10313356_826078370736923_6827637926014175798_n

 

دوسال پیش، در چنین روزهایی سیمین بهبهانی، در میانِ اینهمه تنهایی ،مارا تنها گذاشت.

سیمین بهبهانی ،غزلبانوی ارجمند، بی شک عزیز ِشعرِ پارسی ست که نام ِ نازنینش از دیرباز برسر زبان مردم ما وُ افغانستان وُ تا جیکستان مانده است و بپاسِ حضور گسترده ی شاعرانه اش در گُستره ی گوناگون اجتماعی ، یکی از وجدان های بیدارِ زمانه ی ما بود.درباره ی تحول چشمگیری که درغزلِ نوینِ پارسی ایجاد کرده است می نویسد:”چرا غزل ، فقط باید دستمایه ای باشد برای شعر های عاشقانه ؟در حالی که می تواند حرفهای دیگری هم داشته باشد وبا همان لطافت و همان احساس ،عرضه شود…من دوست تر دارم که رستاخیزی در غزل بپا کنم و آن منجمدِ زیبا را به صورت موجودی زنده و فعال در آورم.من دوست دارم که در غزل بمیرم.در غزلی که دوباره،سالهای سال خواهد زیست”.

یکی از شماره های شایسته ی “دفتر هنر” که به سردبیری عزیزم بیژن اسدی پور درامریکا انتشار یافت “دفترهنر،ویژه ی سیمین بهبهانی ” ست که در مهرماه 1377 خورشیدی نشر یافته است ودر آن ، چهره های برجسته ی ادب امروز درباره ی آثار ماندگار ِاین با نوی بزرگ سخن گفته اند. این شعرم که ، پیشکش به این فرهیخته ی فرزانه شده بود، بر گرفته از این “دفتر هنر”است.

………………

جار بزن! باز مرا بر چمن.

به عزیر ِشعرِ پارسی:

سیمین بهبهانی

………………………………

پنجره را رنگ کن ای ماه!

باز ببین

جانِ من

آهنگِ ترا می زند.

 

رود، گذشته ست وُ سرودی نماند

اندککی ،از همه ی هستی ام

نیست دگر

شعله ی خرمن

نگر!

گندمکم، منتظر ِ آسیاست.

 

باز به خیام نظر کرده است

این دلِ ناباور ِتلخابه جو .

پس، دمی

همدمِ او، باش وُ بیا! شبنمی

جار بزن! صبحدمان، بر چمن.

 

پیرهنم بوی تو را می دهد

عشق!

سرانجامِ سزاوار ِمن.

 

قافله را بانگِ جَرس خاسته

چشمِ مرا رنگِ جهان، قهوه ای ست.

پشتِ درختانِ خوش آهنگ را

بار ِتگرگ است وُ هیاهوی مرگ

در نفَسم بوی زمان، قهوه ای ست.

 

بر سر ِدروازه ی هر واژه ای

معنی ِ نویافته ام آرزوست.

رنگِ معانی، نه سپید است وُ سرخ

تابش ِتیراژه ی هر واژه نیز

قهوه ای ست.

 

آه…، مرا سردی ِ این رنگ،

فرو کاسته

پنجره را رنگِ دگرسان، بزن

ای ماهِ من!

 

پیرهنم بوی تو را می دهد

جار بزن! باز مرا بر چمن.

………………………….

پاییز 77 خورشیدی

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)