چهار زندانی در دوران قاجار

چهار زندانی در دوران قاجار

این عکس چرا برای من جالب است . از علاقه ام به تاریخ طفره نمی روم . چهار زندانی در دوران قاجار در برابر دوربین قرار گرفته اند . هیچ یک را نمی شناسم . از سرنوشتشان بی خبرم . آیا اعدام شده اند ، یا در سیاهچاله ها پوسیده اند و یا آزاد شده اند و به خانه هایشان بازگشته اند .مفهوم خانه در این میان چقدر زیباست . اما هیچ کدام و یا شاید همه . جهل مطلق من نسبت به سرنوشت آنها برای من نوعی دانایی مطلق را به همراه می آورد . حال می توانم سرنوشت آنها را خودم رقم بزنم بی آنکه این سرنوشت با سرنوشت واقعی آنها  تضادی داشته باشد . جهل مطلق من نوعی دانایی ناب و محض نیز هست . اما آیا دو گانگی سرنوشت واقعی آنها و سرنوشت خیالی من برای آنها در این لحظه نوعی ناسازه است ؟ امر واقعی همواره و پیشاپیش در پیش فرض های من درباره ی واقعیت لانه کرده است . امر واقعی چیزی است که شناختی درباره ی آن دارم .در حالی که امر موهوم چیزی است که هرگز نمی توانم به آن نظم و انسجام دهم . امر موهوم می تواند همان « شی ء محض » باشد ، همان شی ناشناختنی . کانت هم با این تصور توافقی کامل دارد. برای او هر نوع فهم و شناخت به منزله ی انتظام بخشیدن و دخل و تصرف در موضوع شناخت است . همان چیزی که سارتر در هستی و نیستی مثال می زند : وقتی به کافه ای وارد می شوید و به دنبال دوستتان « پیر » می گردید . شما به ناچار پس زمینه را در ذهن محو می کنید و تنها پیر را می بینید که در گوشه ای نشسته است و یک فنجان قهوه می خورد . این همان دخل و تصرف است . در این لحظه پیر مرعی می شود و سایر اشیاء و آدم ها در این کافه نامرعی می شوند . شناخت همواره همین مسیر را طی می کند . امر مرعی همواره به امر نامرعی وابسته است ( مرلوپونتی ). بگذریم . بگذارید دوباره به  قلمروی  امر واقعی و امر موهوم برگردیم . به یک پرسش اساسی درباره ی این عکس : سرنوشت این چهار زندانی چیست ؟ دقیق تر شویم . در چهره های آن ها چیزی را نمی شود پیدا کرد . نه علائم ترس ، نه علائم پشیمانی و نه حتی حسی از رنج . آنها تنها زندانی هستند . چهار زندانی ساده و نامتناهی . معلوم نیست برای چه زندانی شده اند و شرع یا قانون سرنوشت آنها را چگونه رقم خواهند زد . آنها زندانی های نامتناهی هستند . آنها زندانی های قلمرو امر موهوم هستند . سرنوشت آنها در این عکس رقم خورده است . عکس مدعی است که واقعیتی را در این لحظه ثبت کرده است . چه واقعیتی ؟ چه چیزی در این عکس واقعی است ؟ آیا آنها واقعا زندانی هستند یا تظاهر به زندانی بودن می کنند ؟ برای من تنها یک چیز قطعی است . این عکس واقعیت را محو می کند . امر موهوم را به جای امر واقعی می نشاند و همزمان آن را جایگزین واقعیت تاریخی می کند .

بارت می پنداشت که با عکس ، گذشته به قطعیت اکنون است . بگذارید چنین فرض کنیم . فرض کنید که در این لحظه چهار زندانی در برابر شما هستند و شما همان عکاس باشی معروف هستید . چگونه باید به مخاطب آینده ی خود نشان دهید که آنها زندانی و گناهکار هستند . جواب ساده است : می گوییم آنها به غل و زنجیر کشیده شده اند ( منطق نشانه ها ) . چه سوتفاهمی ؟  نوشتار نور ( همان عکس را می گویم ) به سادگی مخاطب را فریب می دهند . با این وجود رسانه ی عکس ، مخاطب را به قلمروی امر موهوم می برد . به قلمرویی که تنها نشانه ها و منطق نشانه ها اعتبار تاویل های ما را مشخص می کند و همزمان نسبی بودن آنها را . من در برابر تصویر این چهار زندانی هستم ، درست در همان زاویه ای که عکاس باشی پیش از این ایستاده بود . من عکاس باشی نیستم . او معلوم نیست در کجای این عکس پنهان است و حال جای خود را به مخاطبی بخشیده است که با جهل مطلق خود در برابر امر واقعی او قرار می گیرد و آن را به امر موهوم و امر غایب بدل می کند . زبان همواره امر غایب را پنهان می کند تا وجود خود را به مثابه ی یک رسانه ، یک پیام رسان باور پذیر کند . درست مثل آینه ای که همه چیز را نشان می دهد  و  تنها خودش را نشان نمی دهد، زبان امر غایب را پنهان می کند . غیاب در سرتاسر این عکس پنهان است . ساده اندیشانه باور می کنیم که معنایی در این عکس حاضراست ( متافیزیک حضور ) . اما ناگهان در برابر آن پرسش بنیادین قرار می گیریم : تقدیر زندانی ها چیست ؟ شاید با خود بگویید عکاس باشی ممکن است از سرنوشت آنها خبر داشته باشد . با این وجود مولف یا همان عکاس باشی در همان جایی است که من اکنون ایستاده ام . او جای خود را به من داده است و در نشانه های تصویری خود را استتار کرده است . آیا می شود به باورهای او پی برد ؟ باورها و نیت او خود داستان دیگری دارد . حال من هم به اندازه ی عکاس باشی از سرنوشت آنها با خبرم و یا شاید بی خبر ! حال همه چیز برای من می تواند وارونه باشد . عکاس ، نامه ی واقعیت را با قاصدی برای من می فرستد که در میانه ی راه متن نامه را با نامه ای دیگر عوض می کند . من نامه ای دیگر را می خوانم و با این وجود تردیدی ندارم که همان نامه واقعی را خوانده ام . زبان آنچه را بازنمایی می کند به قتل می رساند و امر موهوم – یعنی غیاب ، یعنی دال – را به جای امر واقعی یا مدلول می نشاند …

بگذارید به سر جایمان برگردیم . من هم اکنون در همان جایی هستم که عکاس باشی زمانی دور ایستاده بود . زندانی ها از سر اجبار و یا شاید کنجکاوی به این بازی می نگرند . عکاس باشی هم شاید همینطور . در این میان کسی دیگر نیز در این عکس پنهان است و اثری از او دیده نمی شود : او را می توانیم زندانبان بنامیم . زندانبان تمایلی به شناخته شدن ندارد و با این وجود به نظام معناساز تعلق دارد . زندانبان به سیستمی تعلق دارد که امر متناهی را در قالب امر متناهی ، مرعی سازی و زندانی می کند . او همچنان در تاریخ تمایلی به شناخته شدن خود ندارد . امر مرعی همواره وابسته به امر نامرعی است . امر نامرعی یا زندانبان چهره اش را نشان نمی دهد . در همین دنیای مدرن هم این تنها زندانی است که در شبکه ی ایجاد امر واقعی در قالب اوراق هویت ، اثر انگشت و چهره نگاری ، علوم روانشناسی ، جرم شناسی و نهایتا دانش مرعی سازی می شود . دانش و لابراتوارهای جرم شناسی جای کلیسا و نظام تفتیش عقاید را گرفته است . در تمام عکس هایی که از زندانیان گرفته می شود چیزی خود را نشان نمی دهد . شما زندانی را می بینید و  زندانبان و قاضی را نمی بینید . سوژه ای که زندانی و جرم را تعریف می کند از تعریف خود سرباز می زند .حال  در این عکس زندانبان نامرعی است . عکاس نامرعی است . ما به اوراق هویت آنها دسترسی نداریم . درباره ی آنها چیزی نمی دانیم . تنها چیزی که حال برای من قطعی دارد این است که سه نفر همزمان در یک نقطه ایستاده اند و نامرعی شده اند : عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب . ما برای مرعی کردن تاویل هایمان از این عکس ( و شاید هر عکس دیگری ) به تصوری از هر سه ی آنها نیاز داریم  و چه بسا مخاطب در این لحظه همزمان در سه نقش حضور دارد : او عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب است . عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب هر سه امر موهوم را به قواعد تاویل های خود کاهش می دهند و با این همه زبان نشانه های تصویری آن امر موهوم را دوباره به قلمروی نامتنهاهی اش باز می گرداند … همچنانکه پیشتر گفتم ، امر موهوم بی شباهت به شی محض کانت نیست . از این رو من یک نتیجه ساده می گیرم . ساختار هر اثر هنری می تواند ساختاری شبیه به « شی ء محض » داشته باشد . اما نتیجه دقیقتر این است که زبان می تواند چنین باشد . پس بیهوده نیست که در زبان به جستجوی حقیقت باشیم و همچون کانت در « نقد عقل محض » که محدودیت ها و قلمروی عقل را نقادانه مورد سنجش قرار می دهد ، ما نیز نقادانه زبان و قلمروی آن را مورد سنجش قرار دهیم . این سنجش نقادانه می تواند به رابطه ی زبان و جهان و یا به طور کلی رابطه زبان و حقیقت بپردازد . آنچه در این میان به آن رسیده ایم آرای ویتگنشتاین متاخر را به ذهن متبادر می کند . زبان بازنمایی جهان نیست بلکه زبان خود جهان را برای ما فراهم می آورد… بگذریم . دوباره به عکس نگاه کنید . چهار زندانی در برابر سه زندانبان قرار دارند . عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب . عکاس باشی هرگز به قلمروی امر واقعی نمی اندیشد . عکس ماهرانه این قلمرو را تصاحب می کند و از قلمروی عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب خارج می کند . حال دوباره به آن پرسش آغازین بازمی گردم . سرنوشت این چهار زندانی چیست ؟ به راستی درباره ی کدام زندانی ها حرف می زنیم ؟ کدام زندانبان ؟  اگر تمام این نمایش تاریخی چیزی بیشتر از یک درام ، تظاهر و بازی نباشد …

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)