در پُست های پیشین ، بخش های کوتاهی از کتاب در دست نوشتار ِ« جهان داستانی من » را منتشر کرده بودم که مورد استقبال دلگرم کننده خواننده های جدی ادبیات قرار گرفت . عزیزان بسیاری ، با پیام های محبت آمیز خود مرا مورد لطف قرار داده و درخواست کردند در صورتی که کتاب به زودی منتشر نمی شود ، چنانچه مقدور است بخش های بیشتری از آن را اینجا منتشر کنم. فصل ِ کوتاه « رنج نوشتن » از همین کتاب تقدیم می شود.»

نویسنده همان آدمی است که معشوقش را – همانی که سال ها منتظرش بوده و در آتش وصالش می سوخته – سر ِ چهار راه می کارد ، سر ِ قرار حاضر نمی شود ، تا به قرار ملاقات دو دلباخته توی داستانش برسد. از نگاه دیگران او آدم بی بند باری است که حتی قادر به تمیز منافع شخصی خود نیست.
او یک « دیگری » است. و از همین رو به خلاف عقاید جاری به پیشواز مادر پیرش که توی فرودگاه منتظر اوست نمی رود. و بر فرض هم ، اگر به پیشواز او برود دیگر یک زن و یا مردی نیست که به روال عادی پیشواز مادر رفته است.
مادر به یکباره می بیند : این آدم فرزند اوست اما در طول ملاقات چیزهایی می گوید که ربطی به جنس رابطه و زندگی آنان ندارد. نویسنده در طول مسیر دارد با کاراکترش حرف می زند. مادر دچار هراس می شود .این ترس ناشی از عدم شناخت است.او دیگر فرزندش را نمی شناسد . و این غم انگیز است.
در اینجا مادر ، مادر است اما فرزند ، دیگر فرزند نیست . او نویسنده است و مادر در آن لحظه به طرز دردناکی به شئی تبدیل شده است. و این شئی بودگی در طول زندگی برای همه ی بستگان و نزدیکان یک نویسنده اتفاق می افتد. این را مادر ، معشوق ، همسر ، فرزند ، خواهر ، برادر ، پدر ، دوست ، همکار و … وی تجربه خواهند کرد . اما درک نخواهند کرد. این نقطه آغاز سوءتفاهم و شروع رنج است. هم برای نزدیکان ، هم برای نویسنده . اما در اینجا رنج نویسنده از رنج ِ دیگران است و از همین رو بی کران و پایان ناپذیر است .چرا که :
دیر یا زود دیگران او را آدمی خود رای، ستمگر ، خودپسند ، بدعنق و مردم گریز می خوانند که حتی رعایت مادرش را هم نمی کند. حق هم دارند. اگر نرفتن سر ِ قرار ملاقات مادر، معشوق و یا هر کس دیگری که ما به لحاظ اخلاقی به آنان متعهد هستیم ستمگری و بی بند و باری نیست پس چیست ؟
اگرچه این وقفه و اخته گی در ارتباط ، سبب رنج اطرافیان و عدم اعتماد آنان به نویسنده می شود ، اما دیگران ، به محض اختراع برچسب های ” ستمگر ” خود رای ” دیوانه ” ” خیانت کار ” و امثالهم و نسبت دادن آن به نویسنده از رنج شناخت رهایی می یابند . اما طرف دیگر قضیه ابدا این طور نیست. ابدا با یک خط کشی ساده و انتساب مسئله به نوعی خسران و یا بیماری شناخته و ناشناخته ، کار پایان نمی گیرد. زیرا این طرف ِ رابطه ، نویسنده قرار دارد که قادر به تمیز واقعیت از خیال نیست. او اساسا این دو را یکی می انگارد و همتراز می بیند. و این را دیگرانی که با او زندگی می کنند هرگز در نخواهند یافت. و از طرفی نمی دانند در درون نویسنده چه کشمکش عظیمی در جریان است. چه تلاش مستمری وجود دارد تا وی بتواند به نوعی توازن پایدار و منطقی بین آدم هایی که دوستشان دارد و با آن ها زندگی می کند ، و آدم هایی که توی سرش زندگی می کنند برسد . اینجا تلاش سیزیف وار او آغاز می شود. نویسنده مادامیکه نویسنده است نمی تواند به این توازن برسد.این را می داند . اما نمی خواهد به آن تن دهد .چرا که در نظر او ، آدم های توی سرش واقعی تر از آدم های اطرافش هستند . و این آغاز دیوانگی و منشا رنج بی کران و در عین حال شیرین اوست. شیرین به این دلیل که او عاشقانه آن را انتخاب کرده است.
این دیوانگی — به زعم دیگران — همان اتفاقی است که برای اغلب نویسندگان بزرگ و خلاق می افتد و خواهد افتاد . چنانکه این اواخر برای « گابو» اتفاق افتاده است.حتی اگر در خوشبینانه ترین حالت بپذیریم که بیماری گابو نه دیوانگی ، که زوال عقل ناشی از کهولت سن است ، آیا همین آلزایمر، تلاش خود به خودی مغز وی برای به فراموشی سپردن رنج ِ مدام ِ انواع شخصیت هایش نیست ؟ شخصیت های پیچیده ای — اعم از زن و مرد ، پیر و جوان ، قاتل و مقتول ، عاشق و معشوق و فاسق و روسپی و … — که سال هاست در ذهن او زندگی کرده و می کنند و ذهن به طور عادی قادر به تحمل درد و رنج آن ها نیست ؟
در این فرایند ، در نهایت نویسنده تنها خواهد شد . در حقیقت تنهایش خواهند گذاشت. تا با همان آدم های درون خودش که عاشقشان است زندگی کند. و البته که این تنهایی حدی از دیوانگی است…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)