از متن گزارش: به دوستش می گوید« یغماگلرویی را می شناسی؟» با اعتماد به نفس پاسخ می دهد که « آره بابا. تنظیم کننده آهنگه دیگه.» می خندد و برایشان می گوید که ترانه سراست. « من هم مثل او ترانه می گویم.» حالا دوستانش درخواست آهنگ آرام از او کرده اند. می خواند « من جلد آشیونتم، دوستت دارم دیووونتم.» بشکن می زند و می خواند. بی خیال نگاه های متعجب و خیره مردم در مترو است. پیرمردی کنار آنها نشسته و لبخند می زند. مسواک ها دانه ای دو هزار تومان روی زمین مانده است. بی خیال کار شده.

اعتمادآنلاین – امیرکلهر / رواج د‌‌ستفروشی د‌‌ر تهران مسأله د‌‌یروز و امروز نیست. به‌ویژه د‌‌ر سال‌های اخیر که مردم زیادی با افزایش مشکلات اقتصاد‌‌ی و بیکاری رو به این کار آورده اند. د‌‌ستفروشان د‌‌ر تهران چند‌‌ سالی است که مترو و قطارهای زیرزمینی‌اش را به یک بازار غیررسمی د‌‌ستفروشی تبد‌‌یل کرد‌‌ه‌اند‌‌ و اساسا خرد‌‌ه‌فروشی د‌‌ر مترو برای آنها به یک شغل د‌‌ایم تبد‌‌یل شد‌‌ه است. اما دستفروشی زنان، نوجوانان، جوانان و حتی افراد میانسال در مترو از طرف بعضی از مسافران نگاه مثبت و حمایتی دارد و از طرف برخی دیگر نگاه افسوس و حسرت. برخی از مسافران از زنان و نوجوانان دستفروش خرید می کنند تا به سهم خود از آنها حمایت کرده باشند. در میان دستفروشان مترو افرادی هستند که ایده ها و آرزوهای خاصی برای خود دارند. نوجوانان دستفروش که آرمانگرا تر هستند هر کدام قصه ای دارند. هستند نوجوانانی که خواسته اند روی پای خود به ایستند اما روی شهر جایی برای ایستادن نبوده و به زیر شهر امده اند. هر چند که وجود‌‌ هزاران د‌‌ستفروش د‌‌ر معابر و بازارها نشان می‌د‌‌هد‌‌ که تنگناهای اقتصاد‌‌ی فراوانی د‌‌ر زندگی افراد جامعه وجود‌‌ د‌‌ارد‌‌ و این مسأله باعث می‌شود‌‌ تا برخی از آنها برای امرار معاش به د‌‌ستفروشی رو بیاورند‌‌ اما زیر ذره بین قرار دادن زندگی این افراد تا جایی که به زندگی خصوصی آنها وارد نشویم نشان از ایده ها و آرمان های آنها می دهد. ایده ها و آرزوهایی که مانند خانه ای روی آب هستند.

پیچ گوشتی چند کاره، بادکنک تلمبه ای، کیف مردانه، کمربند، جوراب نخی، شارژ ایرانسل و همراه اول، هندزفیری و … جزو اقلامی هستند که در مترو به فروش می رسد. اقلامی که در واگن خانم ها به فروش می رسد که جای خود دارد و البته مشتری های زیادی هم دارند. وضعیت دست فروشی در مترو واگن خانم ها به گونه ای شده که خانم ها می گویند « دیگر نیازی به بازار رفتن نیست، همین که چند دقیقه ای در مترو باشی هرچی که لازم داشته باشی تهیه می کنی. »

پسرهای نوجوان با سر و صدا وارد مترو می شوند. آخرین قطار امروز است. دو نفر روی صندلی و یک نفر از آنها روی زمین می نشیند. منتظر دوستشان هستند. دوستی که باعث شده دور همی دیشب آنها بهم بخورد. اما به هم هشدار می دهند که زیاد اذیتش نکنند. خسته و کلافه است این روزها. مسواک می فروشد. دانه ای دو هزار تومان. امروز از صبح تا آخرین ساعت کار مترو، 60 هزار تومان کار کرده است. سه دوست دیگر که هر شب در ساعت مشخصی سوار مترو می شوند تا با او به خانه بروند، در رستوران کار می کنند. منوی غذا را در خیابان های اطراف رستوران پخش می کنند. هر شب قرار دارند تا یکدیگر را در مترو ببینند و گپی بزنند. از زمین و زمان شاکی هستند. از اینکه صاحب کارشان بد دهن است. فحش و ناسزا می دهد. پولشان را قرار بوده روزانه با آنها حساب کند ولی زیر حرفش زده است. از اینکه صاحب کارشان پسری سی و چند ساله است اما ماشین گران قیمت دارد. از اینکه ارث و میراثی از پدر و پدربزرگ به آنها نرسیده و خیلی چیزهای دیگر. 20 – 22 سالشان است اما سرشان پر از آروزهایی است که می خواهند به آنها برسند. نقشه ها دارند. حتی برای کارشان نیز نقشه کشیده اند. صاحب کار بر اساس زنگ خور تلفن رستوران به آنها پول می دهد. حالا قرار است روز بعد در ساعات مشخصی، یکی از آنها خود را به تلفن عمومی برساند و چند باری به رستوران زنگ بزند. دوست دیگرشان اما اهل این کارها نیست. در مترو مسواک می فرشد. دانه ای دو هزار تومان.

ایستگاه طرشت سوار مترو می شوند. دوستشان که در مترو مسواک دانه ای دو هزار تومان می فروشد، هم منتظر آنهاست. با دیدنشان خوشحال می شود. دور هم جمع می شوند و حال و احول می کنند. بچه ها هوای هم را دارند، به دوستشان که در مترو مسواک می فروشد، می گویند «برو به کاسبیت برس. مزاحمت نمیشیم الان. امشب با هم هستیم.» با رفتن او. مرام لوطی گری خود را کنار می گذارند. پشت سرش حرف می زنند و می خندند. می گویند خودش را مسخره کرده با این کار. باید می آمده پیش آنها در رستوران کار می کرده. می گویند این که نشد کار، همه تو را می بینند. نگران آبروی دوستشان هستند. از دور همی دیشب می گویند. مادر دوست مسواک فروششان بوده که موقع دور همی سر رسیده خانه و آبرویشان رفته است. به آبرو خیلی حساس هستند. یکی از آنها می گوید « آخه من نمی دونم وقتی مطمئن نیستی که مادرت کی از بیرون برمی گرده خونه چرا مهمون دعوت می کنی که اینطوری جلوی همه آبرومون بره.» از صاحب کار خود شاکی هستند. با یکی از بچه ها بد صحبت کرده و به قول خودشان بقیه هم باید بالا خواه او در بیایند. یکی از آنها دیگر نمی خواهد به رستوران برگردد. می خواهد برود در بازار فرش کار کند. می گوید آنجا هم کلاس دارد و هم آینده خوبی دارد. اما دوستش می گوید: « بدبخت می زنن توی سرت. تو که اینجا از یه فحش شاکی میشی اونجا که هر روز می زنن توی سرت می خوای چیکار کنی» دو رفیق دیگر رای او را برای کار کردن در بازار فرش می زنند. از مرام لوطی خود استفاده می کنند. می گویند مهم دور هم بودن است. می گویند از بچگی باهم بوده اند و باید حالا حالا هم کنار هم باشند. دوست دیگرشان که مسواک می فروشد از ته مترو بر می گردد و به آنها ملحق می شود. مسواک دانه ای دو هزار تومان.

« این که نشد کار کردن، انقدر سریع راه می ری که کسی نمی تونه تصمیم بگیره که مسواک می خواد یا نه.» « تو اصلا این کاره نیستی. قبلا که من کار می کردم قدم به قدم وایمیسادم تا مردم تصمیم بگیرند که مسواک می خوان یا نه.» « مردم خجالت می کشند بلند صدایت کنند که ازت مسواک بخرند، بدی مترو اینه که همه چشم ها روی کسی که بلند صحبت کنه قفل میشه. کسی هم نمی خواد که چشم کسی اونم توی مترو روش قفل بشه.» اینها را دوستانش به دوست مسواک فروششان در مترو می گویند. راه و چاه کار کردن را به او یاد می دهند. پسری است 24 ساله. تیپ خواننده های رپ را دارد. دمپایی ابری به پا دارد و همین شده سوژه دوستانش اما می دانند که نباید پایشان را از گلیم خود درازتر کنند. بزرگ جثه است و سنش هم مانع دراز کردن پایشان می شود. می گوید که از صبح تا حالا 70 هزار تومان کار کرده. خسته و کلافه است. روی زمین نشسته و با خنده به دوستانش می گوید « این وضعیت روزی درست می شود. کی؟ خدا می داند.» به پیشنهاد دوستانش برای کار در رستوران و پخش منوی رستوران جواب منفی می دهد. نمی خواد آقا بالاسر داشته باشد. اینجا رئیس خودش است. می گوید محیط مترو باعث می شود ترانه های بهتری بنویسد. البته اگر خواب به او اجازه نوشتن بدهد. می گوید ترانه ای را به یک خواننده در نیشابور 300 هزار تومان فروخته است. اگر روزی یکی از این 300 هزار تومان ها داشته باشد، نانش در روغن است. دوستانش اصرار می کنند که برایشان بخواند. « بخون تا خوندنت تلخی صبح تاحالا رو بشوره ببره پایین». می خواند. از شاهین نجفی می خواند. دوستانش می خنند. صدایش بلند است. « پسر صدات مو نمیزنه با شاهین نجفی» این را یکی از دوستانش می گوید. حالا شاهین نجفی در مترو تهران است. مترو ساکت شده. چند نفری که سرشان در تلفن های همراهشان بوده حالا به پسرها خیره شده اند. آنهایی هم که هندزفری به گوش داشته اند، بی خیال موزیک شده اند و در حال تماشای اجرای زنده دستفروشی هستند که تا چند دقیقه قبل داشت مسواک می فروخت. دانه ای دو هزار تومان. اما الان بدون ساز چنان غرق در خواندن شده است که چیزی کم از یک اجرای خیابانی ندارد. از ترانه های خواننده ای به اسم یاس هم می خواند. حالا یاس هم در متروی تهران است. دستانش را در هوا تکان می دهد و چنان غرق در خواندن شده که کم مانده از جایش بلند شود و به دوربین خیالی دنیای خودش خیره شود. ترسی از قفل شدن چشم های مسافران روی او ندارد.

به دوستش می گوید« یغماگلرویی را می شناسی؟» با اعتماد به نفس پاسخ می دهد که « آره بابا. تنظیم کننده آهنگه دیگه.» می خندد و برایشان می گوید که ترانه سراست. « من هم مثل او ترانه می گویم.» حالا دوستانش درخواست آهنگ آرام از او کرده اند. آهنگ غمگین و آرام اما داریوش نباشد. می خواند « من جلد آشیونتم، دوستت دارم دیووونتم.» بشکن می زند و می خواند. بی خیال نگاه های متعجب و خیره مردم در مترو است. پیرمردی کنار آنها نشسته و لبخند می زند. مسواک ها دانه ای دو هزار تومان روی زمین مانده است. بی خیال کار شده. «کسی نصف شب که مسواک نمی خواد.» دوستانش دورش حلقه زده اند. حالا که نگاه تحسین برانگیز پیرمرد را دیده اند و اعتراضی از سوی کسی به آنها نشده دوست دارند بیشتر در کنار دوست مسواک فروششان باشند. یکی از دوستانش به دیگری می گوید: « کی میشه ما بزنیم GEM کلاسیک اینو ببینیم. بگیم رفیق ما بود. ای خدا یعنی میشه»

شرایط اقتصادی چند سال گذشته باعث شد که فقر در ایران چنان گسترش پیدا کند که طبقه متوسط هم نتواند خود را حفظ کند و زیر بار مشکلات و مسائل مالی پیش آمده در جامعه له شود. خیلی از افرادی که به دستفروشی روی آورده اند قادر به تأمین هزینه های زندگیشان به طرق معمول نیستند و مجبورند دستفروشی را برای فرار از ببیکاری انجام دهند. اینجا اجبار در میان است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)