در بخش پيش نوشتم که انتشار جُستاوردهای داروين، هنگامه بزرگی درميان اهل دين بپا کرد که هياهوی آن تا به امروز شنيده می شود. اما انگار که اهل دين در ايران، دستی از دور بر اين آتش داشته است و تنها به پاسخ های بسيار ساده و عاميانه، به آوايی که از دور شنيده است، بسنده کرده است. اين پاسخ ها را می توان به دو دسته بخش بست. يکی آنان که دين و داروينيسم را با هم سازگار می پنداشتند و ديگر کسانی که هيچ گونه سازگاری ميان چشم انداز داروين و ديدگاه اسلامی نمی ديدند. البته بايد گفت که اين دو گروه، در واکنش های خود، تنها به مسئله خلقت بسنده کرده اند و چون چيزی از انديشه برآيشی و بازتاب های ژرف آن برانسان و دين و دانش و اخلاق و تاريخ و فرهنگ نمی دانسته اند، سخنی در پيوند با واتاب های ويرانگر انديشه برآيشی براديان ابراهيمی نگفته و ننوشته اند. حتی درباره چگونگی پيدايش انسان، انگار نويسندگان دينی نمی دانسته اند و يا فراموش کرده بوده اند که داروين از پيدايش خودبخوی و بی برنامه انسان در جهان سخن گفته است، اما در آئين اسلام، سخن از خلقت هدفمندِ انسان برای رسيدن به کمال انسانی ست. اين نااگاهی از پيش پنداره های دين- ستيز داروينيسم، سبب شده است که علمای شيعی در ايران، بهايی به آن ندهند و آسان از آن درگذرند. برای نمونه، ناصر مکارم شيرازی که از علمای بزرگ حوزه قم است، در اين باره نوشته است:

“با اين که بسياری کوشش دارند ميان اين فرضيه و مسئله خداشناسی تضاد قائل شوند و شايد از يک نظر حق داشته باشند؛ چرا که… جنگ شديدی ميان ارباب کليسا از يک سو و طرفداران اين فرضيه از سوی ديگر به وجود آورد… ولی امروزه برای ما روشن است که اين دو با هم تضادی ندارند؛ يعنی ما چه فرضيه تکامل را قبول کنيم و چه… رد کنيم، در هر دو صورت می‌توانيم خداشناس باشيم.”

اين سخنِ مکارم نشان می دهد که وی چيزی درباره تئوری داروين نمی داند و تنها برای آن که سخنی در اين باره گفته باشد، آن چند جمله را نوشته است. “فرضيه خلقت ِ تدريجی”، هيچ پيوندی با تئوری برآيشی داروين ندارد. اين گفتمان دينی را علمای عرب برای مبارزه با انديشه های داروين ساختند تا داروين را خودی کنند و پذيرشِ انديشه های او را برای مسلمانان آسان سازند. يکی از اين عالمان اسلامی، آيت الله محمدرضا نجفی اصفهانی ملقب به “مسجدشاهی” ست که با خواندن برخی از مقالات شِبلی شمیّل به زبان ِعربی، برآن شد تا به گمانِ خود، به سخنانِ نادرست داروين پاسخ دهد. وی پاسخ های خود را در کتابی بنام، “نقد فلسفه داروين”۱ به زبان عربی گردآوری کرده است. نوشته های مسجد شاهی در اين کتاب، چيزی فراتر سخنان عاميانهِ آخوندی روده- دراز و زياده گو نيست. چنان که از نام کتاب پيداست، مسجد شاهی نيز با داروين و تئوری او آشنا نبوده است و او را فيلسوف می پنداشته است.

علی شريعتی، مرتضی مطهری، حعفر سبحانی، يدالله سحابی و چند آخوند معمم و مزلّف ديگر نيز، در زُمره کسانی هستند که تئوری داروين را در اين دو پرسش که آيا انسان از نسل ميمون است؟ و، خلقت انسان آنی بوده است و يا تدريجی، خلاصه کرده اند و به خلقت تدريجی رای داده اند و تئوری داروين را بی خطر شناخته اند. همه اين کسان، کم و بيش سخنانی بی مايه و بی ارزش در اين باره نوشته اند. البته از ميان آنان، يدالله سحابی در کتابی بنام؛ “قرآن مجيد و خلقت انسان”۲، گوی سبقت را در ياوه گويی از ديگران ربوده است. وی که آگاهی بيشتری از ديگرانی که نام برديم، درباره انديشه های داروين داشته است، با پافشاری شگفتی، در کتاب خود برآن است تا حقايقی را که در اين باره می داند، تحريف کند و ذهن خواننده کتابِ خود را به سوی روايت اسلامی آن براند. وی نوشته است که کتاب های آسمانی يهوديان و عيسويان با حقايق علمی همخوانی ندارند، اما مسلمانان را از پيشترفت های دانش باکی نيست زيرا که:

” اين حقيقت همواره جلوه گر است که حقايق علمی در آفرينش موجودات و انسان مورد تأييد متون مقدسه يهود و مسيحيت نيست و بنا به مندرجات مزبور، دو رکن علم و دين در تأييد يکديگر نمی باشند ؛ ولی در قرآن خلقت تدريجی و پيوستگی موجودات و سپس تکامل فکری در انسان، از حقايق مسلمه ای است که در موارد عديده و قبل از آنکه دانشمندان اين زمان با تحقيق و تجربه به آن واقف و معتقد گردند، به عنوان يکی از نواميس آفرينش ياد شده است.”

بد نيست که روی اين جمله اندکی درنگ کنيم. “حقايقِ علمی در آفرينش موجودات و انسان”. نکته اساسی در اين نيم جمله، آوردن واژه، “حقايقِ علمی”، در کنارِ “آفرينش”، است. آفرينش ماهيتی افسانه ای دارد، يعنی که آفريننده و آفريده در افسانه آفرينش، هر دو مفاهيمی ذهنی و ساختگی و داستانی و پوچ و بی زمان و مکان هستند. آفرينش را تنها با باورِ دينی می توان پذيرفت. اين مفهوم با حقيقت، يعنی آنچه در زيرِ پوشش واقعيت پنهان است و بايد با روش ويژه پژوهش و پالايش علمی آشکار شود، بيگانه است. هيچ حقيقت علمی در هيچ مفهوم افسانه ای نيست و نمی تواند باشد. افسانه را انسانِ ناتوان از دسترسی به حقيقت، برای پُرکردنِ جای خالی آن بکار می برد.

سپس نويسنده برای آن که دين خود را بر ديگر اديان ابراهيمی برتری بخشد، کتاب های دينی يهودان و عيسويان را، بی ارزش کرده است. “حقايق علمی در آفرينش، مورد تاييدِ متون مقدسه يهوديان و مسيحيان نيست و بنا به مندرجات ِ مزبور، د و رکنِ علم و دين در تاييد يکديگر نمی باشند.” نيک اگر در نگريم، می بينيم که نويسنده تا اينجای جمله، چهارتا گُل، بسود اسلام زده است. نخست مفهوم ِ “حقايق علمی” را با آفرينش در آميخته است. سپس آفرينش حقيقت مدار ِعلمی را در انحصار دين خود در آورده است و سپس تر دين های يهود و نصارا را متهم به ناسازگار پنداشتن علم و دين کرده است. يعنی يدالله سحابی به زبان ديگر نوشته است که؛ “هنر نزد اسلاميان است و بس”. کار شگفت ديگری که نويسنده در اين کتاب کرده است آن است که همه اطلاعات علمی زمان خود را گردآوری کرده است و سپس دراين کتاب، دربدر در پی يافتن آيه و حديث و روايت، برای نشان دادن ريشه های اسلامی آن ها گشته است و با بافتن آسمان و ريسمان بيکديگر، نشان داده است که آخرين دستاوردهای علمی زمان او درباره پيدايش کهکشان ها و زمين و گياهان و جانوران، همه در هزار و چارصد و اندی سال پيش، در قرآن آمده بوده است!

دکتر يدالله سحابی، استاد دانشگاه و مردی جدی بود. پس ما نيز بايد نوشته های او را جِّدی بگيريم و به جِّد از خود بپرسيم که چگونه می شود که چنين مردی که خود را اهل دانش می دانست، اين گونه در يک جمله، اين چنين بی پرده و بی پروا، حقيقت و علم و دين و افسانه و توهين به متون مقدسِ دو دين بزرگی را که از ديدگاه وی از “اديانِ الهی”، هستند، درهم آميخته است تا سخنی را که پيش از او صدها ملای ديگر در مسجدهای هزاران روستای سرزمين های اسلامی گفته اند، به خيال خام خود، به کُرسی بنشاند؟ بايد از خودمان بپرسيم که چه شرايط زيستی و فرهنگی سبب می شود که کسی و يا کسانی اين چنين گستاخانه – شايد بی که بخواهند – پرده پوش حقيقت شوند؟ به گمان من، يدالله سحابی با نوشتن کتاب،”قرآن مجيد و خلفت انسان”، يادگار شگفتی از خود بجا گذاشته است. يادگاری که نام او را در ذهن آيندگان، به فهرست دشمنان بزرگ حقيقت در تاريخ علم در ايران خواهد افزود. پرت نشويم.

در گروه ديگر، علامه طباطبايی، سيد حسن نصر اصفهانی و مصباح يزدی را بايد نمايندگان گروهی دانست که هيچ گونه همخوانی آشکاری ميان داروينيسم و اسلام نديده اند. از ميان اين گروه نظر محمد حسين علامه طباطبايی۳، از همه با مزه تر است. وی برآن است که؛ ” پيوستگی نسلی انسان و ميمون قابل تجربه هم نيست؛ يعنی ما تاکنون تجربه نکرده‌ايم که فردی از افراد اين نوع، به فرد ديگری از افراد نوع ديگر متحول شود. به زبانِ روشن‌ تر، هرگز کسی مشاهده نکرده است که ميمونی انسان شود.” گفتنی ست که دگرگونی های برآيشی، آنچنان کُند است که گاه اندک دگرگونی به ميليون ها سال نياز دارد. اگر قرار بود که طبيعتِ جانداران به دگرگونی های آنی پاسخ دهد، تاکنون سفيد پوستانی که در سده های گذشته به آفريفا مهاجرت کرده اند، سياه پوست می بودند و سياه پوستانِ آمريکا و اروپا، سفيد پوست.

چنين می نمايد که نويسندگانِ اهل دين در ايران، در پيوند با نگرش داروين، هيچ نکته تازه ای را که پيش تر در جهان اسلام گفته و يا نوشته نشده باشد، نگفته و ننوشته اند. اين چگونگی گواه ديگری بر نداشتن آشنايی آنان با اين چشم انداز ژرف و جهان گير است. بسياری از علمای اسلامی، سخنان همگونی درباره مارکسيسم و داروينيسم گفته و يا نوشته اند و در چشم اندازی کلان نگر، اين دو ديدگاه را الحادی و ارتدادی يافته اند. اين چگونگی نشان دهنده ناآشنايی علمای اسلامی، بويژه گونه شيعی آن، با دانش مدرن نيز هست. کشيشان مسيحی در سده نوزدهم ميلادی، انتقاد از داروين را با نقدِ تئوری او آغاز کردند وگفتند که هيچ يک از ويژگی های تئوری دانشی را ندارد. آنان همچنان به ناتوانی اين چشم انداز در ارائه دستگاه اخلاقی اشاره کردند و نيز درباره جانور پنداری آن هشدار دادند.۴

آنسان که پيش تر نوشتم، يکی از گزاره های بنيادی تئوری برآيشی داروين، پنداره بی برنامگی و ناهدفمندی هستی ست. اگر اهل دين در دنيای اسلام، همين يک گزاره را دريافته بودند، بی ترديد هرگز سخن از سازگاری اين نگرش با باورهای اسلامی نمی گفتند. اين گزاره، گفتمان تکامل در اديان سامی را به چالش می کشد و آن را بی بها می کند.

برآيش و تکامل

پنداره‌ِ “تکامل‌”، و گرايش‌ِ انسان‌ وجهان‌ بسوی‌ کمال‌، پنداره ‌ای‌ دينی‌ ست ‌که‌ در آن‌ هر ذره‌، نمادی‌ از ذات‌ِ کامل‌ پروردگار است‌ که‌ تسبيح‌ گويان‌ درآروزی‌ رسيدن‌ به‌ کمال‌، هماره‌ بسوی‌ او روان‌ و دوان و بالنده است‌. البته‌ اين‌ کمال، به آسانی ‌دست ‌يافتنی‌ نيست‌ و انسان‌ بايد با پيمودن راهی دشوار، با پالايش‌ِ گوهرِ جان‌ِ خود اميدوار باشد که‌ روزی بدان‌ رسد. تکامل‌ از نگاهِ دين، بر پايه‌ اين‌ پيش‌ پنداره استوار است‌ که‌ زيندگان‌ در رده‌ های‌ ارزشی ‌ِ گوناگونی‌ جای‌ دارند. اين‌ رده‌ بندی،‌ انسان‌ را در بالاترين‌ جا می‌ نشاند و جانوران‌ را با چشمداشت‌ به‌ سود و زيان‌ آن ‏ها برای‌ انسان‌، در هرم‌ ارزشی‌ تکاملی می ‏گذارد. در گستره‌ فرهنگی‌ نيز، کمال‌، سرسپاری‌ به‌ ارزش‏ ها وباورهای‌ فرهنگی‌ِ رايج‌ است‌.

نگرش‏ های‌ آئينی‌ بويژه‌ اديان‌ِ سامی‌، انسان‌ را رودی‌ از بهشت‌ می ‌پندارند که‌ سرپيچی‌ از فرمان‌ِ پروردگار، او را بسوی‌ اين‌ جهان‌ رانده‌ است‌. اين‌ رود، فرد را به‌ دو راهه‌ ای‌ می ‌رساند که‌ يکی‌ بازگشت‌ به‌ بهشت‌ و ديگری‌ راه‌ دوزخ‌ است‌. از اين‌ چشم ‌انداز، بازگشت‌ِ انسان‌ِ گناهکار به‌ جايگاه‌ خويش‌، در گرو پالايش‌ گوهر خود از پلشتی‏ هاست‌ و تا زمانی‌ که‌ وی‌ شايستگی‌ِ خود را برای‌ فردوسی‌ شدن‌ نشان‌ ندهد، راه‌ بازگشت‌ بر او بسته‌ خواهد ماند. چون‌ زدودن ‌ِپلشتی‌ از کارهای‌ بسيار دشوار است‌، بيشترِ مردم‌ را توانايی‌ آن‌ نيست‌ و دوزخ ‌هماره‌ بسی‌ پُرتر از بهشت‌ خواهد بود.

انسان‌ از ديدگاه‌ اديان‌ و بويژه‌ آئين‏ های‌ سامی‌، آفرينه ‌ای‌ کمال‌ جوست‌ وجهان‌، آزمايشگاه‌ِ انسان‌ برای‌ سپردن‌ِ راه‌ تعالی‌ و نشان‌ دادن‌ِ سزاواری‌ِ او برای ‌بازگشت‌ به‌ اصل‌ِ خويش‌ است‌ که‌ اصل‌ِ برترين‌ از فردوس‌ِ برين‌ است‌. از اين ‌ديدگاه‌، انسان‌ هيچ‌ پيوندِ نژادی‌ با ديگر زيندگان‌ ندارد و تافته‌ جدا بافته‌ای ست‌ که‌ پروردگارِ جهان‌ پس‌ از آفريدن‌ِ او بر خود درود فرستاده‌ است‌.

ديدگاه‌ِ برآيشی‌، چشم ‌اندازی‌ واروی‌ نگرش‏ های‌ آئينی‌ دارد. اگر تئوری ‌ِبيگ‌ بنگ‌ را در برابرِ افسانه‌ آفرينش‌ بگذاريم‌، اين‌ تئوری‌ آغازِ هستی‌ را دوزخی‌ خروشان‌ و جوشان‌ از آتشاب‌ِ ناشی‌ از انفجارِ بيگ‌ بنگ‌ می‌ پندارد. ازاين‌ نگرش‌، انسان‌ رودی‌ از دوزخ‌ است‌ که‌ بسوی‌ اکنون‌ و آينده‌ روان‌ شده‌ است‌. اين‌ رودِ برآيشی‌، رودِ زندگی ست‌ که‌ میليون ‏ها سال‌ پيش‌، از دل‌ آتش‌ وآب‌ برآمده ‌‏است‌ و همراه‌ با دگرگونی ‏های‌ زيستبومی‌ ديگرگون‌ و رنگارنگ‌ گرديده‌ است‌، رشته ای از اين رود، سردر خاک‌ فرو برده‌ است‌ و زايش‌ و رويش‌ِ گياهان را با بهار همراه‌ کرده‌ است‌ و بخشی‌ ريشه‌ در خون‌. چنين‌ است‌ که‌ امروز زندگی‌ را در شکل ‏ها و شيوه ‌ها و رنگ‏ های‌ بسيار می‌توان‌ ديد.

برآيش‌، کاروان‌ِ زندگان‌ را همزی‌، هم ‌پيوند و هم ‌نياز می‌ داند و برآن است‌ که‌ نژادِ هيچ‌ زينده ‌ای‌ را بر ديگری‌ برتری‌ نيست‌. رده‌ بندی‌ِ برآيشی‌، شکلی‌ افقی‌ دارد و برآيش‌ شناسان‌، زيندگان‌ را در گستره‌ ای‌ همکف‌ رديف‌ می‌ کنند. از اين‌ ديدگاه‌، انسان‌ يکی‌ از ميليون ‏ها زينده‌ زمين‌ است‌ که‌ هيچ‌ گونه‌ برتری‌ برآيشی‌ بر ديگر جانوران‌ ندارد. البته‌ اگر پيشرفت‌ را توانايی‌ِ دستبرد درسازه‌ های‌ زيستی‌ و ساختار‌ ژنتيک‌ زيندگان‌ بدانيم‌ و بپنداريم‌ که‌ با بازپردازی ‌ِژن ها، انسان‌ روزی‌ خواهد توانست‌ همه‌ بيماری ‏ها را درمان‌ کند، آنگاه‌ می ‌توان ‌گفت‌ که‌ رودی‌ از دوزخ‌ است‌ که‌ بسوی‌ بهشت‌ روان‌ است‌. البته‌ اين‌ بهشت‌، افسانه ‌ای‌ و آرمانی ‌ست‌ و تا جاودان‌ هماره‌ در راه‌ خواهد بود.

ديدگاه‌ برآيشی‌، پيدايش‌ جهان‌ و زيندگان‌ را بی‌ برنامه‌ و ناهدفمند می‌ داند و رده ‌بندی‌ جانوران‌ را تنها با چشمداشت‌ به‌ تاريخ‌ِ برآيشی‌ آن ‏ها وبدون‌ هيچ‌ ارزشداوری‌ شکل‌ می‌ دهد. از اين‌ ديدگاه‌، “کمال”،‌ مفهومی‌ افسانه‌ ای ‌و بی‌ معناست‌ زيرا که‌ روند های‌ برآيشی‌، کارکردی‌ واکنشی‌ نسبت‌ به ‌سازه‌ های‌ زيستبومی‌ِ زيندگان‌ دارد. بنابراين‌، انسان‌ و جهان‌، برنامه‌ پيش‌ بينی‌ شده ‌ای‌ برای‌ آينده‌ ندارند و تاريخ‌ نيز قراری‌ با کسی‌، چيزی‌ و يا جای‌ ويژه ‌ای‌ ندارد.

برآيش‌، روندی‌ خود مدار و ناهدفمند است‌. گرينش‏ های‌ برآيشی‌ تنها درپاسخ‌ به‌ نيازهای‌ زيستی‌ شکل‌ می ‌گيرند. همه‌ گياهان‌ و جانوران‌ خواهان‌ زندگی‌ در همه‌ سرزمين‏ های‌ جهان ‏اند تا تخم‌ و تخمه‌ خود را هر چه‌ بيشتر برروی‌ زمين‌ بپراکنند، اما در هر سرزمين‌ تنها زيندگانی‌ که‌ با سازه ‌های‌ زيستی ‌ِآن‌ زيستگاه‌ سرِ سازش‌ دارند، می‌ توانند بمانند. ماهی‌ در کوير، ديری‌ نمی‌ پايد و شتر از آب‌ گريزان‌ است‌. چنين‌ است‌ که‌ در هر سرزمين،‌ تنها گياهان‌ و جانورانی‌ که‌ توانايی‌ ساختن‌ با دشواری‏ های‌ زيستبومی‌ را داشته ‌اند، مانده ‌اند.اين‌ شيوه‌ گرينشِ‌ خودبخودی‌، طبيعی‌ و برآيشی‌ ست‌. همه‌ زيندگان‌ کنونی ‌قهرمانان‌ زندگی‌ هستند زيرا که‌ اينان‌ از ميان‌ بی‌ شمار زيستارانی‌ که‌ توانايی ‌سازگاری‌ نيافته ‌اند، در ميدان‌ هستی‌ برگزيده‌ شده‌اند.

در طبيعت‌ در برابر هر زينده‌ِ پيروز، میليون ‏ها نسل‌ ناکام‌ وجود دارد که‌ هيچ ‌يک‌ تاب‌ ماندگاری‌ در زيستبوم‌ خود را نداشته‌ است‌. از ميان‌ آنانی‌ نيز که‌ هم ‌اکنون‌ از پی‌ هزاره‌ های‌ صبر و ستيز و فراز و فرودهای‌ برآيشی‌ گذشته‌ اند و به ‌اينجا رسيده ‌اند، اندک‌ دگرگونی‌ ناگهانی‌ آب‌ و هوا می‏ تواند بسياری‌ از آن ‏ها را از گستره‌ هستی‌ به‌ در کند. هربار که‌ دمای‌ زمين‌ اندکی‌ گرمتر و يا سردتر ازآنچه‌ بايد می ‏شود، نسل‌ هزاران‌ زينده‌ برمی ‌افتد و هزاران‌ زينده‌ تازه‌ به ‌جهان‌ می ‏آيند.

بسياری‌ از برآيند های‌ برآيشی‌ در پی‌ جهش‏ های‌ ژنتيک‌ شکل‌ می‌ گيرد. اگرهريک ازاين ‌جهش‏ ها، جانداری را با زيستبوم اش‌ سازگارتر کند، به‌ فهرست‌ِ ويژگی‏ های‌ مانای ‌آن‌ زينده‌ افزوده‌ می‏ شود و اندک‌ اندک‌ برتری‌ِ نسل‌ِ آن‌ زينده‌ را سبب‌ می ‌شود. برای‌ نمونه‌، اگر در ميان‌ آهوان‌ِ کنونی‌، جهشی‌ ژنتيک‌ سبب‌ شود که‌ توانايی ‌بوييدن‌ در آهَوکی‌ دو برابرِ اين‌ توانايی‌ در آهوان‌ ديگر گردد، اين‌ آهو درکشيدن‌ِ بوی‌ شير و پلنگ‌ و ديگر جانوران‌ شکارگر از ديگران‌ برتر خواهد بود. اين‌ برتری‌ سبب‌ می‏ شود که‌ او ماندگارتر از همگونان‌ِ خود گردد و کودکان‌ِ بيشتری‌ به‌ جهان‌ بياورد. اگر آن‌ کودکان‌ نيز ژن‏ های‌ جهيده‌ ی مادر خود را دريافت‌ کنند، آن ها نيز بر کودکان‌ِ آهوان‌ ديگر در سازگاری‌ با زيستبوم‌ِ خويش ‌و ماندگاری،‌ پيشی‌ خواهند گرفت‌ و اندک‌، اندک‌، پس‌ از هزاران‌ سال‌، با به ‌درشدن‌ِ آهوانِ‌ ديگر از ميدان‌ هستی‌، همه‌ آهوان‌ِ روی زمين، از نسل‌ آن‌ آهوک‌ خواهند بود و شامه‌ ای‌ پر توان‌ خواهند داشت‌.
پديدارهای‌ برآيشی‌ اين‌ گونه،‌ خودبخود بر ديگر پديدارها پيشی‌ می ‌گيرند و همگانی‌ می‏ شوند. آنچه‌ اين‌ پديدارها را برمی‌ گزيند، سازگاری‌ بيشترِآن‏ هاست‌ که‌ پس‌ از نسل‏ ها، شمارِ آنان‌ را بيشتر از ديگران‌ می ‌نمايد و کم‌ کم‌ نسل ‌ناسازگارتر را نابود می‌ کند. از اينرو، ساختار فيزيکی‌ِ هر پديده‌ِ ارگانيک‌ بايد پيرو نقش‌ آن‌ باشد.

البته‌ بايد گفت‌ که‌ چون‌ نقش‌ زيستياری‌ِ هر توانايی‌ در پاسخ‌ به‌ نيازهای‌ زيستبومی‌ برمی ‌آيد، گاه‌ دگرگونی‏ های‌ زيستبومی‌ آن‌ نقش‌، پس‌ از ساليانی ‌چند از ميان‌ می ‌رود. نمونه‌ اين‌ چگونگی‌ در انسان‌، راست‌ شدن‌ مو برتن‌ِ وی ‌در هنگام‌ ترس و هراس‌ است‌. موی‌ بسياری‌ از جانوران‌ در هنگام‌ِ رويارويی‌ با جانوران‌ِ ديگر، برتن‌ آن ها راست‌ می ‏شود تا با پُف‌ کردن‌ مو، آن‌ جانور، تنومندتر از آنچه‌ که‌ هست‌ بنمايد و جانورِ رويارو را از انديشه‌ ستيز با او بازدارد. اين‌ چگونگی‌ در انسان‌ کنونی‌ که‌ لباس‌ برتن‌ دارد و آنچنان‌ مويی‌ نيزبر تنش‌ نمانده‌ است‌، نمادِ بيهوده‌ ای‌ ست‌، اما اين‌ کردارِ واکنشی‌ همچنان‌ درانسان‌ به‌ هنگام‌ ترس‌ روی‌ می‏ دهد.

(دنبــــــاله دارد)

يادداشت ها:

۱. النجفی الاصفهانی، ابی المجد الشيخ محمدرضا (۱۳۳۱قمری)، نقد فلسفه داروين، ترجمه دکتر حامد ناجی اصفهانی، ۱۳۸۹، کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، تهران. نجفی که در قم، “آقا مسجد شاهی”، خوانده می شد، از استادان خمينی در قم بوده است.

۲. سحابی، يدالله. (۱۳۸۷)، قرآن مجيد و خلقت انسان، شرکت سهامی انتشار، تهران.

۳. طباطبايی، محمدحسين. تفسير الميزان. ترجمه مکارم شيرازی و محمدحسين موسوی همدانی. دفتر انتشارات اسلامی، ۱۳۷۶.

۴Desmond, Adrian (1991), Darwin, Penguin Books, UK

۵. برای آشنايی بيشتر با تئوری برآيش، نگاه کنيد به: هرندی، ابراهيم، (۲۰۱۱) برآيش هستی، H&S Media Ltd.
و به زبان انگليسی به اين کتاب:
Maynard Smith, John (1993), The Theory of Evolution
Cambridge University Press. UK

………….
کلنجار اهل دين با جُستاوردهای داروين (۳)

نوشته های ديگر:

https://www.tribunezamaneh.com/archives/author/eh

https://www.balatarin.com/users/eh118/links/submitted

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)