در بخش نخست گفتیم که جستاوردهای داروین درباره چگونگی پیدایش هستی، یکی از سه رویداد بزرگ تاریخی ست که ادیان ابراهیمی را با چالش روبرو کرده است. البته دامنه این خطر همچنان در واگستری و پیشروی ست زیرا که بخش بزرگی از پیروان ِ این ادیان در سرزمین هایی زندگی می کنند که بسیاری از مردمِ آن ها، هنوز نه توانایی خواندن و نوشتن دارند و نه دسترسی به رسانه های همگانیِ دیداری و شنیداری. از سویی نیز، اندیشه برآیشی در سده گذشته چنان جایگاه کانونی دردانش های زیست شناسی، پزشکی، کشاورزی، دام پروری، ژن پردازی، داروسازی، روانشناسی، کردار شناسی، مردم شناسی و مهندسی یافته است که شاید در نسل های آینده، همگان ناگزیر از آشنایی با آن در آغاز زندگی آکادمیک خود باشند. افزون بر این، اندیشه برآیشی در چند دهه گذشته، در پرتو بسترِ پژوهشی ژرف خود، به گونه ای بازپرداخت شده است که برگردان آن به زبان های دیگر آسانتر و دریافت آن آسانیاب تر است.

در نیمه دوم سده نوزدهم میلادی، هربرت اسپنسر1 که خود را علامه دهر می پنداشت و درهمه ی زمینه ها سخنی برای گفتن داشت، با برداشت آزادی از تئوری داروین، آن را با تکامل و رشد و پیشرفت، پیوند داد. وی ادعا کرد که جهان از ذرات ریز همگونی ساخته شده است که هماره در کشش و کوشش برای دگرگون شدن هستند. از اینرو، دگرگونی در میان پدیده های جهان، زاده این چگونگی ست. از دیدگاه او پیچیده ترین ساختارها، پایاندادِ تلاش آنان برای برتر و بهتر شدن است زیرا که همه ذرات، همیشه در پویش و تکاپو بسوی تکامل و پیشرفت و دگرگون شدن اند. اسپنسر، برآن بود که تکامل روندی هدفمند است و جهان کارگاه کمال. او انسان را کامل ترین جاندار جهان می پنداشت و پنداره کمال را نه تنها برای روندهای زیستی که درباره فرهنگ و تمدن نیز بکار می برد.

در حقیقت هرآنچه از نیمه دوم سده نوزدهم میلادی تاکنون بنام تئوری واندیشه های داروین از راه ترجمه های دست چندم از ترکیه عثمانی و هندوستان به ایران رسیده است، همه اندیشه ها و تئوری علامه هربرت اسپنسر است که هر نکته ای که در نوشته های او درست است، تازگی ندارد و هر نکته اش که تازگی دارد، نادرست. در بخش های دیگر خواهیم دید که کتاب های داروین در آن روزگار به خاورمیانه رسیده بود، اما این که چرا اندیشه های پوچ و دانشی نمای هربرت اسپنسردر سرزمین های اسلامی بجای اندیشه های تازه و دگرگون کننده داروین منتشر و فراگیر شد، نیازمند به بررسی ویژه خویش است. اندیشه های اسپنسر، چیزی فراتر از پنداره های یهودی – مسیحی نیست. این پنداره ها برای پیروان ادیان ابراهیمی پذیرفتنی تر از گزاره های دگرگونساز و ویرانگرِ تئوری داروین است.

انتشارِ خاستگاهِ رسته ‏ها در سال 1859، آنسان که پیش بینى شده بود جنجالِ فراوانى در انگلستان و سپس در دیگر کشورهای غربی برانگیخت. کشیشان و اهل ایمان، پنداره جهان خودرو و بى راهبر را سهمناک ‏ترین خطاى اندیشه بشر دانستند و جانور پندارى انسان را با زهرخندِ تمسخر نکوهیدند. در آن روزگار، داروین و داروینیسم، سوژهِ پسندیده ‏اى براى طنزآوران و کاریکاتوریست‏ ها بود. شماره‏ هاى آن زمان ِ مجله پانچ (Punch)، که یکی از دیرپاترین و جاافتاده ‏ترین رسانه ‏های طنز در انگلستان بود، روشنگرِ گوشه ‏اى از ایستارِ همگانى در برابرِ اندیشه ‏هاى برآیشی ست. بیشتر رسانه ‏هاى گروهى، داروین را به ریختن آبروى انسان متهم مى کردند و اشاره وى به پیوندِ میان همه زیندگان را به این سخن فروکاسته بودند که، انسان از نسلِ میمون است و داروینیسم به، “تئورى میمونى”2 شهرت یافته بود. روزى در گردِ هم ‏آیى زیست شناسان در دانشگاه آکسفورد، پس از سخنرانىِ هاکسلى3، که یکى از زیست شناسانِ نامدارِ آن روزگار بود، اُسقفِ آکسفورد از او پرسید که،” خب، بفرمایید که خانواده پدرىِ شما از نسلِ میمون ها هستند یا خانواده مادرى ‏تان؟”
هاکسلى پاسخ داد که؛ ” من خوشتر می دارم که نیایم میمون باشد تا ابلهى که هوشمندى را براى نیشخند زدن به دیگران مى خواهد و موقعیت اجتماعى خود را براى پرده پوشىِ حقیقت هاى علمى به کار مى گیرد.”

هیاهو و هنگامه ی ناشى از انتشارِ نخستین اثرِ داروین چنان بود که هفته نامه ساتِردى رویو نوشت که: ” سرو صداى این کتاب بسى فراتر از کلاس و مدرسه رفته است و امروز در خانه ‏ها و خیابان ‏ها سخن از تئورىِ داروین است.” دولتمردان اروپایی نیز تابِ واتابِ این نگرش را نداشتند و حتى ملکه ویکتوریا آرزو کرده بود که سخنان داروین نادرست از آب در آید و دعا کرده بود که هرچه زودتر این نادرستى آشکار شود.

گذشته از گفت و نوشت‏ هاى دین پیشگان که داروینیسم را بنیان کَنِ پیشهِ خویش مى ‏دانستند و داروین را “مرتد”، مى‏ خواندند، این نگرش در آغاز با خوشداشتِ آکادمیسین ‏ها نیز روبرو نشد و کسانى چون سج ویک4 و هوکر5 که از نام ‏آورانِ زمان خود در علوم طبیعى بودند، با ناباورى بدان مى‏ نگریستند و از واتاب ‏هاى اجتماعىِ چنین نگرشى مى ‏هراسیدند. به گمان آن ‏ها، پذیرشِ همگانى این تئورى، اخلاقِ تازه ‏اى را پدید مى‏ آورد که هیچ کس را یاراى پیش بینىِ برآیند هاى آن نمى توانست باشد. از سویى نیز بسیارى از پرسش ‏هاى ناشى از این نگرش را در زمان داروین پاسخى نبود. یکى از این پرسش ‏ها در باره چگونگىِ گذرِ ویژگى هاى برآیشى از نسلى به نسل دیگر بود. دیگرى این بود که اگر برآیش روندى واکنشى و ناهدفمند و ناآگاه از آینده است، پس بخش‏ هاى ویژه‏- کار و پیچیده ‏اى چون چشم که طى ملیون ‏ها سال شکل گرفته ‏است، چگونه برآمده‏ اند؟ داروین براى بسیارى از این پرسش‏ ها که خود نیز پیش ‏تر از آن با آن ها درگیر شده بود، پاسخى نداشت. امروزه پیشرفت ‏هاى دانش‏ هاى زیست شناسى، فسیل شناسى، ژنتیک، ز یست شیمى و مردم شناسى، همه این پرسش‏ ها را پاسخ داده است.

بخشى از جنجالِ فراگیرى که تئورى داروین برپا کرده بود، ناشى از موقعیتِ خانوادگى داروین بود. او در خانواده ‏اى اشرافى زاده شده بود و بیشترِ بستگانش از نام آورانِ دانش و ثروت و سیاست در آن روزگار بودند. پدر بزرگ وى ارسموس، زیست شناس و روشنفکرِ زمانِ خود نیز بود و کتابى نیز درباره جانور شناسى در سده هفدهم نوشته است. ارسموس داروین در زمانى که بى خدایان را به دار مى ‏آویختند، طبیعت را پرستشگاه خویش مى‏ خواند و خِرَد را ناب‏ ترین گوهرِ انسانى مى ‏دانست. وى خود را زاده عصرِ روشنگرى مى‏ پنداشت و دانشجویان خود را به خِرَد گرایى و خرافه ستیزى راه مى‏ نمود و برآن بود که، “اگر مى توان چیستانِ هستى را با روش ‏هاى علمى واگشود، دیگر چه نیازى به افسانه ‏هاى آسمانی ‏ست؟” پژواکِ اندیشه ‏هاى ارسموس را در نگرشِ نوه او چارلز داروین که ماده را بنیادِ هستى مى‏ پنداشت، به آسانى مى ‏توان دید.

نکته گفتنی دیگر در این راستا این است که داروین دوره دانشگاهی خود را در رشته علوم دینی گذرانده بود. او درسال 1928 رشته پزشکی را در دانشگاه ادینبورگ رها کرد تا بخواسته پدرش درس دینی بخواند. پدر داروین آرزو داشت که فرزندش روزی کشیش شود. از آنرو داروین برای چهار سال، شاگرد ویلیام پی لی، بزرگترین استاد و فیلسوف علوم دینی در دانشگاه کمبریج درآن دوران بود. البته باید گفت که بخش بزرگی از رشته علوم دینی در آن زمان، درباره طبیعت شناسی بود و دانشجویان بیشتر روزهای خود را در جنگل ها و تالاب های و کوه ها می گذراندند و به گرد آوری نمونه های نژادهای گوناگون گیاهان و جانوران و نیز فسیل های آسانیاب می پرداختند.
این نکته که دانشجوی علوم دینی از خانواده ای اشرافی، از آئین رسمی کشور دست بردارد – و از آن بدتر- چشم انداز تازه ای درباره زمینه شکل گیری زیندگان پدید آورد که ویرانگر ِ بنیاد دین و آئین زمان باشد، سردمداران کلیسا را بسیار رنجانده بود. از اینرو، پس از انتشار نخستین کتابِ داروین، شایعات فراوانی درباره وی ساخته شد که چندی از آن ها را برمی شماریم:

او فرزند پدرش رابرت داروین نیست و تخم شیطان است.
داروین میمونی انسان نماست که خداوند او را چون خرِ دجال، برای آزمایش بندگان راستین خود به این جهان آورده است.
داروین گفته است که انسان از نسل میمون است.
داروین گفته است که قویترین جانور، ماندگارترین است.
داروین در پایان زندگی به خدا ایمان آورد و این بار مسیحی دو آتشه ای شد!

همه ی این سخنان نادرست و نارواست. البته داروین برآن بود که انسان و میمون دو جانور با نیایی مشترک هستند. آنچه را درباره “بقای اصلح”، و “قانون جنگل” و “بکش که زندگی کنی” و مفاهیم باردار و انگیزاننده ای از این دست در باره داروین گفته اند، همه از برساخته های هربرت اسپنسر است.

آشنایى بسیارى از مردم با تئورى برآیش و هیاهوى بسیار درباره آن سبب شد که چاپ دوم “خاستگاه رسته ‏ها” در سال 1860 در نخستین روزِ انتشارِ آن نایاب گردد و همه 1250 شماره آن به فروش برسد. این کتاب پس از چاپ دوم، شش بارِ دیگر در زمان حیات داروین بازچاپ شد. این کتاب تاکنون به بیشتر زبان های زنده دنیا برگردانده شده است و میلیاردها سخنرانی و مقاله و پژوهش و کتاب و فیلم پیرامون تئوری آمده در آن تولید شده است.

هر چند در سال‏ هاى نخستین، پذیرش نافریدگى و ناهدفمندىِ هستى، براى بسیارى از مردم دشوار مى‏ نمود، اما اندک اندک این نگرش به علوم دیگر نیز راه یافت. اگر چه داروین کاربردِ تئورى برآیش را در علومِ اجتماعى کارى ناروا مى پنداشت، اما اندیشه هاى وى در نیمه دوم سده نوزدهم، بازتاب ژرفى بر این گستره داشت و هرکس از داروینیسم، چیزى به گمانِ خود مراد مى ‏کرد. براى نمونه، برخى از ثروتمندان، پیروزى خود بر دیگران در بازارِ کار را ناشى سازگارتر بودنِ طبیعت خود با جهان مى ‏پنداشتند. آنسان که گفتیم، هربرت اسپنسر، که در روزگار داروین، از همه جا و در باره همه چیز مى نوشت، در نیمه پایانى سده نوزدهم، ” سازگاى با زیستبوم”، را با مفهوم، “پیشرفت”، پیوند داد. اگرچه برداشتِ اسپنسر، واروى یافته‏ هاى داروین بود، و داروین را بسیار برآشفته بود، اما با نیازِ سرمایه دارى در آن زمان همخوانى داشت. اسپنسر در کتابى بنام “اصول روان شناسى”1، برآیش را همکارى زیندگان و طبیعت براى پیشرفت خوانده بود و با این کژ بردارى از تئورى داروین، پیشرفت را که مفهومى ارزشمند در جامعه صنعتىِ آن زمان بود، ریشه‏ اى طبیعى داده بود. این برداشتِ ناروا سبب شد تا بسیارى، برآیش را “تئورى تکامل” بپندارند و واژه ‏اى هم معناى تکامل براى آن در ترجمه به دیگر زبان ها به کار برند.

کسانی نیز که با سرمایه دارى سرِ ستیز داشتند، اندیشه ‏هاى داروین را همسو با نگرشِ خود مى دانستند. کارل مارکس درباره نخستین کتابِ داروین، در نامه ‏اى در سال 1869 به فردریک انگلس نوشت که: ” اگر چه این کتاب به شیوه ناپالودهِ انگلیسى ‏ها نوشته شده است، با این همه، زمینه زیست شناسیکِ نگرشِ ما را در خود دارد.” آورده ‏اند که کارل مارکس، پس از چاپ نخستین جلدِ کاپیتال، یک شماره از آن را براى داروین فرستاد و از او خواست تا اجازه دهد که جلد دوم آن کتاب به او پیشکش شود. داروین که زبان آلمانى نمى ‏دانست و آشنایى چندانى نیز با فلسفه و اقتصاد نداشت، در پاسخ به مارکس نوشت که؛

“اى کاش بیشتر با رشته ژرف و با اهمیتِ اقتصادِ سیاسى آشنا بودم و ارزشِ دریافت کتابِ شما را مى داشتم. بى گمان کوشش ‏هاى شما در گسترده ‏تر کردنِ هر چه بیشترِ پهنه دانش، بر کامیابى آیندگان خواهد افزود.”

داروین از پى آمدهاى ناخوشایندِ انتشارِ نخستین کتابش بسیار آزرده و هراسیده بود و تا سال ‏ها پس از آن از ترسِ جان خویش، هرگز شبى در خانه دیگران نخوابید. واکنش همگانى آن چنان بود که پنج سال پس از چاپ این کتاب، بیش از چهار هزار کتاب و جزوه و مقاله درباه آن نوشته شده بود. در این نوشتارها، یکى او را ” میمونى پیر با صورتى پر مو” خوانده بود و دیگرى وى را پایه گذارِ زیست شناسىِ مدرن پنداشته بود. با این همه، پس از چندى، تئورى برآیش پذیرفته شد و داروین در سال 1871 کتابِ دیگرى بنام “دودمانِ انسان”2 به چاپ سپرد که ویژه برآیش انسان است.

‏چارلز داروین در روز دوازدهم فوریه سال 1809 بدنیا آمد و درروز نوزدهم آوریل سال 1882 در گذشت و یک هفته پس از آن با تشریفات رسمى از سوى دولت انگلیس در کلیساى وست مینستر در لندن، در کنار نیوتن و چارلز لایل، به خاک سپرده شد. روزنامه تایمز که بیست سال پیش از آن، داروین را “ویرانگرى مرتد و خطرناک” خوانده بود، پس از مرگ وى نوشت که:

“داروین، این پرچمدارِ دانش که دامنه آگاهى انسان از چگونگىِ برآیش هستى را گسترش داد، کلیساى وست مینستر را ارجمندتر نمود. این کلیسا به داروین نیازمندتر بود تا داروین به آن.”

پس از مرگ داروین، گفت و نوشت درباره چندوچونِ چشم انداز برآیشی وی، شتاب بیشتری گرفت. برخی از بازتاب های این چشم انداز، مفهوم های فراموش شده گذشته مانند، توارث و نقش آن در رفتارها و کردارهای جانوران، دوگانگی طبیعت و فرهنگ، غریزه و آموزش، به گستره اندیشه های آکادمیک بازگرداند. ارزشمندی دانش های بنیادی چون ریاضی، فیزیک، شیمی و زیست شناسی در سده نوزدهم سبب شد که علوم اجتماعی نیز شیوه های پژوهشی دانش های بنیادین را بپذیرند و بکوشند که تا آنجا که می شود، بررسی های خود را براساس روش های دانشی بنیاد کنند. این چگونگی بازار روش شناسی را برای چندی گرم کرد. پرسش این بود که آیا پژوهش های دانشی می تواند بی طرف باشد و بی هیچ ارزشداروی انسانی و فرهنگی شکل گیرد؟ آیا دانش و دستاوردهای آن می تواند در پیرون از دایره ایدئولوژی پدید آید. آیا تئوری برآیشی داروین علمی ست؟ اگر هست، چگونه می توان درستی آن را آزمود؟ اگر بپذیریم که انسان تافته جدابافته ای در جهان نیست، این پذیره چه برآیندهایی خواهد داشت؟ اگر انسان جانوری از بی شمار جانوران جهان است، چگونه و برای چه، به از خود گذشتگی و اخلاق رسیده است؟ اندیشه تاریخیِ برتری انسان از دیگر جانوران را چگونه می توان از دیدگاه برایشی ارزیابی کرد؟ تکلیف کرامت انسانی چه می شود؟ بنیادهای فلسفی تئوری برآیش چیست؟

البته مخالفان چشم انداز برآیشی نیز بیکار ننشستند و تا آنجا که می توانستند، در بی اعتبار کردن آن کوشیدند. چارلز داروین به نقد و نگاه های کشیشان و اهل دین بهایی نمی داد، اما نوشته های اهل دانش، بویژه طبیعت شناسان را با دقت دنبال می کرد. در روزگار داروین، نزدیک به همه دانشمندان و فیلسوفان برجسته اروپایی یا مسیحی بودند و یا یهودی. آنان نه تنها به خدای یکتا ایمان داشتند بلکه باور داشتند که خداوند هر پدیده ای را آن گونه که باید، درست و بجا آفریده است. این دانشمندان، بویژه آنان که گرایش سیاسی محافظه کارانه داشتند، با هر اندیشه و سخنی که با آموزه های آئین عیسوی ناهمخوان بود، به ستیز برمی خاستند. چنان بود که برخی از بزرگترین نام آوران گستره دانش و فلسفه و هنر، با تئوری داروین سرِ ناسازگاری آغاز کردند. برای نمونه، جان هِرشِل، ریاضی دان و اختر شناس بزرگ انگلیس در سده نوزدهم، تئوری داروین را هذیانی درهم برهم (Higgledy-Piggledy) خواند. ویلیام ویول که یکی از بزرگترین فیلسوفان علم در زمان داروین بود، چنان از داروین آزرده شده بود که ورود کتاب های او را به کتابخانه شهر کمبریج ممنوع کرده بود. ریچارد اوئن، جانور شناس انگلیسی که رئیس بخش تاریخ طبیعی موزه بریتانیا در زمان بود، نیز یکی از دشمنان سرسخت داروین بشمار می رفت. روزی هوکر، طبیعت شناسی که پیش تر از وی نام بردیم، در گفتگو با داروین، از ریچارد اوئن بدگویی می کرد. داروین در میان سخنان هوکر به او گفت؛ “نگران نباش، من جز بدگویی از کسی انتظار دیگری ندارم.” پس از داروین نیز نام آورانی چون آلبرت اینشتن، با جستاوردهای او به دشمنی برخاستند.

بسیاری از مردم در زمان داروین، از این که وی انسان را در رده جانوران آورده بود، بسیار ناخوشایند بودند. این گزاره به تنها با آموزه های دینی و جایگاه بلندی که آئین های ابراهیمی به انسان می دهند، سازگار نبود بلکه برآیندهای آن نیز که انسان را از جایگاهی آسمانی به زمین می کشید، ناخرسند بودند.

چندى پس از مرگِ داروین، دوستان وى بناى یادبودى به نام،”موزه تاریخ طبیعى” در لندن بنا کردند که تا به امروز، هر روزه باز بوده است. اکنون همه شهرهای بزرگ جهان، موزه ای این گونه دارد.

(دنبــــاله دارد.)

یادداشت ها:

1.Spencer, Herbert. (1870), The Principles of Psychology, General Books LLC, UK.
2.Monkey Theory
3.Huxley, T.H.
4.Sedgwick, A.S.
5.Hooker, J.D.
6.The Descent of Man (1871).

کلـــنجار ِ اهل دین با جُستاوردهای داروین (بخش نخست)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)