واشینگتن‌پست — پانصد سال پیش، هنگامی که کریستف کلمب در جست‌وجوی ادویه‎های آسیایی از اقیانوس اطلس عبور کرد، دچار خطای محاسباتی معروفی شد. کلمب به‌جای آسیا در جزایر کارائیب و در میان مردمان تاینو لنگر انداخت. تاینوها مردمان آرامی بودند که نه فلفل‎دانه داشتند، نه جوز هندی و نه بسباسه؛ اما در کاشت گیاهی که به‌اندازۀ همۀ این‌ها مهم بود، تبحر داشتند.

sib-zamini

مردم تاینو عمدتاً مانیوک می‎کاشتند که نوعی گیاه با ریشه‎های نشاسته‎دار و بسیار شبیه به سیب‎زمینی بود. مانیوک، که با عناوینی همچون کاساو، یوکا یا تاپیوکا نیز شناخته می‎شود، محصولی فوق‎العاده پرکالری است که امروزه غذای میلیاردها نفر را در سراسر جهان تشکیل می‎دهد. تاینوها، که با نام آراواک نیز مشهورند، متخصصان پرورش این گیاه بودند.

جاناتان سورِ مورخ در اثر خویش با عنوان تاریخ گیاهان زراعی می‎گوید: «اسپانیایی‎ها به‌شدت تحت‌تأثیر توان تولید کشاورزی آراواک‎ها در زمینۀ کشت مانیوک در جزایر آنتیل بزرگ قرار گرفتند. یکی از مورخان اسپانیایی برآورد کرده بود که بیست نفر با شش ساعت کار روزانه در طول یک ماه، می‎توانند به‌اندازۀ کافی یوکا بکارند تا نان کاساوای لازم برای روستایی سیصدنفره را برای دو سال تأمین کنند.»

بر طبق آنچه گفته‎اند، مردم تاینو مرفه بودند. همچنین بر طبق گزارش سور «جمعیت یک‌میلیون‌نفرۀ آن‌ها تغذیه خوبی داشتند». بااین‌همه، اسپانیایی‎هایی که سرانجام این مردمان را استعمار و چپاول کردند، آن‌ها را بدوی می‎دانستند. تاینوها فاقد معماری به‌یادمادنی مایاها یا دانش ریاضیاتی آزتک‎ها بودند. مهم‎تر از همه، آن‌ها در قالب نوعی ساختار اجتماعی سلسله‎مراتبی، پیچیده و گسترده سامان نیافته بودند، امری که یکی از شاخصه‎های تمدن قلمداد می‎شد و در اروپا و آسیا به‌نحوی وسیع فراگیر بود.

پژوهشگران مدت زیادی ذهن خود را درگیر مسئلۀ سرنوشت متفاوت مردم جهان کرده‎اند. چرا در آستانۀ عصر مدرن، برخی از جوامع تا آن حد از حیث فناورانه و سیاسی پیچیده بودند؟ برای قرن‎ها، اندیشمندان پیشرو از آدام اسمیت تا کارل مارکس باور داشتند که وفور محصولات کشاورزی باعث ظهور و پیشبرد تمدن‎های پیشرفته شد. برای نمونه، آشوری‎ها و بابلی‎ها در بین‎النهرینِ باستان شکوفایی‎شان را مدیون مزارع حاصلخیزشان بودند که غذای طبقۀ بالا را تأمین می‎کرد که خود را وقف خدمت به مذهب و امپراتوری کرده بود.

یارد دایموندِ مورخ در کتاب پرفروش خود اسلحه، میکروب و فولاد۱ (۱۹۹۷) می‎گوید که فراهم‎بودن گیاهان و حیوانات مغذی و با قابلیت کشت و اهلی‎سازیِ بالا باعث شد تا برخی جوامع از دیگر جامعه‎ها پیش افتند. در خاورمیانه جو و گندم وجود داشت و در آسیا ارزن و برنج. دایموند بعدها در برنامۀ تلویزیونی پی.‎بی.‎اس گفت که «آن گروه از مردمان جهان که به پرمحصول‎ترین گیاهان زراعی دسترسی داشتند، تبدیل به کشاورزانی با بیشترین تولید محصول شدند». بنابراین توان تولیدیِ بیشتر به ایجاد تمدن‎های پیشرفته‎تر انجامید.

البته گیاهان خوراکی‎ای که در اختیار مردمان کمتر پیشرفته قرار داشت، یعنی گیاهانی همچون مانیوک، سیب‎زمینی سفید، سیب‎زمینی شیرین و پیل‎گوش، لزوماً باروری کمتری نسبت‌به گیاهان دیگر نداشتند. درواقع، مانیوک و سیب‎زمینی در شمار فوقِ ستاره‎های گیاهان خوراکی قرار دارند که خاک و آب کمتری می‎خواهند. این گیاهان هنوز هم امروزه غذای میلیاردها نفر را تأمین می‎کنند.

یکی از پژوهش‎های جدید و پیشروانۀ کنونی نشان می‎دهد که سرنوشت جوامع به یکی از مشکلاتِ نامحسوس‎ترِ این گیاهان منوط بوده است. اگر این درست باشد، به‌گونه‎ای شگرف تکمیل‎کنندۀ نظریۀ عامه‎پسندی است که برای چندین نسل در کتاب‎های درسی حضور داشته است؛ بر طبق این نظریه سقوط تمدن ریشه در کشاورزی داشت.

اقتصاددانانی که در انگلستان و سرزمین‌های اشغالی مشغول کاری نو بر روی شواهد باستان‎شناختی و انسان‎شناختی بودند، پژوهش مزبور را سال پیش منتشر کردند و کوشیدند الگویی ناشناخته در فعالیت‌های کشاورزی را تبیین کنند. پیشرفته‎ترین تمدن‎ها همگی تمایل به کاشت غلاتی مانند گندم، جو و ذرت داشتند. جوامعِ کمتر پیشرفته گرایش به اتکا بر گیاهان ریشه‎ای مانند سیب‎زمینی، پیل‎گوش و مانیوک داشتند.

این اقتصاددانان می‎گویند مسئله این نیست که کشت گیاهان غله‎ای از کاشت و پرورش گیاهان غده‎ای آسان‎تر بود یا اینکه این غلات غذای بیشتری را فراهم می‎کردند. بلکه به‌اعتقاد آن‌ها گیاهان غله‎ایْ سیاست جوامع کشت‌کنندۀ خود را تغییر دادند؛ درحالی‌که گیاهان غده‎ای آن‌ها را به عقب می‎راندند.

گیاهان خوراکی چگونه جهان را دگرگون کردند
در اینجا بحثْ متکی بر تفاوت‎ میان نحوۀ کشت غلات و گیاهان غده‎ای است. غلاتی مانند گندم یک یا دو بار در سال برداشت می‎شوند و خرمن‎هایی از دانه‎های کوچک و خشک به دست می‎دهند. این‎ها را می‎توان برای مدت‎هایی طولانی ذخیره نمود، به سادگی حمل‌ونقل کرد و یا به سرقت برد.

ازسوی‌دیگر، گیاهان خوراکیِ ریشه‎ای را اصلاً نمی‎توان ذخیره کرد. این محصولات سنگین‎اند، سرشار از آب‌اند و به‌راحتی و یکباره از زمین بیرون کشیده نمی‎شوند. برای مثال، در دوران باستان پرورش یوکا حدود یک سال به طول می‎انجامید و مردم تنها هنگامی که قصد خوردنش را داشتند، آن را از زمین بیرون می‎کشیدند. این امر تااندازه‎ای باعث جلوگیری از سرقت این محصول در دوران باستان می‎شد. برای طراران دشوار است که محصول شما را هنگامی به سرقت برند که بیشترِ آن در زیر زمین است؛ حال‌آنکه دزدیدن محصولات ذخیره‎شده در انبار غله و در جایی مشخص، دشواری چندانی ندارد.

اما این واقعیت که غلات از حیث امنیتی در معرض خطر بودند، می‎توانسته است موهبتی پنهانی نیز بوده باشد. به‌باور اقتصاددانان، جوامعی که گیاهانی چون گندم و جو را کشت می‎کردند، احتمالاً در معرض فشار بیشتری برای حفظ محصولاتشان بوده‎اند و از همین‎رو وادار می‎شدند طبقاتی از جنگاوران را ایجاد کنند و نظام‎های سلسله‎مراتبی و رویه‎های مالیاتی پیچیده‌ای پدید آورند.

به‌گفتۀ مؤلف کتاب، «ازآنجاکه غله را می‎بایست در دوره‌ای کوتاه برداشت کرد و سپس برای مصرف تا برداشت بعدی محصول ذخیره نمود، مُحَصِل مالیاتی‎ای که برای گرفتن مالیات می‎آمد، می‎توانست به‌سادگی بخشی از محصول ذخیره‎شده را مصادره کند». برای مثال، در چین باستان دولت دیوان‎سالار معروف آن دوره متکی بر مالیات فصلی وضع‎شده بر غلات برداشت‎شده بود.

اقتصاددانان مزبور، با استفاده از داده‎های انسان‎شناختی، اطلاعاتی را دربارۀ پیشرفت سیاسی جوامع پیش از دهه‎های ۱۵۰۰ گرد آورده‎اند. آن‌ها دریافتند که کدام مناطق از قبایل تشکیل شده بودند، کدامشان نظام طبقاتی داشتند و کدام‌یک را دولت‌های بزرگ و پیچیده سازماندهی کرده بودند. آن‌ها همچنین دریافتند که گیاه خوراکی اصلی در هر جامعه چه بوده است.

برای نمونه، جوامع افریقا، آسیا و اروپای عهد باستان به سیاهه‎ای مطول از غلات گوناگون دسترسی داشتند که از جملۀ آن‌ها می‎توان به جو، ذرت خوشه‎ای، گندم و برنج اشاره کرد. آن‌ها همچنین به نوعی گیاه خوراکی ریشه‎ای، یعنی سیب‎زمینی هندی، دسترسی داشتند. در امریکای عهد باستان، جوامع این قاره به نوعی از غله، یعنی ذرت و نیز سه نوع متفاوت از گیاهان ریشه‎ای، یعنی سیب‎زمینی‎های سفید، شیرین و کاساو دسترسی داشتند.

این نقشه‎ها همبستگی آشکاری را میان گیاهان مورد استفاده و پیچیدگی سیاسی به نمایش می‎گذارند. جوامعی که غله پرورش می‎دادند، به ایجاد نظام‎هایی سلسله‎مراتبی‎تر، حتی در قالب امپراتوری، گرایش داشتند. از جملۀ این‌ها می‎توان به پادشاهی‎های هند باستان اشاره کرد که به کشت برنج و گندم می‎پرداختند. گیاهان غده‎ایْ ملازم با ایجاد واحدهای سیاسی کوچک‎تر و محلی‎تری بودند.


سلسله‎مراتب قضایی حاکم بر اجتماعات محلی در جوامع پیشااستعماری


گیاهان اصلی در جوامع پیشااستعماری

در بسیاری از مناطق، غلات نمی‌توانند به‌نسبتِ گیاهانِ غده‌ای تعداد مردمِ بیشتری را تغذیه کنند؛ به‌ویژه اینکه انواع سیب‎زمینی‌ها به‌نحو شگفت‎انگیزی مهم‎ترین گیاه خوراکی‌اند. تصمیم برای زراعت غلات یا گیاهان غده‎ای، در جایی که این گیاهان وجود داشتند، بستگی به شرایط محلی کشتِ این گیاهان داشت. جوامع تمایل دارند گیاهانی را پرورش دهند که بیشترین کالری را تأمین می‎کنند. در برخی از مناطق، سیب‎زمینی‎ها چنین منظوری را برآورده می‎کردند و در مناطق دیگر گندم.

هنگامی که اقتصاددانانْ این اطلاعات کشاورزی را بررسی کردند، دریافتند که مناطق بارورتر لزوماً جوامع پیچیده‎تری را تشکیل نمی‎دهند. عامل حیاتی در اینجا میزان غذایی نبود که جامعه‌ای می‎توانست تولید کند؛ بلکه نوعِ غذایی بود که آن‌ها به‌عنوان گیاه اصلی برای کشت انتخاب می‎کردند، حال می‎خواست غله باشد یا گیاهان غده‎ای.

«نتایج این بررسی‌ها واقعاً شگفت‎انگیزند»: این گفتۀ اومر موآو از دانشگاه واریک است. اومر همراه با لوئیجی پاسکالی از همان دانشگاه و نیز جورام مایشار از دانشگاه عبری و زویکا نیمان از دانشگاه تل‌آویو مقاله‎ای در این باره نوشته‎اند. اومر می‎گوید: «مسئله تماماً حاصلخیزی زمین نیست؛ بلکه باروری غلات نسبت‌به گیاهان غده‎ای است.»

آیا این نظریه معنادار است؟
برای لحظه‎ای بیندیشید که این چه معنایی دارد. در روایتی که یارد دایموند از رویدادها به دست می‎دهد، مناطق معینی دچار نکبت شدند؛ چون کارایی کمتری در کشت و تولید غذا داشتند. حاصلخیزیِ کم باعث می‌شود که مازادِ محصولاتِ کشاورزی هم کم شود. درنتیجه جوامعی با پیچیدگی کمتر به ‌وجود خواهند آمد. بر اساس داده‎های اقتصاددانان، حاصلخیزی زمین اهمیتی نداشت. بدبختی این مناطق ناشی از نوع گیاهی بود که کشت می‎کردند.

البته این نظریه استحکام آهنینی ندارد. یکی از مشکلاتش این است که اغلب جوامعِ پرورش‎دهندۀ گیاهان غده‎ای در مناطقی گرمسیری می‎زیستند که در آن بیماری‎های بومی نیز وجود داشت که رشد تمدن‎های پیچیده را با کندی مواجه می‎کرد. انسان‎شناسان همچنین اظهار کرده‎اند که تاآنجاکه ما می‎دانیم، انسان‌ها گیاهان غده‎ای را هزاران سال پس از غلات کشت کردند و بنابراین جوامعی که به پرورش غله می‎پرداختند، شروع زودتر و بهتری داشتند.
از همۀ این‌ها گذشته مسئلۀ اینکاها مطرح است که شاهد شکل‎گیری امپراتوری‎ای بودند که هم غله پرورش می‎داد و هم سیب‎زمینی. اینکاها شیوه‎ای را برای خشک‎کردن انجمادی۲ سیب‎زمینی‎ها پدید آوردند که از طریق رهاکردن این محصولات در ارتفاعات بالا انجام می‎گرفت. این فناوری به آن‌ها امکان می‎داد که همان معامله‎ای را با سیب‎زمینی کنند که با غله انجام می‎دادند؛ یعنی آن‌ها را تبدیل به محصولاتی فاسدنشدنی و قابل‌حمل می‎کردند که می‎شد بر آن‌ها مالیات بست. باوجوداین، تصور کلی مزبور، یعنی پیوند میان غلات و تمدن، هنوز هم اقتصاددانان رده بالا را مفتون خویش کرده است.

جوئل موکیر، استاد اقتصاد در دانشگاه نورث‎وسترن، این مقاله را در کلاس‎های تاریخ اقتصادی خویش تدریس می‎کند. او می‎گوید: «این تلاشی است بسیار اصیل برای رسیدن به پاسخِ پرسشی بسیار قدیمی: چرا در برخی مناطق، شاهد ظهور سلسله‎مراتب‎هایی نظیر دهقانان و کشیشان و اشراف و ازاین‌قبیل هستیم. آن‌ها از تحلیل اقتصادی بهره می‎گیرند تا نکته‎ای را خاطرنشان سازند که به‌نظر من اساساً درست است؛ یعنی اینکه بسیار مهم است که شما چه نوع گیاهی را پرورش می‎دهید و اینکه این گیاه بر انواع نهادهای سیاسی‎ای که ایجاد می‌شوند، تأثیر می‎گذارد.»

نانسی کیان، استادیار رشتۀ اقتصاد در دانشگاه ییل می‎گوید: «این یکی از خلاقانه‎ترین و هیجان‎انگیزترین ایده‎هایی است که پس از مدت‎ها شنیده‎ام.» کیان بر آن است که حتی امروز هم دانش فیزیک حکم می‎کند که به اقتصاد سیب‎زمینی‎ها رو بیاوریم، سیب‎زمینی‎هایی که به‌نحو سرسام‎آوری در همان محلِ تولیدشان مصرف می‎شوند؛ چراکه بسیار سنگین‌اند و حمل‌ونقل آن‌ها پرهزینه است. وی می‎گوید: «هشتاددرصد سیب‎زمینی را آب تشکیل می‎دهد. سیب‎زمینیْ غذایی واقعاً محلی است».

تردید دربارۀ قدرت سیب‎زمینی
برخی از انسان‎شناسان و باستان‎شناسان واکنش‎های گوناگونی به این استدلال نشان داده‎اند؛ چه‌اینکه از نظر آن‌ها استدلال مزبور نقش عنصر انسانی را کم‎رنگ می‎کند. آن‌ها شک دارند که گیاهان بتوانند کاملاً توضیح دهند که چرا برخی از تمدن‎ها شکوفا شدند و برخی دیگر دچار رکود.

باستان‎شناسانی به‌نام کنت فلانری و جویس مارکوس در کتاب خود با عنوان ایجاد نابرابری شواهدی ارائه می‎کنند مبنی بر اینکه سلسله‌مراتب و نابرابری پیش از اقدام انسان به کشت گیاهان آغاز شده است. بسیاری از جوامعِ گردآورنده، ساختارهای طبقاتی پیچیده‎ای را بدون دست‎یازی به کشاورزی بسط دادند.

مارکوس، استاد دانشگاه میشیگان است. او در رایانامه‌ای به من گفت: «در طول ۱۵۰ سال، باستان‎شناسان در حال پژوهش دربارۀ خاستگاه‎های نابرابری و برآمدن دولت بوده‎اند و من هیچ باستان‎شناسی را سراغ ندارم که ارزشی برای این ایده قائل شود که زراعت غلات فراتر از این فرایند نقش‎آفرینی کرده باشد. نابرابری از فرایندهای اجتماعی و سیاسی نشئت می‎گیرد و روندی زراعی نیست.»

باستان‎شناسان به طور فزاینده‎ای می‎گویند که کلید فهم ظهور تمدن، مطالعۀ نهادهای سیاسی و مذهبی است. اکنون بسیاری بر آن‌اند که جوامع نه به‌سبب نیاز، بلکه به‌دلایل فرهنگی فلاحت را در پیش گرفتند؛ یعنی برای خوشایند شاه یا عمل به مذهبشان.

تی.داگلاس پرایس، استاد انسان‎شناسی در دانشگاه ویسکانسین است و دربارۀ خاستگاه‎های کشاورزی مطالعه می‎کند. او می‎گوید که فلاحتْ انتخابی آگاهانه بود که جوامعی برخوردار از سطوحِ ازپیش‎موجودِ پیچیدگیِ سیاسی به آن دست زدند.

پرایس می‎گوید: «مسئله بسیار پیچیده‎تر از آن چیزی است که آن‌ها ظاهراً تشخیص داده‎اند.»

مورخان زمانی عقیده داشتند که به‌سبب افزایشِ جمعیتْ مردم مجبور به درپیش‌گرفتن کشاورزی شدند؛ اما شواهد نشان می‎دهد که سبک زندگیِ شکارگر-گردآور به‌اندازۀ کافی می‎توانست نیازهای انسان‎ها را برآورده کند. افزون‌براین، به نظر می‎رسد که کشاورزی در مناطقی آغاز شده است که در آنجا انبوهی از غذاهای وحشی و جمعیت‎های ثابتِ انسانی وجود داشته است. گذشته از مطالبۀ خوراک، باید انگیزه‎های دیگری نیز وجود داشته باشد. مطالعۀ استخوان‌ها نشان می‎دهد که نخستین کشاورزانْ کوتاه‎قدتر و نحیف‎تر از هم‎قطاران شکارگر-گردآور خویش بودند. به نظر می‎آید که کشاورزیِ اولیه اوضاع بسیار مصیبت‎بارتری نسبت‌به خوراک‎جویی داشته است. پس چرا مردم به کشاورزی روی آوردند؟

پرایس در جستاری در سال ۱۹۹۵ نوشت: «پاسخ به چنین پرسش‎هایی دربارۀ گذار به کشاورزی به‌وضوح ارتباط بیشتری با مناسبات درونی اجتماعی دارد.»

به‌هرحال خیلی در حق سیب‎زمینی جفا نکن
ممکن است که هریک از این افراد تا اندازه‎ای محق باشند. شاید جوامع به‌صورت طبیعی گرایش به پیچیدگی داشته باشند؛ اما وجود مواد قابل‌سرقت مانند غلات احتمالاً این روند را در برخی از مناطق جهان تسریع کرده است.

رابرت بتینگر، استاد جامعه‎شناسی در دانشگاه اروین کالیفرنیا با نظریۀ اقتصاددانانْ هم‎دلی می‎کند؛ چه اینکه این نظریه شبیه یکی از ایده‎های خودش است که حاصل پژوهش دربارۀ شکارگران-گردآوران باستانی است.

پژوهش بتینگر پرده از رازی باستانی برمی‎دارد: چرا مردم کالیفرنیای ماقبلِ تاریخ، عمدتاً میوۀ بلوط می‎خوردند و نه ماهی قزل‌آلا. ماهی در این منطقه فراوان بود و صید آن آسان. فناوری لازم برای خشک‎کردن و نگهداری گوشت هم وجود داشت. اما به‌دلایلی، جوامع برای مدتی طولانی تمرکز خود را بر گردآوری بلوط گذاشتند، کاری که وقت‎گیرتر از ماهی‎گیری بود و ارزش غذایی کمتری داشت.

بتینگر می‎گوید که جوامع اولیه توجهی به قزل‎آلا نداشتند؛ چون قزل‎آلا چیزی است که وی آن را نوعی منبع «پرمشقت در آغاز» می‎نامد. برای صید قزل‎آلا و خشک‎کردن آن نیاز به کار و تدارکات بسیار زیادی وجود دارد؛ اما بعد از انجام این مراحل، دزدیدن قزل‎آلا یا استفادۀ انگل‎وار از ذخیرۀ همسایه‎تان راحت است. درعوض، میوۀ بلوط «پرمشقت در پایان» است. تبدیل انباری از میوه‎های بلوط به غذا مستلزم فعالیت بسیار زیادی است و دزدیدن آن دردسر زیادی دارد.

بتینگر و مؤلف همکار او می‎نویسند هنگامی که قبایل کالیفرنیا زندگی کوچ‎نشینی‎شان را کمتر کردند، تعداد هرچه بیشتری از آن‌ها رو به صید قزل‎آلا آوردند. آن‌ها چون در منطقه‌ای معین اقامت می‎گزیدند، می‎توانستند از ذخایر ماهی‎های خویش بهتر دفاع کنند.

بتینگر می‎گوید: «این کار نیازمند توانایی برای تصاحب کار دیگران است. برخی منابع کار بسیار بیشتری می‌طلبند.»

ازیک‌منظر، کشاورزی درنهایت نوعی منبع پرمشقت در آغاز است. کاشت و برداشتِ گیاهان خوراکی نیازمند میزان بسیار بالایی از فعالیت است. بنابراین ممکن است این تصور پیش آید که فعالیت زراعی تنها می‎تواند در میان تمدن‎هایی شکوفا شود که برای جلوگیری از استفادۀ انگل‎وار از ذخایر همسایگان، نظامی از حقوق مالکیت دارد و نیز نیازمند اشکالی از دفاع از خود در برابر تهدیدات خارجی است.

در پرتو همین امر، می‎توان به‌شکل معقولی تصور کرد که انواع گوناگون گیاهان خوراکی فشارهای گوناگونی را بر جوامع وارد می‎آوردند؛ به این معنی که غلات که بیشتر در معرض خطر سرقت قرار داشتند، رشد تمدن‎ها را شتاب بخشیدند، درحالی‌که گیاهان غده‎ای مردمان را راکد نگه داشتند.

اگر این نظریه شمه‎ای از حقیقت داشته باشد، حامل کنایه‎ای تکان‎دهنده خواهد بود. سیب‎زمینی احتمالاً یکی از مصایب عصر باستان بوده است؛ اما در دوران مدرن تبدیل به موهبتی شده است.

کیان، یکی از اقتصاددانان دانشگاه ییل، و ناتان نان، یکی از اقتصاددانان دانشگاه هاروارد، در مقالۀ معروفی می‎گویند که سیب‎زمینی سفید پس از آنکه از قارۀ امریکا به اروپا آورده شد، انقلابی در کشاورزی این قاره پدید آورد. این گیاه به‌نحوی شگرف میزان غذایی را که مردم می‎توانستند تولید کنند، افزایش داد؛ آن‌هم به‌ویژه در مناطقی که برای کشت غله مناسب نبود. بین سال‎های ۱۷۰۰ تا ۱۹۰۰، جمعیت جهان تقریباً سه برابر شد. در این میان کیان و نان اعتبار بسیار زیادی برای سیب‎زمینی قائل می‎شوند.

اقتصاددانان مزبور می‎گویند: «طبق محافظه‎کارانه‎ترین تخمین‎های ما، آشنایی با سیب‎زمینی زمینه‎ساز رشد حدود یک‌چهارم جمعیت جهان و افزایش شهرسازی در میان سال‎های ۱۷۰۰ تا ۱۹۰۰ شد.»

امروزه سیب‎زمینی یکی از مهم‎ترین گیاهان خوراکی است. طبق برآورد سازمان کشاورزی امریکا، مردم این کشور حدود ۵۷ کیلوگرم سیب‎زمینی در هر سال مصرف می‎کنند.

چین به‌عنوان بزرگ‎ترین تولیدکنندۀ سیب‎زمینی می‎کوشد مردمش را متقاعد کند که گیاهانِ غده‎ایِ بیشتری مصرف کنند و کمتر بر برنج و غلات اتکا نمایند. به‌گزارش چاینا دیلی در سال گذشته، رئیس سازمان ملی برنامه‎ریزی کشور چین اعلام کرد که «به‌زودی سیب‎زمینی تبدیل به یکی از غذاهای اصلی جدید مردم چین بعد از برنج، گندم و ذرت خواهد شد». همچنان‌که خبرگزاری بلومبرگ اشاره کرده است، سیب‎زمینی که به‌طور روزافزونی به آب کمتری برای پرورش نیاز پیدا می‎کند، برای کشوری مثل چین جذابیت بسیاری دارد، کشوری که جمعیتی بسیار زیاد و دغدغه‎های محیط‌زیستی عاجلی دارد.

شاید سیب‎زمینی گذشتۀ شومی داشته باشد، اما اکنون با آن نشاسته‎های طلایی‎رنگ دلچسبش که می‎توان به‌خوبی بر روی کره مالید و با سس گوجه‎فرنگی مصرف کرد، حیثیت خود را اعاده کرده است.

از همۀ این‌ها گذشته، تمدن ما بدون سیب‎زمینی سرخ‎کرده به کجا خواهد رفت؟


پی‌نوشت‌ها:
* این مطلب در تاریخ ۲۵ آوریل ۲۰۱۶ با عنوان The sinister, secret history of a food that everybody loves در وبسایت واشینگتن‌پست منتشر شده است.
[۱] Guns, Germs and Steel,، germ علاوه بر میکروب، به‌معنای دانه و ریشۀ گیاه نیز هست و با توجه به محتوای کتاب، احتمالاً ترجمۀ درست نام کتاب، اسلحه، دانه و فولاد است. اما از آنجا که مترجم کتاب به فارسی، آن را به «اسلحه، میکروب و فولاد» ترجمه کرده‌اند، ما نیز همین عنوان را در متن آوردیم.
[۲] freeze-drying
خشک‌کردن انجمادی به‌طور خلاصه فرایندی است که در طی آن ماده‌ای را منجمد می‌کنند و سپس با کاهش فشار سامانه، آب منجمد درون ماده مورد نظر را به‌طور مستقیم به بخار تبدیل می‌کنند؛ یعنی تصعید. از این فرایند برای افزایش مدت نگهداری مواد غذایی و دارویی و همچنین آسان‌کردن حمل‌ونقل آن‌ها بهره می‌برند. [ویکی پدیا]

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)