رسول خوب یا بد یک تخته اش کم بود اما انسان زحمتکشى بود و اکثراً بخاطر چندرغاز چند نفر از پولداران شهر ازش بیگارى مى کشیدند، خلاصه ظهر عاشورا است و رسول هم که اصولاً مثل امت همیشه در صحنه حاضر در همه مراسمات نقده حى و حاضر است طبق عادت در مراسم قمه زنان نقده که در محفل خانگى در محله خرمن یئرى که از قدیم جزو محلات افتخار آفرین جاهل صادرکن بود نظاره گر مراسم قمه زنى عزاداران میشود! از خواص این جمع هم یکى هم مهارت این افراد در چاقو زنى و چاقوکشى است که همه سال چاقو و قمه و شمشیر را به سوى دیگران مى کشند و در این روز خاص این ابزار آلات تیز را بر روى تن خود آزمایش مى کنند. خلاصه عصر عاشورا است و رسول هم با دیدن شور و شوق و هیجان قمه زنان به شور مى آید و چنان از خود بیخود میشود که یکباره خودش را جلوى ” خودان شرابى” یکى از جاهلان معروف نقده می اندازد و با زبان شیرنیش که کمى لکنت داشت رو به سوى خودان شرابى مى کند و مى گوید: خودان عمى منیم ده باشیمى یار؛ خودان عمو سر من هم قمه بزن ! خودان شرابى که در همه عمر کسى او را خودان عمو خطاب نکرده و اگر بچه اى او را عمو هم خطاب کند خودان شرابى عمو خطابش مى کند احساس شعفى عمیق مى کند و با صداى نکره اش فریاد مى زند یا حسین( یعنى باشه)! خلاصه خودان شرابى که در حالت معمولى هم احساساتى است و اکثراً خودش را با رامبو مقایسه مى کند، با شمشیرى که در دست احساس لینچان بود دارد براى آغاز کار یکى دو ضربه آهسته به سر رسول مى زند! در این مراسم که خاصیت آیینى دارد یکى دو ضربه اول آرام است و منجر به زخمى سطحى میشود و نسبت به هلهله یا حسین یا ابولفضلى ( نوع مقدس خربزه زیر بغل دادن) که اطرافیان میدهند عمق زخم بعدى معین میشود، معروف است که جاهلان قدیمى و با تجربه اول وقت قمه را بر سر خود میکوبند تا مجبور نباشند در پایان کار که اوج احساسات عزاداران است خود را لت و پاره کنند و اکثراً جدیدها و تازه کارها با هلهله خود اینها خود را چنین در وسط و پایان کار لت و پاره مى کنند. خلاصه هلهله و تشویق اطرافیان خودان شرابى را چنان احساساتى مى کند که خود را در جایگاه شمر و رسول را حسین تصور مى کند و شمشیر را چنان بالا مى برد و بر سر رسول مى کوبد که سر رسول مانند هندوانه اى به دو نیم مساوى تقسیم مى شود. رسول بر زمین مى افتد و محل خرمن یئرى هم که مراسم در آنجا برگزار میشود کنار بیمارستان است، رسول را بیهوش به بیمارستان مى برند و بیمارستان نقده بعد از اقدامات اولیه فوراً رسول را به بیمارستان اورمیه که مجهزتر است اعزام مى کنند، خلاصه رسول یک ماهى در بخش ویژه بسترى شد و یک ماهى در بخش عادى بود تا توانست روى پاى خودش بایستد.
دو سال بعد از این ماجرا بود که روز عاشورا که اصولاً بدترین روز آدمى مثل من در شهرى کوچک است که نه جایى براى رفتن و نه کسى براى صحبت کردن است و سر وصداى طبل و نوحه هم اصولاً گوش خراش تر از آن است که چیزى بخوانى، آنطرف قضیه هم همه با نگاهشان غیرمستقیم میخواهند به صورتت تف کنند که چرا همرنگ جماعت نمى شوى و شاخ در مى آورى، بهمین خاطر اکثراً جایى هم نیست بروى در این چند روز. خلاصه صبح عاشورا بود روز قبلش قرار گذاشتیم که در مغازه عزیزى ساعت نه حاضر باشیم و کرکره را پایین بزنیم و دورimage از نگاههاى آزار دهنده آشنایان، خانواده و نزدیکان روز را به شب برسانیم، صبح بود و چند نفرى داخل مغازه شدیم که یکدفعه رسول هم از آنطرف پیدا شد، یکدفعه گفت؛ من هم بیایم پیشتان بمانم، جا نیست بروم! یکدفعه خاطره دو سال پیش اش به یادم آمد و با خنده گفتم: رسول تو که همیشه حى و حاضر در اینگونه مراسمات هستى تو دیگه چرا؟ یکدفعه گفت: نه دیگه دور و برشان نمى گردم و توبه کردم که حتى به این دیوانه ها سلام هم بدهم، ده لى دیلر هامیسى( همگى دیوانه هستند). خلاصه رسول هم آنروز قاطى جمع فرارى از جامعه ما شد و به سلامتى اش چند باده اى سر کشیدیم. اما با خود همیشه فکر مى کنم رسول با اینکه چند تخته اش کم بود یکبار قاطى اینها شد و بخاطر لطمه اى که خورد لحظه اى تعمق و تفکر کرد و به این نتیجه بجا رسید که اینها دیوانه هستند و این مراسمات دیوانه بازى است و حتى توبه کرده است که به این دیوانه ها سلام هم بدهد. اما چرا روشنفکر و باسواد ما هزار و چهارصد سال است که ده برابر وزن رسول کتاب خوانده است مانند رسولى که یک صفحه کتاب نخوانده است به اندازه رسول شعور و درک پیدا نکرده است؟ و حتى گاهاً کار را به چنان جایى مى رسانند که ریشه هاى حقوق بشر، عدالت و آزادیخواهى، لیبرالیسم و سوسیالیسم را در صحراى کربلا جستجو مى کنند؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)