من اینجوری‌ام. مثلن می‌روم سفر. بعد از دست‌بالا پانزده روز به آنجایم می‌رسد؛ دلتنگی. نه اینکه دلتنگ آدم شوم. دلتنگ فضا می‌شوم بیشتر. مثلن دلتنگ تاکسی سوار شدن و لاسیدن با راننده تاکسی‌ها. با سوپر مارکتی‌ها، پارکبان ها، پلیس‌های راهنمایی‌رانندگی. یک بار برای یکی‌شان «بهار دلکش» خواندم. طبعن جریمه‌ام نکرد. جدن جریمه نشدن آنقدر ها هم دغدغه‌م نبود. توضیح دادم که محل کارم یک کوچه پایین تر است و با ساز و ماز ماجراست پیاده گز کردن. گفت مدارک. گفتم تو کیف محمد رضاست. چون ما دیشب تو یه کافه‌ای در دربند در دل کوه خوابیدیم و جای شما خالی خیلی حال داد و من دیشب مدارک را دادم به او و صبح یادم رفت پس بگیرمش. گفتم زنگ می‌زنم به محمد رضا. ازش بپرسید که تو جیب جلوی کیفش چی دارد. بی که هماهنگی چیزی کنم. به شما خواهد گفت مدارک ماشین ساناز. گفت محل کارت؟ گفتم مکتب‌خانه‌میرزاعبدلله. اخم کرد که یعنی اسم رو تو رو قرعان. گفت سازت کو؟ گفتم صندوق. گفت یک چیزی بخوان. گفتم صدایم مخملی نیست که هیچ، به زعم خودم بد است حتی. گفت بخوان. گفتم خجالت می‌کشم. گفت بخوان. گفتم نگاه نکن پس. نگاه کرد. چشمهایم را بستم و خواندم. به« اگر که با این دل حزین تو عهدُ بستی» که رسیدم گفتم بس نیست؟ گفت صدایم بد هم نیست. حال کرده بود انگار.
به زعم سینا لاس‌زدن لاس‌زدن است و بد است. به زعم من لاس‌زدن خوب و بد دارد.
امروز ماشین نبردم. دوست داشتم بنشینم تو تاکسی. سرم رو بدم به پنجره و به چیزهای قشنگ فکر کنم. برگشتنی، از پیچ شمرون تا چهارراه‌ولیعصر که حدود بیست دقیقه‌ای طول کشید، دو نفر دهانشان استراحت نکرد. با یک لهجه‌ی غریبی که بنده قوه تشخیص مصلحت نظام قومیت‌شان را ندارم. یک چیزی بین ترکی و لری و مَشَدی. اول از ساخت و ساز اتوبان صدر گفتند. بعد از تریاک. بعد از گرانی. بعد از مریضی. بعد که خبر‌دار شدند راننده مریض است، که سرما خورده است، که گلویش چرک دارد، سینه‌اش خس، چند شربت و داروی گیاهی تجویز کردند. بعد که پیاده شدند راننده بلند گفت آخی، چقدر مخم درد گرفت. گفتم فکر کردم آشنایین. گف نه خانوم شما الان سوار شدین آشنامین؟ گفتم نه خب. گفت از امام حسین یک‌ریز زر زدن. از بیماری خانومش که چه و چه و چه و چه، دسپخت زن‌برادرش که چه و چه و چه و چه، ضعف پسرش تو علوم و ریاضی و انشاء که چه و چه و چه و چه. این چه و چه و چه و چه‌ای که می‌گویم یعنی آقای راننده به شمردن سرفصل ها بسنده نکرد و تمامن حرف‌ها را نقل قول . بی کم و کاست. به اتوبان صدر که رسید گفتم هااا من از اینجا سوار شدم. شنیدم. به جاییش حسابم نکرد. باز گفت. رسیدیم انقلاب. گفتم مرسی، بفرمایید. گفت در رو نکوب. گفتم خدافظ. فرصت نداده بود دست‌کم یک دقیقه با فکر‌هایم حال کنم. گفتم بذار بگم؛ گفتم قبول داری شما هم کل راه رو حرف زدی؟ عین اونا. فکر کرد. گفت قبول دارم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)