جرقه اش زمستان سال پیش در زندان زده شد ،و امسال در آستانه زندانی دیگر، قاصدک را به دنیای موسیقی فرستادم.
به این فکر میکردم که ما خود را نسل سوخته می دانیم با کودکی نه چندان بد ،اما کودکانی که کودکی خود را در خیابان می گذرانند و سهمشان از کار بسیار بیشتر از توان و جثه آنهاست ،فردا خود را چه می نامند؟
انکارشان فایده ای ندارد ،هر چقدر هم خودمان را دور نگه داریم ،تا نه فقط لباس و کودکان متفاوت ما ! بلکه روحمان ،خاکی و آزرده نشود ،هر چه شیشه ها را بالا بکشیم ،سرمان را برگردانیم ،و چنگ به گلوی وجدانمان بیندازیم، باز آنها با چشمان معصومشان درهمین نزدیکی به ما خیره شده اند، کافی ست به اولین خیابان برویم…
آنها مثل همه کودکان دیگر ،مهربانی راخوب می فهمند ،و شاید بسیار بیشتر از کودکان ما قابل و لایق نگاه پدرانه و مادرانه باشند که آنها مثل خود ما، نان آورانند. به کودکی و تلاش شان احترام بگذاریم
این ترانه ادای دینی ست به فرشتگان کوچکی که محصول خانواده های ناتوان وجامعه ای پرتنش هستند .کودکانی که نقشی در آمدنشان نداشتند اما جور “یک زندگی سخت” را می کشند .دوست داشتم صدایشان باشم و به سهم خود قدمی برایشان بردارم تا دیرنشده ،تا تمام کودکیشان پر از خاطرات خیابان و کار نشده…
در آخر می خواهم تشکر ویژه داشته باشم از همه دوستان نازنینی که در این کار با من همکاری و همدلی داشتند تا آهنگ قاصدک قبل از زندان دوباره منتشر شود و ممنونم از شما دوستان خوبم که با همراهی تان ،درترانه هایم جاودانه هستید .
تا آمدنم و ترانه ای دیگر خـــــــــــــــــــــــــــــدا نگهــــــــــــــــــــــــــدار

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)