سازه ای بر سنگ
فلسفه اسپینوزا پس از سیصد سال
آلبرت گودهر
(۱)

ترجمه ای از:
Fondita sur roko
La filozofio de Spinoza post tri jarcentoj
D-ro Albert Goodheir
۲a eldono
Glasgow – Eldonejo Kardo – ۱۹۸۱

مقدمه

خانه تمدن ما لرزان است؛ ترکهایی که قبلا پنهان بود اینک آشکار گشته است. دریافتیم که در خانه ای ساخته بر شن سکنی داریم و مطابق تمثیلی انجیلی: باران بارید، سیل آمد و طوفان بر آن خانه وزید و خانه خواهد افتاد و چه افتادنی!

جنگها، ایدئولوژیهای ستمکار و تخریب محیط زیست، رویای ما را نسبت به ترقی حتمی بر باد داد.
لیکن سیصد سال قبل (۱)، وقتی که پی این خانه ریخته می شد، یک نفر فهمید که این پی مناسب نیست و پی دیگری ریخت که تا آن زمان تقریبا کسی نریخته نبود. او فیلسوف هلندی بندیکت اسپینوزا (۱۶۳۲-۱۶۷۷) بود، عاشق خدا، که کافرش نامیدند و جامعه یهودی وی را طرد کرد.

بیش از یک قرن بعد از مرگش، هنوز از او نفرت داشتند و اسمش را سیاه می کردند. مسیحیان متعصب میگفتند که کتابهای او در جهنم و با کمک شیطان پی ریخته شده است. اما نه فقط آنان، که ترقیخواهان هم او را بد فهمیده بودند و از وی می ترسیدند. از نقل قولهای نادر آنان در باره اسپینوزا، زهر می چکد.

این واقعیتها را باید گفت چون تردیدی سالم نسبت به همه آن چیزهایی برمی انگیزانند که اهالی یک عصر خود را بواسطه آنها ترقیخواه قلمداد می کنند.

بزرگان حوزه فلسفه، در رابطه با اسپینوزا، کوچک می شوند. لایبنیتس، که شخصا با اسپینوزا ملاقات داشت، از ایده های وی بهره می جست لیکن از دین خود به او سخنی بر زبان نمی راند. حتی هیوم، اسکاتلندی مهربان، که در قلبش جایی هم برای ژان ژاک روسوی غیر قابل تحمل یافت می شد، از {فرضیه نفرت انگیزی} سخن می گفت که بخاطر آن اسپینوزا {در جهان بدنام} شده است. هگل، که فلسفه خود را بر پایه همه آن چیزهایی بنا کرد که اسپینوزا رد می کرد، بوسه ای یهوداوار بر پیشانی اومی نشاند ولی نیت واقعی خود را لفافه ای از طنز می پوشاند که؛ اسپینوزا از بادفتق مرده است.

معمولا در تاریخ فلسفه، فصلی بین دکارت ( که فلسفه اش را اسپینوزا می شناخت و ضدش بود) و کانت (که اسپینوزا را نمی شناخت)، به اسپینوزا اختصاص داده می شود. اما اسپینوزا منتقد – و نه بخشی از- فلسفه غرب است. تاریخ از او فیلسوف فلاسفه نساخت، او فیلسوف شعرا بود و احتمالا دوباره خواهد شد.

لسینگ، گوته، وردزورث، کالریج، شلی، هاینه، خورتر، او را دوست می داشتند و از او می آموختند.
شلی، اندکی قبل از مرگش، ترجمه کتاب اخلاق اسپینوزا را به انگلیسی شروع کرده بود. خورتر این کتاب را به هلندی ترجمه کرده است.

در قرن نوزدهم علاقه زیادی در مورخان و فلاسفه به اسپینوزا برانگیخته شد و اینک کتابهای زیادی درباره او دردست داریم. امیدوارم که از آنها بخوبی آموخته باشم. ذکر فقط بعضی از آن کتابها تضییع حق بقیه است. ( و تمامش را هم نمی توان ذکر کرد چون زیاد است) در برخی مآخذ مناسب، کتابشناسی مرتبط با اسپینوزا به چندین زبان دردسترس است.

این کتاب را بدون تآمل ننوشتم. من هم همانند خود اسپینوزا فاقد شهوت آزارم. می دانم که ایده های اسپینوزا ممکن است مو را بر تن چپ ها و راست ها، کلیسائیان و خداناباوران، سنتگرایان و نواندیشان، راست کند.
اسپینوزا، پوزیتیویستها را با آگاهی شهودی خود و اگزیستانسیالیستها را با خردگرایی خود می رماند.
اما، همانطور که بر سر ارمیای نبی آمده “در دلم شعله ای افروخته که مغز استخوانم را می سوزاند و دیگر توان تحمل نیست”.

از اسپینوزا چه ها که نساخته اند؟ هر جا که خواسته اند بیخدایش کرده اند، بار دیگر عارف، گاهی ایده آلیست هگلی و باری هم ماتریالیست مارکسی. یهودیان از او نفرت داشتند چون مرتد بود. مسیحیان و نژادپرستان نیز دوستش نداشتند چون یهودی بود.

علیرغم همه اینها اما، اسپینوزا همچنان اسپینوزاست: سنتگرا، چون از کلمه استفاده می کند- و زبان بی سنت وجود ندارد- ، نوآور، چون مستقیم به قلب گیهم (۲) می زند، که آن را خدا می نامد. اسپینوزا کاری کرد که فلاسفه معاصر دیگر نمی کنند: او عمدا معنایی نو و دقیقتر به واژه ها داد و بدینترتیب فهمی را ممکن ساخت که واژه ها را درمی نوردد.

من این کتاب را به زبان جهانی (اسپرانتو) تآلیف کردم چون بشریت، مثل جهان، یکی است، غیر قابل تقسیم است، سمبل و علقه پیوند دهنده آن، زبانی جهانی است نه زبان قوم غالب یا قوم پولدار. علاوه بر آن، هنگام تآلیف این کتاب، دریافتم که زبان اسپرانتو بهتر از زبان لاتین(۳) که مورد استفاده اسپینوزا در تآلیف متون فلسفی بود، از عهده بیان مفاهیم فلسفی برمیآید.

من که یک اسپرانتیست هستم، مایلم اعلام نمایم ؛ فیلسوفانی که به نفرت بین طبقات اجتماعی، بین ملتها یا نژادها، راه مینمایند، اگرچه پرورده مکتب هگل معروف باشند، مآلا ذهنیتگرا و بیخرد هستند.

پیشبینی نمیکنم در عصری که زور ستایش می شود و از آدمکشان همانند مبارزان راه آزادی تقدیر می شود، این حقیقت (حقیقت لزوم زبانی بیطرف و واقعا بین المللی) مورد توجه عده کثیری قرار گیرد. اما این نیز می گذرد. مثل هر چیز دیگری در تاریخ. فقط آنی مهم است که تا ابد باقی می ماند.

نفرت، و ترسی که موجب نفرت میشود، احمقانه است. هیچ چیز حقیقتا ترسناکی وجود ندارد مگر جهل.
و آگاهی در جستجوی خداوند حاصل میشود. در مسیری که اسپینوزا نشان داده است.

باری، طاس ریخته شد. اگر موفق شوم انقباض محافظه کاران و میل به تخریب انقلابیون را به چالش بکشم، اگر کسی متوجه شود که عقیده و نظر وی همان دانش نیست، اگر خواننده ای با برداشتن عینک ایدئولوژیک خود نگاهی تازه به جهان بیندازد، پس تآلیف این کتاب بیهوده نبوده است.

اگر این کتاب شایسته تقدیم باشد، مایلم آن را به همه آنهایی که طبیعت و آثار گذشتگان را دوست دارند و آنها را محافظت میکنند تقدیم کنم، به همه آنهایی که برای صلح زحمت می کشند نه فقط با زبان بلکه در عمل، به انجمن مذهبی دوستان ( کواکری) که اینک سیصد سال است تلاش میکند خداوند را بپرستد بی آنکه پرده ای ایدئولوژیک جلوی او بیاویزد، و به آنان که شادمانه و پافشارانه امر زبان جهانی و امید به استفاده گسترده از آن را زنده نگه داشته اند.
ادامه دارد…

۱- چاپ اول این کتاب تاریخ سال ۱۹۷۷ را دارد. اسپینوزا در سال ۱۶۳۲ بدنیا آمد و در سال ۱۶۷۷ مرد. (مترجم)

۲- مفهوم خدا در فلسفه اسپینوزا پیچیده است. خدا-همه و همه-خدا. همه چیز خداست بی آنکه این کل فقط مجموع اجزای خود باشد. واحدیت کلی و ازلی و ابدی وسرمدی. وجود واحدی که شامل همه چیز باهم است؛ من و تو و طبیعت و آنچه من و تو خدا می نامیم. با تعاریف معروف وحدت وجود و پانته ئیسم هم فرق دارد، اگرچه در مقام قیاس و تقریب بذهن می توان از تعابیر وحدت وجودی ها و پانته ئیستها هم بهره جست. در همین کتاب هم سعی شده این مفهوم توضیح داده شود. در ترجمه اسپرانتو واژه رسایی یافتم که از آلبرت گودهر است :ĉiomo
فعلا بناچار، و بخاطر اینکه چیز شناخته ای را تداعی نکند، این مفهوم را “گیهم” می نامم. البته ندانستن من بدین معنی نیست که در زبانهای دیگر یا حتی در فارسی واژه مناسبی نیست. من نمی دانم. ممنون و وامدار می شوم اگر آنکه می داند به من هم بگوید. (مترجم)

۳- نویسنده، ( آلبرت گودهر، ۱۹۱۲-۱۹۹۵) متخصص زبان لاتین هم بود. (مترجم)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)