خاوران ، اعدامهای دهه شصت

خاوران ، اعدام‌های دهه شصت

مادربزرگم هیچوقت نمی خندید. موهای بلند سفیدی داشت که می بافید و بغلش همیشه بوی تنباکوی شیرازی می داد. مادربزرگم پنجشنبه ها به قبرستان شهرمان می رفت. لنگان لنگان کنار قبر پسرش می نشست و آرام آرام گریه میکرد. ما کوچک بودیم. همیشه خورشید دور دورها داشت غروب می کرد و مردم زیر چشمی ما را نگاه میکردند. هیچکس برای ما خرما و میوه ی فاتحه نمی آورد. مادربزرگم گریه میکرد و دست می کشید روی سنگ قبر شکسته ی عمو. ما هم دیگر گریه مان می گرفت و به مورچه های بزرگی که دور و بر ما و روی قبرها راه می رفتند نگاه نمی کردیم. چند باری سنگ قبر عمو را عوض کرده بودند اما آدمهایی که ما نمی دانستیم چه کسانی بودند، سنگ قبر را می شکستند. عمویم را سال ۶۰ اعدام کردند. شهریور ۱۳۶۰و من یکسال و نیم بعدش به دنیا آمدم. ما عمو را از حرفهای بزرگترها شناختیم. ما عموی ندیده مان را که درون عکس ها و آلبومهای خانوادگی زندگی می کرد خیلی دوست داشتیم. عموی آرام مهربانی که دلش برای همه ی فقیرها می سوخت و کتاب خوان بود. عمویی که بزرگترین جرمش بحث سیاسی بوده در سالهای انقلاب. عمویی که در ۲۴سالگی کشته شده بود با شلیک تیری در قلبش. قصه های بچگی ما داستان عمو بود در سردخانه با بدنی پر از کبودی. با قلبی سوراخ شده. داستان پدری که می گفت کمرم را شکستند و عمه هایی که هیچوقت مرگ برادر کوچکشان را فراموش نکردند و مادربزرگی که هیچکس نمی دانست در قلب شکسته اش چه می گذرد. دنیای بچگی ما پنجشنبه های دیدن عمو بود و سالگردهای عمو بود و قسم خوردن های ما بود به جان عمو. بزرگترین قسم زندگیمان. که هنوز هم ادامه دارد. “به جان عمو”. شهر کوچک ما پر بود از خانواده هایی شبیه ما. خانواده هایی که دختر یا پسرشان را اعدام کرده بودند یا زندان رفته بود. ما بیست و دو بهمن ها را دوست نداشتیم. همه ی دهه های فجر را. عکس خمینی را روی دیوارهای مدرسه و شهرمان. درون تلویزیون. مادربزرگ می ترسید که ما بچه های کوچک در مدرسه درباره عمویمان به بقیه بگوییم.ما هم از بزرگترها یاد گرفته بود و چیزی نمی گفتیم. ما می دانستیم که با بقیه ی بچه های مدرسه و کوچه متفاوتیم. ما عمویی داشتیم که”اینها” او را کشته بودند. امروز مادربزرگم دیگر زنده نیست تا ببیند مردم فهمیده اند چه بر سر جوان ها و خانواده شان آمده در دهه ی شصت. دیگر راحت می شود به همه گفت راجع به آن حرف زد و نگران نبود که کسی زندانی مان کند. و همسایه هایی که تا دیروز دوست ما بودند بیایند شیشه های خانه هایمان را بشکنند. الان مادربزرگم نیست ببیند مادرهای سال هشتاد و هشت هم شبیه او هستند و خیلی مادرهای دیگر. امروز بعد سی و هشت سال از انقلاب همه می دانند دهه ی شصتی در ایران بوده و اعدام های چندهزارتایی.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)