فرانس تیمرمانس
برادری
دفاعیه ای برای همبستگی
(۱۶)

همکاری اروپایی نیز بر همین شیوه بنا شده است. پیمانها، بجای اینکه مثل سابق با شمشیر و توپ تحمیل شود، قانونا بین کشورها منعقد می شوند.

همکاری اروپایی بر اساس غلبه قانون بنا نهاده شده است ، نه قانون غلبه. با این حال تمام آنچه در طول هفتاد سال گذشته به مدد قوانین، مدارا و پیمانها ساخته شده می تواند ویران و نابود گردد اگر در برابر ازدست رفتنشان چشمپوشی کنیم، اگر متوجه نباشیم که آنچه ما را بهم می پیوندد بیشتر از آن چیزی است که باعث جدایی ما می شود و اگر ندانیم که در تقویت پیوندها راه حلهای بیشتری یافت می شود تا در قطع مسئولیتهای متقابل.

“هر کسی کار خودش” دوباره به وعده تبدیل شده است. نه فقط بین کشورها، بلکه بین مردم نیز.
همزیوی مجددا در معرض جدازیوی قرار گرفته است، بخاطر دانش، بخاطر درآمد، بخاطر سوابق…
این جدایی و چندپارگی نباید دوباره اتفاق بیفتد.

گاهی گفته می شود که دین خطرناک است، اسلام بویژه، چون ما را به عقب، به جدایی و تقید می کشاند، به آن بخش از دهه پنجاه که ما دیگر اجازه بازگشتش را نمی دهیم. اسلام می خواهد ما را به جایی برگرداند که خودمان را از آن خلاص کردیم.

اما مگر نه این است که برای آنکس که آزادی عزیز است می باید همیشه متصور باشد که این آزادی را برای دیگران هم بخواهد که به خدای خویشتن بپردازند؟
فهم نوع اعتقاد دیگران، معنی اعتقاد دیگران، در جامعه سکولار ما بخودی خود ممکن نیست. اما این فهم لازم است تا پیوند بین همه مردم جامعه ما ممکن گردد.

باید دوباره بیاموزیم که به دیگران احترام بگذاریم، به آنانی که از دین خود مدد یا تسلی می جویند، به آنانی که دینشان به زندگیشان معنی می بخشد.

ناعادلانه و غمبار است اگر ما ایمان را فقط بعنوان منبع خطر، تحمل ناپذیری، عقب ماندگی و تحت فشاربودگی ببینیم.
گاه توحش از خدا استفاده می کند، اما قرن بیستم، در ازای قربانیان بسیار زیاد به ما نشان داد که توحش اصلا به خدا نیاز ندارد. تاریخ ما هم نشان داد که هم بدترین و هم بهترین آدمها را می توان با نام خدا به جنبش درآورد. حالا نام این خدا هر چه که می خواهد باشد.

وقتی از “حق مطلق” سخن بمیان میآید خطر آغاز می شود. مهم نیست که این حق بنام این خدا باشد یا آن خدا یا بنام ترقی و تعالی انسانی.

آدم ها نسبت به یک چیز اطمینان قطعی دارند؛ هیچ چیز نباید در مقابل حق آنان قرار بگیرد.
در ایدئولوژی های توتالیتر “حق مطلق” غالب است. در سر آنان که فقط خود را مؤمنان حقیقی می دانند جایی برای شک نیست و نیز اصلا محلی برای دیگرانی که به حق مطلق باور ندارند یا آن را ترویج نمی کنند. از نظر آنان، این افراد جایی در اجتماع ندارند که هیچ، اصلا حق زندگی ندارند و بنابر این حق انسان بودنشان از آنان سلب می شود و بآسانی می توان آنان را از بین برد. انگار علف هرزی را از چمن بکنی! یهودیان، مسلمانان، کولیان، کاتارها(۱)، همجنس خواهان، مرتدان، پاپیست ها(۲) و الی آخر.

گروهی با مارک اجتماعی که نشان شده اند تا نشان داده شود که تهدید هستند و غیرقابل قبول!
کافی است بجای “این انسان” بگویی “این یهودی” و او را در گروه “جهودان” جا کنی تا قدم اول را در جهت انسانیت زدایی از او برداشته باشی.
ادامه دارد…

۱- کاتاریسم نامی است که به مذهبی مسیحی داده اند …در این مذهب اعتقاد به دو خدا و همچنین رگه‌هایی از عرفان دیده می‌شود. این مذهب در قرن یازدهم در ناحیه لانگدوک (واقع در جنوب فرانسه) پیدا شد و در قرنهای دوازده و سیزده به سرعت در حال گسترش بود که البته سرکوب این مذهب از سوی کلیسای کاتولیک با جهاد آلبیگایی صورت گرفت که این وقایع به تشکیل دستگاه تفتیش عقاید کمک زیادی کرد. (ویکیپدیا)

۲- هواخواهان پاپ که در ممالک پروتستان مورد آزار قرار می گرفتند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)