image

ناسیونالیسم ایرانی ؛ شتر ,گاو , پلنگ !!
راننده تهرانی اتوبوس واحد در مسیر خیابان فاطمی (آنجا که روزی خانه داشتم !), در جواب چند مسافر و مهمان افغانستانی و تاجیکستانی من , که آدرسی را می پرسیدند,با ته لهجه نا مشخص ترکی , گیلکی یا شاید هم لری؟ با لحن خشن و تحقیر آمیزی فریاد میزد : فارسی درست صحبت کن ! فارسی درست صحبت کن ! اینجا ایران است ! !
جلو رفتم و معترض شدم .شروع کرد داد سخن دادن که : من خیلی ناسیونالیست ایرانی ام ! .. آریایی ام! … پارسی ام!… و خلاصه تو مسیر کلی نستعلیق صحبت کرد: از زبان فارسی و فردوسی و زردشت و شاهنامه و اینکه درسته تو این خط اتوبوس شوفری می کنم اما تحصیلکرده ام و فوق دیپلم دارم و .. و ..
گفتم :آقای تحصیلکرده ناسیونالیست ایرانی و آریایی و فارسی ! ! صاحبان اصلی زبان فارسی و شاهنامه و سمرقند و بخارا ,آریانا و ایران اصلی و کهن , همین تاجیکها و افغان ها هستند ,آنوقت تو با این ته لهجه لری یا ترکی یا گیلکی ات به اینها میگی : فارسی درست صحبت کنند ؟!
بعد این ضرب المثل لری بختیاری را براش تعریف و ترجمه کردم! خندید ولی نمیدونم حرفم رو, گرفت یانه !؟
یه کئر داره پرچ پرچی ! نه بته کنه , نه کچی
یک ک…داره زمخت ! نه به خاله رحم می کند ! نه به عمه ! ..هه هه هه
این ضرب المثل مصداق حال ناسییونالیسم ایرانی است که که نه خودی میشناسد و نه بیگانه ! و با آنکه نامی چنین پر طمطراق و پر کبکبه و دبدبه و فراگیر یعنی ° ایران ° و ایرانی ° را یدک میکشد , اما از این محتوی تهی است و در حقیقت و در اساس با هر آنچه ایرانی است ضدیت داشته و در تناقض است . از همین رو نه تنها با ترک و تازی و روم و روس سر جنگ داشته که با پشتو و افغان و رشتی و آذربایجانی و لر و کرد و شیعه و سنی و گبر و جهود و مسلمون و شمالی و جنوبی خود این مملکت هم, سر ناسازگاری دارد !
آنچنانکه ,گاه چنان تحمل ناپذیر و ناشکیبا که از کاربرد کلمه ° پوهنتون ° پشتو ؛در افغانستان, که آن نیز زبانی ایرانی و خویشاوند زبان فارسی دری است , از شدت خشم کف به دهان می آورد ! و گاهی نیز چنان عاجز و زبون و ضعیف که از رسمیت یافتن به قول خودشان نیم زبان گیلکی در شورای شهر رشت , رعشه به تن این ناسیونالیسم مثلا قدر و ابرقدرت می افتد!!؟
گاه ناسیونالیسم ایرانی , بدون نقاب تحت, نام ناسیونالیسم فارس و دفاع از فارس های پایین دست رودخانه کارون و زنده رود , در اصفهان و یزد ,شمشیر مستقیم علیه لر بختیاری و عرب بالادست رودخانه می کشد ! روز بعد همان لر بختیاری پان ایرانیست و دزفولی عزیز کرده حکومت را , با شعار های آریایی/پارسی ؛ علیه اعراب تازی خوزستان تحریک و سپر بلا می کند !
گاه پشتیبان و دوست و برادر آن کمونیست ارمنی در قتل و غارت ترک شیعه آذربایجانی است در آنسوی ارس در قره باغ ! و فردای همان روزش ,حامی و یار و یاور شیعه ترک آذربایجانی است در نقض حق و حقوق کرد سنی غرب آذربایجان و پسین فردای همان روزش, دست توسعه طلب ناسیونالیسم کرد شیعه را در کردی سازی پشتکوه لرستان( یعنی استان ایلام ) در صداوسیما و استانداری و شهرداری و دهداری آن دیار ,باز می گذارد!..
بدون شک ناسیونالیسم ایرانی, در میان ناسیونالیسم های منطقه ( ترکی , عربی ..) یکی از تنگ نظر ترین و کوته بین ترین و پر تناقض ترین ناسیونالیسم ها است , آنچنانکه دافعه اش بیش از جاذبه اش است و هر زمان که نه در حال جذب حاشیه امن برای خود ,که شاهد دفع زیر مجموعه های خود و حتی ریزش بدنه اصلی آن نیز هستیم.و این تنها نه از تمامیت خواهی و مرکزیت گرایی سخت این ناسیونا لیسم ,که از تناقض های ماهوی و ماهیتی اجزای نا همگون کهنه و نو آن منشا می گیرد که در طی دوره معاصر به هم وصالی شده اند ..
اجزای سه گانه ناهمگون تشکیل دهنده این ناسیونالیسم چون :
الف : زبان دری (فارسی ) محصول اسلام عربی سنی
ب : مذهب شیعه محصول ترکمنان قزلباش صفوی آناتولی تبار
ج : قومگرایی فارس (آریایی گرایی ,پارسی گرایی, باستان گرایی) محصول حکومت پهلوی در دوره معاصر
تک تک به تاریخچه این سه جزه ناهمگون , و چگونگی اتصال و چسباندن آنها به هم در دوره معاصر, و در آخر به برآمدن پدیده ای به نام ناسیونالیسم ایرانی از این ملغمه دیگ چند جوش می پردازیم . فقط با این توضیح مهم که بنا به بنا به مصداق یک باور خرافی که در کودکی از عوام شنیدم درباره اعجاب انگیزی بنای خانه کعبه , که ویژگی خارق العاده این بنای ساده, در آن بوده است که حضرت ابراهیم ابتدا شالوده بنا را ازسقف شروع کرد تا به پایه بنا رسید(؟!)شالود بنای ناسیونالیسم ایرانی نیز در دوره معاصر , و پس از کشفیات مستشرقین و باستان شناسان و زبان شناسان و رهجویان ایرانی شان , ابتدا سقف اش با باستان گرایی( (آریایی گرایی ,پارسی گرایی,) بنا شد و سپس اجزا کهنه تر به عنوان شالوده به آن علاوه و وصالی شد !
*الف : زبان دری (فارسی ) محصول اسلام عربی سنی
زبانی که امروز تحت عنوان فارسی یا پارسی , معرف حضور من و شماست ,در حقیقت نه یادگار و تداوم بلافصل عهد ایران پیش از اسلام , که محصول بعد هجوم عرب مسلمان و نتیجه انقراض سلسله ساسانی است! این ادعا که ایرانیان تنها ملتی اند که بعد از قبول دین اسلام, زبان( رسمی ) شان, تغییر نکرده , گزافه ای بیش نیست . با ورود اسلام, زبان پهلوی ,که زبان رسمی درباری عهد ساسانی بود , از رسمیت افتاد و به همت ترویج دین اسلام در میان خراسانیان و ماوراالنهریان و فتوای علمای مسلمان سنی آن دیار و حمایت حاکمان وقت محلی سامانی و غزنوی و صفاری و طاهری و البته تایید خلفای عرب عباسی در بغداد, برای مناسبات دینی ( ترجمه و تفسیر قران ), زبان آن خطه از خراسان و ماوراالنهر یعنی °دری ° رسمیت یافت و و به یاری شمشیر دین اسلام و دربار سلاطین غزنوی حتی تا هند و ری و طبرستان گسترش یافت آنچنانکه زبان دوم اسلام(سنی )گشت !
فی الواقع این اسلام و به نوعی این حمله اعراب به ایران بود که موجب مرگ زبان پهلوی و احیاگر زبان فارسی دری شد ! زبانی اصالتا با کالبد خراسانی اما روحی عربی اسلامی !
نام فارسی , بعد ها از سوی اعراب , که همه ایران را” فرس” می خواندند , بر زبان دری نهاده شد . این زبان , دنباله پهلوی و یا پارسی نبوده و این اصطلاحات فارسی باستان , فارسی میانه, فارسی نو ،اصطلاحاتی قراردادی و وضع شده توسط زبانشناسان در قرن اخیر است وگرنه مشخصا ,معلوم و مشخص نیست که حتی هخانشی ها به زبان خود پارسی می گفتند یا نه ؟؟؟! و حتی ارتباط مستقیم و بلافصل بین این ٣ گونه فارسی (پارسی هخامنشی ؟ فارسی میانه ؟ فارسی نو ) محل اتفاق همه آراء نیست و تنها یک گمان است . لاکن برخی زبانشناسان ایرانی به لحاظ گرایشات ملی گرانه پارسی ، با این تقویت این روایت, چنین وانمود می نمایند که فارسی از ازل (عهد پیشدادی و کیانی )تا کنون بلافصل با همین نام (پارسی )رایج ،رسمی و ملی بوده است ؟!!! در حالی که شواهد گواه ان است که هخامنشیان زبان خود را* آریایی * پارتیان” پهلوی” و ساسانیان پهلویک و گاه پارسیگ می خوانده اند …
اما بعد از ورود اعراب به ایران چون ایالت پارس در مجاور سرزمین اعراب بود ،آنان همه ایرانزمین را فرس (پارس ) و مردم ایرانی و زبان پهلوی رایج در ایران را هم (فارسی )نامیدند و چندی بعد با منسوخ شدن پهلوی رسمی و رایج شدن زبان دری , زبان جدید هم به این نام ( فارسی )شهره و همه گیر شد .
اعراب ایرانیان را ” فارسی” و ایرانیان اعراب را ” تاژیک ” و ” تازیک ” می خواند ند که الان تازی می گوییم .
ترکها ی آنسوی ماوراالنهر , که همسایگان شرقی امپراطوری ایران بودند این , اصطلاح تاژیک را از خراسانیان به عاریت گرفتند و نه به معنی عرب که به مفهوم مسلمان و مخصوصا خراسانی مسلمان بکار بردند . چرا که تنها مسلمانان در همسایگی ترکان, این خراسانیان بودند و عمدتا قبایل ترک توسط همین خراسانیان مسلمان, دراویش و صوفی ها و علما و عرفا به اسلام گرویدند . ,بعدها اصطلاح تاجیک به معنی مردمان فارس زبان عمدتا شهری و روستایی خراسان که اغلب کشاورز و پیشه ور و ساکنان مناطق دشت و جلگه بودند , رسمیت یافت .
با گسترش دین اسلام در بین ترکان ,و نفوذ حاکمیت و سلسله های ترک که اکثرا سنی و زبان دولتی آنان نیز دری یا فارسی بود , این زبان از خراسان تا حد اقل در نجد فلات ایران و نه کوهستان های زاگرس و البرز , , که این حاکمان مسلمان سنی ,حاکمیت تام و تمام نداشتند ,گسترش یافت . کما اینکه فارس و اصفهان وری (تهران ) هیچ گویشور دری زبان یا فارسی زبان نداشته اما به مرور زمان , زبان بومی آنان که گونه ای ” پهلوی ” و ” راجی”(زبان مردم ری و تهران ) بوده منسوخ و مردم فارس زبان شدند.
شاپور و سلیم تهرانی به زبان تهران آن روزگار (قرن دهم و یازدهم) اشعاری دارند, شاعران بزرگی همچون سعدی حا فظ شیرازی آثاری به زبان قومی و بومی خود به زبان پهلوی شیرازی که خویشاوند زبان لری بوده در قرن هفتم سروده اند و اوحدالدین مراغی اصفهانی به زبان مردم سپاهان روزگار، هفتم و هشتم هجری قمری، که امروز نامفهوم است اشعاری دارند.
دیوان حا فظ و سعدی را مطاله بفرمایید اشعار این بزرگان را در انتهای دیوان به زبان مردم شیراز می بینید که فارسی نیست و گونه ای پهلوی نزدیک به لری است .هنوز یهودیان شیراز به زبان شیراز کهن سخن می گویند و نه فارسی ..اوحد الدین مراغه ای در دیوانش به زبان مردم اصفهان اشاره دارد که فارسی نیست و پهلوی است .
تنها , ناحیه ایی از ایران که از دیر باز فارس و فارس زبان(دری زبان ) بوده , خراسان حالیه است که دنباله حوزه فرهنگی , زبانی , جغرافیایی افغانستان و ماوراالنهر است که مهد زبان فارسی دری است..
در حقیقت پیدایش زبان فارسی دری , بیش از هزار سال پیش در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان , موجب پراکنش و گسترش عنصرقومی فارس _تاجیک,تا اعماق فلات ایران حالیه در این طی هزار سال گذشته گردیده است .
*فارسی : زبانی اصالتا با کالبد خراسانی اما روحی عربی اسلامی !
بعد ورود اسلام , پهلوی؛ زبان دینی و ملی مردم ایران , رانده و منزوی وساقط, شد و چون اعراب مسلمان برای بیان و تبلیغ و ترویج مذهب خود اسلام سنی , ترجمه و تفسیر قرآن , در سرزمین جدید و در بینمردم بومی , نیاز به محمل و بستر و لسان جدید داشتند ,از جایی در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان فعلی (بلخ – مزارشریف ) در کالبدی خراسانی, روحی عربی اسلامی ,دمیده شد و نطفه زبان دری (فارسی ) بسته شد.
فارسی؛ زبان دین جدید , نه تنها زبان پهلوی را که زبان موبدان آتشکده بود و بار دینی داشت , مغلوب کرد بلکه , به عمق فلات ایران رخنه کرد و زبان راجی و تبری را که این یکی رسمی و ادبی نیز بود را هم کنار زد , و زبان منبر و مسجد و تخت و دربارو دولت و در نهایت کوچه و بازار اندرونی مردم غیر تاجیک و پهلوی زبان اصفهان و شیراز و ری شد .بدانگونه که کم کمک همه ترک زبان مادری نمودند و همگی به زبان فارسی دری که مقبول منبر و مسجد و تخت و دربار و دولت بود تکلم کردند , آنچنانکه حافظ و سعدی و قطران تبریزی نیز نه به زبان مادری خود , که به دری فارسی ناچار شعر می سرودند .
فی الواقع این اسلام و به نوعی این حمله اعراب به ایران بود که موجب مرگ زبان پهلوی و احیاگر زبان فارسی دری شد ! زبانی اصالتا با کالبد خراسانی اما روحی عربی اسلامی !
*در واقع این دین اسلام است که احیاگر زبان فارسی بوده است نه فردوسی
در واقع این دین اسلام است که احیاگر زبان فارسی بوده است نه فردوسی ! و بعد ها زبان فارسی دین و قرض اش را به احیا گرش که دین اسلام باشد به خوبی جبران کرد! و زبان فارسی بزرگترین خدمتگزار دین اسلام( مذهب تسنن تا پیش از صفویه و مذهب تشیع پس از صفویه ) گردید !
اینکه فارسی کنونی دنباله پهلوی ساسانی و اشکانی نیست و خاستگاه غیر ایرانی ( مقصود فلات ایران و ایران سیاسی فعلی است )داشته و از ماورالنهر و خراسان و افغانستان حالیه و منشا اش کوشانی است ،مدافعان فراوان دارد و اسناد مهم چون کتیبه های بغلان و سرخ کتل و رباطک افغانستان(متعلق به سلسله کوشانشاهی ) به لحاظ نزدکی شگفت انگیز زبانی به فارسی(دری ) کنونی ،مبین این حقیقت است.
اینکه چرابرخی زبانشناسان ایرانی به صراهت به وارداتی بودن زبان فارسی حدود هزارسال پیش و بعد از ورود اسلام ،اعتراف نمی کنند ،دلایل سیاسی دارد ،چرا که به ظن آنان با اعتراف به وارداتی بودن زبان فارسی از بیرون از محدوده ایران فعلی و دنباله پهلوی ساسانی نبودنش ،, مشروعیت زبان فارسی که در کنار مذهب شیعه ٢ رکن اساسی ملیت ایرانی و ناسیونالیسم مدرن ایرانی قلمداد شده است ، خدشه خواهد دید!
با جستجو در اینترنت تحت عنوان (خاستگاه زبان فارسی به راستی کجاست ؟؟) شاهد این شک و شبه های فراوان و نظرات ضد و نقیض خواهید بود .
**ب : مذهب شیعه محصول ترکمنان قزلباش صفوی آناتولی نسب
ایرانیت امروزی ما, منشاء اش و آغازش, در حقیقت نه به عهد پیش از اسلام که به عهد صفوی و تشکیل جغرافیا ی امروزین ایران و هویت ایرانی شیعی بر می گردد و به برآمدن قبایل ترکان آناتولی (که در حقیقت قبایل ترکمنان آناتولی بوده اند ) و برافراشتن پرچم شیعی (که در حقیقت علوی بودند این ها در ابتدا و نه شیعه جعفری یا امامی کنونی ) از سوی ایشان ..
قبایل ترکمن علوی متمرد در دیار سلجوقیان روم سنی مذهب , بر آن دولت همیشه می شوریدند و از پرداخت مالیات تمرد می کردند. اینان که “برایا “یعنی از پرداخت مالیات بری بودند به” رعایا” که اکثرا کشاورز و شهری و مسیحی بودند و خرج دولت سلجوقی را تامین می کردند , تعدی می کردند و مایه زحمت و نیروی نظامی آنان مایه هراس دولت بود , از این رو , از مهاجرت این قبایل لامذهب , متمرد و مزاحم به خارج از اراضی امپراطوری سلجوقی استقبال شد ..
شاملو از شمال شرق مدیترانه و شمال غرب شام
تکه لو از ناحیه جنوبی آناتولی
افشار از ناحیه آناتولی
قاجار از شمال و شرق آناتولی
روملو از ناحیه غرب آناتولی
قره مان از منطقه کیلیکیه در جنوب آناتولی و اطراف قونیه
ورساق از منطقه کیلیکیه در شمال دریای مدیترانه
ذوالقدر از بخش علیای فرات بین سوریه و ترکیه کنونی
استاجلواز شرق آناتولی
بیات از شرق آناتولی و شمال عراق
اینان که خود راقزلباش می خواندند چرا که دستار سرخ با ۱۲ ترک به نشان ۱۲ امام شیعی بر سر می بستند بر گرد سید زاده ای جوان (که اصلا سید نبود ) شاه اسماعیل نامی از تبار شیخ صفی اردبیلی (که اصلا وی شیعه نبود و سنی بود و اصلا نسبش به فیروزشاه زرینکلاه ایزدی و نه مسلمان می رسید ) گرد آمدند و او را که گاه ادعا ی ولی و گاه وصی و گاه نبی بودن می کرد تا مرتبت الهی بالا بردند ..
تا قبل از صفویه, اکثریت مردم “جبال “فلات ایران (سلسله جبال زاگرس و البرز یعنی : لرها و گیلک ها و تبری ها ) بر مذهب علوی بوده اند , حال آنکه اکثریت توده مردم” نجد” فلات ایران (دشت و کوهپایه های آذربایجان وکویر مرکزی و شرق ایران, (آذربایجانی ها و تاجیکها ) بر مذهب تسنن و شافعی یا حنفی بوده اند و سخت هم متعصب!
پس شاه اسمعیل پس از آذربایجان , جلگه ها ونجد ایران (مرکز ایران,اصفهان و فارس و یزد و کرمان و و خراسان عمدتا فارس نشین ) را که تصرف و دسترسی اش آسان بود و عمدتا مردمی ضعیف بنیه و رعیت مآب وهمه بر کیش اسلام سنی بودند را به زور شیعه کرد و سپس مردم جبال فلات ایران(زاگرس و البرز ) که نه سنی بلکه بر مذهب علوییت و اهل حق و مذهب کهن بودند بودند ( لرها , گیلک ها و مازنی ها )و همچنین اعراب شیعی مشعشعی خطه عربستان(قسمت جنوب شرقی خوزستان امروزی ) , بالتبع هم بدو پیوستند ..
کم کم با تثبیت حاکمیت صفوی ها , آنان به تثبیت مذهب خود هم اقدام کردند. آنان صوفیان و مریدان حیدری، علمای جبل عامل، کوفه و بحرین را به تدوین کتابهای فقهی در زمینه شیعه جعفری دعوت کرد ند. منجمله خانواد شیخ بهایی جبل عاملی لبنانی و محقق کرکی که در نشر فقه و اصول مذهب جعفری شخصیت مهمی محسوب میشد ند .
از جمله اقدامات شاه صفوی برای تجلیل از امامان شیعه ضرب سکه با نام ائمه اثنی عشری ,قرار دادن نام ۱۲ امام شیعه به عنوان سجع مهر شاهی, تعمیر و توسعه آرامگاه امامان در شهرهای عراق و مشهد و نیز ایجاد ساختمان مقبره برای امامزادهها در شهرهای ایران , و طرح آب رسانی از فرات به نجف… و درکل شریعتی شسته و رفته برای مذهب رسمی فراهم شد تا آنان را از سنیان اطراف متمایز کند.
بدینسان کم کم” مذهب بدون شریعت علوی” رنگ و بویی امروزی و شیعه امامی اثنی عشری گرفت آنچنانکه مشخصه ایران و ایرانیت گردید.
آنان که از آن جغرافیا و مذهب شیعه , بیرون ماندند غیر ایرانی و آنان که داخل آن مذهب و جغرافیای ماندند ایرانی انگاشته شدند .
جالب آنکه در آغاز شکل گیری هویت ایرانی و ایرانیت در عهد صفوی , این نه زبان فارسی که زبان ترکی جزه لایتجزای آن بود.از آن رو که آورندگان این مذهب همه ترکمنان علوی مهاجر آناتولی بودند. زبان تبلیغی مذهب شیعی , داعی ها , مبلغان , پیر ها , ترکی بود .شاه اسماعیل به ترکی شعر می گفت..زبان دربار صفوی و مکاتبات ترکی بود و از آنسو زبان مردمان سنی و دربارهای سنی عثمانی و شیبانیان ازبک و هند , فارسی بود !
بدین تریتب در فلات ایران در ابتدای پیدایش هویت ایرانی در عهد صفوی , بیشترین کسانی که از دایره جغرافیایی و هویتی تعریف شده , خارج و بیرون ماندند , فارسی زبانان و فارس ها(تاجیک ها ) بودند که در محدوده های افغانستان و ماوراالنهر و خارج از تعریف ایرانیت ماندند و بیشترین کسانی که داخل این تعریف شدند عمدتا مردمان غیر فارس هستند که امروز ایرانی می خوانند خویش را (ترک ها , لرها , گیلکها , کردها (قسما ) عرب ها , و البته قلیلی فارس ..
*تشکیل دولت صفوی نقطه عطفی است در شکل گیری ناسیونالیسم امروزی ترکان آذربایجانی و فارس های ایرانی .
تشکیل دولت صفوی نقطه عطفی است در شکل گیری ناسیونالیسم امروزی ترکان آذربایجانی و فارس های ایرانی . چرا که پذیرفتن مذهب شیعه از سوی ترکان آذربایجانی و فارس های ایرانی , در عهد صفوی و حاکمیت یافتن این ایده ولوژی مذهبی , عملا ترکان شیعه آذربایجانی را از هم زبانان سنی شان, یعنی ترکان آناتولی (عثمانی ) و فارس های شیعه ایران را از همزبانان فارس زبان شان در افغانستان و ماوراالنهر جدا ساخت و هویت مستقل و جدیدی برا ی آنان رقم زد..
از این اشتقاق و جدایی مذهبی و برای نخست بار از این تاریخ است که می توان گفت اشتقاق و تمایز مفهوم “فارس از تاجیک “و “ترک از آذربایجانی یا آذری “کم کمک نضج , شکل و معنا می گیرد . آنچنانکه , ترک و تاجیک داخل در جغرافیای سیاسی ایران از عهد صفوی به بعد و اتخاذ سیاست شیعی به عنوان یک ایده ولوژی , از ترک و تاجیک خارج ازجغرافیای سیاسی ایران , راهی جداگانه و مستقل پیش رو داشته و شاید داشته باشند بدانگونه که این دو قومیت اساسی ترین پایه گذاران و تداوم بخشندگان ایده ولوژی حاکم شیعی و ناسیونالیسم ایرانی تا عصر حاضر بوده اند .
هم از این رو بی دلیل نیست که ناسیونالیسم آذربایجانی آغاز هویت قومی اش را دودمان صفوی می انگارد ! و ناسیونالیسم فارس نیز ( هرچند که کبک وار تلاش داشته باشد که سرش را زیر برف کتمان پنهان کند و وجود ناسیونالیسم منسوب به خود را انکار کند هم ) نضج گیری اولیه اش از عهد صفویه است ..
برآمدن ترکمنان قزلباش شیعه (علوی ) از سوی آناتولی و تاسیس سلسله صفوی و اجبار مردم به قبول مذهب تشیع و رسمیت یافتن این مذهب , میان فارس زبانان جدایی و چند پارچگی سبب شد . آنچنانکه , در آنسوی مرزهای سیاسی ایران حالیه هنوز فارس زبانان سنی خود را همچنان تاجیک می خوانند اما اینجا , در درون مرزهای فعلی ایران , فارس زبانان سخت دچار بحران هویت اند گویا !
چرا که در عصر کنونی که هر قومیتی سعی در اثبات و شناسایی هویت خویشتن خویش است اما قوم فارس , قومیتی که نزدیک هشتاد درصد اقتدار سیاسی فرهنگی , نظامی , اقتصادی کشور ایران در ید قدرت اوست , گاه خود را وارث امپراطوری پارس و هم اکنون , تنها عنصر قومی اکثریت در ایران می خواند ! گاه نه فارس, که فارس زبان می خواند خویش را ! و گاه حتی هویت خویش را ا رد و منکر وجود قومیتی به این نام(فارس ) در این ایران می شود تا حساسیت اکثریت ایرانیان در حاشیه که غیرفارس هستند برانگیخته نشود !!؟
***ج : قومگرایی فارس (آریایی گرایی ,پارسی گرایی, باستان گرایی) محصول حکومت پهلوی در دوره معاصر
ناسیونالیسم فارسی در حقیقت در اواسط تا اواخر دوران قاجار در عرصهٔ فرهنگ ، اجتماع و سیاست جامعهٔ شهری عموما فارس زبان ایران , به تاثیر از اندیشه های اروپایی شکل گرفته و پدیدار گشته بود و باستانگرایی آریایی پارسی«از مؤلفههای جدید برای نوسازی ایران» به حساب می آمد.
در این دوره باستانگرایی آریایی پارسی , به تاثیر از ترجمه های مستشرقین و باستانشناسان اروپایی , سخت جذاب و آثاری از این جمله ارائه شده بود که آغاز آگاهی قومی فارس ها , نسبت به گذشته باستانی و افسابه ای خود بود :
– نامه خسروان (داستان پادشاهان ایران از آغاز آبادیان تا انجام ساسانیان توسط جلالالدین میرزا قاجار (فرزند پنجاه و هشتم فتحعلی شاه)
– مکتوبات کمالالدوله (سه مکتوب) توسط میرزا فتحعلی آخوندزاده،
– آیینهٔ سکندری (تاریخ ایران) نوشته میرزا عبدالحسین آقاخان کرمانی
از آنجا که نخبگان و منورالفکران غیرعملگرای عهد قاجاری که مدام جامعه خود را با جوامع غربی مقایسه و وضعیت جامعه شان را به نسبت آن جوامع , قهقرایی می دید ند , مدام از خود می پرسید ند که چرا ما دچار انحطاط شدیم؟
ناسیونالیسم ایرانی ، بیگانهای می جست که آن را سپربلای ملامتهای خود قرار دهد، از همین رو اسلام و حاملان آن یعنی اعراب را نشانه گرفت. بدین سان، این روایت ساده و در دسترس– که تمامی افراد آشنا با تاریخنگاری و گفتمان ناسیونالیسم ایران از آن مطلعاند- سربرآورد که :” با ظهور اسلام و آمدن عرب ها , شکوه و جلال عصر آریایی- پارسی ایران پیش از اسلام از میان رخت بربست و ایران پس از اسلام گرفتار عقب ماندگی، خرافات، جهل و تعصب شد و اساسا خود ایرانیان از هر مسئولیتی در این افول مبرا هستند!
جذابیت این تفکر به لطف توضیح ساده و بیدردسر دلایل ضعف ایران، به گونهای فراگیر شد که در نهایت,همه را نیز متأثر ساخت بی آنکه واقف به این باشند که اساسا بیشترین بخش قابل توجه فرهنگ و تمدن و روشنگری تمدن ایرانی و بیشترین و پر آوازه ترین دانشمندان و هنرمندان و نقاشان و شاعران و کتابخانه ها و معماری ها و مدنیت متعلق به ایران پس از آمدن اسلام و ورود اعراب بوده و و نه پیش از آن !
*پیدایش اصطلاح آریان
از اوایل قرن نوزدهم تا پایان جنگ دوم جهانی ,بر طبق تعریف اسطورۀ آریان؛ نوع بشربه نژادهای مختلفی تقسیم می شد که اکثر اروپاییان و همچنین ایرانیان را در زمرۀ خانوادۀ نژاد آرین بهشمار می آورد . این اسطوره برای مدتی طولانی، در اندیشۀ اروپاییان مطرح بود و سپس توسعه یافت. آنچنانکه این اسطوره که در ابتدا برای توضیح تشابهات میان زبانهای اروپایی، ایرانی و هندی بهکار میرفت، ظرف مدت کوتاهی ابعاد انسانشناسی و سپس سیاسی یافت. بعد سیاسی آریاییگرایی در گذر زمان با تزریق خیالپردازیهای عاطفی، متورم شد و به ترویج این ادعا پرداخت که گویا نژاد آریایی رسالت ویژهای بر عهده داشته، و بر سایر نژادهایی که در آن مقطع جزء نژادهای دیگر یا نژادهای پستترتلقی میشدند(سامی ها (عرب ,یهودی ) سیاه هان آفریقا , ) ، برتری دارد. این باور از طریق باشکوه نشان دادن انسان سفیدپوست، دلیل موجه و در دسترسی برای توجیه اقدامات استعماری اروپاییان در آن زمان بهشمار میآمد.
خاستگاه اسطورۀ آریان, ریشه در اکتشافات سر ویلیام جونز ( ۱۷۸۶م) و آبراهام هیاسینت آنکتیل دوپرون (۱۸۰۶-۱۷۳۱م) دارد که طی آن زبانهای یونانی، لاتین، سانسکریت و فارسی را دارای ریشۀ مشترکی دانستند. آبراهام هیاسینت آنکتیل دوپرون, شرقشناس فرانسوی بین سالهای ۱۷۵۵ تا ۱۷۶۱م در هند اقامت داشت و با زبانهای فارسی، سانسکریت و دیگر زبانهای شرقی آشنایی یافت، و برای نخستینبار ترجمۀ اوستا ــ مجموعه نوشتههای مقدس و اصلی زرتشتیان ــ به زبانهای اروپایی را منتشر کرد. او در یک سخنرانی در سال ۱۷۶۳م، اصطلاح «آرین» (شکل فرانسوی آریان) را استفاده کرد. او در حقیقت اصطلاح آریا را که در اوستا و ودا ( سانسکریت) یافته بود، اروپایی کرد و بکار گرفت.
اما تحول اساسی در معنای واژۀ آریان در سال ۱۸۱۹م زمانی رخ داد که فردریش اشلیگل، نویسندۀ جوان پیشتاز و رمانتیک آلمانی، برای اروپایی کردن بیشتر اصطلاح آریان، همخانواده بودن کلمۀ آریای ودایی و اوستایی با لغت آلمانی «Ehreافتخار» را مطرح کرد و بر این اساس نتیجه گرفت که این کلمه با مفاهیم افتخار و نجابت مشترک است. با این کار، اشلیگل معنای اصطلاح آریان را که ترجمۀ لغت آریا بود، به یک گروه نژادی جدید تغییر داد، و این مفهوم تازه به سرعت ذهن همعصران وی را تسخیر کرد. از این زمان به بعد واژۀ آریان با همین معنای خاص در سراسر اروپا رواج یافت.
خودبزرگبینی سنگرگرفته در آریانیسم عاطفی و تخیلی و همچنین استفادۀ متفکران آن از عینک نژادپرستی به عنوان وسیلهای برای توضیح تاریخ، به طور طبیعی باعث به وجود آمدن دغدغۀ خلوص نژادی در میان آریانیستها شد و آمیزش نژادها نوعی انحراف و نابهنجاری به حساب آمد. کسانی چون کنت آرتور گوبینو ی فرانسوی به نژاد به مثابۀ «موتور تاریخ» نگاه میکردند و پیوند ازدواج میان نژادها را موجب زوال نژادهای اصلی میدانستند!
انسانشناسان نژادگرا با اندازهگیری جمجمهها، گروههای انسانی را براساس خصوصیات فیزیکی به نژادهای مختلف تقسیم کرده و خصایص روانشناسانۀ دائمی را هم به آنها منضم میکردند و همچنین موارد دارای اختلاط نژادی را مورد شناسایی قرار میدادند. بدین سان یک نژاد (آریان) میتوانست پراحساس، مبتکر و خلاق، و نژاد دیگر (عمدتاً سایر گروههای نژادی) منحط، بیحال، تنبل و مطیع باشد. خودآگاهی مفرط نژادی، تضاد میان آریاییها و سامیها را تا سطح پایهگذاری بنیادهای تاریخ بشر افزایش داد و بدین ترتیب یهودستیزی جاری و ساری در آن روزها را به زبان علم درآود. در نهایت، ایدئولوژی نازیسم موجب خروش اسطورۀ آریان شد و دغدغۀ خلوص نژادی به چنان شور و حرارتی رسید که مسیر پیش رو برای مرحلۀ بعد یعنی براندازی و نابودی، جنگ جهانی دوم هموار گردید.
*عصر آریاگرایی پهلوی اول
گفتمان آریاییگرایی که سراسر پیکرۀ آثار شرقشناسان ی چون گوبینو, جورج راولیسنون, سر پرسی سایکس دربارۀ ایران و هند را فراگرفته بود , به تدریج دوران جدیدی از تفکر را در میان روشنفکران ایرانی که در غرب تحصیل میکردند به وجود آورد و از آنجا که روشنفکران ایرانی در آن زمان هنوز با اصطلاح نویافتۀ آریا از سوی اروپاییان در اوستا و فارسی باستان آشنا نشده بودند و چنین اصطلاحی نیز در سراسر مکتوبات ایران از پس از عهد هخامنشی تا قبل از قرن بیستم وجود خارجی نداشت , میرزا آقا خان کرمانی (۱۸۹۶-۱۸۵۳) نخستین نویسندهای بود که اصطلاح آرین و همینطور سخیف ترین مفاهیم نژادی و فاشیستی را برای نخستین بار در ادبیات فارسی بکار برد.
او اعتقاد داشت که اگر کسی «یک ایرانی(پارس -فارس )، یونانی و انگلیسی، و آنگاه یک سیاهپوست سودانی اتیوپیایی [کذا] و یک عرب را ببیند، بیگمان قادر خواهد بود تا دریابد کدام یک متمدن و پاکیزه و کدام یک وحشی هستند».
نخستین بار در رسالههای میرزا فتحعلی آخوندزاده (۱۸۷۸-۱۸۱۲) و میرزا آقا خان کرمانی (۱۸۹۶-۱۸۵۳) این هر دو , ایران پیش از اسلام را به صورت جامعهای آرمانی ترسیم کردند که واجد تمامی پیشرفتهای بشری ممکن بود. آنها ایران خیالی پیش از اسلام خویش را قلمرویی قانونمدار توصیف می کردند که:”… در آن فقر و بیعدالتی به چشم نمیخورد! بیمارستانها رایگان و مالیاتها منصفانه بودند!! اما «اعراب پابرهنه و گرسنه» و گریخته از بیابان موجب خاتمه یافتن عمر این مدینهی فاضله شدند…”!
بعدها نویسندگانی همچون صادق هدایت (مؤلف نمایشنامه پروین دختر ساسان، ۱۹۲۸ [۱۳۰۹ش]) و بزرگ علوی (دیو! دیو …، ۱۹۳۱) مدینه فاضله و سرزمین پارس آرمانی خیالی خویش را در نخستین روزهای مصیبتبار بعد از ورود عرب و اسلام در نوشته جات خود به تصویر کشیدند !این تاریخنگاری ناسیونالیستی خیالی با آثار حسن پیرنیا و صادق رضازاده شفق و با کتاب دو قرن سکوت (۱۹۵۷) نوشته عبدالحسین زرینکوب به اوج خود رسید !´
اشارات به آریاییان و پارسیان باستان در تقریباً تمام کتابهایی که در آن زمان دربارۀ تاریخ ایران نوشته شدهاند مشهود است. به همین ترتیب , به تدریج برای نخستین بار این اشارات غلو آمیز و نژادپرستانه در حق پارس ها و آریا ها توسط عیسی صدیق (۱۹۷۸-۱۸۹۴) یکی از وزرای فرهنگ وارد کتب درسی شد و پیشینه مردمان و تمدن و فرهنگ در فلات ایران را نه به چندین هزارسال مدنیت عیلام ی ها و کاسیت ها و لولوبی ها و مانایی ها و کادوس ها بلکه به زمان دو موج مهاجرتی آریانها، که از شمال وارد فلات ایران شدند، محدود و منحصر کردند !؟
بیشترین تأثیرگذاری در این حوزه با کتابهای حسن پیرنیا (مشیرالدوله، ۱۹۳۵-۱۸۷۱) صورت گرفت؛ پیرنیا در کتاب «تاریخ قدیم ایران» (۱۹۲۸) که به عنوان «اولین کتاب درسی تاریخ که تحت نظارت وزارت فرهنگ منتشر شده است»، اهمیت خاصی دارد, فصلی با عنوان «نژادها ــ نژاد سفیدپوست ــ مردم هندواروپایی» دارد ,بر اساس عقیدۀ ایی که در اوایل سدۀ بیستم رواج داشت و بر اساس آن شبهجزیرۀ اسکاندیناوی همان زادگاه اولیۀ آرین ها محسوب میشد (و به همین دلیل اصطلاح «نژاد شمالی» پدید آمد). به این نتیجه رسید که ایرانیان از شبهجزیرۀ اسکاندیناوی به ایران مهاجرت کردهاند!
به باور پیرنیا، « ایرانیان خود را آریایی به معنای نجیب یا شریف میخواندند. »که اشاره او به نظریه فردریش اشلیگل آلمانی و لغت آلمانی «Ehreافتخار» بود که از آن نجابت و شرافت استنباط می شد !؟
همچنان که خواهیم دید، تمام این ادعاها بر اساس برداشت غلط و تحریف شده از معنا و مفهوم اصطلاحات آریا و آریان مطرح شده بود .
در مجموع، پیرنیا شاگرد خوبی برای مبلغان اروپایی نژادپرست بود ! برای نمونه، او از «زشتی» و «پستی نژادی و اخلاقی» ساکنان اولیه و اصلی ایران پیش از مهاجرت آریانها یعنی سخن میگوید !اشارۀ او به عیلامیهاست که باید اشاره کرد در آن مقطع تقریباً هیچ چیز از تاریخ و تمدن آنها شناختهشده نبود!حال آنکه قبایل بیابانگرد و نیمه وحشی آریایی , پس از تصاحب سرزمین عیلام ,تمدن و فرهنگ این مردمان را صاحب شدند و مدنیت , کشورداری , خط و هنر و معماری را مدیون آنها بودند و بخوبی آشکار است که چنین نظریات غلط در تحقیر بومیان متمدن عیلامی و تطهیر قبایل وحشی آریایی , محصول آریانیسم اروپایی بود.
*«مردم ایران بخشی از نژاد آریان هستند و زبان فعلیشان فارسی است»?!
بنابراین بدون هیچ تعجبی کتب درسی اوایل دورۀ پهلوی، به عنوان محصولاتی حامل روح زمانهشان، رونوشتی از چنان دیدگاههایی بودند. در یکی از نخستین متون درسی آن دوران این گونه آمده است: «مردم ایران بخشی از نژاد آریان هستند و زبان فعلیشان فارسی است». این کتابهای درسی عامدانه دیگر «مردمان»غیر آریایی و غیر پارس -فارس فلات ایران را , در زمره بیگانگان تصویر میکردند. این پیام عمیقاً در ذهن نسل اول ایرانیانی حک شد که در دوران حکومت پهلوی تحصیل میکردند و به طور خاص آنها را آمادۀ پذیرش تبلیغات آریاییگرایان و پارسی گرایان می کرد !
سیاست فاشیستی و نژادپرستانه آریا گرایانه پهلوی اول صریح و روشن از سوی علیاکبر سیاسی، از مقامات حکومت پهلوی اول (۱۹۳۱، ص ۲۳، با تأکیدات مضاعف)، چنین بیان شده است: «پاک کردن روح ایرانی از این ناخالصی و فراهم آوردن امکان درخشش تلألو خاص نبوغ نژاد آریان.».
در این دوره , خط سیر کلی تاریخ ایران، به صورتی که در مدارس تعلیم داده می شود و اکثریت جامعه از آن اطلاع دارند، مدون شد یعنی از دوران پارس ها (هخامنشی ۲۵۰۰ سال قبل ) که عصر طلایی ناسیونالیسم ایرانی است آغاز و با گذر شتاب آلود از دوره ۵۰۰ ساله پارتی/اشکانی !؟ دوباره به دوره شکوهمند ساسانی که آنها هم از قضا از سرزمین پارس هستند و عصر طلایی دوباره ناسیونالیسم ایرانی است می رسد و سپس متاسفانه “اسلام” وچالشهای تاریخی مختلف حمله عرب ها مغول ها و ترک ها و سرانجام آخرین عصر طلایی ناسیونالیسم ایرانی و سلسله پهلوی آریامهری فرا می رسد که هم سمبل نژاد آریایی و هم نماینده نژاد پارسی و فارس زبانان قلمداد می شد !
شروع این تاریخ دوهزار و پانصد ساله پارسی ، برای اکثریت جامعه ایران، مترادف است با شروع تاریخ ایران.اصطلاح «تاریخ دوهزار و پانصد ساله» که امروزه به صورت یک کلیشه در آمده و برای عوام مایه افتخار و برای متخصصین آگاه ، مایه تاسف و تمسخر است!
چرا که که هویت« پارسی»، به دلیل حضور آن در تاریخ نگاری غربی از طریق نوشته های هردوت و تورات، طبیعتا” اولین کاندیدای دانشمندان غربی و سپس نخبگان ملی گرای ایرانی برای اشغال این موقعیت غالب بود که کشف آثار هخامنشی در آن سالها ، مهر تاییدی بود که بر این پیشینه ذهنی خورد. اما هرچند که در کنار این آثار، آثار درخشانی از تمدنهای عیلامی کاسی، کادوسی , مانایی , لولوبی , اورارتو، .. هم وجود داشت، اما سعی ملی گرایان ایرانی در تحکیم موقعیت پارسی ها و آریایی ها و پادشاهان هخامنشی , و کوچک و نادیده گرفتن ساکنان اولیه فلات ایران و تمدن های عیلامی کاسی، کادوسی , مانایی , لولوبی , اورارتو، …سبب شد که آثار پارسی و هخانشینان را بر آثار دیگر ارجحیت دادند و بزرگنمایی و در بوق ها , رسانه ایی کردند تا از اهمیت آثار تمدن های ماقبل آنها که اساسا منشا تمدن های بعدی بودند , بکاهند !
*” پان فارسیسیم ”
تاریخ ۱۰,۰۰۰ هزار ساله فلات ایران، به ۲۵۰۰ سال تاریخ پارس کاهش داده شد و ” پارس مرکز بینی تاریخی” حتی به این منجر شد که نه تنها تمدن های ماقبل پارس که سلسله های مابعد پارس هم همچون سلوکی ها و سلسله پارتی/سکایی اشکانیان هم خرد و حقیر انگاشته شود ! این پارس گرایی، که محقق ما می توانیم آشکارا نامش را ” پان فارسیسیم ” بنامیم چرا که تکیه اش کاملا بر نژاد پارس و زبان فارسی است و عملا” تمام پیشرفت جامعه ایران را به تدبیر قوم خیالی «پارس» نسبت داده و عیلامی کاسی، کادوسی , مانایی , لولوبی , اورارتو, سکایی , مادی , اشکانی ..را هیچ انگاشته است . در این نگاه خطی و بدون انعطاف به تاریخ ایران، تمام اقوام غیر فارس و غیر «پارسی» (کردها، لرها، بلوچها، ترکان آذربایجانی , گیلک ها , تالش ها )، به عوامل کناری و حاشیه ایی و درجه دو در پیشرفت تاریخ مبدل شدند.
* پارس/ فارس گرایی در دوره پهلوی اول
بعدها جریان فاشیستی و نژادپرستانه آریا گرا ی منورالفکران ملی گرای ایرانی به حمله و دشنام به عرب ها و ترک ها بسنده نکردند و با افول جریان اریاگرایی هیتلری در خارج ایران , این جریان , در داخل ایران کم کم سمت و سویی ” پارس گرایانه ” و قوم گرایی فارسی گرفت آنچنانکه دیگر عناصر قومی غیر فارس ساکن ایران یا به تعبیر آنها اقوام بیابانگرد همچون لرها و کردها و بلوچ ها را, سد راه شکوفایی و مانع اعتلای مدنیت پارسی و اسباب افول آن تمدن معرفی و با هجو و دشنام و افترا نشانه رفتند! از جمله شاعرانی چون میرزاده عشقی ,ابوالقاسم عارف قزوینی و و ملک الشعرا بهار که آن اولی هرز نامه ” لرنامه ” اش در هجو قوم لر و تحریک رضاشاه به حمله به لرستان و این آخری قصیده ” فتح نامه لرستان ” پس از عملیات فتح لرستان اش , مشهور است !
این نوع ناسیونالیسم یعنی پارس گرایی یا قوم گرایی فارس و بسیاری از نخبگان و سیاسیون و منورالفکران تجدگرا اما باستانگرای آریا -پارس گرا (!؟)در دوره رضا شاه برای ایجاد وحدت ملی و پایه گذاری دولت مدرن به استخدام دستگاه سیاسی در آمد ند , چرا که زوال مطلوبیت گفتمان مشروطه و ناکامی مشروطه خواهان در دستیابی به اهداف اساسی انقلاب، ناسیونالیستهای تجددخواه در دوره رضا شاه را به این نتیجه رسانده بود که رمز و راز پیشرفت و آبادانی غرب را نه در نظام نمایندگی و مجلس و دمکراسی ، بلکه در یکپارچگی ملی کشورهای غرب و الگوی سازمان دهی اجتماعی-سیاسی این کشورها بر پایه دولت-ملت باید جست. از همین رو نه توسعه دمکراسی بلکه دوره توسعهی نظامی و عمرانی و صنعتی را دنبال می کردند که میلیتاریسم (نظامیگری) و رهبری یک نظامی قزاق چون رضاخان میرپنج تنها راه حل برای حصول به این مقصود بود !
* ناسیونالیسم پر تناقض هم “باستانگرا هم تجدخواه آریا -پارس گرا”!
از این پس ناسیونالیسم سراسر تناقض ” ناسیونالیسم هم باستانگرا هم تجدخواه آریا -پارس گرا” به مثابه یک ایدئولوژی دولتی استبدادگرا جای ناسیونال لیبرال روشنفکران پیش از مشروطیت و میهن دوستی دموکراتیک مشروطه خواهان را گرفت.
در گفتمان پان پارسیسم یا قوم گرایی فارس عهد پهلوی ها ,ناسیونالیسم حول محور شاه تعریف میشد و نه وطن. در این تصور از ناسیونالیسم پارسی که از آن به عنوان ناسیونالیسم سلطنتی نیز تعبیر می شود، وطن پرستی و احساس ملیت بیشتر در قالب وفاداری به سلطنت معنا می یافت تا به کشور. به تعبیر دیگر علاقه و تعلق ویژه ای که به عنوان هدف این نوع ناسیونالیسم ترویج می شد در راستای اهداف مقام سلطنت و جایگاه شاه بود که به نحو بارزی در ارجحیت سلسله مراتبی، شاه بر میهن در شعار” خدا، شاه، میهن” بازتاب می یافت.
طی دوره حکومت رضاشاه تا محمد رضاشاه رویکرد ناسیونالیستی از باستانگرایی حسرت بار آریاگرانه به باستان گرایی پارس گرایانه معطوف شد که نه تنها غیر آریاها ی عرب تبار و ترک تبار ساکن فلات ایران بلکه غیر پارس /فارس های لر و کرد و بلوچ و گیلک و ..ساکن ایران را غیرخودی به حساب می آورد .آنچنانکه به تدریج قوم گرایی پارس /فارس ,هر گونه برداشت دموکراتیک از ملیت ایرانی را که می توانست دستکم تا حدی زمینهساز حقوق شهروندی باشد در سایه افکند.در واقع در هم آمیزی ملیگرایی برآمده از پادشاهی پارس باستانی و عنصر قومی فارس ,با تکیه بر زبان فارسی , هیچ زمینهای برای ملیگرایی مبتنی بر حقوق شهروندی باقی نمیگذاشت. از این رو بهترین اصطلاح برای ایدئولوژی رضاشاه ناسیونالیسم سکولار مستبدانه است.
شور و هیجان آریا گرایی هیتلری تا آنجا پیش رفت که به اصرار و مشورت همین منورالفکران ملی گرا و باستانگرا مانند سعید نفیسی، محمدعلی فروغی و سیدحسن تقیزاده, رضاشاه ترغیب شد که نام رسمی این سرزمین در محافل بین المللی از “پرسیا . پرس , پرشیا ” به ” ایران ” که با آریا و آریاییسم به تعبیر آنها پیوند داشت , تغییر دهد ! به این بهانه که:
“…از نقطه نظر نژادی چون مولد و منشا نژاد آرین , ایران بوده , طبیعی است که خود ما نباید از این اسم بی بهره بمانیم ,خاصه که امروز در پاره ای ممالک معظم دنیا (آلمان هیتلری ) سروصداهایی در اطراف نژاد آرین بلند شده که حاکی از عظمت نژاد و تمدن قدیم ایران است و پاره ای از ممالک (آلمان هیتلری ) فخر می کنند که از نژاد آرین هستند …”!
حسین کاظم زاده ایرانشهر، میرزا حسن خان مشیرالدوله (پیرنیا)، عبدالرحمن سیف آزاد، ذبیح الله صفا، محمد قزوینی، عباس اقبال آشتیانی، مشفق کاظمی، صادق رضازاده شفق، مجتبی مینوی، رشید یاسمی وعلیاکبر سیاسی,ابراهیم پورداوود صادق هدایت ,دست به انتشار مجلات و ترجمه کتابهایی با درونه تاریخ و فرهنگ باستان زده و بر بازگشت به اصالت پارسی و آریایی و تشکیل دولت ملی و ملتی یکسان و تک دولت و تک زبان تک قومیت تک لباس و.. پرداختند وبه تنوع قومی ایران عرب و ترک و لر و مازندرانی و… تاختند !
چرا که بعد از قرداد ۱۹۱۹ ایران و انگلیس و اعتراضات ایالتی ۱۲۹۸ تا ۱۳۰۰، خودآگاهی قومی ایالتی دیگر اقوام و ایالت های همیشه در حاشیه سیاست ایران , همزمان رشد یافته بود . از جمله درسال ۱۳۰۰ خانزادگان تحصیلکرده و رفرم خواه لربختیاری اولین حزب قومی متمایل به چپ را با نام ” ستاره بختیاری ” پایه ریختند ! زمزمه های نارضایتی های قومی ایالتی درگیلان و آذربایجان فزاینده بود و از همین رو ناسیونالیسم قومی فارس که خود را نه با نام “پارس ” که بنام آریا و “ناسیونالیسم ایرانی” به ملت ایران باورانده بود و قدرت بلامنازع بود , به ناگاه خود را با مدعی های جدید و ناسیونالیسم های نوپای و رو به رشد قومی لری و ترکی و گیلکی و کردی مواجه می دید.
*پانایرانیسم
سر سلسله دار این نخبگان قوم گرای فارس محور , محمود افشار سر حلقه تشکیلات نشریه آینده بود که بعدها موسس ایده لوژی “پان ایرانیسم ” شد .محمود افشار یزدی در سال ۱۳۰۴ مجلهٔ آینده را تأسیس کرد. در طی مدت انتشار این ماهنامه با حمایت همه جانبه رضا خان و ساپورت مالی از طرف دربار اقدام به نشر مقالاتی اکثرا به قلم خود در باب همسان سازی نژادی و زبانی تمام اقوام ساکن در ایران کرد. نگاهی به مقالات و اندیشههای طرح شده در ماهنامه (و سپس گاهنامه) آینده آشکارا نشان میدهد که این نشریه، نشریهای روشنفکری در کنار چند نشریه دیگر آن دوران نبوده است. این نشریه آموزش راهکار حکومت کردن و طراح سیاستهای استراتژیک حفظ و تقویت قدرت و اتوریته سیاسی نوپای حاکم بر کشور بود.
بخش زیادی از مقالات آینده را خود دکتر محمود افشار مینوشت ولی کسانی همچون سید احمدآقا تبریزی، تقیزاده، میرزاحسینخان مهیمن، دکتر مشرف نفیسی (مشرف الدوله)، احمد کسروی، رشید یاسمی، اللهیار صالح و… نیز در شمار کسانی بودند که با نشریه آینده همکاری داشتند. این افراد همزمان در نهادهای سیاسی نوپای کشور از مجلس تا وزارتخانهها فعالیت داشتند و تفکرات حلقه را به اجرا می گذاشتند .
دکتر محمود افشار در تعریف پان ایرانیسم , در شرح مانیفست و اساسنامه این تفکر و ایدئولوژی نوشت :
«پانایرانیسم در نظر من باید «ایدهآل» و هدف اشتراک مساعی تمام ساکنین قلمرو زبان فارسی باشد در حفظ زبان و ادبیات مشترک باستانی. منظورم اتحاد کلیه ایرانینژادان – فارسها، افغانها،لرهاو آذریها، کردها، بلوچها، تاجیکها و غیره – است برای حفظ و احترام تاریخ چند هزار سال مشترک و زبان ادبی و ادبیات مشترک.
مقصود ما از وحدت ملی ایران، وحدت سیاسی، اخلاقی و اجتماعی مردمی است که در حدود امروزین مملکت ایران اقامت دارند. این بیان شامل دو مفهوم دیگر است که عبارت از حفظ استقلال سیاسی و تمامیت ارضی ایران باشد. اما منظور از کامل کردن وحدت ملی این است که در تمام مملکت، زبان فارسی عمومیت یابد؛ اختلافات محلی از حیث لباس، اخلاق و غیره محو شود؛ ملوک الطوایفی به کلی از میان برود، کرد و لر و قشقایی و عرب و تُرک و تُرکمن و غیره با هم فرقی نداشته باشند، هر یک به لباسی ملبّس و به زبانی متکلم نباشند. به عقیده ما، تا در ایران وحدت ملی از حیث زبان، اخلاق، لباس و غیره حاصل نشود، هر لحظه برای استقلال سیاسی و تمامیت ارضی ما، احتمال خطر می باشد. اگر ما نتوانیم همه نواحی و طوایف مختلفی را که در ایران سکنی دارند، یکنواخت کنیم، یعنی همه را به تمام معنی «ایرانی» [منظور «فارس زبان » است] نمائیم، آینده تاریکی در جلو ماست. پس همه باید یکدل و یکصدا بخواهیم و کوشش کنیم که زبان فارسی در تمام نقاط ایران عمومیت پیدا کند و به تدریج جای زبان های بیگانه را بگیرد.
شاید بگویند: غیر از تُرکی، زبان ها و لهجه های دیگری نیز در ایران مرسوم است، از قبیل عربی، ترکمنی، کردی، بلوچی، لری، گیلکی، مازندرانی و جز اینها، پس همه را چگونه می توان از بین بُرد؟
باید به وسیله ساختن راههای آهن، روابط سریع و ارزان میان نقاط مختلف مملکت دائر نمود تا مردم مشرق و مغرب و شمال و جنوب به هم آمیخته شوند؛ باید هزارها کتاب و رساله دلنشین کم بها به زبان فارسی، منتشر نمود … می خواهم آموزش فارسی را اجباری و مجانی و عمومی نمایند و وسائل این کار را فراهم آورند.. می توان مردم فارسی زبان را به نواحی بیگانه زبان فرستاد و در آنجا دِه نشین کرد و در عوض، ایلات بیگانه زبان آن نقاط را، به جای آنها، به نواحی فارسی زبان کوچ داد و ساکن نمود؛ اسامی جغرافیایی را که به زبان های خارجی است، باید به نامهای فارسی برگردانید؛ باید مملکت را از لحاظ اداری، مناسب با مقصود، تقسیماتِ جدید نمود و اسامی بلوچستان، فارس، آذربایجان، کردستان و غیره را تَرک گفت.
خلاصه، باید از حیث لباس، زبان و دیگر جهات، رفع اختلاف نمود و ملت را یکنواخت کرد و ایرانیان را به تمام معنی “ایرانی” [منظور “فارس زبان ” است!] ساخت] !؟
*لرها ؛ نخستن قربانی ناسیونالیسم ایرانی
به یاری سیاسیون و ضیاییون و فرهیختگان و نویسندگان و شاعران فارس و یا خود فارس پندار, بعد از کودتای رضاخان,با برکشیدن انحصاری هویت قومی فارس به هیات هویت ملی ایرانی ؛ قومگرایی فارسی ,تحت نام ناسیونالیسم ایرانی, علنا و عملا به صورت یک ایدئولوژی دولتی , پا به عرصه وجود نهاد.
دستگاه عظیم تبلیغاتی حکومت رضاشاه , متشکل از سیاسیون و ضیائی یون و هنرمندان و شاعران و روزنامه نگاران و مورخان و سینماگران و ادیبان که اکثریت هم ملی گرایان ایرانی بوده اند , برای آماده سازی اذهان عمومی وافکار جمعی ایرانیان علیه لرها و همچنین بعد از قتل عام لرها ,برای توجیه این فجایع توسط ارتش ایران به رهبری سپهبد امیر احمدی (قصاب لرستان ) به پخش و نشر اکاذیب و شایعات علیه مردم لر و تخریب شخصیت و وجهه قومی آنان با بدنام کردن لرها و تبلیغات سو در جراید و نشریات با اتهام ایجاد نا امنی و همدستی با دول بیگانه و سد راه عمران و توسعه و مدرنیته دست زدند .اینکه لرها مردمی شرور , راهزن ,وحشی ,ضد نظم و انتظامات حکومتی و ( تروریست ) اند و اینکه جهت نظم و انتظامات و توسعه ؟! نیاز به مداخله نیروی نظامی حکومت مرکزی است .
میرزاد ه عشقی منورالفکرملی گرا در منظومه ای پر از دشنام و توهین و تحقیر به نام “لرنامه ” در هجو لرها و فراخوان و تشویق برای سرکوب لرها سرود :
ای بلهوس , تراست گر بسر هوای لُر
………………………………
بنگر به کوه و دشت و بیابان جفای لُر
…………………………….
کُرد, ار هزار مرتبه غارتگری کند
خواهد در آورد کمکی از ادای لُر
دزد عراقی و عرب و کُرد و بختیار
باید بدیده سرمه کند خاک پای لُر
…………………………….
شاید که ز خوان تنعم برآورند
بدهند بلکه خاتمه بر پرده های لُر
شاید که نظر به خاک لرستان کنند باز
بینند حال مردم زار از جفای لُر
یا شاعری دیگری سرود :
تنبیه قوم لر را اینک سوی لرستان
چون شیر شرزه تا زان چون اژدها روانه
……………………………..
احمد امیر لشگر کر آن یل دلاور
در غرب باز و تیهو گشته آشیانه
فرزند نیک ایران فرمانده معظم
سردار لشگر غرب نام آور یگانه
از حکم اوست کافواج از جمله نخستین
کنند از بن و بیخ ز اشرار کاخ خانه
اکنون سوی لرستان عطف نظر نموده
اشرار را گریزان چون سگ ز تازیانه
و بالاخره ملک الشعرا بهار (خراسانی الاصل ) آن قومکشی و آن همه فجایع را، وقیحانه وارونه جلوه داد و اینگونه در مدیحه ای به رضاشاه ، تقدیم کرد :
به عهد پهلوی شاه جوان بخت
که بادش دولت و اقبال همراه
بیامد لشکری تا قوم لُر را
به آداب تمدن سازد آگاه
هم از مرز لرستان شاهراهی
کشد تا خاک خوزستان به دلخواه
به ره در پافشاری کرد این کوه
گرفت از فرط نادانی سرراه
به امر خسروش در هم شکستند
و از آن پیدا شد این عالی گذر گاه
به تاریخش بهار از حق مدد خواست
بگفتندش زنام شه مدد خواه
چو شد ز امر رضاشه کنده این کوه
بجو تاریخش از لطف «رضاشاه»
نباید فراموش کرد که نخبگان ملی گرای ایرانی چون بهار ، حسین کاظم زاده ایرانشهر، میرزا حسن خان مشیرالدوله (پیرنیا)، عبدالرحمن سیف آزاد، ذبیح الله صفا، محمد قزوینی، عباس اقبال آشتیانی، مشفق کاظمی، صادق رضازاده شفق، مجتبی مینوی، رشید یاسمی ،علیاکبر سیاسی,ابراهیم پورداوود، صادق هدایت ، فروغی، داور، تیمورتاش، تقیزاده , سید احمدآقا تبریزی، میرزاحسینخان مهیمن، دکتر مشرف نفیسی (مشرف الدوله)، احمد کسروی و اللهیار صالح که همگی ناسیونالیست های تندرویی بودند , در شکلگیری ایده ولوژی نظام مطلقه رضاشاهی وملت سازی آمرانه که بر سه محور ناسیونالیسـم آریایی /پارسی با محوریت قوم فارس و زبان فارسی , تجـددگرایی ومذهب زدایی نقش کلیدی و راهبردی داشتند.
درست در این برهه از زمان است که به توصیه و سفارش دستگاه حکومت مطلقه رضاشاه , سینماگری به نام اردشیر ایرانی از هند فراخوانده شد و” اولین فیلم فارسی ناطق” به نام” دختر لر ” صرفا جهت موجه نشان دادن لشکر کشی قشون رضاخان به سرزمین لرها و قتل عام لرها ( به انگیزه تصاحب چاه های نفت ) کلید خورد . این فیلم از زمره برنده ترین و موثر ترین تبلیغات و تخریبات فرهنگی ضد قوم لر بود . آنچنانکه بعدها نیز فیلم فارسی هایی با همین مضمون در عهد پهلوی دوم هم در جهت تخریب هویت قومی لر ساخته شد چون :” مصطفی لره” و “آقای لر به شهر می آید !”
پس از این دوره آن چنان شد که تحقیر و تخریب شخصیت وهویت و فرهنگ لر در سطحی وسیع به عنوان نماد یک جامعه بدوی و سنتی و وحشی معرفی و تبلیغ و اقدامات رضاشاه در سرکوب این جامعه ,به عنوان نماد و آموزهی توسعه و گذر جامعه روستایی و سنتی ایران به سمت جامعه مدرن و مترقی و گذر به مدرنیته و نوسازی و رنسانس تعبیر و تفسیر شد و معرفی و تجویز شد !
آنچنانکه رفته رفته در ادبیات رسمی و فرهنگ محاوره جامعه ایرانی و ناسیونالیسم فارسی ,واژه «لر» در مقابل “شهری” قرار گرفت و لر , فرهنگ لری , اخلاق لری و هویت لری ,نماد و سمبل و نشانهای از عقب ماندگی و زندگی سنتی مقابل “انسان مدرن و مدرنیته ” که حکومت رضاشاه نماینده آن بود ؛ تلقی و معرفی شد!؟
*ایرانیت ” در عنصر قومی ” فارس ” و” زبان فارسی ” خلاصه می شد
آشکار است که در دوره پهلوی ” ایرانیت ” در عنصر قومی ” فارس ” خلاصه می شد و از همین رو بر ” زبان فارسی ” و ” هویت پارسی ” آنهمه تاکید و جولان داده می شد ! بی آنکه صریح و آشکارا به قومی به نام “فارس ” اشاره مستقیم شود تا حساسیت سایر اقوام غیر فارس زبان ایران را که ” اکثریت جمعیت ایران ” را تشکیل می دهند برانگیخته نشود . چرا که که در اواخر عصر قاجار و اوایل عصر پهلوی , فارس ها یا به تعبیر آن روز تاجیک ها یعنی آنانی که زبان مادری شان فارسی بود اقلیت اندکی را در نواحی کم جمعیت شرق و حاشیه کویر مرکزی فلات ایران تشکیل می دادند و اکثریت جمعیت در مناطق پرجمعیت شمال و غرب و جنوب و شمال شرق و جنوب غرب از آن قومیت های غیر فارس; ترک و لر و گیلک و کرد و مازنی و تالش و بلوچ و …بود !
بدین خاطر ، سیاستگذاران و دولتمردان حکومت مرکزی عصر پهلوی با لطایف الحیلی به جای تلاش مستقیم در راستای نابودی و حذف اقوام، زمینه را برای کم رنگ کردن و بی اهمیت جلوه دادن مسائل قومی البته به جز قوم فارس و برتر و کلان جلوه دادن تاریخ و عناصر و مفاخر پارسی و فارس زبان اما تحت نام ایران و ایرانی فراهم کردند.
ناسیونالیسم ایرانی عصر پهلوی ها ؛ با تاکید و تعصب مبالغه آمیزی بر سه عنصر” نژاد آریا ” و ” قوم پارس ” که در دوره معاصر و یک صد سال اخیر با کشفیات باستان شناسی و زبانشناسی عملا ابتدا وارد ادبیات علمی و سپس سیاسی و بعد ادبیات عامیانه ایرانیان شده و همچنین ” زبان فارسی !” که عملا تا پیش از یک قرن اخیر نه زبان مردمی که زبان دولتی و منشیان درباری بود , سعی کردند ” ملیت خیالی ایرانی ” را با تصورات آرمانی خود صورت عینی بنماینانند و با لعاب مستندات تاریخی , علمی , باستانشناسی و زبانشناسی به جامعه بقبولانند .
*فاشیسم ؛ ستون فقرات ناسیونالیسم آریایی /پارسی
هرچند گفتمان ناسیونالیسم آریایی پارسی از سوی دستگاه سیاسی وقت عهد پهلوی ها ابداع نشد، بلکه همان طور که دیدیم از دوره پیش از مشروطه در ادبیات سیاسی رشد و نمو یافته بود اما دوره رضا شاه و محمد رضاشاه از سوی دستگاه سیاسی وقت این گفتمان ناسیونالیسم ایرانی به استخدام دستگاه سیاسی حکومتی در آمد.
مستشرقان غربی و نیز مورخان ایرانی غرب زده ای که تحت هدایت آنها پرورش یافته بودند ، افرادی نظیر ابراهیم پورداوود، حسن پیرنیا، حسن تقی زاده، عبدالحسین زرین کوب و … کوشیدند تا چهره ای درخشان و جذاب از عظمت ایران باستان با پیرایه پارس محوری و آریامحوری بپردازند و این نگرش، ستون فقرات ناسیونالیسم شوونیستی ایرانی (از جلال الدین میرزا تا رضاشاه و محمدرضاشاه پهلوی) را تشکیل میدهد.
بی گمان حمل راسیسم (نژادپرستی آریایی پارسی ) بر مفهوم جدید ناسیونالیسم ایرانی بدترین اتفاقی بود که که از همان آغاز اما گام به گام در مسیر درک ملی گرایی برای ایرانیان رخ داد آنچنانکه روشنفکر ملی گرای ایرانی از ملی گرایی و ناسیونالیسم مدرن که محصول تحولات تاریخی در اروپای جدید بوده , فهمی فاشیستی و نازیستی برداشت کرده است.
*تناقض عمیق
این ناسیونالیسم در تناقضی عمیق , هرچند که به شکل گزافگرایانه خود بر گمانی غلط از ایرانیت ناب پیش از اسلام تکیه داشته و از این رو ناگزیر با اسلام به عنوان دینی بیگانه با ایرانیت ناب سرستیزدارد اما در عین حال مذهب اسلام شیعی که از ارکان اساسی شکل گیری جغرافیای ایران امروزی و عامل وحدت اکثریت ساکنان امروزی این جغرافیا هست را, به ناچار نمی تواند نادیده انگارد.
*دولت ملی یا شکاف ملی !
ناسیونالیسم ایرانی به خطا از” تشکیل دو دولت ملی ” در دو برهه زمانی سیصد , چهارصد سال اخیر در جغرافیائی ایران سخن می گوید که سبب یکپارچگی این جغرافیا و وحدت مردم این جغرافیا شده است اولی ” تشکیل دولت صفوی ” که بنیانگزار مذهب ملی شیعی عامل تشکیل جغرافیائی سیاسی ایران امروزی است که بر عامل مذهب تکیه داشت (هرچند که فارسی را به حاشیه راند و ترکی را برکشید ) و دیگری ” تشکیل دولت ملی پهلوی ” در عهد رضاخان بود که بنیانگزار ملت مدرن ایران امروزی است که بر گسترش عامل زبان فارسی و هویت پارسی تاکید داشت !?
اساسا خطا اینجاست که آنچه را که مورخان وتئوری پردازان و ناسیونالیست های ایرانی “تشکیل اولین دولت ملی “؟! ایران در عهد صفوی می خوانند , یاوه ای بیش نیست و در حقیقت نه اولین دولت ملی که * اولین شکاف ملی * بوده است که سبب جدایی بخشی بزرگ از حوزه های فرهمگی جامعه ایرانی که سنی مذهب بودند گردید که از قضا این بخش بزرگ بیشترشان فارسی زبانان افغانستان و آسیای میانه بودند که راه خود را از آن پس از جامعه شیعه ایرانی جدا کردند (آنچنانکه در افغانستان و ماورالنهر دیدیم ) و حتی آنچنان شده که آن فارسی زبانان سنی هم که هنوز در ایران شیعی حالیه داخل اند؛ مثل فارس های سنی استان خراسان و استان فارس اینها همگی به نوعی تمایلات ایران گریزانه دارند (نمونه اش؛ تمایلات ایران گریزانه گرایانه سنی های مهاجر از استان فارس:لارستان و خنج و بستک و کندر و …که من در کویت و دوبی به شخصه دیده ام یا تمایلات فارس های سنی خراسان )
با تشکیل اصطلاح دولت ملی, یعنی دولت شیعی صفوی ,اولین شکاف بزرگ ملی هم واقع شد و اغلب فارس های اهل تسنن خراسان بزرگ و ماوراالنهر و افغانستان از دایره ایرانیت به جبر یا به اختیار بیرون رانده شدند که روزگاری بس دراز این مذهب (تسنن )و این هویت قومی (تاجیک -فارس ) در حوزه های فرهنگ ایرانی فلات ایران غلبه تاریخی داشت و اساسا دارنده گان تعریف فرهنگ پارسی ایرانی (زبان , تاریخ ,جقرافیا ..) را هم آنان شامل می شدند و به دوش می کشیدند.
خراسان بزرگ و ماوراالنهر یی که در حقیقت مهد و خاستگاه زبان دری فارسی بوده و از آن مهمتر مهد و خاستگاه نژاد آریا و یا همان آریاناویج اوستایی آنجا و نه جغرافیائی ایران امروزی و زاگرس و البرز !
ایران اسطوره ای و باستانی و کهن و جغرافیایی که در اوستا از آن تحت° آریاناویج °بحث می شود در حقیقت این مکان ها , شهر ها , رودها , کوه ها نه در فلات ایران امروزی که در حقیقت در ایران حقیقی یعنی افغانستان فعلی ترکمنستان ,اوزبکستان و تاجیکستان واقع بوده است که با یورش آریا ها و پارس ها در ۲۵۰۰ سال پیش و از آن پس فشار ترکان از پشت سر (ترکستان ,آن سوی رود جیحون ) آرام آرام حوزه فرهنگ ایرانی و فارسی از شرق فلات ایران به یعنی غرب ایران امروزی گسترش یافت..
بی شک به تبع همان دو رکن اساسی یعنی زبان فارسی و مذهب شیعه, فارسی زبانان غیر شیعی و شیعیان غیر فارس زبان ,بالطبع از این دایره خود به خود بیرون اند
تشکیل اولین دولت ملی به پندار ناسیونالیست های که تکلیف فارسی زبانان غیر شیعه را مشخص کرد و زخمی کهنه به یادگار گذاشت! مابقی ماندند شیعیان غیر فارس مثل: لر ها و ترک ها و عرب ها و گلیک ها که با ظهور دومین دولت مثلا ملی رضا شاه و عصرپهلوی و آریامهری و ترویج قومگرایی فارسی /پارسی با نام ” ناسیونالیسم ایرانی ” که آمیزه ای از مخلفات و چاشنی هایی چون ° شاه پرستی ° در قالب سلطنت گرایی و ° کهنه پرستی ° در قالب باستانگرایی آریایی/پارسی و نو گرایی و تجدد تحت نام ترویج اجباری زبان دولتی فارسی ( بدعت و محصول عصر پهلوی ) نفی و سرکوب دیگر زبان ها و هویت های قومی که اندک اندک هویت قومیت های غیر فارس هرچند شیعه را به حاشیه قهقرایی راند و بدین صورت دومین* شکاف ملی * همراه با دومین دولت به اصطلاح ملی اینگونه به ثمر نشست .
از بچگی افسانه ای لری به یاد دارم به روایت کهنسال تر ها بدین مضمون که این بنای مکعب کعبه و خانه خدا که اینقدر ساده و شاید بی قواره به نظر میاد , خارق العاده و فوق العاده بودنش به این خاطر است که این بنا بر خلاف تمام بناها دنیا نه از کف که از سقف بنا شده !!?? ناسیونالیسم ایرانی نیز اول بنای آن از آخر گذشته شده یعنی در اواخر عهد قاجار و اوایل دوره پهلوی فونداسیون و شالوده اش را نخبگان عموما فارس زبان ریختند و سپس برای این مفهوم ملت و ملیت ایرانی و وطن و مام میهن سابقه تاریخی تعبیر و تفسیر و سرهم کردند …نه اینکه فقط ناسیونالیسم و وطن و هویت و ملیت ایرانی که هر ناسیونالیسم و هویت و ملیت جهان سومی دیگری ( ترکیه ای عراقی , عربستانی , افغانستان پاکستانی ) نیز محصول یک قرن اخیر است و به هیچ وجه نباید در گذشته به دنبال پیشینه برای آن گشت و زحمت هدر کرد کما اینکه مفهوم ملیت فرانسوی و آلمانی و بریتانیایی نیز از قرن ۱۶ , ۱۷ فراتر نمی رود !
مفهوم ناسیونالیسم و ملی گرایی نیز همچون هر پدیده و آفریده دست بشر , مشمول مرور زمان , کهنگی و فرسودگی و بلاخره زوال و انقراض است
مگر آنکه با مقتضیات حیات بشری و جهانی , نیاز های مدرن و بروز هماهنگ گردد . ملی گرایی ایرانی در آن صورت مانع از فروپاشی خود و ایران می تواند باشد که با معیار های جهانی و نیاز های بشری همچون حقوق بشر , حقوق شهروندی , حقوق قومی , حق تعلیم و تربیت به زبان قومی و حتی حق تعیین سرنوشت خود را مطابقت دهد!
*بخش آخر و شق سوم (اریاگرایی /پارسی گرایی ) تلخیص شد برای معلومات بیشتر مراجعه کنید به مقالات زیر یا اینکه در پست بعدی مفصل منتشرش می کنم
الف :گفتمان ناسیونالیسم ایرانی؛یاشار دوزدوزانی
ب : سیاست نامه :محمد قوچانی
د : خاستگاه اندیشههای ناسیونالیستی روشنفکران ایرانی: رضا ضیاابراهیمی
ق :سوءاستفاده از گفتمان «آریاییگرایی» در ایران:منبع: مقاله دکتر رضا ضیاابراهیمی
ر:زبان، قومیت ـ نژاد و هویت/ دکتر علیرضا اصغرزاده
ز :کورش: افسانه ی استوانه :خداداد رضاخانی
ه :نهضت مشروطه و زایش گفتمان ملی:سالار سیف الدینی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)