من کمتر این اندازه یادآوری رنگهای آبی و قرمز را که نماد دو حزب بزرگ آمریکاست، در انتخابات این کشور به یاد دارم. شاید این مناسبترین علامت برای انتخاباتی باشد که بخش قابل توجهی از مردم خود آمریکا مترادف سرافکندگی میشمرند، چون به رفراندم سبز و قرمز ابتدای انقلاب اسلامی شبیهش میکند که خود نمونه ای کم نظیر بود از پسروی سیاسی. نتیجهُ کار که قاطعاً قابل پیشبینی نیست، این بار به سختی حتی قابل حدس بود و امروز که مشخص شده، هر کس یا در افسوس خیالاتی است که پرورده بوده و یا در سودای خیالپروری برای آینده.
ظاهراً شباهت بیش از حد دو حزب و سیاستهایشان به یکدیگر، مردم آمریکا را به حدی به تنگ آورده است که حاضر شده اند خطر کنند و به نامزدی رأی بدهند که از او انتظار ایجاد بیشترین تغییرات میرود. اینکه ماشین حزب دمکرات توانست سندرز را که نامزد تغییرات از جانب آن حزب بود، در چرخ و دندهُ خود خرد کند، بسیار خوب نشان داد که چه اندازه از فکر هر تغییر دور شده است. در نهایت، نامزد تغییر جمهوریخواه بود که توانست بر تمامی مخالفتهای درون حزبی و برون حزبی فائق بیاید و به مبارزهُ نهایی برسد و حتی در آن پیروز گردد.
البته در نظام جا افتاده ای نظیر نظام کشور داری آمریکا، ایجاد تغییر، هر اندازه هم که در بارهُ آن اصرار بشود، کار آسانی نیست. نیست، چون ساختار قدرت فقط به چند مقام انتخابی ختم نمیشود که بتوان با آوردن چهره های جدید، در آن تغییرات اساسی ایجاد کرد. دستگاه، یا به عبارت معمول انگلیسی (Establishment)، چنان پیچیدگی و گرانی دارد که با انتخابات به این راحتی تکان نمیخورد و مکانیسم تحولش کند است و تابع عوامل بسیار که رأی گیری فقط یکی از آنهاست. بخصوص که تفوق جمهوریخواهان در دو مجلس نمایندگان و سنا، مترادف پشتیبانی شان از رئیس جمهوری نیست که به رغم حزب انتخاب شده.
تاریخ به ما نشان داده که انتخاب رئیس جمهور جدید، وقتی میتوان در ایجاد تغییر مؤثر بیافتد که کل نظام با بحران مواجه باشد و ریاست قوهُ مجریه، از جمله با مطیع کردن یا مهار کردن دو قوهُ دیگر و نهادهایی که فراتر از اینها قرار دارند، فرصت بکند تا تصمیماتی را به اجرا بگذارد که در حالت عادی با مخالفت و یا صرفاً مقاومت نهادهای مختلف مواجه میگردد و به جایی نمیرسد. معروفترین مثال تاریخی این کار، بحران برده داری و انتخاب لینکلن و جنگهای انفصال است که در نهایت ساختار جامعهُ آمریکا را دگرگون کرد. در قرن بیستم رکود شدید اقتصادی بود که فرصتی بسیار بزرگ را نصیب روزولت کرد تا تغییراتی اساسی در این کشور به وجود آورد. مورد بوش پسر هم قابل توجه است. نه به این دلیل که برای حل بحران انتخاب شده بود، از این جهت که بحران یازدهم سپتامبر در دوران ریاست جمهورش بروز کرد و فرصتی برای برتری قاطع مجریه فراهم آورد که متأسفانه برای زورگویی و ماجراجویی بد عاقبت در سیاست خارجی، مورد سؤ استفاده قرار گرفت.
برندهُ فعلی انتخابات بیشتر از خواست تغییر سود برده است، ولی بحرانی در کار نیست که دهان همه را ببندد و با رئیس جمهور تغییر طلب همراهشان کند. البته اگر ظرف مدت ریاستش بحران بزرگی پیش بیاید، احتمالاً خواهد توانست از آن بهره برداری کند، ولی نه بروز بحران حتم است و نه قابلیت او.
دوگل زمانی با طنز و تیزبینی گفته بود که فرانسوی ها به یمن انقلاب به انجام اصلاحات میپردازند. ظاهراً آمریکایی ها هم به یمن بحران چنین میکنند.

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)