سازه ای بر سنگ
فلسفه اسپینوزا پس از سیصد سال
آلبرت گودهر
(۵)
فصل چهارم – آگاهی و عقیده

اساس همه تجارب تجربه خود است. قبل از اینکه چیزی را تجربه کنیم، خود را تجربه میکنیم. یعنی بدن خود را. از وقتی که درک میکنیم بدن ما محدود است، درک میکنیم که خارج از حدود بدن ما چیزهای دیگری هم هست و این آغاز آگاهی به خود است.

“من” زمانی آغاز میشود که با “غیر من” برخورد کند. در تاریکی وقتی بسوی دیواری میرویم، چیزی که من نیست را درک میکنیم. این یک آگاهی پایه ای است. بی اشتباه است. بعدها، لمس کنان، دیوار را درک میکنیم. این استنتاج است. میتواند اشتباه باشد. ممکن است به گاوی برخورده باشیم. هیچ یک از استنتاجهای قوای حاسّه ی ما قابلیت اعتماد کامل را ندارند.

بنظر میرسد که اسپینوزا، وقتی راجع به “ایده ی پیکر” صحبت میکند یا آنطور که از اصطلاحات خودش است؛ “ایده ای که پیکر از آن ایده-ئیده است”(۱) ، به همین آگاهی پایه ای اشاره دارد. ایده ی پیکر، درک کردن و دریافتن بدن است و با تفکر راجع به بدن فرق دارد.

اسپینوزا اذعان دارد که ما فکر میکنیم. ما قادریم درباره دریافتهای اساسی مان فکر کنیم. ما دارای “ایده ی ایده ها” هستیم (۲). ما میدانیم که ما میدانیم و چه چیزی را میدانیم. ما خودآگاهیم و بنابر این میتوانیم خود را نیز نقد کنیم.

تجارب حسی درک تأثیراتی است که از واقعیتهای خارجی بر بدن ما اثر میگذارند. واقعیتهای خارجی هرگز منفرد و مستقل اثر نمیکنند. ما همیشه تعداد زیادی از این واقعیتها را بطور همزمان درک میکنیم. خطا در درک ، فقط پیآمد این نیست که دریافت ما محدود به قوای حاسه ماست بلکه ناشی از محدودیت تعداد فاکتهای دریافتی هم هست. اگر در آنِ واحد میتوانستیم همه جهان را یکجا و یکمرتبه درک کنیم هرگز اشتباه نمیکردیم.

اما ما خدا نیستیم؛ پیکر ما حدود دارد. استنتاجات ما راجع به دنیای پیرامونی الزاماً مغشوش و مقرون بخطاست چون نتیجه “تجربه پَرسه ای”(۳) ماست، پس تجربه ای سرگردان و بی برنامه است.

اینچنین تجربه ای منبع اولین، یا پست ترین، مرتبه آگاهی است. عقیده محض است و میتواند اشتباه باشد.
این اولین مرتبه آگاهی را اسپینوزا “تصور” مینامد. خیال محض نیست، اگرچه متضمن خیال هم هست.
اسپینوزا حرفی علیه خیال نمیزند؛ خیال، اساس ضروری آگاهی ماست. گمان اولیه است، که چیزی برای اندیشیدن داریم، و در جریان تفکر آن را اصلاح میکنیم. با اینکه این آگاهی را تصور میدانیم، و بنابر این متضمن اشتباه، ولی آن را نیکو میشمریم (۴). تصور موجب اشتباه میشود اگر آن را بعنوان حقیقت عینی بپذیریم. یعنی زمانی که عقیده به ایدئولوژی تبدیل شود.

گاه از تضاد بین فلسفه “عقلگرای” اسپینوزا – که حسب آن تصور، مغشوش و اشتباه است- و رمانتیستها -که قوه خیال را فوق عقل میستایند- صحبت میشود. اما اسپینوزا نگفت که باید خیال را رها کرد و از آن بیزار بود. اگر آب مهمتر از سطل است بدین معنی نیست که میتوان بدون سطل از چاه آب کشید. اسپینوزا مثل هگل نبود که پیش بینی کند با غلبه عقل هنر از بین خواهد رفت. اسپینوزای ضد خیال، اسپینوزای عقلگرای ضد هنر، فقط بدفهمی عده ای است از اسپینوزا. اسپینوزا خیال را که نه تنها در هنر بلکه در علم هم میدید وسیله میدانست نه هدف.

اولین مرتبه آگاهی، با مرتبه دوم که به عقل مربوط است، مرتبه سوم را آماده میکنند که متعالی ترین آگاهی است؛ شهود. در این مرتبه است که انسان به سرور مداوم و خوشبختی پایدار میرسد. گفتنی است که اسپینوزا الهامبخش شعرای زیادی شد. شاید بعضی از آنها، مخصوصا گوته، بیشتر به او نزدیک باشند تا شارحان و مفسران آثار اسپینوزا در قرن نوزدهم.

البته فقط هنرمند نیست که حقیقت بی تردید نزد اونیست، اگرچه خود نیز چنین ادعایی ندارد. نزد دانشمند هم نیست. دانشمند تا زمانی دانشمند است که حاضر باشد نسبت به تمام استنتاجات خود شک کند و علم خود را در معرض تجربه و آزمون قرار دهد. هر ایدئولوژی ای که ادعا کند دارای اساس علمی است بموجب همین ادعا ضدعلمی بودن خود را اثبات میکند.

ایده درکی از واقعیت است. ایده ی برآمده از تصور؛ بریده، مغشوش و اشتباه است . اسپینوزا آن را ناجامع مینامد. اصلاح فاهمه – که اسپینوزا در کتاب ناتمام خویش به همین نام بدان پرداخت- به معنی نقد ایده ها بوسیله عقل است. اشتباه نتیجه تصمیم نیست. نتیجه غیبت آگاهی است که خود ناشی از تصور مغشوش است. اشتباه با نقد عقلی رفع میشود.

آموزنده و معنادار است اینکه فیلسوفانی که بر طبل بی صلاحیتی عقل می کوبند، برای اثبات مدعای خود ادعای عقلی بودن استدلالات خود را دارند! واضح است که استدلالِ تعمداً غیرعقلی شعاری پوچ و همانقدر بخردانه است که هذیانهای نیچه در خصوص شلاق و زن!

هیچکس نمیتواند شک کند که شک میکند. دکارت فلسفه اش را بر این اصل بدیهی دانسته استوار کرد. اما بنظر اسپینوزا شک – که وقوفمان بر نقص دانش خود است- بر این پیشفرض استوار است که ما ایده ای از هستومندی کامل داریم که دانش او فوق دانش ماست. با این ایده از کمال مطلق، میتوانیم تمام ایده های دیگر را به او مربوط کنیم و بدینسان فاهمه ی خود را اصلاح نماییم(۵). ایده های مغشوش را میتوان با مقایسه با واقعیتهای عینی اصلاح کرد.

مثلاً اگر تجربه بدی با فردی از جماعتی ، ملتی یا قومی داشته باشیم، بخاطر تصورات مغشوش از عموم آن جماعت و قوم و ملت بدمان میآید یا بدانان مظنونیم. بعلاوه، چون تصور تولید انتزاعیات ذهنی میکند که وجود عینی ندارند، همچون طبقه اجتماعی، نژاد و امثال ذالک، فرد انسانی را نماینده آن صورت انتزاعی ذهنی میکنیم و خودِ واقعی او را نمی بینیم. این اغتشاش و پیشداوری را میتوان با تمییز عقلی بین آنچه که واقعی است و آنچه که انتزاعی و ذهنی است، یعنی تصوری است، رفع کرد.

فصل بعدی توضیح خواهد داد که قدرت خداوند چگونه خود را در هر موجودی با کوناتوس (۶) آن موجود پدیدار میکند. نیرویی که با آن ، موجود به وجود خود تداوم می بخشد و توان خود را میگسترد. این شور در انسان بمعنای تلاش برای حقیقت و بسوی کمال است. تصور مغشوش، و بدفهمی جهان خارج، انسان را بنده میکند و گستره توان او را محدود. پس برای انسان، راه رهایی از بندگی اصلاح فاهمه است و استوار کردن عقل. راههای دیگر فریب هایی هستند که به نوعی دیگر از بندگی راه میبرند با اربابان جدید. تاریخ، بویژه در دو سده اخیر، شواهد فراوانی بر این مدعا دارد.

بین دو گونه یا دو مرتبه آگاهی، اولین یعنی تصور، لازم اما ناکافی و ناجامع است. دومی یعنی آگاهی حاصل از عقل، اولی را تصحیح میکند. از علوم فقط ریاضیات که بر تجارب حسی استوار نیست به مرتبه دوم آگاهی تعلق دارد. آگاهی جامع در خصوص امور یقینی فقط در مرتبه سوم آگاهی یعنی آگاهی شهودی ممکن است.
برای رسیدن بدین مرحله باید با ادراک عقلی به ضرورت هر فاکتی پی برد. شانس/تصادف فریب است و به مرحله نخستین آگاهی تعلق دارد. کسی که درهم تنیدگی تمام فاکتها را میفهمد میداند که همه چیز مطابق ضرورت اتفاق می افتد. این آگاهی سرور میآورد و بیم را میزداید.

اسپینوزا در نامه ای نوشت که عادت ندارد به مخالفانش جواب بدهد. من هم به راه او میروم و در باره آنانی که مدعی شرح دکترین او هستند ولی درباره هسته اصلی و اوج فلسفه اسپینوزا یعنی آگاهی شهودی حرفی نمیزنند یا آن را کم اهمیت جلوه میدهند سکوت میکنم. اسپینوزای “عقلگرای خودخواه” کاریکاتوری از اسپینوزاست.

چون هیچ فاکتی مستقل نیست پس آگاهی کامل به یک فاکت، آگاهی کامل به خدا یا جوهر است. و این یعنی سرور جاودانی. فقط عقل خداوند میتواند دارای آگاهی مطلق باشد. اسپینوزا معتقد است که انسانها دارای این قابلیت هستند که به آگاهی یقینی برسند یعنی آگاهی شهودی و بی اشتباه، آگاهی ای بوسیله احساس و لذت.

بیاد بیاوریم که اشتباه از تجربه اولیه حسی آغاز نمیشود. اشتباه با تصور (گمان) شروع میشود. بخاطر اینکه آگاهی ما ناقص است ما در فکر خود اجزای عالم خارج را به هم متصل میکنیم و این آگاهی تصوری را یقین میپنداریم و بدینترتیب بین خود و امرواقع پرده میکشیم. برای اینکه امرواقع را آنطور که هست درک کنیم باید این پرده را بدریم.

شور انسانی ما (کوناتوس) به چیزی کمتر از حقیقت و کمال راضی نمیشود اما راه عقلی راهی دشوار است و مردم اغلب از آن اجتناب میکنند. راه فرعی زیاد است؛ مذاهب جاه طلب، هیجانات عمومی سیاسی، مواد مخدر… که علیرغم غیرعقلی بودنشان عده کثیری را جذب میکنند زیرا وعده گشودن در کمال را میدهند و تجربه بیواسطه امرواقع را که برایشان خوشبختی مداوم بهمراه خواهد داشت!

اسپینوزا راه آسان ارائه نمیکند. فقط با عقل میتوان از فریب و وهم جان بدر برد. با اینحال خود عقل هم هدف نیست. فقط یک ابزار است. درهم تنیدگی (روابط ارگانیک متقابل) همه موجودات را اثبات میکند اما آن را برای ما تجربه کردنی نمیکند. ما فقط زمانی تجربه شان میکنیم که در هر ذره ی گیهم، ابدیت وسرمدیت بر ما آشکار شود. زمانی که بتوانیم در هر ذره خدا را ببینیم.
ادامه دارد…

۱- به اسپرانتو la ideo, de kiu la korpo estas ideato
۲- به لاتین: ideae idearum
۳- به لاتین: vaga experiencia
۴- Et. II, teor. XVII
۵- TRK. VII, 38
۶- conatus انرژی یا شور و نیرو – شور حیات و تقلای نیرومند برای ادامه آن

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)