بخش بزرگی از تاریخ ادیان، بویژه دین های ابراهیمی، از آغاز دوره روشنگری تا کنون، درباره کلنجار و ستیز هماره سردمدارن آن دین ها با برآیندهای جهان مدرن بوده است. این کلنجار و ستیز، نه دینی ست و نه دانشی، بلکه بنیادی سیاسی دارد. آنان که دین را مایه ثروت و شهرت خود می خواهند، نیک آگاه اند که برآیندهای اندیشه های مدرن، ویرانگر دکان های دین فروشی آن هاست. این دکان ها برشالوده افسانه و فریب ساخته شده اند و اندک تابش آفتاب روشنگریِ خِرَد-بنیاد بر آن ها، پوچی و پوشالی بودنشان را آشکار می کند. روزگار ما، روزگار منطق فازی و دانش های مدرن است. ذهنیت مردم این روزگار، زبان بازی های فلسفی و منطق افلاطونی و ارسطویی را برنمی تابد. از اینرو کلنجار و ستیزِ اهل دین با نمادها و نمایه های جهان مدرن، نااستوار و بیهوده و یکسویه است و ارزش درگیری و پاسخگویی ندارد. کلنجار خاخام ها و کشیشان و ملایان با فرهنگ مدرن، تلاش بیهوده پیروان وامانده و جامانده ِ جهان نگری ِهای کهنه و شکست خورده ای ست که آن ها را دیگر هرگز، ذهن هیچ آزاده ای برنمی تابد. این کلنجار از دیدگاه روانشناسیِ شکست قابل درک است و تنها از آن دیدگاه باید ارزش آن را بررسید.

البته باید گفت که کلنجارِ اهل دین با چشم انداز ِ مدرن، تنها ویژه آن بخش ازاهل دین است که دین را دکانِ شهرت و ثروتِ خود کرده اند. این دکانداران، سخنگویان رسانه ای ویژه ای دارند که هماره درهمه جا در پی پاسداری از وضع موجود و آلوده داشتن گستره همگانی با زبان بازی های هذیانی و بیهوده و گیج کننده اند. ترس این سخنگویان دینی، ترس از آگاهی همگانی و سر باز زدن پیروان دین از تسلیم بودن و بندگی برده وار است. ترس از فروریختن ساختار اجتماعی ای که آنان در آن جایگاهی خوب و خوش دارند.

اما بسی بیش از بسیاری از اهل ایمان که دین را دستمایه سود خود نمی دانند و نمی خواهند، هیچ گیر و گرفتاری با پیشرفت صنعتی جهان ندارند و تازه های دانش و تکنولوژی و صنعت، آنان را هراسناک نمی کند. آنان کتاب دینی خود را فهرست حقایق علمی کهکشان ها و یا دفتر قوانین فیزیک و شیمی و زیست شناسی نمی دانند که با هر دستاورد تازه دانشی نگران نادرستی آن شوند. دین چیزی ست و دکان دین فروشی چیزی دیگر. دکانداران دین از هر برآیند تازه ای گریزان اند. آنان بردگان سّنت اند و آینده را تنها در شکل و شمایلی از گذشته تاب می آورند. دین فروشان به خوبی می دانند که گرمی بازار آنان نیازمند به مشتریانی تهیدست و ناآگاه و بی خبر از رویدادهای و روندهای جهان کنونی ست. از اینرو، پایداری ادیان کهنه در دنیای مدرن، در گروی تهیدستی و ناآگاهی و بی سوادی ِهمگانی ست.

چند سال پیش شیخ عبدالعزیزابن باز، مفتی بزرگ سعودی از پادشاه آن کشور خواست که از، “اندیشه الحادی ای”، که به گمان او در کشور در حال گسترش بود، جلوگیری کند. این اندیشه کفرآمیز، پنداره گرد بودن زمین و گردش آن بدور ِ خورشید است. در آن پیام، شیخ به شاه نوشته بود که، قرآن مجید، احادیث نبوی، علمای اعلام و حقایق موجود، همه برآن اند که خورشید در مدار ِ خود برگرد زمین می گردد و زمین ثابت و پایدار در جای خود ایستاده است. پس هرکس جز این بگوید، خدا و قران و پیامبر را دروغگو می پندارد. باید هرچه زودتر، جلوی این بهتان در سرزمین مکرمه و منوره ای که خاستگاه اسلام است، گرفته شود.”

از نامه شیخ پیداست که او، تئوری کوپرنیک را همچنان تئوری می دانسته است و نه حقیقت آشکار. البته او در این باره از دیدگاه تکنیکی درست می‏ گوید. حقایقی که درباره هر تئوری بدست می آید، درستی آن تئوری‏ را آشکار می کند، اما آن را به حقیقت بدل نمی کند. البته شاید شیخ عبدالعزیز، پیش از آن که از پادشاه بخواهد که از آن کفرگویی جلوگیری کند، نمی دانسته است که عضر فضا دیری ست که آغاز شده است و گرد بودن زمین را، نه تنها فضانوردان با چشمان خود دیده اند، بلکه بسیاری از مردم روی زمین نیز آن را در تلویزیون مشاهد کرده اند. شاید شیخ می پنداشت که آنان که پا از گستره مرزهای زمین ِ خدا بیرون نهاده اند، دچار هذیان گویی شده اند. اما نه، این جور آدم ‏ها پیش از آن که سخنانشان پیرو روندی منطقی باشد، در پی مصلحتی ویژه است. شیخ می دانست که چه می گوید زیرا که خوب می دانست که برای که می گوید.

البته از دیدگاه دیگری می توان گفت که شیخ عبدالعزیز درست گفته است. او پیرو اسلام است و نه پیرو منطق و خِرَد. اسلام نیز یعنی سر تسلیم فرود آوردن به آنچه که در قرآن، کتاب مقدس مسلمانان آمده است. اگر قرار باشد که هر رویداد و روند تازه ای بخشی از باورهای اسلامی را دگرگون کند، چگونه می توان به پایداری این دین در آینده امیدوار بود؟ وانگهی، اگر دین، پیشرو پیروان خود باشد، چگونه می تواند خود پیرو چشم انداز دیگری شود؟

یکی از بازتاب های بزرگ دوران روشنگری بر ادیان جهان این بود که آن ها را ناگزیر از بازنگری در کتاب های مقدس خود و تفسیر دوباره متون آن ها در پرتو دستاوردهای انقلاب صنعتی اروپا کرد. از آن زمان تا کنون، دین هایی که پیش از آن پیشرو و رهنمود دهنده بودند و پاسخ هر پرسش را در کتابِ مقدسِ خود می یافتند و می دادند، ناگزیر از بازخوانیِ آن متون برای یافتن اشاره ای به کشفیات و اختراغات تازه صنعتی شده اند.

اکنون هربار که پژوهشگری راز تازه ای از جهان هستی می گشاید، اهل دین، آسیمه سر به تکاپو می افتند تا نشان دهند که رمزِ آن راز، در هزاره های گذشته در کتابی که آنان آسمانی می پندارند، وجود داشته است. این چگونگی را می توان درباره پیدایش هر پدیده تازه علمی و صنعتی دید. زمانی که گوی گون بودن زمین و گردش آن بدور خورشید آشکار شد، دکانداران ادیان ابراهیمی نخست آن را “کفر” خواندند و آنگاه که پذیرش همگانی و جهانی یافت، با اشاره به ده ها آیه و حدیث و روایت گفتند و نوشتند که این موضوع پیش تر در کتاب آسمانی آنان آمده بوده است. هم چنین است داستان کشف وجود میکروب و ویروس، رفتار ابر و آب، چگونگی پیدایش دریا، اختراع ماشین و رادیو و تلویزیون و تلفن و پرواز هواپیما و کشف ژن، گام نهادن انسان بر خاک ماه، برآیش هستی از تک یاخته آغازین در آب، پیدایش بانک، بیمه، لایه اوزون، کامپیوتر و اینترنت و فیسبوک و تلگرام. هربار که پدیده تازه ای ساخته می شود، دکانداران اهل دین با شتاب، آیه، حدیث و یا روایتِ مربوط به آن را پیدا می کنند و با بافتن آسمان و ریسمان بیکدیگر، نشان می دهند که پیدایش چنان پدیده ای در دین مبین آنان پیش بینی شده بوده است!

نیز چنین است داستان اندیشه های مدرن، از آثار ارسطو تا ساختار شکنی مدرن و آموزه های مارکس و فروید و هایدگر، تا مفاهیم مدرن درباره آموزش و پرورش و بهزیستی و بانکداری و بورس و بیمه. اهل دین برآن اند که هر آنچه گفته شده است و گفته خواهد شد را می توان در سیره انبیا و اولیا پیدا کرد. اگر هم پیدا نشد، آن را در آثار پیران رهروی چون شیخ طوسی، سید طاووس و علامه حلّی می توان یافت. این چگونگی، دین را که تا پیش از انقلاب صنعتی، همه ی پرسش های مردم را پاسخ می داد و دیگران را پیرو خود می پنداشت، اکنون پیرو دانش و صنعت مدرن کرده است.

تکاپوی آسیمه سرانه اهل دین برای نشان دادن ریشه های اندیشه ها، گفتمان ها و تولیدات تکنولوژیک در متون مقدس دینی، در کشورهای پیرامونی که روانشناسی شکست و خود خُرد بینی، زمینه ساز بیشتر رفتارها و کردارهای اجتماعی ست، بسی بیشتر از سرزمین های غربی ست. شاید این چگونگی ریشه در فرادستی غربیان در جهان کنونی دارد که مردم دیگر جاها را نیز شیفته آنان کرده است. شاید جلوه های مادی فرهنگ غربی ست که زرق و برق آن آسان می تواند دل و دین از جهانیان بُرباید. شاید هردوی آنچه گفته شد و شاید هیچ کدام از آن دو دلیل را نمی توان دلایل این تلاش بی امان برای نشان دادن همپایی ما با جهان غرب دانست. این نکته را که؛ نام شکسپیر را نیروی دریایی انگلیس در جهان پُر آوازه کرده است و نه ژرفای کار و گوهر هنر وی، نکته ای ست که باید در آن درنگ کرد. شاید همین چگونگی، اهل دین را در پی یافتن ریشه های اندیشه های مدرن به گنجینه های آثار دینی و فرهنگی می فرستد. پیداست که تا زمانی که غربیان بر دیگر مردم جهان برتری نظامی و تکنولوژیک نداشتند، نه کسی به کار و بار آن ها بهایی می داد و نه آنان خود را پیشترو و پیشاهنگ نوآوری می پنداشتند.

پاپ پیوس دوازدهم، رهبر کاتولیک های جهان در منشور پاپی خود در سال ۱۹۵۰، اعلام کرد که تئوری داروین درباره تن جانداران است. اما آنچه را کلیسا از انسان مراد می کند روان اوست که آفریده خداوند تواناست. این سخن پاپ هیچ تاثیری در روند گرایش نویسندگان مسیحی در همخوان کردن آئین عیسوی با جُستاوردهای داروین نداشت. این همخوانی این گونه توجیه می شد که اهل دین در گذشته خدا را جدا از جهان می پنداشتند، اما اندیشه های داروین ما را متوجه این نکته کرد که خدا در ذات پدیدارهای جهان است و آن ها را از درون دگرگون می کند. این نویسندگان یادآوری می کردند که این سخن به معنای آن نیست که خداوند در بیرون از جهان وجود ندارد، بلکه مانند آفتاب که از خورشید جدا هست و جدا نیست، خداوند نیز هم در ذات پدیده هاست و هم در بیرون از آن ها.

اندیشه جدا کردن حوزه تن و جان انسان از یکدیگر، یکی از راه های سازگار کردن آئین عیسوی با چشم اندازِ برآیشی داروین بود. این چگونگی، شناخت تن انسان را کوششی در حوزه طبیعت شناسی می داند و شناخت روان را به حوزه دین و فلسفه واگذار می کند. یعنی اولی گفتمانی فیزیکی ست و دیگری متافیزیکی. این گونه، دو حوزه تن و جان را از همدیگر جدا کنند و یکی را قلمرو برآیش شناسی و دیگری را آفرینشی و قدسی می پندارند. یکی از بازتاب های این بخشبندی، جدا کردن انسان از طبیعت است. هدف نویسندگان مسیحی از این کار، نگهداری اصالت انسان در راستای کرامت اوست. البته این تفلسف، بازتاب ناخواسته ای نیز داشت که پیشنهاد دهندگان آن، از دامنه ی موج خیزِ آن بی خبر بودند. آن واتاب این است که دو حوزه دین و دانش، جدای از یکدیگرند و هیچ وجه مشترکی با هم ندارند. این گفتمان را در سده بیستم، استیون گولد۱، برآیش شناس بزرگ امریکایی با نام؛ “قلمروهای ناهمپوش”، پرورد. گولد برآن بود که در گستره اندیشه، قلمروهایی وجود دارد که هیچ وجه مشترکی با یکدیگر نمی توانند داشته باشند. وی به دین و دانش به عنوان دو نمونه از این قلمروها اشاره کرده است و نوشته است که نه دانشمند سکولار می تواند نبودن خدا را ثابت کند و نه اهل دین توانایی نشان دادن وجود خدا را دارند، زیرا که در جهانِ مدرن، دیندار و دانشمند، با دو زبان از دو جهانِ بیگانه با یکدیگر سخن می گویند و از دو چشم انداز ناهمخوان و ناهمزمان به جهان و پدیدارهای آن می نگرند. وانگهی، دین و دانش، دو روش متفاوت برای شناخت هستی پیشنهاد می کنند که هرگز به زبان مشترکی میان اهل دین و اهل دانش کشیده نمی شود.

اندیشه جدایی تن و جان را در روزگارِ ما، برخی از علمای شیعی مانند، علی شریعتی، مرتضی مطهری، یدالله سحابی، ناصر مکارم و جعفر سبحانی در کلنجارهای خود در پیوند با داروینیسم بکار برده اند.

یکی دیگر از راه های دمساز کردن آئین های ابراهیمی با خِردمداری مدرن و جُستاوردهای برآیشی، اشاره برخی ازعلمای این آئین ها به سمبلیک بودن داستان آفرینش در کتاب های دینی آن هاست. آنان برآن اند که داستان رانده شدن ِ آدم از بهشت، اشاره ای سمبلیک به آگاه شدن وی از هستی خویش برروی زمین و پذیرشِ بارِ امانتی دارد که پرودگار جهان بر دوش وی نهاده است. این بار از چشم اندازِ آن ادیان، پذیرش جانشینی خدا برزمین و پویش بسوی کمال است.

جستاوردهای داروین در سرزمین های اسلامی

مروا الشکری نگارشگرِ تاریخ روندهای مدرن در جهان عرب، در تازه ترین کتاب خود، “خواندن داروین به عربی”۳، نوشته است که کشورهای عربی- اسلامی از سال ۱۸۶۰، با وارد شدنِ اندیشه های داروین به امپراطوری عثمانی، با داروینسم آشنا شدند. وی در پژوهش خود که دربرگیرنده سیر اندیشه برآیشی در کشورهای عربی از هنگام ورود آن تا سال ۱۹۵۰ است، آورده است که دانشمندان عرب از آغاز، واژه “تطّور” را در برابر واژه اولوسیون (برآیش) گذاشتند. در نخستین نگاه، بسیاری از علمای اسلامی و اساتید دانشگاه الازهر، گفتند و نوشتند که اندیشه برآیشی داروین، برگرفته ای از آثار ابن خلدون است و ریشه در برخی از آیه های قران دارد. برای نمونه می توان به نقدهای مشهور ابراهیم بن عیسی الحورانی (۱۸۸۶) در رد داروینیسم اشاره کرد. در برابر آن می توان از مقاله های بسیاری در ستایش داروین درمجله المقتطف در آن دوران یاد کرد.

البته برخی از روشنفکران لیبرال مانند شبلی شمیّل و اسماعیل مظهر، از تازگی کار داروینِ سخن گفتند و درباره آن بسیار نوشتند. اسماعیل مظهر خود نخستین کتابِ داروین؛ خاستگاه رسته ها را در سال ۱۹۱۸، به زبانِ عربی برگرداند. برگردان کتاب داروین به عربی، کسان بیشتری را با چشم انداز برآیشی وی آشنا کرد. از آن پس بسیارانی، این چشم انداز را بی پیوند با گفتمان های اسلامی یافتند. گروهی نیز به رد آن برآمدند و نوشتند که سخنان داروین نه منطقی ست و نه علمی.

الشکری در کتاب تازه خود نشان داده است که درسده گذشته در نوشته های دانشی نویسندگان عرب، هرجا که از تطّور سخن به میان آمده است، این واژه با واژه های “سلسله”، “تقّدم” و “کمال” هم نشین بوده است.

اندیشه های داروین در ایران

در ایران برای نخستین بار میرزا تقی خان انصاری کاشانی که از نواندیشان دوران قاجار و استاد مدرسه دارالفنون بود، گزارشی از کتاب خاستگاه رسته ها را با برداشت و دریافتی آزاد از این کتاب در جزوه ای با نام؛ “جانورنامه” در سال ۱۲۸۷ قمری منتشر کرد. کاشانی این کتاب را چون جزوه ای آکادمیک، برای دانشجویان خود، ۱۱ سال پس از نخستین چاپ کتاب داروین نوشت. اما برگردان کامل نخستین کتاب داروین با نام،”منشاء انواع”، در سال ۱۳۵۷ شمسی توسط نورالدین فرهیخته در تهران به چاپ رسید.

البته پیش از انتشار این کتاب، برخی از باسوادهای ایرانی، از راه نوشته های شبلی شمیّل و دیگری نویسندگان عرب، آشنایی اندکی با اندیشه های داروین داشتند. برای نمونه، سید جمال الدین اسدآبادی، در کتابی بنام “نیچریه”۴، ردیه ای بر جستاوردهای داروین نوشته است۲ که نمونه درخشانی از آنچه آخوندها، آن را ادبیات خود، “مشاقبه” می خوانند است. مشاقبه آن است که اندیشه و یا سخنی ناراست را به کسی نسبت دهند و او را بخاطر آن اندیشه و یا سخن نکوهش کنند. سید جمال الدین اسد آبادی در نیچریه، چنین کاری را با داروین کرده است و سپس با انگ دهری بودنِ داروین، تئوری او را محکوم کرده است و مردود دانسته است.
نکته ای که رویارویی با جُستاوردهای داروین را در ایران را از دیگر کشورهای خاورمیانه جدا می کند این است که چنین می نماید که تاکنون تنها اهل دین در ایران به اندیشه های داروین واکنش نشان داده اند. امیدوارم که این سخن بازتاب ناآگاهی من از این چگونگی باشد. واکنش های اهل دین نیز، نه از سر کنجکاوی آنان برای بررسی و درک و دریافت چشم انداز برآیشی، بلکه برای کم کردن شّرِ آن از سر خودِ آن ها و بستنِ دکان های دینی آنان بوده است. از زمان انتشار نیچریه تاکنون، بسیاری ازعلمای حوزوی چیزی درباره داروین و داروینیسم نوشته اند که هیچیک از آن ها ارزش خواندن و بازگفت و بررسی و نقد ندارد. این چگونگی از آنروست که از نوشته های این نویسندگان پیداست که نه کتاب و یا نوشته ای از داروین خوانده اند و نه هرگز پیش و پس از خواندن آنچه در این باره خوانده اند، شکی در نادرستی اندیشه های داروین داشته اند.

در بخش چهارم این نوشته به بررسی برخی از این واکنش ها خواهم پرداخت

(دنبــــــاله دارد.)

یادداشت ها:
—————————

۱. Gould, Stephen Jay (1997), Non-overlapping Magisteria,
http://www.stephenjaygould.org/library/gould_noma.html

۲. داروین، چارلز. بنیاد انواع. ترجمه نورالدین فرهیخته، نشر شبگیر، تهران، ۱۳۵۷.

۳. University of Chicago Press Elshakry, Marva (2013), Reading Darwin in Arabic.
۴. http://iscq.ir/%20http://iscq.ir/my_doc/iscq/JAMAL5.pdf

۵. برای آشنایی بیشتر با تئوری برآیش، نگاه کنید به: Maynard Smith, John (1993), The Theory of Evolution. Cambridge University Press. UK
http://harandi1.blogspot.co.uk/2005/08/blog-post.html

کـلنجارِ اهلِ دین با جُستاوردهای داروین (2)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)