آتنا دائمیمدتهاست دستبند به دستم نزدند
مدتهاست با خودم درگیر نیستم که حالا چه جوری دست کنم تو جیبم دستمال در بیارم یا شالمو بکشم جلو!!!
اما دست و پام بسته ست
میان زمین و هوا معلق ماندم حتی نمیتونم برای فردا جمعه ام برنامه ریزی کنم
از چیزی نمی ترسم اما با هر تلفن با هر زنگ بی وقت در خانه ناخودآگاه یکی میگه نکنه خودشونن!
مدتهاست مامورانی مرا بیرون از زندان همراهی نمیکنند اما از در خانه که بیرون میرم مدام فکر میکنم کسی داره تعقیبم میکنه، بابا میگه تو ماشین شیشه رو بده بالا قفل رو بزن تنها جایی نرو وقتی خونه نیستم مدام زنگ میزنند کجایی؟ کی میای؟

مدتهاست از پشت شیشه های کثیف کابین خانواده ام رو ندیدم کنارشونم اما با دیواری از استرس و بلاتکلیفی و انتظار دوری بینمون!
مدتهاست از پشت گوشی های داغون کابین و با خش خش صداشون رو نشنیدم اما هر بار با تلفن حرف میزنم صدای خش خش ها و حس بدی که الان یکی داره حرفامو میشنوه آزارم میده!
من آزادم اما آزاد نیستم!
زندان افتخار نیست
زندان انسان ها رو فرسوده میکنه
زندان و فکر زندان بودن در آینده منه ٢٨ ساله رو پیر کرده! مظلوم نمایی نیست برای کسانی میگم که فکر میکنن ١٤سال حکم و زندان افتخاره!
آره این لایک ها این بهت افتخار میکنیم ها، این زنده باد ها همش تاریخ داره! متهم وقتی تو زندانه هیچ کس نیست ، خودشه و خودش حتی نمیدونه کی به یادشه ، حتی نمیدونه کیا ازش خوب میگن کیا بد! حتی نمیدونه خانواده ش کجان چون حتی تو بند زنان تلفن نداره زنگ بزنه ، تو اون نیم ساعت ملاقات کابینیه هفتگی دیگه فرصت نمیشه جز احوال خانواده ش چیزی بپرسه!
زندان افتخار نیست زندان درده!
دیشب سرم رو پای مامان بود داشت موهای سفیدم رو میشمرد وسطش حس کردم دستش شل شد گفت پاشو من برم چایی بیارم!!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)