ده روز از مرگ اکبر رفسنجانی یکی از لاشخورهای حکومت اسلام و یکی از پلیدترین جنایتکارها و دزدهای جمهوری اسلامی گذشت، اما واکنشی بدانگونه که شایستۀ چنین اتفاق خجسته و میمونی بود، از سوی ملت ایران مشاهده نشد. آنطور که انتظار می رفت مردم ایران در مرگ و نابودی چنین عنصر پلید و تبه کار و تروریست و نیز به یمن رهاشدن و پاک شدن جامعه و زندگی و شهر و کشور خود از نکبت وجود حداقل یکی از روحانیان و جادوگران و کلاهبرداران الهی، شادمانی و پایکوبی و دست افشانی نکردند.

این قلم دو دلیل عمده برای این اتفاق می شناسد:
بعضاً اینجا و آنجا شنیده می شود که نباید از مرگ دیگران خوشحال بود؛ چون فی المثل این سرنوشت خود ما نیز هست و مرگ شتری است که در خانۀ هر کسی می خوابد. یا اساساً مرگ موضوعی نیست که موجب شادی ما شود و از این قبیل نصیحت های به ظاهر اخلاقی که آخرینش را از زبان آقای مهندس بهرام مشیری شنیدم که از قضا ارادت خاصی هم به این بزرگوار دارم.

در این موارد آنچه کاملاً نادیده گرفته می شود، تفاوتی است که مابین مرگ به عنوان موضوعی شخصی و خصوصی و مرگ شخصیتی حقیقی وجود دارد، مثلا فوت همسایه و نانوا و رفتگر محله… با مرگ حاکم و سلطان و شاه و رئیس جمهور و در مجموع مسئول و صاحب منصبی دارای شخصیتی اجتماعی و سیاسی. یعنی این امر قاعدۀ کلی نیست. در مورد اخیر، هم تأسف و اندوه و هم شعف و شادی ما، بستگی تام و تمام دارد به نوع  عملکرد و رفتار و تصمیم گیریهای مقام فوت شده در زمان حیات خود و تأثیر آن بر زندگی و سرنوشت ما و سرنوشت آیندگان این سرزمین.
در جایی از قول بوعلی سینا خواندم که توصیه می کند باید برای حاکم جائر آرزوی مرگ کرد! بنابر این ملاحظه می شود که در این مبحث خلطی صورت گرفته و دو موضوع به واقع نامربوط، به یکدیگر مربوط دانسته شده. بسیار بجا و سزاوار و پسندیده است که در مرگ قاتل فرزندان خود و سارق هست و نیست کشور خود و مرگ عفریته ای که به همراه علما و فقها و سایر کفتارهای اسلام، نزدیک به چهل سال ملتی را به اسارت گرفته بود و تا لحظۀ آخر عمرش در جهت حفظ و حراست از حکومت نامردمانِ آزادی کش با تمام توان خود می کوشید… جشن بگیریم، هلهله کنیم، بخندیم، برقصیم و از شادی در پوست خود نگنجیم؛ به همان صورت که در مرگ خمینی چنین کردیم.

دلیل دوم اینکه جامعۀ ما هم در سطح عامه و عموم مردم و هم بویژه در طیف تحصیلکردگان و دانشجویان و هنرمندان و صاحبان فکر و قلمش، غالباً فریب جناح حقه باز و کلاش و کلاهبردار اصلاح طلب جمهوری اسلامی و نیز جریان خیانتکار و بی وطن و روانپارۀ ملی – مذهبی را خورده است. نواندیشان دینی و به اصطلاح روشنفکران مذهبی هم در این دغلکاری سهم عمده ای داشته اند. از هدف های اصلی این طیف ها  بعد از به تأخیر انداختن سقوط جمهوری اسلامی، تطهیر پایوران جنایتکار این رژیم است که در 37 سال گذشته هرکدام در مقاطعی حاکم و مسئول و مقامی و وزیری و وکیلی بوده اند و در همۀ بدبختی ها و گرفتاری های مردم سهم و نقش اساسی داشته اند. اشکی که این تمساح ها برای ممنوع تصویر شدن خاتمی حقه باز می ریزند که هشت سال در رأس قوۀ مجریه به ریش مردم و آرزوها و مطالباتشان مزورانه خندید و یا آنگونه که برای حصر و حبس خانگی دو تن از کلاهبرداران به اصطلاح جنبش سبز که جوانان بسیاری را در خیابانها به کشتن دادند و سپس به سوراخ هایشان خزیدند یقه می درانند، جز پیراستن و پاک کردن سیاهی ها از چهرۀ این سیاهکاران تاریخ ایران، هیچ هدف و منظوری را تعقیب نمی کند. از روباه مکار و دسیسه بازی مثل اکبر رفسنجانی، رهبر اپوزیسیون ساختن و مردم را به امید تغییری در روزگار فلاکتبار خود سرکار گذاشتن، مهارت و هنرمندی چنین شیادانی است. اینان بودند که از چهرۀ کریه یک تروریست و آدمکش و از یکی از سرسخت ترین دشمنان الهیِ آزادی و حقوق انسان، فردی به ظاهر میانه رو و مظلوم و حامی مردم در مقابل ولی فقیه و پاسداران ساختند و به جامعه قالب کردند. البته در این جریان حافظۀ چند ثانیه ای ملت ایران هم که از یک سوراخ بارها گزیده می شوند بی تاثیر نبوده!

تمامی این طیف ها و گروه ها، دست های خود را در پشت سر با دست های ولی فقیه و پاسدارها و آخوندهای گردن کلفت قم و اصفهان و مشهد گره زده اند و اختلافی اگر هست که همواره از اول انقلاب هم وجود داشته، به معنی رقابت در تقسیم و سهم بری از سفرۀ غارت دارایی ها و منابع کشور است و حرف تازه ای هم نیست. معنی عدالت و قسط و عدل در اسلام هم از ابتدا چنین بوده و به این روش پیگیری می شده. همین امروز در خبرها خواندم که سیدمحمد خاتمی فرموده است: “امیدوارم «آشتی نسبی» که از اثرات درگذشت آیت‌الله هاشمی شکل گرفته با محوریت رهبر ایران تداوم داشته باشد. امیدوارم بزرگان کشور به خصوص مقام معظم رهبری ما را وارد عرصه جدیدی از زندگی برای خدمت به مردم و اعتلای کشور کنند.”
به بیان دیگر محمد خاتمی حضور مردم در تشییع جنازۀ رفسنجانی و  حضور در خیابان ها را برای فشار از پایین و چانه زنی از بالا و سهم خواهی بیشتر مناسب دیده است.
حقیقت دیگر این است که روشنفکرترین و به ظاهر لیبرال ترین افراد در این طیف ها مانند فرضاً مصطفی تاج زاده و محس میردامادی و یا تقی رحمانی و رضا علیجانی از گروه اول و دوم و یا یوسفی اشکوری و نمیدانم محسن کدیور از گروه سومی که در بالا نام بردم، با طالبانی ترین و داعشی ترین آخوندهایی همچون مصباح یزدی و اعلم الهدی، اعتقادات مشترک، دغدغه های مشترک و منافع مشترک دارند. آن موضوع مشترک هم مشخصاً حفظ  و دوام اسلام است. یعنی حفظ عامل اصلی عقبماندگی و فقر و جهل و فلاکت و شوربختی ملت ایران. آخوندها و اصلاح طلب ها و ملی – مذهبی ها، زامبی های جامعۀ ایرانند. اینان به گونۀ مزمن و وخیمی به بیماری اسلام مبتلا هستند. نوعی بیماری که هنوز بشر داروی مؤثری برای درمان و ریشه کنی آن کشف نکرده است.
از سیدمحمد خاتمی با دوم خردادش تا مهدی کروبی و میرحسین موسوی و جنبش سبز و تا دولت تدبیر و امید حسن روحانی با جعبۀ مارگیری برجام، جملگی در جهت حفظ و دوام اسلام کوشیده اند و در تمام این سالهای سیاه، عربدۀ اسلام – اسلام سرداده اند. وگرنه جمهوری اسلامی هم مانند هر نظام سیاسی دیگر عمر مشخصی دارد و دوران پیدایش و رشد و انحطاط و زوالش را بنا به ناموس تاریخ و سرنوشتی محتوم، بطور طبیعی طی خواهد نمود و سپس در دالانهای پر پیچ و خم تاریخ محو خواهد شد و هرگز بیشتر از بیماری مزمن و بدخیم اسلام و قرآن و وجود آخوند در جامعه، مایۀ تیره روزی و فلاکت و ادبار ما ایرانیان نیست.

شرکت تعداد زیادی از مردم و شعارهای پوچ و پست و حقارتباری که در مراسم تشییع جنازۀ رفسنجانی فریاد زدند، نظیر “یا حسین میرحسین” و یا “سلام بر هاشمی درود بر خاتمی” نشاندهندۀ سُرخوردن روی پوست موزی است که شیادان اصلاحطلب در پیش پای مردم قرار داده اند و از آنان آلت فعلی ساخته اند برای زورآزمایی با جناح رقیب خود و گرفتن امتیاز بیشتر جهت غارت ثروت های کشور. اگر هم قشرهایی از مردم گمان برده اند که خیلی زرنگ هستند و در نظر دارند با این حربه و به اصطلاح تاکتیک، و با حمایت از خاتمی و کروبی و موسوی به جنگ دار و دستۀ علی خامنه ای و گرگ های سپاهی رفته، آنان را ضعیف ساخته و به خواسته های جامعه همچون آزادی و دموکراسی و حاکمیت ملی دست یابند… که بنا به مثلی باید گفت: “دُم روباه از زرنگی به تله می افتد.”
در ابتدای انقلاب هم بسیاری از احزاب و روشنفکران و فعالان سیاسی به خیال اینکه از خمینی و آخوندها بصورت پلی برای عبور از رژیم شاه استفاده خواهند کرد و پس از چندی قدرت را خود به دست خواهند گرفت، پشت سر آخوندها راه افتادند و ابلهانه شعار آزادی سردادند. بی آنکه بدانند حقیقتاً آخوند کیست و آزادی یعنی چه. آنوقت خودشان پلی شدند برای عبور خمینی و همپالگی هایش.
جمهوری اسلامی را با اسلامش و در تمامیتش و با هردو جناح اصولگرا و اصلاحطلبش باید به گور سپرد و برای مرگ هر یک از پایورانش باید شادی کرد و خشنود بود. 

————————————————————————————————–

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)