal) می‌ نامند، گویای‌ آن‌ است‌ که‌ این‌ میمون‌ که‌ برآیه ‌ای‌ از نژاد هوموارکتوس‌ است‌، نزدیک‌ به‌ صد هزار سال‌ پیش‌ در اروپا می‌ زیسته‌ است‌. نیاندرتال‌، مُخی‌ بسیار بزرگتر از انسان‌ کنونی‌ و بدنی‌ بسیار کوچکتر از او، اما فشرده ‌تر و پر توان ‌تر داشته‌ است‌. اگر چه‌ نژاد این‌ میمون‌، فرهنگی‌ پربار داشته ‌است‌ و نگاره ‌های‌ مانده‌ بر دیوارِ غارهای‌ این‌ میمون‌، نشانه‌ هنر دوستی ‌اوست‌ و حتی‌ مردگان‌ِ خود را پس‌ از پوشانیدن‌ در جامه‌ای‌ از برگ‌ِ گُل ‌به‌ خاک‌ می‌ سپرده‌ است‌، اما ساختار فیزیکی‌ وی‌ و چارپا روی‌ او، این‌ نژاد را از انسان‌ جدا می‌ کند. نژادِ نیاندرتال‌ با آغاز دوره‌ یخ‌ بندان‌ِ زمین ‌از میان‌ رفت‌. فسیل های‌ تازه ‌تر‌ که‌ در یکصد هزار سال‌ گذشته‌ شکل ‌گرفته‌ است‌، همه‌ از نیای‌ انسان‌ کنونی‌ هستند و نشان‌ می ‌دهد که‌ انسان‌ مدرن‌ِ امروزی، نزدیک‌ به‌ ۵۰ تا ۶۰ هزار سال‌ پیش‌، از دگرگونی‌ اندام‌ های میمون‌ِ هوموارکتوس‌ بر آمده‌ است‌. این‌ گونه‌ است‌ که‌ انسان‌ را زینده ‌ای ‌تازه‌ وارد در جهان‌ می‌ توان‌ دانست‌.

انسان‌، شمپانزه‌ و گوریل‌، سه‌ جانورِ هم‌ نیا هستند که‌ بخش‌ بزرگی ‌از ساختار ژنتیک‌ و کالبدی‌ آن ها با همدیگر همانند است‌. با این‌ همه‌، چنین‌ می نماید که‌ تجربه‌ های‌ انسان‌ در رویارویی‌ با زیستگاه‌ وی‌، برآیش چهار ویژگی‌ِ ساختاری‌ را سبب‌ شده‌ است‌ که‌ جانوران‌ِ هم‌ تیره ‌وی‌ از آن ها بی‌ بهره ‌اند. نخست‌ دُرشتی‌ مغز انسان‌ به‌ ویژه‌ بخش‌ پیشین ‌آن‌ است‌ که‌ برآیِشی‌ ناگهانی‌ نسبت‌ به‌ وزن‌ بدن‌ وی‌ داشته‌ است‌. دیگر کاربرد زبان‌ و توانایی‌ سخن‌ گفتن‌ است‌. سوم‌ توانایی‌ راه‌ رفتن‌ بر روی ‌دو پا و بدون‌ کاربردِ دست ها و آخرین‌ ویژگی‌، داشتن‌ پوست‌ بی‌ موست‌. تا کنون‌ کسی‌ به‌ چرایی‌ برآیِش‌ِ این‌ ویژگی‌ ها که‌ انسان‌ را از هم‌ نیاهای ‌خود جدا کرده‌است‌، پاسخ‌ِ آزمون‌ پذیری‌ نداده‌ است‌.

برخی‌ از برآیِش‌ شناسان،‌ زندگی‌ اجتماعی‌ را زمینه‌ ساز افزایش ‌حجم‌ مغز و برآیِش‌ زبان‌ دانسته ‌اند. برخی‌ دیگر نیز، این‌ ویژگی‌ را ناشی‌ از راه‌ رفتن‌ برروی‌ دو پا می‌ دانند و برآن اند که‌ این‌ برآیند، برای‌ نخستین‌ بار، دست های‌ انسان‌ را آزاد کرد و این‌ آزادی‌، نخستین‌ گام‌ در راه ‌ابزارگری‌ انسان‌ بود که‌ خودبخود نیازهای‌ تازه ‌ای‌ پدید آورد. این ‌نیازها، زمینه‌ سازِ برآیِش‌ توانایی های‌ تازه ‌ای‌ چون‌؛ پنداشتن‌، انگاشتن‌ و سخن‌ گفتن‌ شده است‌. آنچه‌ در این‌ تئوری‌ نادیده‌ انگاشته‌ می‌ شود این‌ است‌ که ‌شمپانزه‌ ها و گوریل ها نیز چون‌ انسان‌، هم‌ زندگی‌ گروهی‌ دارند و هم‌ ازابزارهای‌ ساده‌ بکار می برند.

گروهی‌ از برآیِش‌ شناسان‌، ویژگی های‌ انسان‌ را ناشی‌ از روندِ تاریخ ‌ِبرآیِش‌ِ وی‌ می‌ دانند. اینان‌ بر آن اند که‌ جدایی‌ انسان‌ از خویشاوندان‌ نزدیک‌ برآیِشی ‌اش‌، زمانی‌ آغاز شد که‌ از درخت‌ پایین‌ آمد و به ‌دشت های‌ باز رو آورد. این‌ چگونگی‌ برای‌ آن‌ بود که‌ زندگی‌ در دشت های ‌بازِ آفریقا در آن‌ روزگار، خوراک بیشتر و بهتری را نوید می‌ داد و میمون های‌ گروه‌ – زی‌ می‌ توانستند با همکاری‌ یکدیگر، جانوران‌ بسیاری‌ را شکارکنند. از اینرو، نیاز به‌ همکاری‌ برای‌ شکار، زمینه‌ ساز برآیِش‌ بنیادهای ذهن‌، زبان‌ و حافظه‌ در مغز انسان گردید و به‌ توانایی‌ زیستن‌ با دیگران‌ کشیده ‌ شد. هنگامی‌ که‌ ماندگاری‌ انسان‌، نیازمند به‌ دانش‌ چگونه‌ زیستن‌ در جامعه‌ گردید، فشارِ این‌ نیاز، برآیِش‌ مغزِ درشت‌ انسان‌، به ‌ویژه‌ بخش‌ پیشین‌ آن‌ را سبب‌ شد.

ریختن‌ موی‌ بدن‌ انسان‌ نیز گامی‌ در راه‌ گریز از هوای‌ بسیار گرم‌ صحراهای‌ آفریقا بوده ‌است‌. نیز ایستادن‌ و راه‌ رفتن‌ بر روی‌ دو پا، برای ‌دیدبانی‌ِ بهتر و فرار بهنگام‌ از چنگ ِدرندگان‌ بر آمده‌ است‌ زیرا که‌ زندگی‌ در دشت های‌ باز و بی‌ گریزگاه‌، خطر به‌ دام‌ افتادن‌ را چند چندان‌ می‌ کند. جانوران‌ِ جنگلی‌ می‌ توانند برای‌ گریز از دست‌ و چنگ‌ و دهان‌ِ دشمن‌، از درخت‌ بالا روند و یا در لابلای‌ گیاهان‌ پنهان‌ شوند، اما در بیابان‌ و رویدشتان‌، چاره‌ای‌ جز نگهبانی‌ِ هماره‌ و خیز و گریزِ بهنگام‌ نیست‌ و ایستادن‌ هر چارپا می‌ تواند گستره‌ِ دیدش‌ را ده‌ چندان‌ افزایش‌ دهد. ازاینرو، انسان‌ نیز که‌ جانوری‌ جنگلی‌ بود و نه‌ فنون‌ خودبانی‌ در بیابان‌ را می‌ دانست‌ و نه‌ تیز پایی‌ می‌ توانست‌، ناگزیر از قامت‌ افرازی‌ شد.

اگر چه‌ این‌ تئوری‌، چرایی‌ هر چهار ویژگی‌ انسان‌ را پاسخ‌ می ‌دهد، اما خود بر پایه‌ سه‌ پیش‌ پندار استوار است‌. نخست‌ این‌ که‌ نیاکان‌ میمون‌ نیای‌ ما، درخت‌ – زی‌ بوده ‌اند . دوم‌ آن‌ که‌ آنان‌ درختان‌ را بسوی‌ دشت های‌ گستران‌ و بی‌ درخت‌ ترک‌ کرده‌ اند و دیگر آن‌ که‌ این‌ چگونگی‌، زمینه‌ ساز همه‌ توانایی های‌ انسان‌ گردیده‌ است‌. درباره‌ دو پیش‌ پندار اول‌ باید گفت‌ که‌ هنوز هیچ‌ گونه‌ گواهی‌ برای‌ درستی‌ آن ها در دست‌ نیست‌. همچنین‌ بسیاری‌ از خویشاوندان‌ دورِ ما نیز که‌ هزاران‌ هزار سال‌ در دشت های‌ فراخ‌ و سوزان‌ آفریقا، سرگرم‌ شکار کردن‌ بوده ‌اند، نه‌ تنها ذهن ‌و زبان‌ و حافظه‌ بر نیاورده‌اند، بلکه‌ موی‌ هیچ‌ یک‌ نیز هنوز نریخته‌ است‌. عنتر، نمونه‌ خوبی‌ از این‌ گونه‌ جانوران‌ است‌.
با این‌ همه‌، نارسایی‌ این‌ تئوری‌ چیزی‌ از ادعای‌ داروین‌ مبنی‌ برخویشاوندی‌ انسان‌ و شمپانزه‌ و گوریل‌ نمی ‌کاهد. در حقیقت‌، پیشرفت های‌ دانش‌ِ زیست‌ شناسی‌ در روزگار ما، این‌ خویشاوندی‌ رانزدیکتر نیز کرده‌ است‌. مقایسه‌ ساختار ژنتیک‌ انسان‌ و میمون‌ نشان ‌داده‌ است‌ که‌ ۹۵ درصد از سازمان‌ ژنتیک‌ شمپانزه‌ و انسان‌ همانند است‌.

برآیش شناسی، گستره ژرف و پُردامنه ای ست که نه کسی می تواند لاف دانستن همه رویه ها و سویه های آن را بزند و نه می شود آن ها را در چند یادداشت کوتاه رسانه ای بررسید. هدف از نوشتن این مقاله نیز نشان دادن گوشه ای از کلنجار رفتن اهل دین با جستاوردهای داروین در سرزمین های گوناگون بود. این کلنجار در اروپا به آشنایی مردم با این تئوری بسیار ژرف کشیده شد، اما در کشورهای اسلامی نکته ها و گزارهای کانونی آن چنان وارونه نشان داده شد که هم امروز نیز در دانشگاه های ایران زیست شناسی آفرینشی بجای برآیشی درس می دهند.

البته باید گفت که همه این گناه نابخشودنی را نباید به گردن اهل دین انداخت. آنچه در کشورهایی مانند ایران، راه را بر واردات روشمندِ اندیشه های ذهنیت ساز و دگرگون کننده می بندد، دیکتاتوری های حاکم و سُنت های نهادینه شده ای ست که در آن ها مردم، رمه پنداشته می شوند. پیروزی ستیز اهل دین در ایران در پیش گیری از آشنانی مردم با اندیشه های مدرن، تنها در پرتو پشتیبانی حکومت های دیکتاتوری از این گروه ممکن شد. این حکومت ها در بسیاری از زمینه های فرهنگی و اجتماعی، خود را با اهل دین همراستا می دانستند و آنان را اهرم های فرهنگی خود می پنداشتند.

چرا اهل دین با فرهنگ مدرن دشمن اند؟

فرهنگ مدرن، رای مردم را تنها سرچشمه مشروعیت قدرت برای دولت می داند و برآن است که هر فرد در جامعه، فارغ از دانش و دارایی و پیشینه خانوادگی و پایگاه احتماعی و زور و ریزی و درشتی و سن و سال خود، تنها یک رای برای گزینش حزب و یا سازمان دلخواه خود دارد. این چگونگی همه ارزش های سنتّی را نادیده می گیرد و امتیازهای حسبی و نسبی را بی بها می کند. از چشم انداز فرهنگ مدرن، قدرت مایه فساد است و بهترین شیوه برای مبارزه با این فساد، پخش کردن قدرت در جامعه و داشتن نهادهای مهار کننده ای است که با شیوه های های قانونمند و سنجش پذیر، اداره شوند. این نگرش، کسانی را که به کانون های قدرت دسترسی دارند و به هر بهانه ای خود را برتر از دیگران می دانند، خوش نمی آید و بنام دین، کشور، ملت، قوم، ناموس، تاریخ، قانون و انسانیت، با حاکمیتِ مردم بر سرزمین و سرنوشت خویش، مبارزه می کنند. ریشه دشمنی حکومت های ما با اندیشه های مدرن را از این زاویه باید بررسید. دشمنان مردم در هر سرزمین، دشمنان اندیشه اند، زیرا که اندیشه، پیش نیاز آزادی و درگیری مردم در اداره امور کشور است.

آنسان که پیش تر گفتیم، کلنجار اهل دین با جُستاوردهای داروین، نه کلنجاری دینی ست و نه دانشی. اگر چنان می بود، میدانی برای داد و ستدی دوسویه برای اهل دین و دانش پدید می آورد که بازتاب های آن باروری فرهنگی می توانست باشد. این کلنجار همیشه و در همه جا، کوششی سیاسی برای پیش گیری از بسته شدن دکان های دین فروشی بوده است. نیز چنین است داستان مبارزه اهل دین با حقوق بشر، آزادی زنان، دگراندیشان، بی دینان، و هم با دستاوردهای نوآورانی چون؛ کوپرنیک، گالیله، مارکس، فروید، لایل و دیگر نوآورانی که پرده از روی حقیقت های پنهان برداشته اند و چشم اندازهای تازه ای برای نگرش به جهان هستی و پدیدارهای آن برای انسان گشوده اند.

البته از چشم اندازی دیگر می توان گفت که تلاش قلدران سنّتی و بومی گرا، برای جلوگیری از تابیدن آفتاب روشنگری در کشورهای پیرامونی، چندان نیز پیروز نبوده است زیرا که در آن کشورها، اکنون چرخه فرهنگ سازی چنان دگرگون شده است که هرگونه تلاش برای واپس زدنِ رویدادی که سال هاست آغاز شده است، بیهوده می نماید. مراد از چرخه فرهنگ سازی آن است که همانگونه که در بخش نخست گفتیم، مردم ‌شناسان، پدیدارهای فرهنگی را بازتاب ِ ستیز سنت (کهنه) و بدعت (نو) می ‌دانند. سنّت و بدعت، دو نیروی سازنده فرهنگ و نوآوری در جامعه هستند. این دو نیرو با رویارویی و نبرد با یکدیگر، گذاره ها و پذیره های هر فرهنگ را می سازند و رفتارها و کردارهای هر نسل را شکل می دهند. اکنون در کشورهایی که پس از انقلاب صنعتی اروپا، بناگزیر به جهانی دیگر پرتاب شده اند، ستیزِ فرهنگ سازِ کهنه و نو معنای تازه ای یافته است.

تا پیش از انقلاب صنعتی اروپا و واتاب همه جانبه و جهانگیرِ ارزش ها و روش ها و منش های آن، زایش فرهنگی در هر سرزمین، از برخورد ایده ها و اندیشه های کهنه با نو، یعنی ستیز ِ سنّت با بدعت پدید می آمد. برای نمونه، اگر در سرزمینی، که به اقتضای سّنت، سالمندان نوع لباسِ جوانان و شیوه پوشیدن آن را برای آنان برمی گزیدند، در بزنگاهی از تاریخ، برخی از جوانان از این سنّت سرباز می زدند و خودشان گونه و شیوه پوشش خود را بر می گزیدند، این بدعت تا چندی، جدالی میان سالمندان و جوانان بر می انگیخت که پایانداد ِ آن آداب اجتماعی تازه ای در این باره می توانست باشد که چیزی از سنّت و بدعت در خود داشته باشد. یعنی که جنگ پیران و جوانان بجایی می رسید که ناگزیر از پایان یافتن می بود و همگان برآن می شدند که جوانان را در گزینش پوشش آزاد بگذارند و تنها به راهنمایی کردن آنان بسنده کنند. این گونه، سنّت و بدعت، توقع و رفتار تازه اجتماعی ای را شکل می داد. البته این چگونگی همیشه و درهمه جا چنین پایانی نداشت. گاه سنّت گرایان بر بدعت گذاران چیره می شدند و آنان را خاموش می کردند و گاه واروی این چگونگی روی می داد. بسیاری از جنگ های درونی، ریشه در ستیزِ سنّت و بدعت داشته است.

پس از انقلاب صنعتی اروپا و آغاز جهانگشایی فرهنگ غربی که اکنون همه جا را فراگرفته است و جغرافیای زمین و ذهن مردم را نیز دگرگون کرده است، پروسه فرهنگ سازی، یعنی نوسازی رفتارها و کردارهای اجتماعی از راه ستیزِ سنّت ها با بدعت های بومی، شکل دیگری بخود گرفته است. اکنون در همه کشورها، در میان همه قوم ها و قبیله ها، ستیزِ سنت با ارزش ها و شیوه زندگی غربی در کار است. این چگونگی در کشورهای اسلامی، بویژه ایران بسیار پرنماتر از بسیاری از جاهای دیگر است. اکنون بخشِ بزرگی از اخبارِ روزانه ایران، گزارش ستیز میان چشم اندازها، اندیشه ها، و باورهای کهنه و نو است که در هر خانه و کارخانه و اداره و کوی و برزن در جریان است. در این ستیز، ارزش ها، راه ها، روش ها، منش ها، ایده ها و اندیشه های مدرن، با سنّت های بومی گلاویز می شوند تا هویت و فرهنگ و جایگاه ما در جهان را بازتعریف کنند. هرچه در این جنگ جهانی فرهنگی، حکومتی سخت گیرتر باشد، این ستیز سیاسی تر و خشونتبارتر خواهد بود.
پایان

یادداشت ها:
۱. Adaptationist Perspective

۲. Gould, S.J. (1991) Wonderful Life. Penguin: UK

۳. Maynard Smith, John (1993), The Theory of Evolution
Cambridge University Press. UK

۴. Lewontin, R. C. (1985), The Dialectical Biologist, Harvard University Press
………………
کلنجار اهل دین با جُستاوردهای داروین (5)

نوشته های دیگر.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)