در بخش پیش گفتم که برآیش‌، روندی‌ خود مدار و ناهدفمند است‌ و گرینش‏ های‌ برآیشی‌ تنها در پاسخ‌ به‌ نیازهای‌ زیستی‌ شکل‌ می ‌گیرند. نیز گفتم که “تکامل” و “برآیش”، دو مفهوم ناسازگار با یگدیگر، با دو معنای متفاوت اند. اولی گفتمانی دینی با باری افسانه ای و آرمانخواهانه است و دیگری درباره روندِ دگرگونی های زیستی از آغاز پیدایش هستی برروی زمین تا کنون است. مراد از خودمداری روندهای برآیشی این است که چون برآیشِ هر عضو و یا هر توانایی تازه ای در جانداران، در پاسخ به نیازِ زیستی ویژه ای رُخ می دهد، این چگونگی هرگز نمی تواند برنامه از پیش تهیه شده ای داشته باشد. تاریخ ِ برآیش هستی، تاریخ گرفت و داد ِ هماره زیندگان با زیستبوم های آنان است. هرگاه که دمای سرزمینی اندکی گرمتر و یا سردتر از آنچه هست می شود، اندک، اندک، نژاد ِ میلیاردها گیاه و جانور در آن سرزمین، از گستره گیتی بدر می شوند. نیز گاهی دگرگونی های جغرافیایی، بستر دریایی را به قله کوهی روی می گرداند و گاه واروی آن. گاه اَبَردره ای کویری، رویدشتی آبسال و سپس کوهدشتی ترسال و سپس تر کوهساری سردسیر و سنگلاخ می شود. کشور تبت، نمونه ای از این چگونگی ست که اکنون سرزمینی کوهنده است و در آینده بر سر ِکوه بلندی جا خواهد گرفت. همه این دگرگونی های زیستبومی، زمینه های دگرگونی های زیستی هستند. چنین است که جانوران تنومند و تیزچنگ و دندانی چون دایناسورها هم، هنگامی که در برابر این دگرگونی های ناگهانی ناتوان شدند، نسل شان از روی زمین برچیده شد.

چندی از اساسی ترین پرسش های انسان درباره هستی، از هنگام آگاه شدن وی از بودن خویش در جهان تاکنون، این ها بوده است: هستی چیست و از کجا و برای چه و چگونه پدید آمده است و به کجا می رود؟ گوناگونی گیاهان و جانوران برای چیست؟ آیا زیندگان کنونی، زادگان پیشینیان خویش اند؟ اگر چنین است، این همگون سازی چگونه روی می دهد؟ آیا هستی خودبخود پدید آمده است یا که آفریدگاری داشته است؟ اگر آفرینه است، آن آفریدگار کیست و کجاست و پیوند وی با آفرینه هایش چیست؟ هدف آفریننده ی هستی، از این کار چه بوده است و چگونه آن هدف را با آفرینه های خود در میان می گذارد؟

از میان همه این پرسش ها، نگرش ِبرآیشی تنها با دو تای از آن ها سروکار دارد. نخست این که، آیا زیندگان کنونی، پیایند ِ جانداران پیش از خود هستند؟ دیگر آن که گوناگونی گیاهان و جانوران برای چیست؟ این نگرش نه آئین است و نه ایدئولوژی. از اینرو، برآیش شناسی، هیچ سخنی درباره آغاز و پایان جهان ندارد. همچنان که هیچ سخنی درباره هدف از آمدن و شدن گیاهان و جانوران نمی گوید. برآیش، کُند روندِ دگرگونی های زیستی از آغاز پیدایش هستی برروی زمین تا به امروز است. از چشم اندازِ این نگرش، انسان نیز یکی از بی شمار جاندارانی ست که می آیند و می زیند و می زایند و می روند. نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر. از این چشم انداز، انسان نیز در نیازهای اساسی خود به هوا و خوراک و نوشاک و پوشاک، همانندِ دیگر جانوران است. اگرچه برخی از گزاره های برآیشی، برآیندهای فلسفی دارد، اما این نگرش نه فلسفی ست و نه میانه ای با حوزه فلسفه دارد. برای آشنایی با این گزاره ها نیز نیازی به دانش فلسفی نیست.

برآیش‌، شیوه‌ سازگاری‌ و ماندگاری‌ ست‌ و برآیش‌ شناسی‌ در پی‌ شناسایی‌ چراییِ ویژگی های‌ ساختاری‌ِ اندام های گیاهان‌ و جان‌ و تن ‌جانوران‌ و نیز ارزش‌ زیستیاری‌ آن هاست‌. این‌ دانش‌ بی‌ هیچ‌ پیش‌ پذیره ‌ای، ‌همه‌ بخش های‌ ارگانیک‌ِ کالبد ِ زیندگان‌ و نیز رفتارها و کردارهای‌ آن ها را بر می ‌رسد؛ ریشه‌، ساقه‌، برگ‌، هسته‌ و میوه‌ِ گیاهان‌ چه نقشی در سازگارکردن آنان با زیستبومشان دارند؟ چرا منقارِ پرندگان‌ با یکدیگر متفاوت‌ است‌؟ چرا برخی‌ از زیندگان‌ در آب‌ و برخی‌ در خاک‌ و گروهی‌ بر روی‌ خاک‌ و چندی‌ نیز در هوا می‌ زیند؟ چرا جابجایی‌ِ جانوران‌ با شیوه ‌های‌ گوناگونی‌ مانندِ شناکردن، جهیدن‌، خزیدن‌، دویدن، چمیدن، راه‌ رفتن‌ و پریدن‌ روی‌ می ‌دهد؟ چرا شکل‌ِ چشم‌ و گوش‌ ودهان‌ و بینی‌ و دست‌ و پا و دیگر عضوهای‌ بدن‌ انسان‌ به‌ گونه ‌ای ‌ست‌ که‌ هست‌؟ برای‌ چه‌ برخی‌ از گیاهان‌ زیبا و یا خوشبو و برخی‌ زشت‌ و یا بدبوهستند‌؟ چرا برخی‌ از جانوران‌ تندرو، گروهی‌ تیزبین‌، دسته‌ای‌ تیز چنک‌ وبرخی‌ تیز دندان اند؟ این‌ پرسش ها، چندی‌ از بی‌ شمار پرسش هایی‌ ست‌ که‌ هر پژوهنده ی‌ِ این‌ حوزه‌ را به‌ اندیشه‌ و پژوهش‌ وا می‌ دارد.

تا پیش‌ از پیشنهادِ چارلز داروین‌ درباره‌ چگونگی‌ِ برآیش‌ِ هستی‌، طبیعت شناسان‌ ویژگی های‌ زیستاران‌ و دیگرگونی های‌ آن ها را نمودهایی ‌رازگون‌ می‌ پنداشتند که‌ به گمان ِ آن ها، آفریدگارِ جهان‌، آن ها را برای‌ خوشداشت‌ِ انسان‌ و زدودن‌ِ اندوه‌ و یکنواختی‌ِ زندگی‌ وی‌ آفریده‌ بود. این‌ نگرش‌ِ دینی، بر پایه‌ این‌ گمانه‌ استوار است که‌ انسان‌، هدف‌ِ هستی‌ است‌ و جهان‌ و پدیدارهای‌ آن‌ برای‌ او و پیرامون‌ِ نیازهایش‌ برآمده‌ اند‌. از اینرو، دانه ‌ها و میوه‌ های‌ خوراکی،‌ بخشی‌ از روزی‌ِ انسان‌ بشمار می‌ رفت‌ و گل ها و گیاهان‌ِ دیگر نیز برای‌ دلگشایی‌ِ وی‌ و یا درمان‌ِ بیماری های‌ او می‌ روییدند. همچنین‌ جانوران‌ِ خوشگوشت‌ و اهلی‌، بخشی‌ از روزی‌ِ انسان ‌ و یا خدمتگزارِ او پنداشته می شدند و دیگر جانوران‌ چون‌: شیر، پلنگ‌، سگ‌، گربه‌، روباه‌ و گرگ‌، برای‌ رماندن‌ِ دیگر جانوران‌ِ موذی‌ چون‌ موش‌ و خرگوش‌ و روباه‌، انگاشته می شدند. از این‌ دیدگاه‌، جهان‌ به‌ پیکری‌ سامانمند و آراسته‌ می ‌مانست‌ که‌ در آن‌ هر یک‌ از پدیدارهای‌ آن‌ بجای‌ خویش‌ نیکو می ‌نمود و خطایی‌ بر قلم‌ صنع‌ نرفته ‌بود.۱

جستاوردهای‌ زمین‌ شناسی‌ در اوان‌ِ سده بیستم‌ میلادی نشان‌ داد که‌ زمین‌ بسی ‌کهن‌تر از آن‌ است‌ که‌ تا پیش‌ از آن‌ پنداشته‌ می‌ شد. نیز این‌ سیاره، نه‌ تنها درمرکزِ کیهان‌ نایستاده‌ است‌، بلکه‌ سنگریزه ‌ای‌ بسیار کوچک‌ از بی ‌شمارسیارگان،‌ در گوشه ‌ای‌ از این‌ جهان‌ درندشت‌ِ بی‌ پایان‌ نماست‌. برای آشنایی با ژرفا و پهنای کهکشان، بد نیست بدانیم که گاه نورِ ستاره ای که در شبی پُرستاره دیده می شود، میلیاردها سالِ پیش بسوی ما تابیده است و ای بسا که آن اکنون دیگر نیست و میلیون ها سالِ پیش، در هم فرو ریخته و از هم پاشیده است.

تازه های دانش زمین شناسی در سده نوزدهم میلادی، یکی از عواملی بود که داروین را در پیوند با آغاز هستی برروی زمین به بررسی و پژوهش واداشت. پایاندادِ این پژوهش ها،‌ وی‌ را برآن‌ داشت‌ تا همه‌ زیندگان‌ یعنی؛ گیاهان‌، جانوران‌، ویروس ها، قارچ ها و باکتری ها را همریشه‌ و همپیوند بداند و هستی‌ را زاده‌ سرچشمه ای همگون انگارد. از دیدگاه‌ داروین‌ تفاوت های‌ زیستاران،‌ ریشه‌ در دگرگونی های‌ زیستبومی‌ آنان دارد که‌ دسته‌ ها و رسته‌ های‌ بی‌ شماری‌ از درخت ‌زندگی‌ برآورده‌ است‌. نگرش‌ داروین‌، چشم‌ اندازِ زیست‌ شناسی‌ را به‌ یکباره‌ دیگرگون‌ کرد. از آن‌ پس‌ هر برآیندِ زیستی،‌ در پرتو نقشی‌ که‌ آن‌ برآیند در سازگاری‌ِ بیشترِ دارنده‌ خود در زیستبوم‌ِ وی‌ دارد، مورد بررسی‌ قرار می‌ گیرد.

برآیش‌ شناسان‌ ساختارِ هر پدیده‌ ارگانیک‌ را پیروِ ارزش‌ زیستیاری‌ آن ‌می‌ دانند. هنگامی‌ که‌ از ارزش‌ِ زیستیاری‌ِ عضوی‌ کاسته‌ می‌ شود، آن‌ عضواندک،اندک‌ نابود می‌ شود. برای‌ نمونه‌، موی‌ تن‌ِ انسان‌ نسبت‌ به‌ دیگرخویشاوندان‌ِ برآیشی‌ وی‌ یعنی‌ میمون ها، بسیار اندک‌ است‌. این‌ چگونگی ‌گویای‌ آن‌ است‌ که‌ در دوره ای‌ از تاریخ‌ِ برآیشی‌ انسان‌، وی‌ برای‌ زمان‌ درازی ‌نیاز به‌ پوشش‌ نداشته‌ است‌. نیز چنین‌ است‌ سرگذشت‌ِ شاخ‌ و دُم‌ در بسیاری‌ از جانوران‌ و یا خار و تیغ‌ در گیاهان‌.

وانهـــادهای‌ برآیشی‌

تن‌ و جان‌ انسان‌، وامدارِ برآیندهای‌ برآیشی‌ِ جانورانی‌ است‌ که‌ پیش‌ از او بر روی‌ زمین‌ می‌ زیسته ‌اند. در حقیقت‌، تنها ویژگی‌ ای‌ که‌ کالبد انسان‌ را ازدیگر زیندگان‌ جدا می‌ کند، افراشتگی‌ِ تن‌ وی‌ و بزرگی‌ِ حجم‌ِ مغزش‌ در پیوند با وزن‌ِ بدن‌ اوست‌. گذشته‌ از همگونی های‌ کالبدی‌، نیازهای‌ اساسی‌ِ انسان‌ و دیگر جانوران‌ نیز همانند است‌، مانند؛ نیازِ به‌ هوا، آب‌، خوراک‌، پوشاک‌ وآفتاب‌. نیز، تن‌ِ انسان‌ همانگونه‌ دستخوش‌ِ دستبردِ میکروب ها و ویروس های ‌گوشتخوار می‌ شود که‌ کالبدِ جانوران‌ دیگر.

بنابراین‌، همه‌ جانوران‌ در پیوند با سازه ‌های‌ اساسی‌ِ زیستی‌، سرنوشت‌ِ مشترکی‌ دارند و زیانباری‌ِ هر یک‌ از این‌ سازه ‌ها، همه‌ جانوران‌ را در بر می ‌گیرد. دامنه‌ این‌ سرنوشت‌ را می ‌توان‌ تا گیاهان‌ نیز گسترد، زیرا که‌ نابودی‌ِ هریک‌ از سازه ‌های‌ اساسی‌ِ زیستی‌، آن ها را نیز در بر می‌ گیرد. برای‌ نمونه‌، آلودگی‌ِ آب‌ و هوا، همه‌ زیندگان‌ را می‌ آلاید و نیز اگر این‌ آلودگی‌ تنها گیاهان‌ را نیز آسیب‌ زند، پس‌ از چندی‌ با خوردن‌ِ آن‌ گیاهان‌، جانوران‌ نیز گرفتارِ پی ‌آیندهای‌ این‌ چگونگی‌ خواهند شد.

برآیندهای‌ برآیشی‌ درهر زینده‌، با چشمداشت‌ به‌ بخش های‌ تن‌ِ آن‌ زینده ‌شکل‌ می‌ گیرد. از اینرو، مهندسی‌ِ ساختارِ تنِ‌ هیچ‌ زینده‌ای‌، ویژه‌ او ‌نیست‌. این‌ چگونگی‌ بدان‌ می‌ ماند که‌ خانواده ‌ای‌، خانه‌ کُهن‌ِ خویش‌ را در هردوره‌، با توجه‌ به‌ نیازهای‌ دوره‌ ای‌ِ هر نسل‌ سازگار کند. چنین‌ خانه ‌ای‌ شاید برای‌ هیچ‌ نسلی‌ از آن‌ خانواده‌ دلپسند نباشد، اما نیاز آنان‌ به‌ مسکن‌ را برمی ‌آورد. اینگونه‌ است‌ که تن‌ و جان‌ِ هر زینده‌ ای که‌ بسیاری‌ از توانایی های‌ آن‌ در راستای‌ نیازهای‌ پیشین‌ شکل‌ گرفته‌ است، اکنون‌ یا نیازی به آن توانایی ها ندارد و یا آن ها را به‌ کارِ دیگری‌ می‌ گیرد. این‌ چگونگی‌ نمونه ‌های‌ زیادی‌ در تن‌ و جان‌ِ انسان ‌دارد که‌ هریک‌ یادگارِ جانوری‌ جنگل‌ زی‌ در یکی‌ از دوره‌های برآیش ‌هستی ‌ست‌. در پیوند با تن‌، می ‌توان‌ از واکنش های‌ دفاعی‌ِ فیزیولوژی‌ِ انسان‌ دربرابرِ رقابت‌ و یا خطر یاد کرد.

فیزیولوژی‌ بیشتر جانوران‌ در رویارویی‌ با خطر، دستخوش‌ دگرگونی های‌ چندی‌ می ‌شود تا یا آن‌ جانور را به‌ ستیز وادارد و یا به ‌گریز‌. این‌ خطر برای‌ پستانداران‌ با افزایش‌ِ قند، فشارِخون‌ و نیز تپش ‌ِقلب‌، کوری‌ِ اشتها، افزایش‌ِ بیداری‌ و هشیاری‌ و در هم‌ فشردگی‌ ماهیچه‌ های ‌بدن‌ همراه‌ است‌ تا پستاندار با همه‌ نیروی‌ خود بستیزد و یا از آن‌ بگریزد. نمناک‌ شدن‌ِ پوست‌ِ تن‌ و بویژه‌ کف‌ ِ دست ها در میمون ها برای‌ آن‌ است‌ تا این ‌جانوران‌ بتوانند با تردستی‌ از درختان‌ بالا روند و از خطر بگریزند. همه‌ این ‌واکنش ها در جنگل،‌ بجا و سودمند است‌ اما انسان‌ کنونی‌ نمی‌ تواند با گریختن‌ و بالا رفتن‌ از درخت‌ از خطرهای‌ زندگی‌ امروزی‌ بگریزد. با اینهمه‌ هنوز نیز انسان‌ در هنگام‌ رویارویی‌ با هرآنچه‌ وی‌ آن‌ را خطرناک‌ می‌ پندارد، قلبش‌ به‌ تپش‌ می‌ افتد و فشارِ خونش‌ بالا می‌ رود و کفِ دست هایش‌ عرقناک‌ می ‌شود.

نمونه‌ روانی‌ این‌ چگونگی‌، شکل های‌ گوناگون‌ ِ صورت‌ِ انسان‌ درحالت های‌ گوناگون‌ است‌. جانوران‌ِ درنده‌ در زمان‌ روبرو شدن‌ با شکار و یا درهنگام‌ ِ ستیز با درندگان‌ِ دیگر، نیش‌ ِ خود را به‌ نشانه‌ خشم‌ باز می‌ کنند تا دندان های‌ تیز و بُرنده‌ خود را به‌ شکار بنمایانند و آن‌ را از آهنگ‌ِ فرار بازدارند و یا با چنین‌ کاری‌ در برابرِ حریف‌، او را بترسانند و از میدان‌ بدرکنند. این‌ ترفندی‌ روانی ‌ست‌ که‌ جانوارن‌ِ درنده‌ با آن‌ می ‌توانند بدون‌ ِکاربُرد انرژی‌ هم از شّرِ جانور ِ زورمند دیگری‌ برهند و هم شکار را در جای‌ خود از ترس‌ میخکوب‌ کنند تا ناگهان‌ از جای‌ خود برنجهد و نگریزد. انسان‌ نیز در زمان‌ِ ستیز با دیگران‌ چنین‌ می‌ کند، اما چنین‌ کاری‌ برای‌ وی‌ سودی‌ ندارد زیرا وی‌ نه‌ دندان های‌ درنده ‌ای‌ دارد و نه‌ زهری‌ که‌ حریف‌ را ـ که‌ همیشه‌ نیز انسانِ دیگری ست‌ ـ بترساند. این‌ کردار، یادگاری‌ کهن‌ از نیاکان‌ جنگل‌ زی‌ و خونخوار ماست‌ که‌ میلیون ها سال‌ پیش‌ در سرزمین های‌ ترسال ‌می‌ زیسته‌ اند.

بسیاری‌ از ایماها و اشاره‌ها و صورتک های‌ انسان‌ امروزی‌، ریشه‌ درگذشته‌ِ برآیشی‌ جانوران‌ِ دیگر دارد، اما امروزه‌ با از دست‌ دادن‌ ِ نقش‌ِ زیستیاری‌ خود، هر یک‌ از این‌ شکل ها، تنها نمادی‌ از حالتی‌ انسانی‌ ست‌. انسان ‌برای‌ نشان‌ دادن‌ ِ تنفر خود از کسی‌، چیزی‌ و یا رویدادی‌، گونه ‌های‌ خود را با لب‌ ِ بالایی‌ خود بر می‌ کشد به‌ گونه‌ ای‌ که‌ لب‌ بالایی‌ به‌ بینی‌ نزدیکتر می‌ شود و چشم ها نیمه‌ بسته‌ می‌ مانند. این‌ شکل‌ در هنگام‌ استفراغ‌ کردن‌ نیز پدید می ‌آید و در بسیاری‌ از جانوران‌ نشانه‌ بیرون‌ ریختن‌ غذای‌ آن هاست‌. در حقیقت‌، انسان‌ نیز با نشان‌ دادن‌ِ چنان‌ شکلکی از خود‌، ناخودآگاه‌ می‌ گوید که‌ تنفرِ من‌ از این‌ چگونگی‌ آنچنان‌ است‌ که‌ حالت‌ استفراغ‌ به‌ من‌ دست‌ داده‌ است‌. البته ‌جانوران‌ چنان‌ حالتی‌ را در هنگام‌ دلزدگی‌ بخود می‌ گیرند، اما این‌ حالت‌ برای‌ انسان‌، شکل‌ نمادینی‌ بخود گرفته‌ است‌ و کمتر کسی‌ نیز از ریشه‌ فیزیولوژیک‌ ِآن‌ آگاه‌ است‌.

انسان‌ مانند دیگر جانوران‌، وامدارِ ویژگی های‌ کالبدی‌ و کرداری‌ ِ پیشینیان ‌خویش‌ است‌، اما این‌ ویژگی ها را با توجه‌ به‌ نیازهای‌ خود در هر دوره‌ِ برآیشی‌، کاربردی‌ تازه ‌ می‌ دهد. این‌ چگونگی‌ برای‌ آن‌ است‌ که‌ رویدادهای‌ برآیشی ‌روندی‌ بسیار کُند و واکنشی‌ دارند که‌ همیشه‌ در پرتو برآیه ‌های‌ پیشین‌ِ هرزینده‌ با چشمداشت‌ به‌ توانایی های‌ وی‌ شکل‌ می‌ گیرد. اگر زینده‌ ای‌ بتواند بهره ‌بیشتری‌ از آنچه‌ دارد، برگیرد و هر یک‌ از عضوهای‌ بدن‌ خود را چند کاره ‌کند، توان‌ ِ ماندگاری‌ خود در جهان‌ را بیشتر می‌ کند. چنین‌ است‌ که‌ هرگز در طبیعت‌، زیستارِ چند یاخته ‌ای‌ تازه ‌ای‌ که‌ هیچ‌ خویشاوندی‌ و پیوندِ برآیشی‌ با زیندگان‌ دیگر نداشته‌ باشد، پدید نمی‌ آید.

یکی‌ از پدیدارهای‌ شگفت‌ِ هستی‌، همگونی‌ ساختاری‌ِ پوست‌ نرینه ‌و مادینه‌ در نژادِ هر زینده‌ است‌. این‌ چگونگی‌ در انسان‌ سبب‌ شده‌ است‌ که ‌مردان‌ نیز دارای‌ پستان های‌ بیهوده‌ و بیکاره‌ باشند. این‌ پستان ها هیچ‌ سودی‌ ندارند و رویش‌ آن ها برای‌ آن‌ است‌ که‌ پوست‌ِ تن‌ زن‌ و مرد از روی‌ الگوی‌ برآیشی‌ِ همانندی‌ شکل‌ گرفته‌ است‌ و چون‌ زن‌، زینده‌ ای‌ پستاندار است ‌مرد نیز به‌ ناگزیر جای‌ پستان‌، برروی‌ پوست اش‌ آشکار است‌، اما این‌ پستان ها هیچگونه‌ کارکردی‌ ندارند.

البته‌ این‌ سخن‌ بدان‌ معنا نیست‌ که‌ پوست‌ ِ تن‌ انسان،‌ تن‌ پوشی‌ زنانه‌ است‌ زیرا این‌ تن‌ پوش‌، در تن زن، جای‌ خالی‌ِ عضوهایی را که‌ در آن تن‌ وجود ندارد، بدرستی ‌نپوشانده‌ است‌. از اینرو یاخته‌ های‌ وسوسه ‌گرِ و کامبخشِ جنسی‌ در زنان‌ در جای‌ خود نیستند. این‌ چگونگی‌ زیست‌ شناسانی‌ را که‌ لّذت‌ِ کردارهای‌ جنسی‌ را پاداشی‌ برای‌ همگون‌ سازی‌ (تولید ِمثل‌) می‌ دانند، با گرفتاری‌ روبرو می‌ کند زیرا اگرزینده‌ای‌ بتواند بدون‌ِ درگیری‌ و آمیزش‌ با جنس‌ ِ دیگر، این‌ پاداش‌ را بدون‌ پذیرشِ‌ نطفه‌ بگیرد، این‌ پیش‌ پندار نادرست‌ می‌ نماید.

دنبـــــاله دارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت ها:

۱. این دو بیت در زبان فارسی اشاره به این چگونگی دارند:
جهان مانند چشم و گوش و ابروست/ که هر چیزی بجای خویش نیکوست.

پیرِ ما گفت خطا برقلم صنع نرفت/ آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد.

۲. Fight or Flight Mechanism. مکانیزم ستیز یا گریز..

۳. برای آشنایی بیشتر با تئوری برآیش، نگاه کنید به: هرندی، ابراهیم، (۲۰۱۱) برآیش هستی، H&S Media Ltd.
و به زبان انگلیسی به Maynard Smith, John (1993), Cambridge University Press. UK

کلنجار اهل دین با جُستاوردهای داروین (4)
………………..
نوشته های دیگر:

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)