ناظم حکمت

در شعرهای”ناظمِ حکمت” شناورم.

دستی به روی آینه ها سنگ می زند.
دستی که از تبارِ تباهی وُ وحشت است
دیواره های شهرِ ترا رنگ می زند.

هرچند آفتاب
در سینه ی سپیده ات گُل می کند به شوق
وان شادیِ شکفته ی مهتابِ ناب را
در جانِ عاشقانِ جهان می پراکنَد
هیهات
دستی به روی آینه ها سنگ می زند.

در شعر های “ناظمِ حکمت” شناورم
وقتی که می سرود:
امواجِ مهربانِ شبانگاهی
هرچند در هراسِ همیشه ست
دریا، خیا لِ خواب ندارد.

در شعر های ناظم حکمت
امشب، شناورم
تلخ ست تلخ، تلخ
هرواژه ای که عطرِ وطن دارد.

امشب، تمامِ خاطره های پریده رنگ
پاییزِ دیگری ست
بر برگ برگِ دفتر وُ دیوانش.
سر می کِشد چو شعله ی شبگیر
درشعرِ سوگوار
آن جانِ بیقرار ِفروزانش.

دستی به روی آینه ها سنگ می زند
اما هرآینه
درروبروی آینه های شکفته ایم.

اول مرداد 95
……………………………………….
ناظم حکمت شاعر بزرگ ترکیه
که در سال 1963 میلادی در گذشت

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)