سازه ای بر سنگ
فلسفه اسپینوزا پس از سیصد سال
آلبرت گودهر
(۳)
فصل دوم – خدا-همه

اسپینوزا زمانی گفت که فلاسفه مدرسی با حواس شروع کردند، دکارت با ذهن، اما او با خدا.
درواقع ، دانستن راجع به خدا اساس فلسفه اسپینوزاست. این بدین معنی است که فلسفه وی نه تنها پیشینیانش را بلکه پسینیانش را نیز به چالش میکشد. کسی را نمی شناسیم که بعد از اسپینوزا به راه او رفته باشد.

عقیده عمومی بر این است که وقتی سخن از خداست، یا معتقدیم به خدا، یا نیستیم، بحث از ایمان و اعتقاد است. بحثی از دانستن و علم به خدا و دانش در باره خدا نیست. دلایل اثبات وجود خداوند هیچگاه کسی را که به خدا معتقد نیست اقناع نمیکند.

آیا فلسفه مدرسی محق نبود با حواس شروع کند، و تنها زمانی به اشتباه نیافتاد که پا از آن دایره بیرون گذاشت؟ خصوصا غیردانشمندان بر این عقیده اند که علم، امر تجارب حسی است و استنتاجات برپایه ی آن.
عده ای معتقدند که روش دکارتی شکست خورده است؛ بخاطر دوآلیسمش، ارتباط ذهن و ماده فقط با معجزه میتواند توضیح دادنی باشد. اما اگر با خدا شروع کنیم آیا به دور باطل نمیرسیم؟

روش اسپینوزا با صور مجرده یا روح بی پیکر شروع نمیکند. او معتقد است که تجربه ی پیکر، اساس تفکر است، اما وی از تجربه پدیده ها، بمدد اصلاح فاهمه (بهسازی عقل) به آگاهی نسبت به کل میرسد.

اگر کل را مجموع همه آنچه که هست تصور کنیم فلسفه اسپینوزا را درک نخواهیم کرد. توده ای از سنگ بر قله کوهی، که هر کوهنوردی سنگی بر آن میافزاید، تمثیل مناسبی برای جهان نیست. شاید بتوان مثال مناسبتری یافت. شطرنج مثلا. شطرنج فقط مجموع حرکت های مهره ها نیست؛ بلکه وجود شطرنج و قواعد بازی شطرنج حرکت های معنادار این بازی را ممکن میگرداند. زبان مجموع کلمات نیست؛ زبان کاربرد معنادار کلمات را ممکن میگرداند. علم مجموع تعدادی فاکت نیست. دانشمند با افزودن فاکتی به فاکت دیگر به نتیجه نمیرسد. آگاهی به یک فاکت میباید متضمن آگاهی به حدود آن فاکت و در نتیجه آگاهی به فاکتهای دیگر هم باشد. علم برای کسب نتیجه میباید بخشی از جهان را از آن منتزع کند. پس علم ، معرفت به کل نیست و چنین ادعایی هم ندارد.

آگاهی کامل نسبت به یک فاکت امکان ندارد زیرا هر فاکتی با فاکتهای دیگر درهم تنیده است و هیچ کس نمیتواند بر همه فاکتها آگاهی داشته باشد. فقط از آن که بینهایت است میشود مطمئن بود. فقط آگاهی به بینهایت آگاهی مطمئنی است. و همین آگاهی پیشفرض همه آگاهی های بعدی قرار میگیرد. گیهم(۱)/کل/خدا چیزی نیست که وجود داشته باشد. او خود وجود است.

در جهان چیزی وجود ندارد که خودش علت خودش باشد، یعنی چیزی که جوهر یا عَرَضش بدون دخالت چیز دیگری وجود یافته باشد. هر چیزی به سببی وجود دارد. گل بی گیاه وجود ندارد، گیاه نیز به محیطش وابسته است؛ زمین، هوا، نور…و آنها هم قائم بذات نیستند. همه چیز از اوست، بخشی از اوست، جزیی از گیهم(۱) است. اگرچه کلماتی مثل {بخشی} و {جزئی} و {جزوی}، کلمات مناسبی نیستند. گیهم(۱) ، کل وجود و موجودات و علت کل است نه مجموع اجزا.

اگر تمام پدیده های رصدکردنی را در مجموع “طبیعت” بنامیم، در فلسفه اسپینوزا، اشتباه است اگر فرض کنیم دانش به این طبیعت دانش به خداست. حسب عقاید وی، دانش انسانی نسبت به پدیده ها و حقایق (فنومن ها و فاکت ها) لزوماً ناقص و برخطاست. (حتی) کل این دانش هم آگاهی درباره حقیقت نیست.

خداوند، در نظر اسپینوزا، وجودی بیکران است که شامل همه چیز و علت همه چیز است و خود معلول چیزی نبوده و نیست. خداوند خود علت خویش است (۲).

اسپینوزا بخاطر همین استفاده از لفظ “خدا” از هر دو طرف مورد حمله واقع شد. خداناباوران او را متهم میکردند که ریاکارانه لفظ خدا را بجای طبیعت نشانده تا از تعقیب مقامات در امان باشد. کلیسائیان میگفتند که خدای او خدای الهیات یهودی-مسیحی نیست و بنابر این حق ندارد “خدا” باشد.

اسپینوزا، که محبت الهی در تمام اعمالش مشهود بود، در نامه هایش، با غیظ، تمام اتهامات مربوط به خداناباوری را رد میکرد. حتی اگر این مدارک غیر قابل انکار هم وجود نمیداشت، باز این حقیقت را نمیشد نادیده گرفت که سراسر کتاب پنجم از اخلاقیات(۳) اسپینوزا مالامال از این است که غایت فلسفه –اوج خرد- محبت الهی است.

از سوی دیگر، اسپینوزا تردیدی باقی نمیگذارد که خدای او حاکم یا قاضی نیست، خدای او خوب یا منتقم نیست، خدای او بیرون از جهان قرار ندارد، خودرأی نیست و دلبخواهی عمل نمیکند، و در امور جهان دخالت نمیکند. بعلاوه (گویا مشکل او با کنیسه هم از همینجا شروع شد) خدا، روح بی بدن نیست؛ جهان بدن خداست!

برای نسل ما مشکل است بفهمد که داشتن این عقاید در آن زمان چه گرفتاری هایی ببار میآورد. اسپینوزا، فقط بدین علت که در پرتحمل ترین کشور آن زمان جهان یعنی هلند بدنیا آمده بود توانست در رختخواب خودش بمیرد. هفتاد و هفت سال قبل از مرگ او، دستگاه تفتیش عقاید در رم جردانو برونو را بخاطر عقاید مشابه سوزانده بود. حتی در خود هلند هم تحمل و مدارا حدی داشت. آدریان کورباخ (۴)، دوست اسپینوزا، که بی احتیاطی کرده ایده های اسپینوزا را در کتابی بزبان هلندی تشریح کرده بود، در سیاهچال مرد.

آنکس که حق اسپینوزا را برای استفاده از کلمه خدا نفی میکند، درواقع اعلام میدارد که خارج از سنت یهودی-مسیحی-اسلامی امکان گفتگو درباره خدا وجود ندارد و با این کار همه فرهنگهای پیش و خارج از این سنت را طرد میکند، نه فقط فرهنگهای شرقی را، بلکه فرهنگهای پیشامسیحی اروپایی و عمدتاً یونانی-لاتین را نیز، که ریشه های تفکرغربی امروزی ما از آنجاست.

مع الوصف اسپینوزا خدای خود را خارج از سنتی که در آن پرورده شده بوده نجست. او خدای خود را در شرق نجست؛ این گمان که وی چیزهایی راجع به دین بودا آموخته بوده بهیچوجه اثبات شده نیست. او با مطالعه آثار علمای یهودی و مسیحی قرون وسطا، تصفیه آنها و حذف مؤلفه های زائد، به مفهوم خود ازخدا رسید. از جمله مؤلفه های حذف شده ، پندار آنتروپومورفیستی (انسانوارگی) (۵) راجع به خدا و نیز این ایده بود که خداوند پادشاه عالم و داور نهایی آن است.

همین مؤلفه ها است که به ادیان یهودی-مسیحی-اسلامی قدرت می بخشد ولی همزمان آنها را کم تحمل، بی مدارا و هرازگاه نیز متعصب و زورگو بار میآورد و در آنها این ایمان را بوجود میآورد که قوم برگزیده هستند.

خداوند، بنابر تعریف اسپینوزا، عین وجود است و منبع هر آنچه که وجود دارد. او آفریدگار است. میآفریند. (نه؛ آفرید) و جهان را نگه میدارد. او کامل و بیکران است. او واقعیتی است شامل تمام واقعی ها.
بنابر این در خداست و از خداست هر آنچه که شرّ هم هست. زیرا خداوند کامل است و کمبودی ندارد، نقصی ندارد، نمیتواند چیزی بخواهد.

اگر بگوییم که خداوند جهان و مردم را آفرید تا او را بستایند پس به او نسبت نقص و نیاز داده ایم. او از هیچ نیافرید و نمیآفریند. گیهم (۱) عمل خداوند است بوسیله قوه خالقه خود او. اضافه کنم که استفاده از ضمیر {او}(۶) برا ی خداوند فقط رعایت قواعد دستوری زبان است. خداوند در هیچ گروهبندی ای قرار نمیگیرد، پس نه شخص است نه غیرشخص، نه مذکر است و نه مؤنث.

هیچکس و هیچ چیز نمیتواند خارج از خداوند وجود داشته باشد. اگر میداشت پس خداوند حدّ میداشت. اگر همه و کل هرآنچه را که وجود است و وجود دارد {طبیعت} بنامیم، پس خدا طبیعت است. اسپینوزا از ریشه کلمه طبیعت(۷) فعل میسازد و آن را صرف میکند. قبل از او هم این کار را کرده بودند. خداوند بمثابه علت {ابرهام ابرهامگار}(۸) است و همه پدیده ها، جلوه ها و تظاهرات قدرت خداوندند و بدین معنی ابرهام ابرهامیده هستند(۸).

آنان که اسپینوزا را خداناباور میشمرند، میخواهند او را متهم کنند یا مصادره. و هر دو طرف بر این واقعیت چشم میپوشند که تعداد انگشت شماری از فلاسفه، بیشتر از اسپینوزا قلمفرسایی کردند تا اثبات کنند که نفی وجود خداوند بیهوده است. اسپینوزا بر این باور است که پیامد نفی وجود خداوند، نفی هرگونه آگاهی استوار خواهد بود. برای دانستن حقیقت به حقیقتی بنیادی نیاز است که با آن حقیقت را از غیر آن بازشناسیم. همانطور که نور را از غیر نور با نور بازمی شناسیم.

آته ئیسم منطقاً به شکاکیت مطلق میکشد. شکاک چیزی برای گفتن ندارد و باید ساکت بماند(۹).
ادامه دارد…

۱- مفهوم خدا در فلسفه اسپینوزا پیچیده است. خدا-همه و همه-خدا. همه چیز خداست بی آنکه این کل فقط مجموع اجزای خود باشد. واحدیت کلی و ازلی و ابدی وسرمدی. وجود واحدی که شامل همه چیز باهم است؛ من و تو و طبیعت و آنچه من و تو خدا می نامیم. با تعاریف معروف وحدت وجود و پانته ئیسم هم فرق دارد، اگرچه در مقام قیاس و تقریب بذهن می توان از تعابیر وحدت وجودی ها و پانته ئیستها هم بهره جست. در همین کتاب هم سعی شده این مفهوم توضیح داده شود. فعلا بناچار، و بخاطر اینکه چیز شناخته ای را تداعی نکند، این مفهوم را “گیهم” می نامم. البته ندانستن من بدین معنی نیست که در زبانهای دیگر یا حتی در فارسی واژه مناسبی نیست. من نمی دانم. ممنون و وامدار می شوم اگر آنکه می داند به من هم بگوید. (مترجم)

۲- به اسپرانتو: Sia kazŭo – به لاتین: Causa sui

۳- اتیک یا اخلاق (اخلاقیات) (به انگلیسی: Ethics, Demonstrated in Geometrical Order) (به لاتین: Ethica, ordine geometrico demonstrata)، توسط محسن جهانگیری به فارسی ترجمه شده است. (ویکیپدیا)

۴- پزشک، حقوقدان و فیلسوف هلندی. منتقد دین و اخلاق(Adriaen Koerbagh (1633 –۱۶۶۹- ویکیپدیا

۵- antropomorfismo تصورکردن خداوند بشکل موجودی انسانی یا انسانوار. دادن شخصیت انسانی به خداوند.

۶- در اغلب زبانهای اروپایی از ضمیر مذکر سوم شخص برای خداوند استفاده میشود.

۷- natur

۸- ضرورتا و برای توضیح اصطلاحات بکار رفته در کتاب فرض گیریم که معادل طبیعت در زبان فارسی {ابرهام} باشد. اگر بخواهیم Natura naturans لاتین را برگردانیم باید بگوییم: ابرهام ابرهامنده یا ابرهام ابرهامگار که چیزی حدودا بمعنی طبیعت طبیعتنده میشود. Natura naturata را نیز بدین سیاق ابرهام ابرهامیده مینامیم که چیزی تقریبا بمعنی طبیعت طبیعتیده میشود.

۹- obmutescere

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)