– روباه خیلی چیزها می داند ، اما خارپشت یک چیز بزرگ می داند : این ضرب المثل یونانی را به آرخیلوخولس منتسب می کنند . عکس بالا را هم  که اندوه ، چادرهای سیاه و آسمان را با هم گره می زند به افشین شاهرودی منتسب می کنند و این عکس در حقیقت یکی از زنجیره عکس های او از رویداد فاجعه انگیز بم است. به هنگامی که برای اولین بار به این عکس بر خوردم  ، پرسش های عکس را تا اندازه ای می توانستم حدس بزنم اما عکس پرسش های دیگری را نیز همزمان به نجوا در می آورد : چگونه یک عکس می تواند تا این اندازه دراماتیک باشد ؟ عکاس قابی به نهایت آرمانی را برای خود یافته است . این قاب از پایین و سمت چپ ادامه دراماتیکی چادرهای سیاه را قطع می کند و همچنان با آزاد گذاشتن پس زمینه در بالا و سمت راست ، نقشبندی خود را برای حضور آسمان به مثابه یک پس زمینه ی مسلط کامل کرده است . همچنین نحوه ی تثبیت شدن چهره ی سوژه های عکاسی شده در خور توجه است .صورتهای آنها گردشی 180 درجه ای را از سمت راست به چپ طی می کنند و همزمان انتزاعی تر نیز می شود تا در انتها تنها یک شکل سیاه قاب عکس را قطع کند و از آن خارج شود . چه می دانیم شاید این توده ی بی شکل و سیاه کلیدی برای وارد شدن به این عکس خواهد بود . اما پیش از آن ممکن است از خود بپرسید چگونه ممکن است : آیا یک لحظه ، یک آن و یک تصادف دقیقه های کافی خواهند بود تا این آرایش دقیق و این چیدمان استقرار یابد . تنها یک جواب ما را به راحتی فریب خواهد داد: خارپشت یک چیز بزرگ می دانسته است …

افشین شاهرودی، زلزله بم

افشین شاهرودی، زلزله بم

– در فروشگاه های زنجیره ای همواره به این پرسش اساسی فکر می کنم که چه رابطه ای میان بسته بندی کالاها و ارزش مصرف آنها وجود دارد ؟ یکی از انتقادات اساسی مارکس این بود که سرمایه داری ارزش مصرف چیزها  را به ارزش مبادله ی آنها تقلیل می دهد . با این وجود زیبایی شناسی موجود در بسته بندی کالاها به چیزی حتی فراتر از ارزش مصرف و یا حتی ارزش مبادله ی آنها اشاره دارد . این ارزش کهن و اسطوره ای  ارزش نمادین است . اما ما را با بسته بندی کالاها چه کار ؟ بحث ما درباره یک عکس است . این عکس سوگواری زنان را پس از یک رویداد طبیعی نشان می دهد . آنها با چادرهای سیاهشان فرم ها و شکل های حتی بی شکلی از رنج هستند . عکاس با ظرافت زمینه ی سوگواری سیاه را با آسمان خاکستری پشت سر پیوند می دهد  و گویی می خواهد آسمان را به نقش گونه ای از چرخ گردون و تقدیر بدل کند. عکاس همزمان با قاب خود نیز رنج را اجرا می کند . او به نحوی سوگواری زنان را ادامه داده است و آن را به زبانی تصویری بدل کرده است . او بسته بندی اندام زنانه را نیز هدف قرار می دهد . با این وجود ما در یک فروشگاه زنجیره ای نیستیم . ما در شاید یک تاریخ و یک رویداد مصیبت بار نیز ننشسته ایم . ما در حال ِ نشانه هایی هستیم که عکاس آن ها را چیده  است . در عکس او دنیای فانیان و آسمان با یکدیگر گره می خورد . فانیان در سیطره پس زمینه ی آسمان هستند .با این وجود انگار چادرهای سیاه می خواهند استعاره هایی از آسمان پشت سر باشند . اینجاست که عکس تناقض های خود را به نمایش می گذارد . اما شاعرانه تر این است : در این  عکس ،  چادرهای سیاه اندوه را نمی پوشانند . لورکا و مرگ ایگناسیو را به یاد آورید : نمی خواهم چهره اش را با دستمالی فرو پوشانم / تا به مرگی که در آن دارد خود کند … در این جا اندوه به شکل خالصی در آمده است : به صورت یک شی . به صورت یک شکل . سمت سیر نگاه ها و خطوط مخاطب را وا می دارد تا یک دگردیسی را نیز در عکس شاهد باشد . فرم های زنان که در ابتدا فیگوراتیو تر به نظر می رسد در نهایت به توده ای سیاه و بی شکل بدل می شوند . شاید عکس می خواهد در یک قاب و تنها در همین قاب تقدیر سوژه های عکاسی شده ی خود را به نمایش بگذارد . دوباره به اولین زن نگاه کنید . او جوان تر به نظر می رسد و با این حال ادامه ی او در انتهای سمت چپ به شکلی غایب می رسد. این توده ی سیاه ، دراماتیک و حتی بی شکل که تنها با این تاویل که ادامه ای از زن های درون عکس است می تواند به زنی غایب اشاره کند . اما این توده ی بی شکل چیست ؟ در مورد او چه خواهیم گفت ؟  او به راستی  تصویر غیاب زن در فرهنگ است …

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)