مرادی مراغه‌ای

علی مرادی مراغه‌ای

در غیبت مجاهدین، شلیک توپهای روسی به سوی شهر بی دفاع آغاز و تا دو ساعت به نیمروز همچنان ادامه داشت. آن وقت تاراج و غارت مردم شروع شد. هر کسی را که می دیدند لخت می کردند. به توپ بستن شهر در روزهای بعدی نیز همچنان ادامه داشت. از روز هفتم محرم، جستجوی مجاهدین و دستگیریشان آغاز شد. سرانجام نوبت به ثقةالاسلام، برجسته ترین شخصیت دینی شهر و شیخ سلیم یکی از برجستگان انجمن ایالتی رسید. وقتی دوستانش از ثقةالاسلام خواستند برای دستگیر نشدن توسط روسها از شهر خارج شود، امتناع کرد

پس از فتح تهران توسط مجاهدین بختیاری و مجاهدین شمال و فرار محمدعلی شاه، سپهدار اعظم بر مسند دولت تکیه کرد، اما اوضاع نه تنها بهتر نشد، بلکه هرج و مرج کل کشور را فراگرفت. به قول عارف قزوینی:
زحـد گـذشـت تـعـدی کسی نمی پـرسد حدود خانــه بـی خـانمـان مــا ز کـجـاسـت
خرابی مملکت از دست دزد خانگی ست ز دست غیر چه نالیم، هر چه هست از ماست
ستارخان و باقرخان که اندکی قبل از این، با اصرار مستقیم سفارت روس و انگلیس به تهران فرا خوانده شده بودند، در جریان پارک اتابک و خلع سلاح مجاهدین، ستارخان زخمی شده و در گوشه خانه صمصام السلطنه تازه خانه نشین گشته بود.
خزانه دولت خالی بود و وجود ناآرامیهای متعدد در نقاط مختلف کشور مانع جمع آوری مالیاتها بود. از طرفی، برای خوابانیدن شورشها و اعزام نیرو، نیاز به پول ضروری بود. سرانجام دولت تصمیم گرفت برای بهبود وضع مالی کشور، از یک دولت بی طرف یعنی امریکا مستشار مالی دعوت کند. به این ترتیب، مورگان شوستر به همراه هیئتی در بیست اردیبهشت ۱۲۹۰ وارد ایران شد.
اما با شروع اصلاحات مالی مورگان شوستر، مخالفتهای بی حد و حصر روسیه آغاز شد که سرانجام کشور روسیه در اولتیماتومی که در مورخه ۶ آذر ۱۲۹۰ به دولت ایران داد، خواستار اخراج مورگان شوستر شد. در این اولتیماتوم به دولت ایران ۴۸ ساعت مهلت داده شده بود که در صورت نپذیرفتن اولتیماتوم، قوای روسی به سوی تهران حرکت می کردند.[۱]
این اولتیماتوم که با حمایت ضمنی انگلستان همراه بود، تجاوز آشکار یک کشور بیگانه در امور داخلی کشور دیگر بود. مورگان شوستر در همین زمان در نامه ای از تهران اوضاع اسف انگیز ایران را چنین تشریح می کند:
هفته ها و کتابها لازم است تا تمام جزئیات اوضاع پیچیده اینجا را بتوان شرح داد ولی به عنوان انسان به جرأت می گویم صحنه بسیار غم انگیز و مشمئز کننده ای در جریان است. صحنه خفه ساختن روح ملی مردمی که قرنها در فشار هولناک ترین استبداد و ظلمها به سر برده و به تازگی موفق شده اند حتی بی هیچ برخورداری از منافع عملی آزادی، از احساس آن خوشحال باشند.[۲]
در حالی که قوای روسی شهرهای رشت و تبریز را به اشغال خود درآورده و هر روز فجایعی بی سابقه را در آن شهرها تکرار می کردند ، در تهران هیئت دولت با قبول اولتیماتوم روسیه، شوستر را از ایران اخراج کردند، اما جنگ بین مجاهدین تبریز با قوای اشغالگر روس همچنان ادامه داشت. موقعی که تبریز و انزلی در زیر چکمه های قشون روسی هر روز شاهد به دار کشیدن شریف ترین فرزندان خود بود، شریف کاشانی اوضاع تهران و بی تفاوتی مردم را چنین به تصویر می کشد:
جای هزار افسوس است که در این شهر ده نفر آدم ساده به نیت خالص نداریم… اینک حرکات قشون و سالدات روس را در تبریز و قزوین و انزلی را می شنوند هیچ متأثر و متألم نمی شوند و هیچ بر حال ما تغییر و تبدیل حاصل نمی شود…[۳]
در حالی که چهار هزار سالدات روسی در داخل شهر در باغ شمال حضور داشتند، اندکی بعد هفتصد نفر سرباز روسی نیز از اردبیل به تبریز رسیدند و به آزار و اذیت مردم پرداختند. مردم در تبریز از پیر و جوان، در زیر چکمه های اشغالگران، برای مبارزه پای می فشردند اما خبر نداشتند که در «این زمان در تهران نایب السلطنه و کابینه ، یوغ التیماتوم را به گردن پذیرفته» بودند.[۴] در تلگرافی که به نظر می رسد آخرین تلگراف انجمن ایالتی تبریز قبل از آغاز حمله همه جانبه روسها به شهر و تاراج گشتن انجمن ایالتی باشد به انجمن سعادت استامبول ارسال کرده، وضعیت شهر را قبل از حمله روسها چنین توصیف می کند:
اهالی هنوز ساکتند و وحشیگری روسها بیش از پیش شده است؛ آنها بسیاری از زنان و اطفال را کشته و عمارات متعددی را آتش زده اند. اگر فردا آنها از حمله وحشیانه خود دست برندارند اهالی مجبور به دفاع از خود خواهند بود. ما از شما خواهش می کنیم که این تلگرام را به روزنامه های عمده و مراکز مهم اروپا ارسال دارید.[۵]
قزاقها به دنبال بهانه برای حمله بودند و این بهانه در ۲۹ ذیحجه ۱۳۲۹هـ.ق. (۲۹ آذر ۱۲۹۰ش./ ۲۱ دسامبر ۱۹۱۱م.) به دست آمد و به خاطر سیم تلفن که می خواستند از باغ شمال به کنسولخانه بکشند، اتفاق افتاد. در حالی که نمایندگان انجمن ایالتی به همراه ثقةالاسلام می خواستند از طریق مذاکره با کنسولگری روس جنگ را فیصله دهند اما جنگ شدید در نقاط مختلف شهر بین مجاهدین شهر و قزاقهای روس رو به گسترش بود. به قول کسروی: «سراسر شهر شوریده و مجاهدان می کشتند و کشته می شدند و گام به گام پیش می رفتند. به گفته یکی از مجاهدان: جنگ نبود، کشتار بود. روسیان اگر یکی می کشتند ده تن و بیست تن کشته می شدند… قزاقان با آنکه جای استواری داشتند در برابر فشار دلیرانه مجاهدان تاب نیاوردند. یک سرکرده با چند تن از قزاق به خاک افتادند و چند تن زخم سختی برداشتند. دیگران ایستادگی نتوانسته سنگر را رها کردند و خود را به قونسولخانه کشیدند…»[۶]
روز سی ام ذیحجه ۱۳۲۹ هـ.ق. (۳۰ آذر ۱۲۹۰ش./ ۲۲ دسامبر ۱۹۱۱م.) نیز جنگ به شدت تمام ادامه داشت و به نوشته کسروی: «امروز سختی جنگ در سوی مارالان بود، روسیان در این کوی در خانه ها از کشتار و تاراج دریغ نمی گفتند و به هر خانه ای در می آمدند زن و مرد و بزرگ و کوچک زنده نمی گذاردند و بسیاری را در تنور انداخته و نفت ریخته آتش می زدند. جنگ چهار روز با شدت تمام ادامه داشت».
از تهران پیاپی پیغام می رسید که جنگ را کنار بگذارند و از سفارت روسیه نیز به کنسولگری همین پیغام می رسید. در حالی که مجاهدین روز به روز پیش روی کرده و چیزی نمانده بود که کار را یکسره کنند. طبق نوشته کسروی: «شب یکشنبه برای تبریز یک شب پر از اندوهی بود فردا یکشنبه دوم دی ماه باز جنگ آغاز شد. امروز مجاهدان دلسوزانه کوشیده بر آن بودند باغ را از میان بردارند و یک بار ریشه روس را از شهر بکنند و این کار دشوار نبود و اگر جلوگیری نمی شد بی گمان در یکی دو روز آن را به پایان می رسانیدند… امروز بار دیگر قونسول روس به همراهی قنسولهای دیگر با ثقةالاسلام و ضیاالدوله و نمایندگان انجمن گفتگوهای رها کردن جنگ را می کردند و نتیجه گفتگوها این بود که پیش از غروب مجاهدان ناگزیر شده از کوشش باز ایستادند و بدینسان روسها از تنگنا بیرون آمدند.»[۷]
صلح در این زمان، اشتباه بزرگی بود که از سوی مجاهدین تبریز پذیرفته شد. اما بیرون رفتن مجاهدین از شهر و بی دفاع گذاشتن شهر اشتباهی بزرگتر بود که اشتباه اولی را تکمیل می ساخت!.
یک هزار نفر مجاهد پیر و جوان در مقابل حدود پنج هزار نفر سالدات روسی جنگیدند و پیروز شدند، اما محافظه کارانی که اینک در فطرت مجلس در تهران به جای استبداد مرکزی بر اریکه قدرت تکیه زده بودند، شهر تبریز را تسلیم دشمن بیگانه نمودند و بدین ترتیب، تبریز به زانو درآمد. از این به بعد، جنایاتی در آن شهر اتفاق می افتد که در طول حکومت سلسله قاجاریها بی سابقه بوده است!
کسروی وضعیت اندوهبار تبریز را پس از خارج شدن مجاهدین از شهر، چنین توصیف می کند:
… شبی که کمتر کسی از ترس و اندوه خواب آرامی کرد و شبی که هزارها خاندان با دیده های اشکبار سرپرست خود را به سفر فرستادند و یا از خود دور ساخته به نهانگاهی سپردند. این شب، تبریز برای نخستین بار تلخی خواری و درماندگی را چشید امشب تبریز دشمنان چیره را از هر سو به خود نزدیک دیده و چون نگاه کرد کسی را از سرپرستان غیرتمند ندید.
انجمن ایالتی نیز توسط سربازان روسی تاراج شد و ضیاالدوله به کنسولگری انگلیس پناه برد و هرکدام از اعضای انجمن پراکنده شدند و «بیرق سه رنگ نشان آزادی ایران را هم دریدند»[۸] و این در واقع پایان حیات آن کانون مقدس بود.
در غیبت مجاهدین، شلیک توپهای روسی به سوی شهر بی دفاع آغاز و تا دو ساعت به نیمروز همچنان ادامه داشت. آن وقت تاراج و غارت مردم شروع شد. هر کسی را که می دیدند لخت می کردند. به توپ بستن شهر در روزهای بعدی نیز همچنان ادامه داشت. از روز هفتم محرم، جستجوی مجاهدین و دستگیریشان آغاز شد. سرانجام نوبت به ثقةالاسلام، برجسته ترین شخصیت دینی شهر و شیخ سلیم یکی از برجستگان انجمن ایالتی رسید. وقتی دوستانش از ثقةالاسلام خواستند برای دستگیر نشدن توسط روسها از شهر خارج شود، امتناع کرد و گفت:
در جریان شکست عباس میرزا از روسها، میرزا آقای میرفتاح جلو افتاد و شهر تبریز را به دست روس سپرد. از آن زمان صد سال می گذرد و همیشه نام آقا میرفتاح به بدی یاد می شود. شما چگونه راضی هستید که من در این آخر زندگی از ترس مرگ، خود را به پناهگاهی بکشم و دیگران را در دست دشمن رها نمایم.[۹]
سرانجام، در نهم محرم ۱۳۳۰ (نهم دی ۱۲۹۰ش) توسط سالداتهای روسی دستگیر و مورد انواع اهانتها و اذیتها قرار گرفت. او را در فشار گذاشته بودند که زیر ورقه ای را امضا کند که در آن آمده بود: «مجاهدین اول جنگ را آغاز کردند» ولی ثقةالاسلام امتناع کرد. سرانجام کنسول روس از او خواست حداقل گواهی دهد که «دولت ایران قادر به حفظ امنیت آذربایجان نیست و توقف ارتش تزاری در آذربایجان ضرورت دارد»، ثقةالاسلام در پاسخ گفت: شما شهر را تخلیه کنید من قول می دهم امنیت کامل برقرار خواهد شد!
سرانجام مقاومتش خشم روسها را برانگیخت. در زیر شکنجه و کتک چنان خرد و خمیر ساخته بودند که در وقت به دار کشیدنش نای حرکت نداشت. شخصیت محبوبش باعث شده بود طیفهای مختلف شهر در وقت عسرت و تنگدستی به عنوان پناهگاه بدو رجوع کنند و شناخت مشروطیت تبریز، بدون شناخت شخصیت و عملکردهای او بی نتیجه خواهد بود. تنها خشونت روسها می توانست چنان شخصیت گاندی واری را به بالای دار بفرستد.[۱۰]
روز دوشنبه دهم دی ماه، در حالی که مردم در عزاداری عاشورا در ماتم و اندوه بودند، ثقةالاسلام را به همراه هفت تن از برترین فرزندان تبریز برای دار زدن آماده ساختند.
«در یک سو در پهلوی درختی دو تیری ستون وار بلند کرده و یک تیر افقی بر روی آنها میخ کوب ساختند و ریسمانها از آنها می آویختند. این داری بود که آماده می کردند و چون با کشتن سران آزادی ایران جشن می گرفتند، تیرها را با پارچه های سه رنگ بیرق روسی می آراستند… هنگامه دلگداز بس سختی می بود. یک دسته مردان غیرتمندی را دشمنان بیگانه در شهر خودشان به گناه آزادیخواهی به دار می کشیدند و کسی نبود به داد ایشان رسد…»[۱۱]
برای اینکه بیشتر تحقیر کنند، ریسمانی به گردنش انداخته تا میدان مشق روی زمین کشیدند. ثقةالاسلام در آنجا اجازه نماز خواسته و وضو گرفته، دو رکعت نماز خوانده و بعد از آن نطقی کرده که مفادش بر تذکر عظمت شهدای عاشورا و ایمان به حیات ایران فردا و نمردن روح ایرانیت بود. بعد طناب دار را به گردنش انداختند. آنها را یک یک در مقابل چشم همدیگر به دار می آویختند تا شاهد جان کندن همدیگر باشند. اما هیچ کدام کوچکترین ضعفی از خود نشان نداد. وقتی نوبت به شیخ سلیم، عضو برجسته انجمن ایالتی و خطیب انقلاب تبریز رسید، اگرچه آنقدر کتک زده بودند «که در حال مرگ بود و اگر نمی کشتند نیز می مرد» در آن حال خواست نطقی بکند. همین که گفت: «از من به انجمن بگویید…» که فوراً جلادها دهانش را گرفته و نگذاشتند.
اما رویارویی دو فرزند کم سن و سال علی مسیو ستودنی بود. از آنجا که نتوانسته بودند بر پدر دست یابند برای انتقام از وی، دو پسر او را گرفته بودند. وقتی به پای دار رسیدند، «بچه کوچک بعد از بد گفتن زیاد به روسها و امپراطور و غیره با صدای بلند به زبان ترکی « زنده باد ایران، زنده باد مشروطیت» گفته و چشم روی هم نهاده، با کمال دلاوری ریسمان را خود به گردن خود انداخته» بود.[۱۲]
دشمنان مشروطیت از جمله میرزا حسن مجتهد و سران انجمن اسلامیه و طرفداران محمدعلی شاه که در زمان پیروزی آزادیخواهان به حاشیه رفته بودند، از پناهگاههای خود بیرون خزیدند و به ترغیب و تحریک روسها ( ولی به نام مردم تبریز) به سوی باسمنج روانه شدند و صمدخان شجاع الدوله را چون اسب تروا با اشتیاق و استقبال تمام به داخل شهر کشیدند تا کشتار روسها را تکمیل کند. به قول کسروی: «روسیان برای برانداختن ریشه آزادیخواهی از آذربایجان کسی بهتر از صمدخان نیافتند…»[۱۳]
صمدخان وارد شهر شد. تمام راههای ورودی و خروجی شهر را بستند. این کار برای جلوگیری از فرار آن دسته از آزادیخواهانی بود که هنوز موفق به خروج از شهر نشده بودند. جستجوی خانه به خانه برای دستگیری آنان توسط روسها آغاز شد.
با دینامیت خانه ستارخان و باقرخان را منفجر ساختند و روز سیزدهم محرم، یک دسته از سربازان روسی در حالی که مجهز به بمبهای دستی و مسلسل بودند، به طرف ساختمان انجمن ایالتی حرکت کردند و آن بنا را برای همیشه با خاک یکسان کردند.
در حالی که کشتار آزادیخواهان توسط سالداتهای روسی در شهر ادامه داشت، صمدخان شجاع الدوله نیز زندان و شکنجه های مخصوص خودش را داشت و برای کشتار آزادیخواهان از شیوه های ویژه خود استفاده می کرد:
در آب خفه می کرد؛ روغن داغ بر سرشان می ریخت و یا برای دریدن قربانیان، آنان را با دست و پای بسته به جلوی سگ محبوبش می انداخت![۱۴]. تقی زاده در نامه ای به ادوارد براون می نویسد:
از یک طرف روسها بر دار می زدند، از طرف دیگر هم جناب حاجی شجاع الدوله یا سر می برید یا شقه کرده به دیوار آویزان می کرد یا چشمهایشان را در می آورد یا زبانشان را قطع می کرد: زلف پریشان یار را، مشاطه یک طرف می کشید و شانه یک طرف!
در حالی که در تبریز، مجاهدین دسته دسته به قربانگاه برده می شدند، مقارن با همین زمان، سردار بی بدیل انقلاب مشروطه(ستارخان) نیز در تهران در گوشه خانه مختارالسلطنه آخرین جرعه های تلخ زندگیش را سر می کشید. آنچه او را از پای درآورد نه علتش چرک حاصل از زخم تیری بود که بر زانویش نشسته بود، بل بر باد رفتن رؤیاهایش و تیری که بر قلبش نشسته بود. مشاهده موجودی چنان بزرگ ولی اکنون فراموش شده درآن خانه محقر هر چند به آن اندوهی ویژه می بخشد، اما به روشنی نشانگر یک دوره رو به زوال و پایان بود: دوره ای که با دیگهای پلو امین الضرب و خطابه های آتشین ملک و وعده های «کباب برگ پهنای» شیخ سلیم، بر بالای منبر آغاز شد و سرانجام پس از گذشت شش سال در افق خونین تبریز و رشت به پایان غم انگیز خود رسید.
هیچ کس بهتر از میرزا جواد ناطق، دوست و همراه ستارخان، گزارشی از آخرین لحظه های آن سردار را به دست نداده است:
در اوایل پاییزه ۱۳۲۸هـ.ق. بود که به تهران وارد شدم. پس از دو روز نشانی محل سکونت ستارخان را گرفتم. گفتند در خانه مختارالسلطنه قره باغی است. وارد شدم خودش با ترکی گفت: «کیمدی؟ یعنی کیست؟…» تعجب کردم که چطور از حواریون از قبیل حاج اسمعیل امیرخیزی، اسمعیل یکانی… و صدها امثال آنها هیچ کس نیست جز دو نفر، یکی «یدالله خان» پسرش و دیگری اسمعیل نوکرش… در جواب احوال پرسی من با صدای حزن انگیزی گفت: دیدید این نامردها چه بلایی به سرم آوردند؟ من که از این حرفها سر درنمی آورم. با اینکه سواد نداشتم نمازم را درست بخوانم، مرا بابی نام نهادند بآلمال مثل مردم کوفه مرا بدین روز سیاه نشانیدند. می بینی این تهرانیها مرا چگونه زجرکش می کنند؟ در حالی که حرف می زد مشامم پر از بوی عفنی شده بود که سخت آزارنده می بود. پرسیدم این بوی چیه؟ گفت: من نه یک پرستار دارم و نه یک طبیب هست که به معالجه من اقدام کند، ابراهیم به من گفت یک بزغاله ای را بکشم و پوست آن را گرم گرم روی زخم بپیچم، مطابق دستور او عمل کرده ام ولی پوست گندید، نمی دانم چه کنم…
نزدیک تر رفتم دیدم پایش ورم کرده و چهل درجه تب دارد.[۱۵]
عصر روز سه شنبه۲۸ ذیحجه ۱۳۳۲ (۲۵ آبان ۱۲۹۳) نزدیک شد.«سردار نیرویش را جمع کرد، دستش را از زیر پتو بیرون آورد روی شانه محمود گذاشت و گفت: گوش کن، من به هوش هستم. وصیتم کوتاه است. من تو رختخواب می میرم. گلوله در نبرد بی درنگ مرا از پای در نیاورده. باقرخان جور دیگری مُرد، فقط تو مانده ای. چگونه زندگی خواهی کرد؟… تسلیم نشوید. تن به بردگی مدهید. مانند سنگ و مانند آهن و فولاد باشید… پشت پنجره طوفانی می وزید. سپس رگبار پاییزی باریدن گرفت. قطره های درشت باران به شیشه ها می خوردند. در سر و صدای طوفان صدای سردار خاموش شد.»[۱۶]
تقریباً تمامی سرداران آن انقلاب دچار چنین سرنوشت تلخی شدند. در واقع پایان زندگی فرزندان برجسته آن انقلاب، نمی توانست منفک از پایان تراژیک خود آن باشد:

باقرخان در راه نجف به وضع مرموزی کشته شد، یپرم خان در جنگ با سالارالدوله به قتل رسید، حیدرخان و کوچک خان در جنگل گشته شدند و یار محمدخان نیز در همان سالها به قتل رسید. این یک بار دیگر نشان می داد که در جزر و مدهای انقلاب، جنگاورانی پیروز نمی گردند که با همه توان به پیکار برمی خیزند، بلکه کسانی می مانند که با شامه تیزشان مسیر باد را تشخیص داده و به تناسب آن از خود انعطاف به خرج می دهند.کسانی که به قول ملک الشعرای بهار در «سلولهای دماغشان رطوبتی نیز از مشروطیت»[۱۷]نداشتند، اما همچنان در مسندهای قدرت قرار گرفتند و قدرت را چون ارثی به فرزندان خود نیز منتقل کردند. در حالی که هیچ رنجی جز رنج زایمان مادرشان را در طول زندگی خود متحمل نشده بودند! آنها قبل از مشروطیت وزیر بودند، در جریان مشروطیت نیز وزیر و رئیس کابینه گشتند و در کنار محمدعلی شاه، مجلس را به توپ بستند. در استبداد صغیر نیز وزیر و رئیس کابینه شده، پس از پایان استبداد صغیر و خلع محمدعلی شاه، باز در همان مسندها باقی ماندند…!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)