آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
مرداد ماه و تابستان هرسال یادآور یکی از سرفصلهای هولناک و سهمگین ددمنشی و بیرحمی رژیمی خونخوار و سفاک به رهبری خمینی جلاد و همچنین مظلومیت و آزادگی ، ایستادگی و ایثار پاکترین و صادقترین نوجوانان و جوانان و زنان و مردان این سرزمین میباشد که فریادشان تموج شط حیات بود و چونان آذرخش در سخن خویش زیستند و متاسفانه در اوج بیخبری و سکوت و خاموشی ، به جاودانگی تاریخ پیوستند و اسفا که شهر خفته ندانست که کیستند و هنگامیکه آنان بر چوبه دار خویش مات و خموش بودند ما انبوه کرکسان تماشا ، با شحنه های مامور و مامورهای معذور، همسان و هم سکوت ماندیم و ماندیم و ماندیم و………… تا اینکه خوشبختانه بودند جان بدربردگانی که همچون باد سحرگهان ، خاکستر آنها را با افشاگری خویش در کوچه باغهای این دیار پراکندند و مستان نیمه شب به ترنم ، آوازهای سرخ آنها را ، باز ترجیع وار زمزمه کردند و نامشان علیرغم همه نامهربانیهای روزگار و فاصله گرفتن از آن ایام تاریک و تلاش رژیم در سرپوش گذاشتن بر جنایات خویش ، هنوز ورد زبانهاست و برماست که آنقدر آن مرثیه را تکرار کنیم و سوال کنیم ، که تو در نماز عشق چه خواندی ؟ که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر از مرده ات هنوز پرهیز می کنند و نام ترا به رمز در خلوت خویش ، آهسته زیر لب تکرار می کنند
من نیز که یکی از بند رستگان و در عین حال بواسطه اتهام هوادار اندیشه های شریعتی بودن و غیر مجاهد بودن ، جان بدر برده ام و همواره دراین ۲۷ سال پس از آزادی ، چون دیگر انبوه کرکسان تماشا ، همراه با شحنه های مامور به سکوت نشسته ، بار سنگین گناه خاموشی خویش را بر دوش کشیده و نظاره گر بوده ام ، دیگر از توان حمل آن بازمانده ام و چند سالیست که مایل بودم بخشی از خاطرات آن روزهای هولناک خود را که در خاطرات دیگر دوستان بیان نشده را مطرح و من نیز سهمی هر چند اندک ، خاکستر مظلومیت و صداقت و پایداری به اصول انسانی دوستان ، همراهان و یارانم را به باد سحرگهان سپرده تا شاید شهر خفته را بیدار و چشمان رژیم منفور و ددمنش را کور نمایم اما متاسفانه فضای اپوزسیون اصلاح طلب و سرنگونی طلب چنان دچار آشفتگی ، مه آلود و بعضا طوفانی و متاسفانه توام با کینه ، تهمت و فحاشی ، حسادت و گسستگی شده که برای ورود کسانی چون من به این فضا و ترس افزودن و دامن زدن به آن را سخت کرده و شاید سکوت سایر همرزمان و یاران دیرین نیز دلایلش از قماش ترس و درد من باشد . قبل از شروع بیان بخشی از خاطراتم توجه دوستان را به نکات زیر جلب مینمایم
الف : من کل مجموعه خاطرات زندان خود را در سال ۱۳۷۲ به رشته تحریر درآورده و به مدت ۲۳ سال در منزل روستای پدری پنهان و سپس آنرا از طریق یکی از آشنایان بعنوان امانت به خارج از کشور فرستاده ام و این متن ، بخشی کوچک از آن میباشد که انشاالله در فرصتی مناسب کل مجموعه را عرضه نمایم
ب : خاطرات را بگونه ای ساده و روایت گونه نوشته ام که گویای حالات درونی و واقعی خودم بوده و سعی کرده ام که به اطلاعات و حافظه خود در سال ۷۲ وفادار مانده باشم
پ : من جهت جلوگیری از طولانی شدن متن فقط چند روز از وقایعی که در رابطه با کشتار ۶۷ میتوانست ارتباط داشته باشد در این متن آورده ام لذا بدیهی است که دارای نواقص و کاستیهاییست که خود به آن آگاه و معترفم و امیدوارم خوانندگان محترم ، متن پیش رو را بدیده اغماض مطالعه کرده و از نظرات و پیشنهادات خود مرا بی نصیب نگذارند
ج : چنانچه در بیان وقایع و اسامی یاران و یا تاریخ هایی که در متن اشتباهی به چشم میخورد ، عمدی در کار نبوده و ناشی از ضعف حافظه اینجانب بوده و پیشاپیش عذرخواهی میکنم
چ : انگیزه اصلی من از انتشار این متن در این مقطع از زمان و آشفتگی فضا ، یادآوری اتحاد و همدلی و همبستگی خیل عظیم دوستان و یاران رفته در آن مقطع تاریخی است که رمز ماندگاری و جاودانگی آنها بوده است . زنده یاد مجید پوررمضان که با اتهام آرمان مستضعفین و هواداری از شریعتی فرصت زنده ماندن را داشت اما در گفتگویی که روز آخر جدایی با هم داشتیم مرا به سخنی از حنیف نژاد توصیه کرد که گفته بود در شرایطی که مسئولیتهای اجتماعی و سیاسی فراوانی بر دوش هرانسان مبارز سنگینی میکند شهادت نیز خود نوعی فرصت طلبی است ، اما گفت حرف حنیف به روی چشم اما من با توجه به اینکه رژیم قصد نابودی همه بچه ها را کرده ، نمیتوانم دستم را از زنجیره دستان دیگر یارانم خارج و این زنجیر را به بهانه اتهامم بگسلم و این حرف او همواره مانند ناقوسی سهمگین در این ۲۸ سال گوشم را آزرده است
خ : انگیزه دیگرم از متن حاضر، ضمن جلوگیری از فراموشی تاریخی ما ایرانیان و در محاق فراموشی رفتن این جنایت علیه بشریت و بزرگداشت و ارج نهادن به همه شهدا و مبارزان آزادی و دموکراسی و با هر نوع ایدئولوژی که با آرمانهایی انسان گرایانه ، پای در این وادی خونبار نهاده و از بذل جان فروگذار نکرده و مهر جاودانگی خود را در تاریخ مبارزات مردم ایران به ثبت رساندند ، از دوست و یار پر شور و نخبه خودم رامین قاسمی نیز یادی ویژه نمایم که در بحبه آنروزهای پر تلاطم دست به انقلاب درونی زده و بار گناهان نکرده اش را در جلسه ای بر دوشم گذاشت ( چگونگی آن در متن آمده ) و مرا با گناهان خویش وانهاد و خود جاودانه شد
گوهردشت : بهارشصت و هفت
یک روز که به ملاقات رفته بودم برادرم به من گفت که یکی از دوستانت که با تو هم اتاق بوده و قبلا آزاد شده ( بهرام – ب ) پیغامی برایت داده و آن اینکه سعی کن بیشتر به مطالعه و کلاس زبان انگلیسی ات بپردازی و کف دستش را که متنی در آن نوشته بود را به دور از چشمان پاسداران نشانم داد مبنی بر این که اوضاع بسیار خراب است و خیلی مواظب خودتان باشید زیرا رادیو مجاهد هشدارهای زیادی را به رژیم در برخورد با زندانیان می دهد گویی رژیم برای زندانیان نقشه هایی را کشیده است . من از ملاقات که برگشتم برادر همان دوستی که پیغام داده بود و من با او کلاس انگلیسی داشتم پیش من آمده و به من گفت که برادرم به من پیغامهایی داده است که از خرابی و خطرناکی اوضاع خبر میداد و منهم گفتم که از طریق برادرم هم به من پیغام داده بود و اخبارش رسید . اما از آنجائیکه جو و فضای داخلی بند در وضعیتی خاص و تهاجمی بسر می برد و اصلا اینگونه اخبار خریداری نداشت و در ضمن در اذهان بچه ها شبهات منفی شدیدی ایجاد می کرد لذا نمی توانستیم در آن شرایط این خبر را با هر کسی مطرح و در میان بگذاریم لذا بالاخره با مشورتهای یکدیگر با یکی از دوستان بسیار صمیمی ام ( ح – ر ) که در بند از وجهه ای بسیار وزینی برخوردار و مورد وثوق بچه ها و حرفهایش همیشه مورد توجه اکثریت بند قرار می گرفت ، در میان گذاشتیم و او نیز نظر ما را تائید کرد که بند اصلا آمادگی پذیرش چنین خبری را ندارد و امکان دارد که بند آن را به عنوان یک خبر تلقی نکرده و آن را شایعه ای بداند که رژیم برای جلوگیری از تهاجمی کردن حرکت بچه ها در سطح خانواده ها پخش کرده تا نتایج آن را در زندان بگیرد و حرکات تهاجمی را به انفعال بکشاند و یا حتی آنرا ساخته و پرداخته خود ما تلقی نمایند . لذا آن دوست نیز خیلی با احتیاط خبر را به افراد مورد وثوق خود در بند رساند اما همانطور که پیش بینی می شد تاثیر زیادی در روند حرکتی بچه ها نگذاشت . بچه ها در عین حالی که زندگی عادی خودشان را ادامه می دادند مترصد فرصتی برای اعتراض نیز بودند
یک روزمسئول اتاق ( ح – ر ) هنگام صبحانه بیان کرد که بعدازظهر ساعت ۶ بچه ها اتاق را برای ساعتی خالی نگه داشته و به داخل اتاق نیایند و اتاق باید برای کاری که یکی از دوستان تقاضا کرده خالی باشد تا آنها بتوانند برنامه شان را اجرا نمایند . تلقی همه ما این بود که شاید بعضی از بچه ها سرودی را می خواهند تمرین کنند و یا تاتری در پیش است و باید تمرینی صورت گیرد لذا کسی سوال خاصی نکرده و به دنبال کار روزانه خود رفتند . هنگام ظهر یکی از بچه ها بنام رامین قاسمی که مدت هفت سال از بند یک واحد یک تا کنون با او هم بند و مدت زیادی هم در بند سه هم اتاق بودیم به سراغ من آمده و مطرح کرد که ساعت ۶ به اتاق ۷ که سلول خودمان بود بیایم . من برنامه را جویا شدم چیزی در جواب نگفت و گفت بیا خودت خواهی فهمید ، منهم قبول کردم و درساعت ۶ به اتاق آمدم و وارد که شدم ، دیدم حدودا ۱۰ نفری در اتاق حضور دارند و همگی تقریبا کسانی هستند که مدتهای زیادی با هم هم بند و یا هم اتاق بوده ایم . پس از تکمیل افرد دعوت شده رامین شروع به صحبت کرد مبنی بر اینکه با توجه به خبرهایی که در جریان هستید ، پس از ازدواج مسعود و مریم مراسمی بعنوان قیامت زنده که مسعود در کل سازمان به اجرا گذاشته و جهت آزاد کردن انرژی ، هرکس نسبت به گذشته ی خود هرگونه خطا و اشتباهی داشته و گناهی را صورت داده که به صورت یک بار بر او سنگینی می کند و هر لحظه با احساس گناه ، ذهنش مشغول وهمین احساس گناه ، عاملی بازدارنده بر سر راه آزاد نمودن پتانسیل انقلابی افراد میباشد ، می تواند صادقانه بار سنگین خودش را با اعتراف و اقرار به آن در برابر فرد مسئول سازمانی خود و یا اشخاص مورد تایید و اعتماد خود ، این بار سنگین را به زمین گذاشته و انرژی متراکم در وجود خود را به این وسیله آزاد نموده و دیگر مانعی را در سر راه خود احساس نکرده و این گونه فکر کند که تازه به دنیا آمده و با توجه به مسئولیتهای سنگینی که مبارزه بر عهده اش می گذارد و باید آنها را به نحو احسن اجرا نماید لذا بر این اساس منهم می خواهم در پیشگاه شما که از دوستان باصلاحیت و مورد تایید من هستید و مدت زیادی در زندان با هم زندگی کرده و صداقت و پایداری شما برای من به اثبات رسیده است ، به گناهان گذشته ی خود از زمانیکه خود را شناخته ام اعتراف کرده و بار سنگین گناهانم را به زمین بگذرام و انقلابی درونی نمایم . یک لحظه گویی جریان خون در رگهایم با سرعتی هر چه تمامتر به حرکت درآمده و کل بدن من تبدیل به گلوله ای آتش شده بود و نمیدانستم در آن شرایط چه واکنشی از خود باید نشان دهم زیرا من خود را در جایگاه و صلاحیتی برای شنیدن اعترافات یک فرد مخلص تر از خود قائل نبودم و من نیز چون دیگر انسانها دارای نقاط قوت و ضعف خاص خود بوده و از نظر من چنین جایگاهی بسیار مسئولیت زا بوده که از توان من خارج و صلاحیت بودن در چنین جمعی را برای خود صلاح نمی دیدم ، البته لازم به ذکر است که همه ی ما چه من و چه رامین و یا همه بقیه ی بچه های زندان در سنی نبودیم که گناهان بسیاری بر دوش هایمان سنگینی کند و یا دچار اشتباه و یا گناهان زیادی شده باشیم اما با توجه به معصومیتی که در آن شرایط برای بنیانگذاران سازمان و رهبران امر مبارزه و حرکت برای مردم قائل بودیم و بر این تصور بودیم که برای گام نهادن در چنین وادی ایی انسانی و مبارک، باید فردی مخلص و صادق و به معنی واقعی کلمه انسان بود لذا کمترین خطا و اشتباه نیز ، زیاد به نظر می رسید . به هر حال رامین صحبتهایش در حالی بیان می شد که بغض گلویش را می فشرد و کاملا ملتهب و برافروخته بود زیرا کار بزرگی را در حال رقم زدن بود . اعتراف به گناه در یک جمع کار ساده ای نیست و باید غرور فردی را کاملا زیر پا نهاده و از یک کوره ی گدازان گذشت و از این کوره گذشتن شاید کار هرکسی نباشد زیرا روحی به فراخی و بزرگی چون ابراهیم پیامبر را می خواهد که فرزندش را به قربانگاه برد و انسان بعد از این آزمایش، انسانی خواهد بود که کوه دیگر در برابرش توانایی ایستادن را نخواهد داشت . بالاخره رامین بیاناتش را با گریه ای طولانی از سر شوق به پایان برد و بچه ها یک به یک صورت او را بوسیده و این انقلاب را به او تبریک گفته و آرزوی پیروزی برایش کردند . واقعا این جلسه برای من تکاندهنده بود و از خاطرات فراموش نشدنی زندگی من خواهد بود.بعد از این دیگر رامین آن رامین سابق نبود بی محابا با پاسداران برخورد کرده و تنها رامین نبود که انقلاب کرده بود بلکه در سطح بند چند نفری دیگر نیز انقلاب کرده بودند و برخوردهای فردی آنها گویای حالات آنها بود زیرا دیگر یک گلوله ی آتش شده بودند و هیچ مانعی را در پیش پای خود نمی دیدند و مواضع خود را یک مرحله بالا کشیده و به مجاهدین ارتقاء داده بودند
یک روز یکی از بچه های قدیمی بند ما بنام رضا ازلی که از بچه های کرجی بود و مدتها پیش او را برای آزادی به اوین منتقل کرده بودند مجددا وارد بند شد و همه ما را غرق تعجب و شگفتی نمود هر چند جسته و گریخته به صورت خبر به ما رسیده بود که به علت نپذیرفتن مصاحبه از آزادی او جلوگیری شده است ولی به هیچوجه کسی فکر نمیکرد او را مجددا در گوهردشت ببیند . من و بچه هایی که قبلا با او همبند و هم اتاق بودیم همگی او را در آغوش کشیده و خوشامد گفته و او را بوسیدیم و شگفتی خود را از دیدنش بیان کردیم . او که با ما آشنایی کافی داشت گفت که حامل خبرهایی هستم که باید هر چه سریعتر به گوش شما و همه ی زندانیان گوهردشت برسد زیرا من به خاطر انتقال این اخبار ، مدتها از طریق خانواده و تحت فشار قرار دادن آنها و مسئولین زندان اوین ، تلاش کرده ام تا خودم را به گوهردشت رسانده تا اخبار جدید رسیده از سازمان را در اختیار شما قرار دهم و این عمل میتواند بزرگترین و خطیرترین وظیفه ی تشکیلاتی من بعنوان یک هوادار سازمان تا کنون باشد . بچه ها از جدی و مهم بودن این صحبت دوستمان تکان خورده و کنجکاو شدند که بدانند این اخبار چه چیزی میتوانست باشد که او اینگونه ملتهب و سراسیمه از مسیرهای مختلف خود را به گوهردشت رسانده که آنها را به گوش ما رسانده و از خطیر و مهم بودن آن صحبت میکند ، البته هر خبری در زندان میتواند مهم باشد اما چرا او نسبت به خطیر بودن آن تاکید دارد ؟ کنجکاوی ما چند برابر شده و اجازه ندادیم که او عرقش خشک شده و خستگی راه از تنش بیرون رود و سپس پاسخ کنجکاویهای خود را از او جویا شویم هر چند که خود رضا بیشتر از ما عجله داشت که بار سنگین خود را بر زمین بگذارد و لذا جمعی که او را می شناختیم به اتاق ۷ هدایتش کرده و همه سراپا گوش که صحبتهایش را مطرح نماید البته ناگفته نماند دیگر شرایط گذشته که هر کس خبرهای جدید را از طریق بیان آن به دوستان صمیمی و بصورتی دو نفره به یکدیگر منتقل میکردند ، حاکم نبوده و همه در سطحی بسیار بالا به یکدیگر اعتماد داشته و در روزهای ملاقات اکثر اخبار ملاقات که عمومیت دارد در اتاق ۱۵ که در انتهای بند قرار داشت بصورت کنفرانس مانند به سمع همه رسیده میشد بنابراین با توجه به وجود چنین فضا و جوی در بند بصورت جمعی در اتاق او را دوره کرده و مخاطب صحبتهای رضا شدیم . رضا موضوع را این گونه آغاز کرد که پس از اعتصابات بند ۳ اوین و شکست آن و از دست دادن تعدادی از اعضای برجسته و کیفی سازمان روند حرکتی بچه های زندان مورد ارزیابی سازمان قرار گرفته و این نوع حرکات را چپ روانه و بر اساس تفسیری اشتباه از خطوط سازمان در زندان تلقی شده لذا جهت پیشگیری از چنین خسارات و حرکتهایی ، فردی به نام مهدی سعیدیان ( سابقا در بند ۳ واحد یک قزلحصار با من نیزهم بند و از بچه های آرمان مستضعفین بود ) که پس از آزادی در سال ۶۴ به عراق رفته و عضو فعال سازمان مجاهدین شده بود ، را از نظر تحلیل شرایط زندان جمهوری اسلامی و وظایف زندانی و چگونگی برخورد افراد در چنین شرایطی ، او را توجیه و با هدف روشنگری و انتقال تحلیل سازمان به زندانیان به او ماموریت داده شده که به گونه ای وارد ایران گردد و سعی نماید که در تهران به دام افتاده تا بتواند وارد زندان اوین شده و اخبار را مستقیما و با در نظر گرفتن مسائل امنیتی به بچه ها منتقل نماید و مهدی هم پس از گرفتن خطوط و برنامه کاری به گونه ای وارد ایران و سپس در تهران دستگیر شده و به اوین منتقل می گردد و پس از گذار از مراحل بازجویی به یکی از بندهای عمومی که رضا هم در آن بند بود انتقال می یابد . رضا با توجه به شناخت و آشنایی که در بند ۳ قزلحصار با مهدی داشت به او نزدیک شده و با یکدیگر برخورد نموده و پس از کسب اعتماد متقابل ، مهدی اخبار و رهنمودها و سرودهای جدید سازمان را با او درمیان گذاشته و با توجه به کرجی بودن رضا و وجود شرایط و بهانه لازم برای انتقال و وارد شدن به گوهردشت ، او را موظف می نماید که به هر طریق شده به گوهردشت انتقالی گرفته و به آنجا برود و خبرها را به گوش بچه ها برساند . رضا نیز با توجه به اینکه منزل پدری اش در کرج بود ، دوری مسافت ودشواری رفت و آمد پدر و مادرش به اوین را با مسئولین زندان مطرح کرده و با دوندگی های بسیار مجوز انتقالی اش را به گوهردشت گرفته و او به گوهردشت اعزام می گردد . رضا پس از ورود به گوهردشت مدتی را در بند انفرادی می گذراند و سپس به بند ما فرستاده می شود. رضا اخبار و سرود و متن های مختلف حماسی بسیاری را در حافظه خود گنجانده و با خود همراه کرده بود ولی آنچه که از همه مهمتر و علت انتقالی خود مطرح کرد از این قرار بود که ، متاسفانه بچه های زندان برداشت درستی از خط حداکثر تهاجم سازمان نداشته و بیراهه رفته اند زیرا از نظر سازمان وظایف زندانی که در چنگ زندانبانی وحشی و به معنی اعلای کلمه جلاد ، اسیر است وظیفه ی تهاجم نداشته و باید همواره درچارچوب مقاومت حرکت کرده و در برابر تهاجمات زندانبان مقاومت نموده و خط سازمان را به صورت خلاصه و فرموله اینچنین مطرح کرد ، وظیفه زندانی مجاهد در زندان به علت عدم حضور فرد با صلاحیت ، مقاومت ، فرار و وصل به سازمان یعنی همان خطوط سالهای گذشته بوده و حفظ عنصر مجاهد بعنوان یک اصل میباشد و تشکیل هر نوع تشکیلات در زندان و به علت سرکوب شدید رژیم ، دستور کار قرار دادن هرگونه اعتصاب و حرکات ایذایی و اعتراضی ممنوع بوده و دستاوردی جز تطهیر رژیم در مجامع بین المللی نخواهد داشت و آنگونه که رضا مطرح می کرد به علت تهاجم وسیعی که در برنامه ی رژیم در برخورد با زندانی پیش بینی شده است بچه ها باید هوشیاری شان را وسیع تر کرده و از بیان اتهام منافقین هیچ عبایی نداشته و مواضع را باید کاملا متعادل کرده و بهانه ای به دست رژیم برای تهاجم بیشتر نداده و هوشیارانه برخورد نمایند . این اخبار بازتاب مختلفی در سطوح فکری و دیدگاهی بچه ها و بند ایجاد کرد و بچه ها واکنش های متفاوتی را از خود بروز دادند . بچه هایی که اعتقاد به حداکثر تهاجم داشتند نظرات او را یک عامل بازدارنده در روند فعلی زندان و مشکوک و حتی منتسب به وزارت اطلاعات ، تلقی و نظراتش را کاملا طرد کردند و نظراتی کاملا خلاف اخبار رضا در سطح بند مطرح می نمودند و در مقابله با اخبار رضا ، خبرهایی که از فردی بنام ایرج زنده دل و یا دل زنده که او نیز دوبار دستگیریست مبنی بر عدم انجام مصاحبه و یا امضای انزجارنامه را به عنوان خط سازمان مطرح و ملاک قرار داده و تحلیل هایشان را بر پایه اخبار او استوار میکردند ، لذا می گفتند که این خبر چیست و اخبار رضا چیست ، و هر دو خبر نیز از منابع افراد تازه دستگیر شده عنوان شده بود ، به هر حال بند در یک سردرگمی و ابهامی به سر می برد و تصمیم گیری هر فرد در اعتماد به هر یک از نظرات و اخبار بسیار مشکل بود . اما من و بچه هایی که از قبل رضا را می شناختیم و علیرغم اینکه خود رضا نیز در گذشته همواره از حرکت های تند استقبال کرده و نسبت به برخوردهای تهاجمی پیشگام بود و او را همیشه بعنوان فردی پر شر و شور و سرموضعی و مقاوم می شناختیم و اکنون که او با اطمینان و تاکید بر درستی خط تعادل و مقاومت بعنوان خط سازمان پافشاری مینماید لذا به او اعتماد کرده و اخبار او را واقع بینانه تر و نزدیک تر به چهارچوب ها و اصول سازمان میدیدیم و همچنین مهدی سعیدیان که منبع خبر و پیک سازمان معرفی شده بود را نیز سالها با او زندگی کرده و می شناختیم و اخبار منتصب به او را درست تر و متناسب با شرایط زندان می دیدیم تا اخبار زنده دل یا دل زنده ، اما اکثریت بند نسبت به سرودهای جدید و متون حماسی سازمان که از طریق رضا خوانده میشد ، بیشتر روی خوش نشان دادند تا به اصلی ترین خبرش و از آنجاییکه اعتقادی به درستی اخبار او نداشتند ، هر روز دست نوشته هایی را در جهت ترویج نظراتشان در سطح بند پخش و سعی در جا انداختن و پیشبرد عملی دیدگاه هایشان داشتند . البته این را باید اضافه نمایم هیچیک از دیدگاه های فکری بند با یکدیگر افتراق و اختلاف اصولی نداشته و هر یک از طرفین در برخوردشان صداقت داشته و نظرات خودشان را درست و منطبق با خط سازمان تلقی می کردند لذا دوست داشتند که دیگران را نیز همراه خود کنند بدیهی است که بیان دیدگاه های متفاوت و وجود اختلاف در زندان و بندها طبیعی بوده و نباید از نوشته ی من وجود یک جنگی در سطح بند و بین بچه ها برداشت گردد بلکه این اختلاف میتوانست شبیه یک اختلاف خانوادگی باشد که مثلا یکی از فرزندان نسبت به وصیت پدر نظر و دیدگاه و تفسیری مشخص داشت و فرزند دیگر هم نظراتی متفاوت با نظرات او ، اما در برخورد با دشمن و زندانبان همه ی این اختلافات به کناری رفته و سمت و سوی حرکات بچه ها به سوی دشمن نشانه گیری میشد زیرا در یک بند حدود ۲۰۰ نفر زندگی می کنند و هر یک از آنها دارای تواناییها و صداقتها و آگاهیهای مختلفی هستند و در رابطه با یک مسئله می تواند نظرات و برداشتهای مختلفی صورت بگیرد لذا هماهنگی و یکسان کردن نظرات در چنین شرایطی بسیار دشوار بوده مگر اینکه فرد صلاحیت داری از طرف سازمان در بند باشد و ملاک و میزان درستی و نادرستی حرکات و اخبار با او باشد و چون در سطح زندان از وجود عضو برجسته و صاحب صلاحیت و مورد اعتماد سازمان برخوردار نبودیم لذا این اختلافات به صورت طبیعی جلوه کرده و اجتناب ناپذیر است . به هر حال در پیرامون نظرات رضا در سطح بند بچه ها با یکدیگر تبادل نظر کرده و مسئله را با یکدیگر حلاجی می کردند ولی کفه ترازو بر نظر حداکثر تهاجم بوده و بند در یک التهاب و روحیه اعتراضی خاصی بسر میبرد
گوهردشت : تابستان شصت و هفت
بعدازظهرروز چهارشنبه ۵ مرداد ، پاسدار بند اسامی چند نفر را با صدای بلند خواند که آماده رفتن به بیرون شوند و این نوع صدا زدن غیر معمول به نظر میرسید زیرا معمولا پاسدار اسامی را به مسئول بند داده و او به بند ابلاغ میکرد ، لذا به نظر میرسد که پاسدار عجله داشته و کار خود را خارج از روال انجام میدهد . به هر حال بچه ها لباس پوشیده و توسط پاسدار چشم بند زده و از بند خارج شدند . رامین قاسمی هم که در گذشته از او یاد کردم نیز جزء این چند نفر بود ، طبق معمول پچ پچ بچه ها در سطح بند به راه افتاد که علت این فراخوان چند نفره چه میتواند باشد اما هر چه بود درگیر شدن آنها و برخوردهای تند اخیر آنها با پاسداران از پارامترهای مشترکشان میتوانست باشد . دقایقی چند نگذشته بود که بچه ها یکی یکی به بند بازگشتند . آنها گفتند که ما را چند متر از درب بند دور کرده و به جلوی یک میز هدایت کردند که شخصی با یک ملایمت و آرامش و ادب خاصی صحبت می کرد و اصلا به نظرنمی رسید که از مسئولین زندان و پاسداران بندها باشد زیرا برخورد و صدایش آشنا نبود و چند سئوال کرده بود که آیا در مصاحبه تلویزیونی شرکت می کنی و یا انزجارنامه بر علیه سازمان می نویسی و در آخر اتهام را سئوال کرده بود. همه بچه ها به جز یک نفر اتهامشان را مجاهدین گفته بودند و آن یک نفر هم اتهامش را همان هواداری گفته بود و سپس آن شخص سوال کننده پرسیده هواداری چی و او پاسخ داده بود همان که خودتان می دانید که در این لحظه پاسداربند محکم به سر او زده و گفته بود که چرا پاسخ یک مقام قضایی را این گونه می دهی . در آنجا معلوم شده بود که آن فرد احتمالا یکی از مسئولان دادستانی و یا وزارت اطلاعات بوده است . به هر حال بچه هایی که از بیرون بازگشته بودند همراه با خود نکاتی مبهم و تامل برانگیز را نیز به بند آوردند که عادی و طبیعی به نظر نمیرسید زیرا چگونه رژیم و مسئولین زندان در برابر پاسخ بچه ها مبنی بر بیان اتهام مجاهدین ، برخوردی صبورانه در پیش گرفته و نسبت به بچه ها تهاجم و یا ضرب و شتمی را روا نداشته اند و این خود علامت سوالی بزرگ در برابرمان قرار داشت . البته مدتها بود که در اوین ، اکثریت بچه ها موضع خود را بالا برده و از عنوان مجاهدین در پاسخ به اتهام استفاده میکردند ولی هنوز این موضع در گوهردشت جانیافتاده و بیشتر بچه های معتقد به حداکثر تهاجم و یا انقلاب کرده از آن استفاده میکنند و لذا بعد از بازگشت بچه ها ، قدم زدنهای دونفره در سطح بند شکل گرفته بود تا علت برخوردهای جدید را مورد تحلیل و تبادل نظر با یکدیگر قرار دهند و بعضی از افراد بند نیز اغلب اوقات خود را در جلوی تلویزیون گذرانده و اخبار حمله مجاهدین را دنبال میکردند
همان شب چند پاسدار وارد بند شده و به بهانه ی تعمیر تلویزیون ، قصد داشتند که آنرا از بند خارج نمایند که با مقاومت بچه ها روبرو شدند و چون کسی از خرابی تلویزیون به پاسداران شکایتی نکرده بود و همچنین اصلا خراب نبود که کسی خرابی آنرا گزارش کرده باشد لذا بر این اساس بچه ها در برابر این اقدام آنها اعتراض و ایستادگی کردند اما بر خلاف گذشته پاسداران بدون بحث با بچه ها و یا حتی تهدیدی ، خونسردانه به کار خود ادامه داده و تلویزیون را از بند خارج کردند و این منبع خبری بزرگ را در چنین شرایط خاصی از ما گرفتند . هنوز از میزان وعمق این حرکت پاسداران درک درستی نداشته و بچه ها در شوک بودند و در تماسی که با بندهای مختلف و فرعی ها برقرار کردیم ، متوجه شدیم که خارج کردن تلویزیون از بندها سراسری بوده و تعمیرات آنها بهانه ای بیش نبوده و تلویزیون همه بندها را نیز با بهانه ای مشابه از بندهایشان خارج کرده اند و رژیم منبع بزرگ خبری زندانیان را با توجه به پیشروی سازمان و تاثیرات انگیزاننده آن در روحیه ی بچه ها ، که می توانست از این طریق به ما منتقل نماید از ما گرفته شده تا ما را خلع سلاح و در یک قرنطینه خبری نگهداری تا به زعم خود از اتخاذ روشهای شورشگرانه پیشگیری کرده باشند
امروز جمعه هفتم مرداد بعد از ظهر نام آن ده نفری که روز گذشته به بیرون رفته و در برابر مقام قضایی قرار گرفته و با آنها برخورد شده بود را مجددا صدا زده و آنها را از بند خارج کردند و دیگر به بند باز نگشتند . با توجه به عدم بازگشت بچه ها به بند و پاسخ هایی که آنها در برابر مقام قضایی بیان کرده بودند ، نسبت به اوضاع فعلی و شرایط پیش رو تردید کرده و خوش بینی را به کناری نهاده و خطر را احساس ولی مایل نبودیم علیرغم گذشت هفت سال از زندان و رسیدن به شناختی نسبی از ماهیت بی رحم و شقاوت رژیم در این مدت ، سمت و سوی جریانات را منفی دیده و تلاش می کردیم بازهم تغییرات را درحد تفکیک زندانیان مقاوم و پر جوش و خروش از دیگر زندانیان تحلیل کرده و به خود اجازه تصوری بیش از این ندهیم اما گویا واقعیت ماهیتی دیگر داشت و ما هنوز این رژیم را بطور کامل نشناخته بودیم که از چه جوهره کثیف و ضد بشری برخوردار است . لذا برای پاسخگویی به کنجکاویهای خود نسبت به شرایط ، در تلاش بودیم که از تنها منبع و ابزاری که در این مواقع به داد زندانی میرسد یعنی بهره مندی از مورس بعنوان خط ارتباطی با دیگر بندها که با تبادل اطلاعات ، زندانیان موقعیت خود را بهتر دریافته و در تحلیل شرایط میتواند کمک و یاری بسیاری نماید ، با بند های زیر و فرعی ها تماس برقرار نموده و در جستجوی خبری از بچه های خارج شده باشیم . یکی دو ساعت از رفتن دوستان نگذشته بود که مجددا درب بند باز شد و پاسدار بند نام موسی کریم خواه و فرد دیگری که نامش در خاطرم نیست و هر دو از بچه های کرجی بودند را صدا زده و آنها را نیز از بند خارج کردند . موسی سالهای زیادی بود که رژیم او را به اعدام محکوم ولی تا کنون به اجرای آن اقدام نکرده بود و بازهم این زنگ خطر دیگری میتوانست برای ما باشد ، جالب است که روز گذشته بعد از ظهر همین موسی برای تقویت روحیه بند ، یک عمامه به سر بسته و یک پتو را بصورت عبا درآورده و به دوشش انداخته و در سطح بند راه می رفت و از این طریق یک مسئول آخوند رژیم را که برای بازدید از بند آمده را به سخره گرفته و خنده به لبهای بچه ها نشانده بود . موسی از بچه های دستگیرشده توسط دادستانی کرج بود و حکم اعدام معلق گرفته بود و بدون اعلام دلیلی مشخص او را در سال ۶۰اعدام نکرده و خوشبختانه زنده مانده بود اما این حکم مانند تیغه گیوتین بر بالای سرش همواره سنگینی کرده و هر لحظه میتوانست بر گردنش فرود بیاید. اعدام معلق بدین معنی است که دست حاکم شرع باز بوده و هر زمان که شرایط اقتضا نماید ، حکم اعدام زندانی منتصب به چنین حکمی را می تواند به اجرا بگذارد . آن شب موسی و دوستان دیگر به بند باز نگشتند و ما نیز مایل نبودیم که سمت و سوی تحلیل هایمان را به حکم او معطوف نموده و به نتیجه اجرای اعدام او بعد از ۷ سال برسیم و البته چاره ای جز اینگونه نتیجه گیری ها نداشتیم تا شاید گذر زمان پاسخگوی مجهولات و سوالات ما باشد
روز بعد یعنی شنبه هشتم مرداد مجددا چند نفر دیگر از بچه های کرجی را صدا زده و از بند خارج کردند که خوشبختانه بعد از چند ساعت آنها برگشتند و گفتند که در مقابل هیئتی قضایی قرار گرفتیم که بیشتر شبیه دادگاه بود . همگی ما تعجب کردیم دادگاه برای چه ؟ آنها گفتند در آن هیئت چند نفره از آنها مصاحبه و انزجارنامه خواسته اند و روی آن بسیار تاکید داشتند . بند هنوز از درک و تحلیل درست جریاناتی که در شرف تکوین و اجرا بود بازمانده و دلایل برخوردهای متناقض مسئولین را نمی فهمید. متناقض از این جهت که رفتار مسئولین با ما بصورت استثنایی بسیار ملایم و توام با سعه صدر بوده و از طرفی پخش روزنامه و ملاقاتها قطع و تلویزیون هم از بند خارج گشته و ارتباط خبری زندانیان از فضای جامعه و جریانات درگیر بصورت عملی کاملا قطع گردیده است .نزدیک ظهر بود که درب بند مجددا باز شد و بچه هایی را که در اثر اعتراض به مصاحبه محمود آرمیان از بند به انفرادی فرستاده شده بودند را مجددا به بند بازگردانده و موجب شادی توام با تعجب ما بصورتی همزمان شده بود . از وضعیت آنها بی خبر بودیم و حال خوشبختانه آنها را در میان خود میدیدیم . بچه ها مرتب آنها را مورد سوال قرار داده و در جستجوی یافتن خبرهایی از سرنوشت بچه های خارج شده از بند بودند که متاسفانه آنها نیز بی خبر بوده ولی خبرهای جدیدی داشتند که آنرا بصورت جمعی در برابر جمع مطرح و گفتند که روز جمعه از رادیوی پاسداران که در زیر هشت در حال پخش بوده و متن نمازجمعه را گوش داده بودند ، موسوی اردبیلی به عنوان رئیس دیوان عالی کشور سخنرانی کرده و گفته بود که نیروهای سازمان مجاهدین با زندانیان هماهنگی کرده و زندانیان را وادار به شورش کرده و با توجه به این که مجاهدین حمله کرده اند آنها روحیه گرفته و با پاسداران درگیر شده اند و مردم حاضر در نماز جمعه نیز شعار منافق زندانی اعدام باید گردد را سر داده اند و این اخبار میتوانست نشانه ای از یک خطر بزرگ باشد که در کمین همه ما زندانیان نشسته است و تاییدیست بر اخبار برادرم و همچنین در اخباری که بچه ها در آخرین ملاقات آورده بودند مبنی براین که مسعود رجوی به رژیم هشدار داده بود که اگر چنانچه در مورد اسیرانش حرکتی صورت دهد به صورت شدیدی واکنش نشان خواهد داد . من در فرصتی کوتاه به سراغ زنده یاد فرامرزجمشیدی به علت وجود دوستی و صمیمیتی بسیار که سالها در بند سه قزلحصار هم اتاق بوده و بین ما برقرار بود و او را داداش صدا میزدیم ، رفتم و به او خسته نباشید گفتم و وقایع و ماجرای انفرادی رفتنش و چگونگی گذراندن روزهای انفرادی را از او جویا شدم . زنده یاد حیدر صادقی هم اتاقی خوب و کم حرف و خوش خنده که او نیزبه همراه شهریار فیضی و اکبر صمدی و ایرج مصداقی و چند نفر دیگر که نامشان را در خاطر ندارم همگی از انفرادی بازگشته بودند و مورد توجه و سوال بچه ها واقع شده و روزشان به پاسخگویی سوالات افراد بند میگذشت هر چند که وقایع و اخبار عمومی را بصورت جمعی مطرح کرده بودند . آرام آرام صفحه پازلی که در برابرمان قرار داشت در حال تکمیل بود خروج بچه های مقاوم بند و همچنین موسی کریم خواه زیر اعدامی و صحبتهای بچه های کرجی بازگشته از دادگاه و نقل و انتقال بند ۱ و واکنشهای بی سابقه توام با خونسردی مسئولین ، و حالا مرگ و اعدام خواهی زندانیان در نماز جمعه ، همه خبرهایی از یک تحول و دگرگونی اساسی در زندان را نوید میداد ولی این اخبار و نشانه ها هیچیک کمترین تاثیری در کیفیت فکری بچه ها ایجاد نکرده و از پذیرش واقعیتها دوری نموده و باورشان شده بود که این حرکت نظامی سازمان بدون تردید با موفقیت به اتمام خواهد رسید و بالاخره روزی که در انتظارش بودند فرا رسیده وهمه از یک روحیه ی بسیار بالایی برخوردار شده بودند و تمایل نداشتند که کمترین تردیدی در رابطه با شکست این حرکت سازمان داشته باشند . آنروز ناهار با تاخیر به بند تحویل شد و همه در حال خوش و بش با بچه های از انفرادی برگشته بودند تا اینکه بعد از ظهر یکی از بچه ها هنگام نگاه کردن بیرون از لابلای کرکره ی پنجره هایی که بالا زده بودیم متوجه حرکتهای مشکوکی در جلوی درب بزرگ سوله ی پشت بندمان که کاملا نسبت به آن اشراف داشتیم ، شده بود . او دیده بود که یک پاسدار با یک فورقون طناب و همراهی تعدادی پاسدار به داخل فضای آن طرف دیوار که یک شیروانی و سوله بود در حال عبور بوده اند و سپس درب ورودی را بسته به طوریکه تعدادی از پاسداران بازمانده در بیرون با کنجکاوی می رفتند از درز درب بزرگ ورودی ، داخل آن فضا را نگاه می کردند . بعد از اطلاع او ما همه کنجکاو شده و در پشت پنجره های مشرف ، ردیفی ایستاده و تلاش میکردیم که از لای کرکره ها بیرون را ببینیم . معلوم نبود که چه اتفاقی در آن سوله در جریان است که حتی ورود خیلی از پاسداران هم به آنجا ممنوع بوده و این طور مشخص بود که هر پاسداری اجازه ورود به آنجا را ندارد ولی هر چیزی که بود نباید اتفاقی عادی در حال رقم زدن باشد . مدتی گذشت که یک ماشین استیشن هم وارد آن محوطه شد و حدود ساعت ۶ بعدازظهر بود که درب بزرگ ورودی باز شد و حدود ۲۰ الی۳۰ نفر پاسدار به همراه لشکری از آنجا خارج شدند در حالیکه دو پاسدار نیز با زیر پیراهنی رکابی در میان آنها بودند و فورقون طناب را باز گردانده و گویی این دو نفر کاری بدنی انجام داده بودند که به علت گرمای شدید هوا مجبور به در آوردن لباس یونیفرم پاسداری شده بودند . دیدن طنابها و خیل پاسداران زندان و آن دو پاسدار با آن وضعیت ، دیگر کم کم افکار خوشبینانه جای خود را به سوئ ظن داده و باید خود را تسلیم واقعیتی دردناک و غیر قابل باور میکردیم و بسیار سنگین و هولناک بود . زیرا از صحنه ای که دیده بودیم مشخص شده بود که اتفاقی ناگوار و هولناک در جریان است و احتمالا دوستان عزیزی که از بند خارج شده بودند ، گلویشان گرفتار پنجه های خونین طنابها شده باشد و این در باور بدبین ترین فرد زندانی نیز نمی گنجید و این تصویری که ما شاهد آن بودیم بدین معنی بود که باید فقدان همیشگی رامین قاسمی و موسی کریم خواه و دیگر دوستان و یارانی را که تا دیروز با آنها سر یک سفره غذا خورده و با خنده هایشان شاد و با غمشان همدل میشدیم ، را پذیرفته و حسرت جاودانگی آنها را دردل می پروراندیم هرچند شاید جای حسرتی نبود و سعادت جاودانگی در پیش روی تک تک ما خودنمایی خواهد کرد . آن شب غذا خیلی دیر به بند تحویل داده شد و آن را یکی از زندانیان افغانی به بند تحویل داد که این کار همیشه توسط پاسداران صورت می گرفت و خود تاییدی بر مشغولیت پاسداران در انجام وظایفی دیگر و گواه و شاهدی بر دیده های ما در بعدازظهر امروز بوده باشد
هفتم مرداد یکهزاروسیصد و نود و پنج
محسن – م
eliarcpar@gmail.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)