از وبلاگ مترو نوشت

ایستگاه آزادی، درهای مترو که باز شد، مترو پر از مسافر بود.

جلوی هر در، دیواری از انسان، سفت و سخت ایستاده بود؛ نه کسی پیاده شد و نه کسی می‌توانست سوار شود.

مسافر‌ها انگار توی قاب در‌ها مصلوب شده بودند.

بی‌هیچ لبخندی و بی‌هیچ تکانی، پلک می‌زدند و در انتظار بسته شدن در‌ها به دیوار ایستگاه نگاه می‌کردند.

مردی با شانه‌های استخوانی روی ایستگاه از دری به در دیگر می‌رفت.

راهی نبود که سوار شود.

به کسی التماس نمی‌کرد فقط در تلاش بود که بتواند خودش را به داخل مترو برساند.

خیس عرق بود و با خودش می‌گفت: زنم.. زنم سوار شده است.

باز به سراغ درِ دیگر می‌رفت و آنجا هم صف مسافر‌ها، چیزی از درهای بسته کم نداشت.

در‌ها بوق کشید که بسته شود.

مرد به تکاپوی بیشتر افتاده بود.

یکی از در‌ها را گرفت و مانع بسته شدنش شد.

بلندگو اعلام کرد: آقای محترم لطفا مانع بسته شدن در‌ها نشوید.

مرد توجهی نکرد.

بلندگو اعلام کرد: مامورین ایستگاه، هر چه سریع‌تر به سکوی شرقی

مسافر‌ها صدایشان در آمد: آقا جان ول کن، وقت ملت را نگیر با متروی بعدی بیا.

مرد لباسش خیس عرق شده بود: زنم… زنم سوار شده است، رفته است… این چهارمین مترو است که نمی‌توانم سوار شوم.

مامور ایستگاه آمده بود سراغ مرد و داشت او را می‌کشید کنار، اما مرد همچنان گوشهٔ در را گرفته بود.

درهای مترو داشت بوق می‌کشید.

یکی از مسافر‌ها کلافه شد و لگدی به شکم مرد زد.

شانه‌های استخوانی مرد خم شد اما درِ مترو را‌‌ رها نکرد.

دیوار مسافرهای جلوی درِ واگن تکان نمی‌خورد.

مرد با صدای خش‌دار گفت: زنم… زنم رفته است…باید زود‌تر از این‌ها دستش را می‌گرفتم…

مامور دیگری باتوم به دست آمد و ضربه‌ای به ساق پای مرد زد.

شانه‌های استخوانی‌ مرد لرزید، فریاد زد و افتاد.

صدای فریادش انگار ایستگاه را لرزاند.

از واگن بانوان، زنی پیاده شد. مو‌هایش را از روی صورتش کنار زد و به طرف مرد دوید.

دست مرد را گرفت و او را بلند کرد.

بعد گفت: بوسه‌هایم برای تو، هنوز دیر نشده است…من پیاده شدم.

مرد با شانه‌های استخوانی و صدای خش‌دار ناله کرد: نه… تو زن من نیستی… زنِ من، خیلی وقت پیش سوار شد و رفت… تو زن من نیستی.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)