من بچه ی کریمخانم! از معدود خیابانهایی که پس و پیش از انقلاب بهمن ۱٣۵۷ نام خودش را حفظ کرد. ما یعنی خانواده کوچک ما از هفت سالگی من به حوالی کریمخان نقل مکان کرد. محله جدید روزهای شلوغ و عصر و شب خلوتی داشت که باعث می شد صبحها دلپذیر و عصرها غم انگیز باشد. به خصوص عصرهای روز تعطیل، پنداری غبار غم بر روی خیابان کریمخان و حواشی اش پاشیده بودند. ماشینهای انگشت شماری که از آن رد می شدند و رهگذرانی که با عجله، پیاده روی عریض خیابان را طی می کردند تا به مقصد دیگرشان برسند، همه نشان از این داشت که این خیابان چیزی برای عرضه به رهگذران ندارد و کسی را به پرسه زنی دعوت نمی کند، که در آن دهه پرسه زنی به مفهوم امروزه اش البته خالی از خطر هم نبود!

img_40435

مرغ آمین

اولین بار که فهمیدم در محله ای خاص زندگی می کنم، اوایل دهه ی هفتاد خورشیدی بود. فضای بسته ی سالهای سربی دهه ی ۱٣۶۰ با شعارهای پوپولیستی و رژه های خیابانی اش، جای خود را به عصر تعدیل و سازندگی داده بود و روشنفکران (البته آنها که ایران مانده یا زنده مانده بودند) به آرامی سرشان را از لاکشان بیرون می آوردند و به دنبال هوای تازه بودند که به کتابفروشی مرغ آمین حمله شد. کشتیبان را سیاستی دیگر آمده بود و قرار نبود که دستگیری و تمشیت چهره ی اعتدالی نظام را تخریب کند، بلکه ترس انداختن به دل روشنفکران و یا حذف فیزیکی آنها در دستور کار قرار داشت. حال حمله به کتابفروشی مرغ آمین و امحاء کتاب خدایان دوشنبه ها می خندند (که بهانه ی حمله بود) یکی از این اولین اقدامات بود. این حمله و به آتش کشیدن کتاب فروشی در اوایل دهه ی هفتاد خورشیدی به رغم آنکه آن سالها تلگرام و فیس بوکی در کار نبود، سریعا به خبرها وارد شد و از طریق رادیوهای فارسی زبان به گوش من نیز رسید. این خبر را همان ایام از رادیوی ترانزیستوری قدیمی پدرم شنیدم. از وقتی یادم می آید با صدای خِرخِر پارازیت بر روی برنامه بامدادی بی بی سی بیدار شده بودم و هر جای دنیا هم که رفتم و در هر خانه ای که شب را به صبح رساندم، در هنگامه ی بیداری صبح، دلتنگ این صدا ماندم…بگذر… طبق معمول آن روزها پدر و برادرم به تفسیر و تأویل این خبر مشغول شدند و من در میانه ی بحث به عنوان یک پسربچه نه به هولناکی اتفاق که به اهمیت محله ای فکر می کردم که در آن زندگی می کردیم. لحظه ای از غرور برای یک پسربچه که حالا حرفی دارد برای هم سن و سالهایش. اما این لحظه ی خوشحالی با دیدن کتابفروشی آتش گرفته و صورتهای نگران و آشفته ی کتابفروشها با آن عینکهای دورمشکی و پیشانی های پرچین و چروک، که از قضا شبیه به رفقای پدرم بودند، بدل به ناراحتی شد. چند نفری با دستهای گره کرده گوشه ای ایستاده بودند و بوی کاغذ سوخته و نم، ترکیبی مهوع ساخته بود. چند نفری هم به هیأت گروههای فشار سوار بر موتورهایشان نزدیک پل کریمخان به ساختن دود و صدا مشغول بودند. آن تصویر یکی از ماندگارترین تصاویری بود که در ذهنم تا به امروز نشسته است و البته نام خیابان کریمخان….حقا که مرغ آمین، دردآلودی است کآواره بمانده…

از گذر تا پاتوق

تا سالهای آخر دانشگاه، کریمخان برای من فقط یک خیابان بود. خیابانی که از آن می گذشتم، سوار بر اتوبوس، تاکسی و یا پیاده. با عجله عموما و گاه با هیجان و مواردی حتی با تلخی. راهها در آن روزها به دانشگاه ختم می شد و دانشگاه تهران قلب همه ی اتفاقات سیاسی بود. دانشجویی مثل من هم که سر در سودای سیاست داشت، بی توجه به خیابان می گذشت و به قلب حوادث می رفت. در سالهای پایان دانشگاه که آتش سیاست رو به سردی می رفت و شعله های اصلاحات فرو می نشست، دانشجویانی که زندگی روزنامه ای داشتند، به کیستی و چیستی خود و جنبش اصلاحات و تاریخ و جامعه و حال و گذشته شان علاقه مند شدند و کتاب‌خوانی در فقدان فعالیت سیاسی آشکار وجهه ی اصلی عملشان شد. من نیز که پیش از فعالیت سیاسی و از دوران کتابخوانی علاقه مند رمان و داستان و تاریخ بودم، کتابهای جدی جامعه شناسی و اقتصاد سیاسی به لیست کتاب های خواندنی ام وارد شد. رمان را می شد بدون معلم خواند به خصوص که پدری و برادری داشتم تا برایم نکته های ارزشمند آن را باز کنند و معنای باطنی اش را برایم بگویند. اما کتابهای جامعه شناسی و فلسفی و اقتصادی را بی معلم نمی شد خواند و معلمی از آنگونه که من می پسندیدم در عرصه ی عمومی نمانده بود. در جستجوی کتاب کورمال کورمال کتابفروشی های کریمخانی را در همسایگی‌مان دوباره کشف کردم. آب در کوزه و ما تشنه لبان؟ کم کم فهمیدم که پاتوق اهل فرهنگ از روبه روی دانشگاه و خیابان انقلاب به کریمخان و کتاب فروشی هایش منتقل شده است. کم کم فهمیدم بهمن فرمان آرا، حسین سناپور، اکبر معصوم بیگی، رسول یونان و دهها روشنفکر، کارگردان، بازیگر و نویسنده را می توان در ساعتهای مختلف این خیابان دید. می توان تعریف آخرین کتابهایشان را از زبان خودشان شنید و سوالاتی را که به ذهنت می رسد، از آنها پرسید. نوعی حکمت مشایی در این خیابان جاری شده بود. می شد با سیدعلی صالحی قدمی بزنی و با آن زبان شعرگونه کلمات تعمید شده را به گوش جان بشنوی. می شد با اکبر معصوم بیگی دقیقه ای همکلام شوی و از شعبده هایی که اهل سرمایه و افسون در جیب دارند، بیشتر آگاه شوی. می شد نویسنده ها و مترجمان بسیاری را دید و در جوارشان قدم زد و از کلماتشان بهره برد و نظرگاههایشان را دانست…. و مخلص کلام چه خوش زمانی بود….

کسی می گفت، به یاد ندارم چه کسی، که بازار شامه ی تیزی دارد. به راستی هم اینگونه است. در تمام سالهای ابتدایی دهه ی هشتاد که اصلاحات رو به فروکاهش بود، کافه های زیادی در این منطقه روییدند. بازار فهمیده بود که دوران خیابان و دانشگاه به انتها رسیده (که بعدها فهمیدیم موقت بوده) و فعالان اجتماعی سیاسی به کافه ها سر ریز شده اند برای نوشیدن فنجانی قهوه تا شاید شور و هیجان سابق در رگهایشان به حرکت دربیاید و گپی و گفتی و یا حتی سرکشیدن به کتابی و دفتری در تنهایی. قدم زدن در حواشی کریمخان به هر رهگذری می فهماند که این محله، یک محله ی عادی نیست. پر است از کافه و گالری و نمایشگاه و یا حتی ترکیبی از این هرسه که شبیه به موبایلهای هوشمند همه ی خدمات را با هم ارائه می کند! … هستی انسان است که آگاهی آن را بر می سازد و یا آگاهی در جستجوی هستی متناسب بر می آید؟

خرداد، خاطره، خیابان
در میانه ی دهه ی هشتاد، عصر هنگامی در میانه ی خرداد داغ، پاکشان و به هوای اندکی کلمه و کتاب به کریمخان قدم گذاشتم که ناگهان آنجا را متفاوت با روزهای پیشین دیدم. کریمخان انگار که رو به روی دانشگاه تهران شده بود در رزوهای اصلاحات. برای در امان ماندن از تعقیقب و گریز پلیس ضدشورش به بالای پل عابر پناه بردم و بسیاری نیز چون من همینکار را کرده و نظاره گر میدان بودند که پلیسهای زن اینبار تظاهرکنندگانی که بیشتر زنان و دختران بودند، دستگیر می کردند و با خود کشان کشان می بردند. در آن میان دختری بود که از پارک سر خیابان کریمخان به آن سوی خیابان کشانده می شد و تمامی مسیر را به مقاومت مشغول بود. هیجان روزهای اصلاحات و شلوغیهای دانشگاه به جانم برگشته بود. دلم می خواست از بالای پل به پایین بپرم و در این کشاکش سهمی داشته باشم که عقل سی سالگی به هیجانم مهار زد و در همان جایی که بودم ماندم و فقط نظاره گر ماندم، البته بیشتر نظاره گر ترس و محافظه کاری خویش تا آن کشاکشی که در خیابان جاری بود….ما بی چرا زندگانیم؟…

چند روز بعد، که مطمئنا به هفته نکشید، به میهمانی دوستانی دعوت شدم که از فعالان جنبش زنان بودند و آن روزها در حوالی کریمخان و در همسایگی ما خانه داشتند و اکنون نمی دانم در بی کجایند. شاید به بحثی و فحصی در باره ی آن خردادِ گران (که خرداد، پر از رخداد بود در آن روزها و سالها). ناگهان با دوستی مواجه شدم که مونس و غمخوار کودکان صدمه دیده ی بم بود و اینبار خود با دست شکسته در حال سخن گفتن از ماجرایی که بر او رفته بود. دریافتم که آن دختری که کشان کشان می بردند در میانه ی میدان، دل آرام بوده است. خاله دل آرام سیاهخانه ی بم. مونس و غمخوار کودکان بی سرپرست و بدسرپرست پس از زلزله، که نه سالک و نه زردزخم نمی توانست مانع بوسه هایش شود بر گونه های بی گناه کودکان بم… حقا که نه آوریل که خرداد بی رحم ترین ماههاست…

این آخرین یادگاری من از کریمخان به عنوان خیابان نبود. در سالهای انتهایی دهه ی هشتاد گویی این خیابان جانی دوباره گرفت. در روزهای خرداد یکی از آن سالها کتابفروشها، روزنامه نگارها، عشق کتابها، کافه نشینان، عاشقان از هر جنس و گونه ای کریمخان را ناگهان خیابانی دیگر یافتند. این خیابان لبریز می شد از صدها، هزاران و یا حتی صدها هزار انسانی که خاموش و آرام، سبزپوش و سرخپوش، بی اعلان و یا با پلاکاردی بر بالای سر جاری بودند: جاری به سان رودی که خشمش را در درون انباشته می کند و سکوتش را ابهت می بخشد. مردمی آرام با گذرشان از خیابان به آن اهمیت می دادند. از هر سنخی درون این جمعیت بود: پیرمردان و پیرزنانی که خاطره ی انقلاب شکست خورده شان را می جستند. زنان و مردان میانسالی که دهه ی شصت، جوانی و شادکامی شان را دزدیده بود. جوانانی در آخرین سالهای جوانی که اصلاحات و سیدخندان ناامیدشان کرده بود و نسلی جوانتر که از خیابان خاطره ای نداشت و شیفته ی رنگ و هیجانِ ناشی از حضورِ جمع بود. گذر این موج، راه رفتن منظم هزاران انسانی که شاید امری از پیش آنها را با یکدیگر پیوند نمی داد و بدنهایی که با از خودگذشتگی به میدان آمده بودند، این خیابان را تا ابد تغییر داد. دیگر نه دیوارنگاره های عظیم ایدئولوژیک، نه کلیسای سپیدپوش سر ویلا، نه کتابفروشیهای بزرگ و کوچک این راسته، نه کافه های متعدد و نه گالریهای جذاب هیچ یک اثری به ماندگاری این حضور خیابانی نداشته اند. تا آنجا که در شبهای سرد غربت، خواب گرمابخش زندگی من نه فقط راه رفتن در این خیابان که حتی تنفس در هوای دودآلود و خفه آن بود… درست گفته اند که انسان متناسب با رویاهایش زندگی می کند…

از سر ویلا تا پارک سر کریمخان

کسانی که روزهنگام از کریمخان می گذرند، زشتی های آن را نیز می بینند. واقعیت این است که تصاویر ناب جز در ذهن ما وجود ندارد و هر چیز در این دنیا به دوغ و دوشاب آمیخته است. کریمخان زشتی هایی هم دارد. زشتی این خیابان نه به خاطر جویهای پر از موش و زباله های رها شده در کف سنگفرش و نه به خاطر شلوغی و بوق موتورسیکلتهایی است که عابران پیاده را می ترسانند. زشتی کریمخان بانکهایی هستند که این خیابان را به اشغال خود درآورده اند. از سر خیابان تا آخر آن بیش از بیست بانک وجود دارد. این تعداد بانک در این خیابان فرهنگی چه می کنند؟ چه می خرند و می فروشند که به این شعبه های درندشت احتیاج دارند؟ حضور آنها این خیابان را گران کرده است. آنقدر گران که خرید مغازه ای و تأسیس کتابفروشی تقریبا در آن غیرممکن است. بانکها باعث می شود که حیات و گذار خیابانی تابع ساعت کاری آنها شود و آنچه در حاشیه آنهاست از فرهنگ و روشنی تهی شود. آری بانکها روز این خیابان را زشت کرده اند. البته آنها با بازاری کردن تمامی عرصه های زندگی و کالایی کردن تقریبا همه چیز باعث شده اند شب کریمخان نیز به زشتی آلوده شود.

شب کریمخان هم زشتی هایی دارد. کسانی که شبانه به کریمخان می آیند، به هوای خریدن دارویی کمیاب از داروخانه ۱٣ آبان و یا سر زدن به کافه ای در آن حوالی و یا حتی قدم زدنی دیرهنگام در خیابان، زشتی های شبانه ی کریمخان را هم دیده اند. هرکسی حق لاینفکی بر بدن خود دارد و این تن حرمتی دارد بی قید و شرط. پس اگر بازار، بدن را تابع خود کرد و حرمت آن را شکست، زشتی آفریده است. در تهران، خیابان بازاری است شبانه که بدن انسان را در آن عرضه می کنند. کسانی که برای خریدن بدن انسان به خیابان شب پا می گذارند باید قدرت خرید خود را نشان دهند. ماشین بهتر و یا قلدری و پررویی بیشتر. بدن زنان در اکثریت موارد کالای این بازار است. اما بازار شبانه ی کریمخان جنس دیگری برای عرضه دارد. بدنهایی که در میانه هویت مردانه و زنانه مانده اند مشتریان خاص خود را دارند و این مشتریان، شبانه در کریمخان پی شکار می آیند. این فریفتن و خریدن و گاه دریدن است که شب کریمخان را زشت می کند، تلخ می کند. این است سیطره ی بانک و سرمایه بر شب و روز این خیابان و گسترش زشتی و تلخی…به راستی که آب دریاها سخت تلخ است آقا!

اما بعد

من بچه ی کریمخانم. واقعیتهای مستمر را، اما، وقتی می فهمیم که گسستی در امر روزمره اتفاق بیفتد. اینکه چندماهی نباشی و وقتی به خانه بر می گردی، متوجه بشوی که سر کریمخان را جرثقیلها و دستگاههای مخلوط کن سیمان به اشغال خود درآورده اند، تغییرات برایت ملموس می شوند. می فهمی که خانه ات را که در حقیقت خیابانت است، بی حضور تو بی اذن تو بی آنکه لحظه ای به تو به عنوان یک شهروند فکر کنند، دارند شخم می زنند. بهانه در ابتدا مشروع است. دو خطه شدن مترو در زیرزمین. مترو به عنوان بخشی از حمل و نقل عمومی نه تنها مشروع و لازم است بلکه باید ترویج و تبلیغ هم بشود. در این شکی نیست. اما اینکه به بهانه ی ساختن مترو پارکی را شخم بزنند و از آن تک بوستان در گرمترین منطقه ای شهری یک پاساژ تجاری دربیاورند، دیگر چه باید گفت؟ اینکه پارک سر کریمخان را بروبند و به جنگل آهن و شیشه، جانوری بدهیبت بیفزایند، با خاطره ی جمعی من با خاطره ی جمعی شهروندان چه می کند؟ روزگاری در این پارک زنانی به اعتراض ایستاده بودند، روزگاری رهگذران خسته ای در آن نشسته بودند، روزهای تابستان گرم تهران را شهروندانی با کمک سایه های خنک این بوستان کوچک راحت‌تر گذرانده بودند، از این خیابان صدها هزار نفر انسان با سکوتی خشمگین و به سودای پس گرفتن رأیشان گذر کرده بودند و برخی از آنان لحظه ای از آرامش را در این بوستان تجربه کرده بودند…هر یک از این لحظات تاریخی در خود دارند که باید ثبت شود و ماندگار بماند و آنوقت شهردار ما در خدمت سودا و سرمایه دو سر این خیابان را، دو سر این گذر فرهنگی را و دو میدان مهم این شهر را بدل کرده است به مگامال. متر به متر آن را گز کرده و فروخته است. به راستی غیرت شهروندان استانبولم آرزوست که نگذاشتند خاطره های شهرشان را مگامالهای سلطان عثمانی لگدمال کند، که نگذاشتند گلها و درختهای پارک گزی طعمه ی هجوم پول و سرمایه شود…آری آنها به ما یاد دادند که خاطره های انسانها از شهرشان باید حفظ شود، آنها با صدای بلند فریاد زدند که شهر حقی دارد بر گردن ما و نباید شخم زده شود، آنها با بدنهای کبود شده و گلوهای سوخته نشان دادند که یک بوستان یا یک خیابان فقط شیئی نیست که بتوان آن را خرید، فروخت و یا له کرد و به شکلی دیگر درآورد. که هر تکه ی آن بخشی از وجود ماست. آنها به تمامی نشان دادند که خیابان می تواند خانه ما شهروندان باشد و بخشی از وجودمان…. همه ی اینها را گفتم که بگویم خیابان کریمخان با همه زیبایی ها و زشتی هایش خانه ی دوم من است. خانه یک شهروند معمولی که از آن خاطره دارد و در این خاطره ها با هزاران انسان شریک است. خاطره های شیرین و تلخ… پس نباید چنین مورد تهاجم سفته بازان و مال سازها قرار بگیرد…آری من بچه ی کریمخانم…فقط همین.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)