این که بیاییم گفتار مامور عالى رتبه ى امنیتى اوایل انقلاب را -یعنى جناب سعید حجاریان را- در کنار گفتار آدم فروشى مانند مهدى پرتوى قرار دهیم و شخص شدیدا شکنجه شده اى را -یعنى نورالدین کیانورى را- که دست اش از دنیا کوتاه است، وسط مجله دراز کنیم، و او را جاسوس و فلان و بهمان بخوانیم، نه کمى، بلکه بسیار شرم آور است. این پرونده ى بررسى حیات یک حزب نیست، بلکه پرونده ى امنیتى ست که در نشریه ى اندیشه پویا باز شده. آیا اندیشه پویا و بچه هاى نویسنده ى آن امنیتى هستند یا در جهت خواسته هاى دستگاه هاى امنیتى جمهورى اسلامى مطلب مى نویسند؟ اگر آرى که تکلیف مان با این نشریه مشخص است و اگر نه، چرا چنین کارى شده است و یا چرا چنین کارى مى شود؟ این همه موضوع در ایران و جهان وجود دارد که مى توان منصفانه و بدون ترس از تعطیل شدن نشریه آن ها را مطرح کرد. چه الزامى ست که حزبى که جمهورى اسلامى آن را خرد و خاکشیر کرده، ما هم یک لگد به پیکر متلاشى شده ى آن بزنیم؟

gooya0421.JPG

نوشتن در باره ى نشریه ى «اندیشه پویا» برایم سخت است. مى دانم براى انتشار این نشریه زحمت زیادى کشیده مى شود و مى دانم اغلب نویسندگان این نشریه در انجام آن چه به آن اشاره خواهم کرد عمدى ندارند. یعنى خدا کند که عمدى نداشته باشند. این روزها دیگر به چشم خود نیز نمى توان اطمینان کرد. این ها را مى نویسم و امیدوارم که اگر دوستان واقعا طبق برنامه ى مشخص و تعیین شده، اقدام به نشر برخى مطالب مشکوک نمى کنند حداقل مقدارى مسیرشان را عوض کنند. ده دوازده سال پیش مشابه همین نکات را به آقاى محمد قوچانى تذکر دادم و امروز مى بینیم که او در کجا ایستاده است.

تمرکز اندیشه پویا روى تاریخ حزب توده ایران به نظر عجیب مى آید. البته در ٧۵ سالگى این حزب جاى صحبت بسیار هست. صحبت هایى که روشنگر باشد. کسانى که این صحبت ها را مى کنند، لااقل همگى شان نباید مخالفان یا دشمنان یا ضربه زنندگان به حزب باشند. اگر به ده موردِ منفى این حزب اشاره مى شود، لااقل به یک مورد مثبت هم اشاره شود چرا که هیچ منطقى نمى تواند بپذیرد، که این همه هوادار و عضو حزب، این همه آدم با فرهنگ و اهل مطالعه، از قدیم تا لااقل ضربه حکومت اسلامى به حزب، جاهل و نادان بوده اند و فقط به کار منفى علیه کشورشان اشتغال داشته اند. از سال ١٣٢٠ تا همین امروز که حزب توده، به هر زحمتى هست یک نشریه و یک سایت را اداره مى کند و هنوز جلسات اعضا و هواداران آن برگزار مى شود و به عبارتى این حزب هنوز هست و بعید است که بتوان آن را با زدن و بستن و کشتن تعطیل کرد، بالاخره مى توان از درون این تاریخ هفتاد و پنج ساله، کارهاى مثبت نیز پیدا کرد. البته این دست کم گرفتن من به معناى دست کم بودن کارهاى مثبت حزب توده ایران نیست بلکه به خاطر این است که منطق و عقل سلیم، نمى تواند به منفى بودن تمام اعمال حزب حکم کند.

اولین کلمه اى که با نام بردن از حزب به ذهن مى آید، کلمه ى شوروى است؛ دومین کلمه کمونیسم است؛ و سومین کلمه خیانت! موضوع خیانت از سال ١٣٢٧ با تبلیغ سنگین حکومت وقت به این حزب نسبت داده شد. آن چه حکومت وقت خیانت مى دانست، حزب توده آن را در چهارچوب انترناسیونالیسم تعریف مى کرد. اگر آن سو بودى، استدلال، بر اساس فلسفه آن سو، منطقى و درست بود، و اگر این سو بودى، استدلال، بر اساس فلسفه این سو، منطقى و درست بود. هر کدام از طرفین در عالم خودشان بودند و جهان را بر اساس جهان بینى خودشان توصیف و تفسیر مى کردند.

در اینجا قصد دادن امتیاز مثبت و منفى و تحلیل اَعمال حزب را نداریم و فقط مى خواهیم مثل هر گروه و دسته ى دیگرى، نسبت به این حزب، که بر تاریخ معاصر ما تاثیرات مثبت و منفى بسیارى گذاشته با انصاف صحبت شود. یک حزب ٧۵ ساله، در چند دوره ى تاریخى کاملا متفاوت، و با رهبرى و نگاه سیاسى متفاوت، چیز یکدستى نیست که با یک کلمه ى خوب است یا بد است و خادم است یا خائن است پرونده ى آن را ببندیم. مخالف سیاست هاى حزب هم که باشیم، به عنوان بررسى کننده و نظر دهنده و تحلیل گر و غیره، که به این سو و آن سو وابسته نیست، باید انصاف را رعایت کنیم.

اندیشه پویا، و اصولا نشریاتى در این ردیف، نشریات عجیبى هستند. اسامى کسانى که در آن مى نویسند یا در باره ى آن ها مى نویسند، خواننده را به خود جلب مى کند. مطالب وزین هستند. اما وقتى کلیت این نشریه و این گونه نشریات را مى بینیم تصویر زیاد جالبى در ذهن مان نقش نمى بندد. در میان مطالبى که در صد و چهل پنجاه صفحه، با حروف نسبتا ریز منتشر مى شود، تعادل دیده نمى شود، تعادلى که لازمه ى انصاف است.

در شماره ى اخیر این نشریه، یعنى شماره ى ٣٨ به تاریخ مهر و آبان ١٣٩۵ پرونده اى «به بهانه ى ٧۵ سالگى تاسیس حزب توده» -و نه حزب توده ایران- باز شده و با این تیترِ درشت همراه گشته است:
جاسوسى با نقاب سرخ!

عکس نورالدین کیانورى هم در حالى که نشان استالین بر سینه دارد بر جلد مجله خودنمایى مى کند. پس ما مى دانیم که حکم، قبلا صادر شده و چیزى که در نهایت از خواندن مطالب این نشریه دستگیرمان خواهد شد، جاسوسى و خیانت و صفات منفی حزب است. خب در این هم ایرادى نیست و تکلیف ما با مطالب این نشریه مشخص است. نباید انتظار داشته باشیم که در ١۴٨ صفحه ى این نشریه، از مثبت هاى حزب توده، سخنى به میان آورده شود.

اما این که بیاییم گفتار مامور عالى رتبه ى امنیتى اوایل انقلاب را -یعنى جناب سعید حجاریان را- در کنار گفتار آدم فروشى مانند مهدى پرتوى قرار دهیم و شخص شدیدا شکنجه شده اى را -یعنى نورالدین کیانورى را- که دست اش از دنیا کوتاه است، وسط مجله دراز کنیم، و او را جاسوس و فلان و بهمان بخوانیم، نه کمى، بلکه بسیار شرم آور است. این پرونده ى بررسى حیات یک حزب نیست، بلکه پرونده ى امنیتى ست که در نشریه ى اندیشه پویا باز شده. آیا اندیشه پویا و بچه هاى نویسنده ى آن امنیتى هستند یا در جهت خواسته هاى دستگاه هاى امنیتى جمهورى اسلامى مطلب مى نویسند؟ اگر آرى که تکلیف مان با این نشریه مشخص است و اگر نه، چرا چنین کارى شده است و یا چرا چنین کارى مى شود؟ این همه موضوع در ایران و جهان وجود دارد که مى توان منصفانه و بدون ترس از تعطیل شدن نشریه آن ها را مطرح کرد. چه الزامى ست که حزبى که جمهورى اسلامى آن را خرد و خاکشیر کرده، ما هم یک لگد به پیکر متلاشى شده ى آن بزنیم؟

gooya0419.png

تکلیف مهدى پرتوى مشخص است. تحت فشار یا به خواست خود، مامور و کارمند جمهورى اسلامى شد. تا زمانى که ندانیم واقعا چه بلایى بر سر او که تشکیلات مخفى حزب را اداره مى کرد آورده اند چیزى در باره ى آدم فروشى هایش نمى گوییم.

سعید حجاریان را هم که بعد از ترور در خیابان بهشت، با هیاهوى اصلاح طلبان، محبوب جوانان شد، لااقل ما که جوان قدیمى هستیم مى شناسیم و مى دانیم بنیان کج دستگاه امنیتى جمهورى اسلامى را همین شخص و یارانش گذاشتند و بساط شکنجه را -آن هم به وحشتناک ترین صورت ممکن- همین ها در زندان هاى کشور پهن کردند.

نامه کیانورى به خامنه اى را که مى خوانیم، مو بر تن مان راست مى شود که بر سر این پیرمرد، و همسر سالخورده اش، مریم خانم فیروز چه ها در زندان آوردند و چه شکنجه هاى قرون وسطایى، همین یاران سعید حجاریان و اصلاح طلبان کرک و پشم ریخته ى امروز به آن ها دادند؛ بگذارید با چند جمله از خاطرات کیانورى کل پرونده ى حزب توده ى ایران را که در اندیشه پویا باز شده، نه تنها ببندیم بلکه آن را به خاطر یک طرفه بودن و ناعادلانه بودن اش، پاره کنیم و دور بریزیم. لطفا هر مخالفت و دشمنى که با حزب توده ایران و سیاست هاى آن و شخص کیانورى و دیگران دارید، موقع خواندن این سطور از یاد ببرید و ببینید شقاوت جانوران جمهورى اسلامى تا چه اندازه بوده است:
«…جای بسی تاسف است برای ‌گذشته و جای بسی نگرانی است برای آینده که این اصل ‌گرانبها زیر پای برخی مسئولان له و لورده شده و احتمالا در آینده هم خواهد شد.
در مورد اکثر بازداشت‌شد‌گان از همان روز اول بازداشت و در مورد من چند روز پس از بازداشت، شکنجه به معنای کامل خود با نام نوین «تعزیر» آغاز ‌گردید. شکنجه عبارت بود ‌‌از شلاق با لوله لاستیکی تا حد آش و لاش کردن کف پا. در مورد شخص من در همان اولین روز شکنجه آنقدر شلاق زدند که نه تنها پوست کف دو پا، بلکه بخش قابل توجهی از عضلات از بین رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بیآورد، درست ۳ ماه طول کشید و در این مدت هر روز پانسمان آن نو می‌‌شد و تنها پس از ۳ ماه من توانستم از هفته‌ای یکبار حمام رفتن بهره‌‌گیری کنم.
نوع دوم شکنجه که به مراتب از شلاق وحشتناک‌تر است، دستبند قپانی است. تنها کسی که دستبند قپانی خورده می‌‌تواند درک کند که دستبند قپانی آن هم ۸ تا ۱۰ ساعت متوالی در هر شب، یعنی چه؟
در مورد من، پس از اینکه شلاق اولیه که با فحش و توهین و توسری و کشیده تکمیل می‌‌شد سودی نداد، یعنی آقایان نتوانستند در مورد دروغ شاخدار ساخته شده که در زیر آن را شرح خواهم داد از من تائیدی بگیرند، مرا به دستبند قپانی بردند.
۱۸ شب پشت سر هم مرا ساعت ۸ بعدازظهر به اطاقی واقع در اشکوب دوم می‌‌بردند و دستبند قپانی می‌‌ز‌دند و این جریان تا ساعت ۵ – ۶ صبح یعنی ۹ تا ۱۰ ساعت طول می‌‌کشید. تنها هر ساعت مامور مربوطه می‌‌آمد و دست‌ها را عوض می‌‌کرد. چون ممکن است شما ندانید که دستبند قپانی چگونه است، آنرا توضیح می‌‌دهم.
این شکنجه عبارت از اینست که یک دست از بالای شانه و دست دیگر را از پشت به هم نزدیک می‌‌کنند و بین مچ دو دست یک دستبند فلزی زده و با کلید آنرا تنگ می‌کنند. درد این شکنجه وحشتناک است‌. طی ۱۸ شب که من زیر این شکنجه قرار داشتم و دو بار هم در تعویض ساعت به ساعت آن «غفلت» شد و از ساعت ۱۲ نیمه شب تا ۵ صبح به همان حال باقی ماندم. علت اینکه چرا اینقدر طول کشید این بود که من به آنچه می‌‌خواستند به «زور» اعتراف کنم، تسلیم نشدم.
من ۱۸ کیلوگرم از وزن خود را از دست دادم و تنها پوست و استخوان از من باقی ماند، تا آن حد که بدون کمک یک نفر حتی یک پله هم نمی‌‌توانستم بالا بروم و برای رفتن به دستشویی هم محتاج به کمک نگهبان بودم. پیامد این شکنجه وحشتناک که هنوز هم باقیست، این است که دست چپ من نیمه فلج است و دو انگشت کوچک هر دو دستم که در آغاز کاملا بی‌‌حس شده بود، هنوز نیمه بی‌‌حس هستند. یادآوری می‌کنم که من در آن زمان ۶۸ ساله بودم.
همسرم مریم را آنقدر شلاق زدند که هنوز پس از ۷ سال، شب هنگام خوابیدن کف پاهایش درد می‌‌کند. البته این تنها شکنجه «قانونی» بود که به انواع توهین و با رکیک‌ترین ناسزا‌گویی‌‌ها تکمیل می‌‌شد (فاحشه، رئیس فاحشه‌ها و …) آنقدر سیلی و توسری به او زده‌اند که ‌گوش چپ او شنوائیش را از دست داده است. یادآور می‌‌شوم که او در آن زمان پیرزنی ۷۰ ساله بود…»

gooya0420.png

ــــــــــــــــــــــــــــ
در همین زمینه:
[سعید حجاریان: در ک.گ‌.ب نفوذی داشتیم]

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)