سازه ای بر سنگ
فلسفه اسپینوزا پس از سیصد سال
آلبرت گودهر
(۴)
فصل سوم – علیه انتزاعیات

در طول بیست و چهار قرن انسانها گمان میکردند که واژه ها، خصوصاً اسم ها، نماینده “ایده”ای هستند. مثلاً چه وجه اشتراکی هست بین سگ شکاری و سگ گله و سگ زینتی و امثالهم؟ چرا همه آنها سگ نامیده میشوند؟ افلاطون و پیروان ایده آلیست وی میگفتند ایده ای از سگ وجود دارد (نظریه‌ی مُثُل) که “سگیت” است و همه سگها فقط مظاهر و جلوه هایی از این ایده هستند. به همین سان، تصور میشد ایده ای از “انسانیت” وجود دارد که در همه انسانها مشترک است.

مقایسه بین زبانها، این مفهوم را کمی متزلزل میکند. مثلاً، آیا ایده “استخوان” شامل استخوان ماهی هم میشود؟ در اسپرانتو و انگلیسی بله، در هلندی واژه جداگانه ای برای استخوان ماهی وجود دارد (فارسی؛ تیغ ماهی).
یا واژه “دُم”. در بسیاری از زبانها، حیوانات “دُم” دارند اما مثلاً در زبان ایسلندی برای دم اسب یا گاو کلمات جداگانه ای بکار میرود. در بعضی از زبانها مفهوم “درخت” وجود ندارد بلکه تنها به “بلوط” یا “بید” و نظایرهم اکتفا میشود.

اسپینوزا در دام این بازی زبانی نیفتاد. او از این انتزاعیات اجتناب میکرد. واژه ای مثل “سگ” نماینده یک “ایده” نیست بلکه تنها وسیله ای است کمکی برای ابراز تصور آدمی. بنظر اسپینوزا؛ ایده، تصویری ذهنی نیست که ارتباطش با دریافتهای حسی (دریافتهایی که از راه حواس -حاسّه ها- حاصل میشوند) مورد مناقشه باشد. ایده، فکر است و فکر هم عکسی منفعل در ذهن نیست بلکه خود یک فعالیت است.

اگر خدا یا طبیعت را مجموع تمام دریافتهای ممکن حسی بدانیم، یعنی یک چیز مجرد و انتزاعی، پس در فهم سیستم اسپینوزا بخطا رفته ایم. اگر نام این ناتورالیسم است، اسپینوزا ناتورالیست نیست.
پس خدا در نظام فکری اسپینوزا چیست؟

برای فهم بهتر، ابتدا باید به مفهوم فلسفی قدیمی تری نگاه کنیم؛ جوهر. با مثالی توضیح میدهیم:
یک دیوار میتواند بلند باشد یا سنگی یا سفید و غیره. به “سفید” و “بلند” و امثال ذالک می گوییم؛ عَرَض (صفت). زیرا نمیتوانند بخودی خود موجود باشند. چیزی باید موجود باشد تا بتواند سفید و چه و چه باشد. عرض ها (صفات) میتوانند تغییر کنند. دیوار را میشود دوباره برنگ دیگری رنگ زد. اما جوهر ثابت است.

البته دیوار هم بخودی خود موجود نیست. دیوار باید روی چیزی بنا شود و آن چیز هم خود بخشی از چیزی دیگر است. پس میتوان با دکارت همکلام شد که؛ تمام ماده یک جوهر است. اما وجود ماده به چه چیزی وابسته است؟ دکارت – که خداپرست بود- گفت : به خدا. پس حسب گفته وی حداقل دو جوهر موجود است؛ خدا و ماده. ولی خدا نه تنها ماده را، که ذهن انسانی را نیز آفرید، چون برابر عقیده دکارت ذهن و ماده دو موجود مستقل از هم هستند. پس در حقیقت در نظام فکری دکارت تعداد بیشماری جوهر وجود دارد. و چون همه با هم وجود دارند پس باید با هم بنوعی ارتباط هم داشته باشند. این ارتباط را دکارت با معجزه مداوم توضیح میدهد: فعالیت خداوند.

دکارت را بحق پدر فلسفه مدرن مینامند. نظام فکری او مبتنی بر دوآلیسم است که پایه های تفکر غربی را لرزاند. این فکر را درمفهوم دوجهان کانت، در دیالکتیک هگل و در فلاسفه مدرن هم بازمی یابیم.
اسپینوزا عمیق تر رفت و به وحدت رسید. و به همین خاطر تقریباً همه از او روی برگرداندند. غربیان هیجان چالش را بر آرامش عقل ترجیح دادند. دوئیت پنهان در تفکر ما، که ما را از گفتگو و تفاهم عاجز ساخته، تَرَک و شکافی در تمدن ماست. به یک معنی، ما با شیطان عهد بسته ایم. شیطانی که خود آفریده ایم. اما درنهایت مفیستوفلس از فاوست میخواهد که بهای آن را بپردازد.

برگردیم به اسپینوزا. برای او فقط یک جوهر وجود دارد که وی نامش را خدا میگذارد. خدایی که جوهر واحد نامتناهی است ولی اعراض بیشماری دارد. ما فقط دو عَرَض از اعراض بینهایت خداوند را میشناسیم: فکر و امتداد (بُعد/ گستره). این دو، بخشی از جوهر واحد نیستند بلکه دو جلوه از جوهر واحد هستند.
خداوند که قادر مطلق است قدرتش را بطور مضاعف، هم با فکر و هم با امتداد، نمایان میسازد. شاید حق داشته باشیم این دو کلمه را به “روح” و “ماده” ترجمه کنیم.
خداوند در یک عَرَض بوسیله فکر عمل میکند و در عَرَض دیگری بوسیله “جنبش و استراحت”؛ اصطلاح اسپینوزا برای آن چیزی که امروزه ما “انرژی” مینامیم.

پس درسیستم اسپینوزا نه جایی برای دوآلیسم دکارتی، یعنی دوئیت بین ذهن فعال و ماده منفعل، یافت میشود و نه جایی برای دوئیت جهان قابل شناخت فنومنها و جهان “حقیقی” کانت. اما مهمتر از آن، خدای اسپینوزا در درون خود قابل تقسیم نیست، چنانکه “روح” در، اصطلاحاً، توحید هگلی به تز و آنتی تز و سنتز تحول میکند بسوی هدفی (کدام هدف؟).

الهیات سنتی ، و تئوری سیاسی مدرن – که بیشتر الهیات است زیر نقاب جدید- در تداوم بخشی به سنت فکری دوآلیستی مؤثرند: انسان ضد طبیعت، مؤمن ضد مرتد، ترقی ضد ارتجاع… و هر کس هم خود را برحق میداند چون اگر بالاخره پیروز شود تمام بیخردیهایی که از او سر زده و تمام فجایعی که ببار آورده به ورطه فراموشی افکنده خواهد شد.

اسپینوزا با اعلام وحدت هرآنچه هست، درمانی برای ناشکیبایی تمدن ما ارائه میکند. کسی که ادعا میکند از اراده خدا خبر دارد، یا از هدف تاریخ، نمیتواند ناشکیبا نباشد. برای او مدارا خیانت است. اسپینوزا فهمید که خداوند نمیتواند هدفی را در تاریخ دنبال کند یعنی تاریخ هدفی ندارد. کل واحد نامتناهی، نامش خدا باشد یا طبیعت، دارای نقصان و کمبودی نیست. وقتی بگوییم فلان امر به خواست خداوند واقع شد یا جبر تاریخ باعث آن شد، چیزی نگفته ایم جز اینکه؛ آن امر واقع شد!

اسپینوزا در نامه ای این تمثیل را بکار برد: موجود زنده ریزی را تصور کنید که در خون زندگی میکند. او چطور میتواند تصور کند که مجموع عناصری که خون را تشکیل میدهند همه با هم خون است؟ و خون هم بدون بدن وجود ندارد؟ پس میتوان تصور کرد که همه جهان یک موجود زنده باشد. همه اجزای آن مطابق قواعد آن کل وجود دارند و کار میکنند. کار هیچ جزوی دلبخواهی نیست.

با اینکه خدا یا طبیعت هدفی ندارد لیکن مباحث غایت شناختی (۱) هم در نوشته های اسپینوزا کم نیست. شاید اکولوژی (بوم شناسی- علم جدید) که علم شناخت روابط و تآثیرات متقابل جانداران است بتواند آن را توضیح دهد. تمام موجودات زنده یک زیستبوم (مثلاً دریاچه کوهستانی اسکاتلند)، با هم زندگی میکنند و از فعالیتهای بقیه منتفع میشوند. فعالیتهای این مجموعه در همآهنگی با هم است. در هر لحظه احدی از این مجموعه با دیگری جایگزین میشود ولی کل مجموعه پایدار میماند.

گیهم، یک موجود زنده است و فعالیتهای اجزایش – که عین فعالیتهای خداست- همه با هم همآهنگ و در عین حال متنوع است. اکولوژی کمک میکند که اتهامهای منتقدین هگلی را رد کنیم. آنان میگویند که خدای اسپینوزا بدون تنوع است و بدینترتیب کل در حقیقت یعنی هیچ و پوچ! اما اسپینوزا معتقد بود که بزرگترین واقعیت و کمال واقعی در عین حال شامل بزرگترین تنوع هم هست.

هر آنچه که هست، بنظر اسپینوزا، یا عَرَض است یا وجه (حالت – مُدالیته)(۲) که در متن لاتین کتاب اخلاق substantiae affectiones نوشته شده و بمعنای تأثرات جوهر است. با این حال ترجمه دقیق affectio مشکل است و میتواند نوآنسهای معنایی چون تأثر، جلوه، و حالت وجود معنی بدهد. اسپینوزا به مجموع کل فنومنهای جهان هستی “صورت” اطلاق میکرد، یا چهره/شکل کل هستی facies totius universi که وجه است منتها وجهی نامتناهی چون حدّ ندارد. موجد آن وجه بیکران دیگری است؛ “جنبش و استراحت” یا بزبان امروزی؛ انرژی. این وجه های بیکران را اسپینوزا “حقایق سرمدی” میخواند.

از طرف دیگر هر وجهی محدود است. وجه ها یا فاکتند یا شیء. و هر کدام بنوبه خود معلول فاکت یا شی ء دیگری هستند. پس هر موجودی یک وجه است. من و تو، کاغذی که دارم رویش مینویسم، افکاری را که دارم مینویسم، الکترونها، آمیبها، و “چهره کل هستی”.

بعضی از مفسران که با عینک ایده آلیستی قرن نوزدهمی نگاه میکنند، وجه ها را فقط بعنوان وهم هایی میبینند که فاهمه ناقص ما آنها را از واقعیت محض تولید میکند. آنان بر این نکته چشم فرومی بندند که اسپینوزا راجع به conatus گفته؛ تقلای بی امان برای تداوم وجود خویش، که در هر ذره از گیهم نهفته است. بعلاوه، انتقاد آنان اگر بر اسپینوزا وارد باشد، بر علم مدرن هم وارد است. فیزیک همه چیز را به انرژی فرومیکاهد.
مقایسه نظام فکری اسپینوزا با فیزیک مدرن میتواند جالب باشد، اما من آنرا برای افراد صلاحیتدارتر از خودم وامیگذارم.

اسپینوزا خود بسیار علاقمند به علوم زمان خود بود چنانکه از مکاتباتش با اولدنبورخ مشهود است. اما باید بگویم که وی فلسفه خود را به علم متکی نمیسازد. اگر هم علوم جدید پاره ای از نظرات اسپینوزا را تأیید میکرد، بنظر نمیرسد که چیزی بر جلال او می افزود. اسپینوزا نیازی به این تأییدات نداشت.

“حقایق سرمدی” اسپینوزا استنتاجات تعمیم یافته از آزمایشهای تجربی نیستند. آن کلیات، مثل همه انتزاعیات دیگر، نزد اسپینوزا فقط بکار تصورات آدمی میآید.
حقیقت را طور دیگری باید جست.
ادامه دارد…

۱- teleologie
۲- modalité- lat. modus

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)