
پاسخ به مقاله «آبادان یا عبادان» هادی آقازری
هدا کریمی صدر
هر بار که از نام تاریخی شهرهامان سخن گفته ا یم، بحث وحدت ملی پیش کشیده شده است. وقتی از حق آموزش به زبان عربی گفته ایم، ما را به همزیستی دعوت کرده اند و هنگامی که از تاریخ، پوشش و فرهنگ و حقوق سیاسی و فرهنگی خود نوشته ایم، هشدارها درباره قومگرایی و خطر شکاف اجتماعی آغاز شده است. گویی هویت عربی تا زمانی پذیرفتنی است که در محدوده آیینها، موسیقی و لباس باقی بماند، اما همین که پای نام های تاریخی، حقوق، تاریخ و تقسیم قدرت بین ملیت های مختلف به میان می آید، به مساله ای نگران کننده بدل می شود.
مقاله «آبادان یا عبادان» نوشته هادی آقازری در پاسخ به یوسف عزیزی بنی طرف را می توان در ادامه همین رویکرد بررسی کرد. عزیزی بنی طرف درباره روند فارسی سازی عبادان، تغییر نامهای جغرافیایی، تحولات جمعیتی و تبعیض زبانی نوشته است. آقازری اما به جای ورود به اصل این مسایٔل، بحث را به ضرورت همزیستی و خطر
هژمونی طلبی می کشاند.
در این جابه جایی، پرسش درباره تبعیض به نگرانی درباره پیامدهای طرح آن تبدیل می شود و به جای آنکه سیاستهای ویرانساز تاریخ معاصر – که تاکنون ادامه دارد – بررسی شوند، کسانی که از آثار آن سیاستها سخن میگویند، در موضع اتهام قرار می گیرند.
عبادان؛ نامی که تاریخ دارد
آقازری می پرسد چرا باید عبادان و آبادان را در برابر یکدیگر قرار داد؟
اما بحث، اختلاف سلیقه بر سر دو نام نیست. یوسف عزیزی با مراجعه به آثار عطار، منوچهری، هجویری، سعدی، نظامی، مولوی و ملک الشعراء بهار نشان می دهد که نام عبادان قرنها پیش از شکل گیری دولت مدرن ایران در متون ادبی فارسی ثبت شده وتا قرن بیستم ادامه یافته است.
این موضوع به نوشته عزیزی محدود نمیشود. دانشنامه ایرانیکا نیز در مدخل تاریخی آبادان تأیید می کند که نام این جزیره در منابع قرون میانه به صورت عربی «عبّادان» آمده است.
بنابراین عبادان نامی برآمده از منازعات سیاسی امروز نیست. سخن بر سر نامی تاریخی است که در جریان تحولات سیاسی و اداری قرن بیستم، صورت فارسی آن در ساختار رسمی تثبیت شد.
۱
این روند را باید در بستر گسترده تر سیاستهای دولت سازی دوره پهلوی بررسی کرد؛ دورهای که تغییر نامهای جغرافیایی بخشی از برنامه بازتعریف هویت رسمی کشور بود.
یرواند آبراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» به تغییر نام عربستان به خوزستان و محمره به خرمشهر در همین دوره اشاره می کند.
اگر آقازری درباره این روند تاریخی اختلاف نظر دارد، انتظار می رود با اسناد و شواهد به آن پاسخ دهد. اما پرسش از ضرورت همزیستی دو نام، توضیحی درباره چرایی تغییر نامهای تاریخی به دست نمی دهد.
در این میان، تناقضی آشکار وجود دارد. بازشناسی نامهای تاریخی فارسی معمولاً اقدامی در جهت پاسداشت میراث فرهنگی معرفی میشود، اما تأکید بر نام تاریخی عربی یک شهر، به سرعت در معرض سوءظن سیاسی قرار می گیرد. مساله، همین تفاوت معیارهاست.
در واقع نه فقط مردم عرب عبادان بلکه همه چند ملیون عرب در ایران هم در مکالمات روزمره شان این شهر را به این نام می خوانند و هیچ گاه پذیرای نام تحمیلی حاکمیت مستبد رضا شاه نبودند. این نام فقط تاریخی نیست بلکه در میان هموطنان عربمان کنونی است.این را خود هادی آقازری هم می داند. لذا دموکراسی حکم می کند که این نام بار دیگر رسمی شود. باید به ایشان بگویم که پس از انقلاب وقتی بندر شاه به بندر ترکمن، ورضائیه به ارومیه، و بندر پهلوی به بندر انزلی، و شهسوار به تنکابن، و شاهی به قائم شهر، و باختران به کرمانشاه تبدیل شدند هیچ کس نگفت که هر دو نام با هم استفاده شود، حتی غیر ترکمن ها و غیر ترک ها و غیر گیلانی ها و غیر مازندرانی ها و غیر کردها در شهرهای نام برده هم خواستار استفاده از دو نام نبوده اند.
عرب ها بارها خواستار بازگشت نام های عربی و تاریخی شهرها و روستاهای خود بوده اند و حتی به خاطر آن به زندان رفته اند، اما بر خلاف سایر مناطق ایران، عرب ستیزی باعث شده است که تاکنون موفق نشوند. آنان انتظار دارند روشنفکران و نیروهای سیاسی منصف در این زمینه در کنار آنان قرار گیرند.
هژمونی را در کدام سوی قدرت باید جست؟
بخش مهمی از نوشته آقازری به هشدار درباره هژمونی طلبی اختصاص دارد. او بر این نکته تأکید میکند که هویت یک شهر نمی تواند دارایی انحصاری یک گروه اتنیکی باشد.
اما در مقاله یوسف عزیزی هیچ مطالبه ای برای انحصار شهر یا محروم کردن دیگر ساکنان از حقوقشان مطرح نشده است.بنابراین روشن نیست آقازری دقیقًا به کدام ادعاپاسخ می دهد.
هژمونی مفهومی جدا از قدرت نیست. در تاریخ معاصر عبادان، زبان فارسی از پشتوانه حکومت، نظام آموزشی و دستگاه اداری برخوردار بوده، در حالی که زبان عربی، با وجود حضور ریشه دار در زندگی مردم، از جایگاهی برابر در این ساختارها محروم مانده است.
در چنین وضعیتی، قرار دادن سیاستهای رسمی یکسانسازی فرهنگی در کنار مطالبه بازشناسی هویت عربی، نادیده گرفتن تفاوت میان اعمال قدرت، و اعتراض به پیامدهای آن است.
اگر قرار است درباره هژمونی سخن بگوییم، نخست باید پرسید چه نهادی نام شهرها را تغییر داده، چه ساختاری زبان رسمی آموزش را تعیین کرده و چه قدرتی درباره رسمیت یافتن یا نیافتن زبانها تصمیم گرفته است. در هیچ جای مقاله عزیزی بنی طرف صحبتی از هژمونی و برتری عرب بر غیر عرب نشده است وسخن آقازری فقط نیت خوانی است که با متن مقاله ایشان همخوانی ندارد.
نادیده گرفتن این پرسشها و هشدار درباره احتمال شکل گیری سلطه عربی، بحث را از واقعیتی تاریخی به خطری فرضی منتقل می کند.
یوسف عزیزی بنی طرف در بررسی تحولات جمعیتی عبادان، به تغییر ترکیب نمایندگان مجلس و شورای شهر اشاره می کند و آن را یکی از نشانه های افزایش نسبت جمعیت عربها می داند. این یک بحث جامعه شناسی است که برای آگاهی سایر مردم ایران ضروری می نماید.
۲
آقازری در پاسخ، تجربه شخصی خود از رأی دادن به عبدالزهرا حریزاوی را مطرح میکند و توضیح می دهد که عرب بودن نامزد، معیار انتخاب او نبوده است. او البته می پذیرد که تجربه شخصی اش نمی تواند رفتار همه رأی دهندگان را توضیح دهد.
ایراد اصلی به نقد او نیز دقیقًا در همین نقطه نیست. مساله آن است که بحث درباره تغییرات جمعیتی عبادان، به بحث درباره انگیزه رأی دهندگان محدود می شود.
ترکیب نمایندگان به تنهایی نمی تواند درصد دقیق جمعیت عرب و غیرعرب را اثبات کند. این موضوع نیازمند داده های مستقل و پژوهش جمعیتشناختی است. با این حال، نمی توان از کنار تمایزی گذشت که عزیزی بنی طرف، میان مهاجرت طبیعی و مهاجرت برنامه ریزی شده قایٔل شده است.
عبادان در دوره توسعه صنعت نفت با موجهای گسترده مهاجرت روبه رو شد و جنگ ایران و عراق نیز تغییرات جمعیتی مهمی به همراه آورد. بررسی نقش سیاستهای حکومتی در این تحولات، موضوعی تاریخی و قابل پژوهش است.
نمیتوان این بحث را به موافقت یا مخالفت با حضور مهاجران تقلیل داد. مساله، حقوق افراد برای زندگی در یک شهر نیست؛ مساله بررسی سیاستهایی است که بر ترکیب جمعیتی و مناسبات فرهنگی آن تأثیر گذاشته اند.
وقتی همزیستی جای پاسخگویی به تبعیض را می گیرد
آقازری از زندگی مشترک مردم عرب و غیرعرب در عبادان می گوید؛ از پیوندهای اجتماعی و تجربه هایی که نسلهای مختلف ساکنان شهر را به یکدیگر نزدیک کرده است.
اما وجود چنین روابطی، دلیلی بر نبود تبعیض نیست.
در مقاله عزیزی، روایتهایی از فشار اجتماعی علیه عربی صحبت کردن و تحقیر هویت عربی آمده است. یکی از نزدیکان او برای رهایی از تبعیض، واژه «عرب» را از نام خانوادگی اش حذف می کند. در روایتی دیگر، دختری از بستگانش می خواهد در فضای عمومی با او عربی صحبت نکند.
این تجربه ها را نمی توان صرفا در حد خاطرات فردی کنار گذاشت. آنها نشانه هایی از مناسبات اجتماعی اند که باید درباره ریشه ها و گستردگیشان تحقیق کرد.
پرسش این است که چگونه ممکن است فردی در شهر زادگاه خود، برای دور ماندن از تحقیر، زبان یا نام خانوادگیاش را پنهان کند یا تغییر دهد؟
پاسخ این پرسش در یادآوری دوستی میان همسایگان نیست. روابط صمیمانه میان افراد می تواند در جامعه هایی وجود داشته باشد که نهادها و هنجارهای مسلط آن، میان زبانها و هویتها تبعیض قایٔل می شوند.
۳
وقتی از تبعیض زبانی سخن می گوییم، بحث بر سر نفی خاطرات مشترک نیست. بحث بر سر تجربه هایی است که در روایت رسمی از همان زندگی مشترک، کمتر جایی برای بیان پیدا کرده اند.
آقازری در آغاز نوشته خود هشدار می دهد که نباید در گذشته ماند. اما بررسی تاریخ فارسی سازی، دعوت به بازگشت به گذشته نیست.
ما هنوز متاثر از پیامدهای انقلاب مشروطه و دیکتاوری رضا شاه و فرزندش هستیم. اگر یوسف عزیزی در این مقاله یا در مقاله های دیگرش از تغییر نام شهر عبادان و دیگر شهرهای عربی استان و از ژنوساید عرب ها و تبعیض اتنیکی و نژادی در دو دوره پهلوی و جمهوری اسلامی می گوید چون اغلب اینها هنوز ادامه دارد و حتی اگر ادامه نداشته باشند باید جلوی تکرار آنها را گرفت. هادی آقازری با تاریخی خواندن این امور و عدم بحث در باره آنها، قصد دارد بر این امور سرپوش بگذارد.
بنی طرف بر خلاف ادعای آقازری در یهیچ جای مقاله، ایرانی بودن را نفی نکرده است.
نامهای جغرافیایی، زبان آموزش، اختیار مردم در اداره امور محلی و حق حفظ میراث فرهنگی، مسایٔل امروزند. گذشته، از آن جهت اهمیت دارد که ریشه های وضعیت کنونی را روشن می کند.
برای مردم عرب، زبان مادری موضوعی صرفا فرهنگی یا خانوادگی نیست. زبان، ابزار آموزش، تولید دانش، مشارکت در زندگی عمومی و انتقال تجربه تاریخی است. محدود کردن آن به فضای خصوصی، به معنای محدود کردن بخشی از حضور اجتماعی مردمی است که به آن زبان سخن می گویند.
به همین دلیل، مطالبه جایگاه برابر برای زبان عربی را نمیتوان با دلبستگی به گذشته توضیح داد. این مطالبه به آینده مربوط است؛ به اینکه نسلهای بعدی چه حقوقی خواهند داشت و تا چه اندازه در تصمیم گیری درباره زندگی و سرزمین خود مشارکت خواهند کرد.
جناب آقازری، مقاله یوسف عزیزی را می توان از جنبه های مختلف نقد کرد. می توان درباره تاریخ تغییر نام عبادان، نقش سیاستهای حکومتی در مهاجرتها و اعتبار برآوردهای جمعیتی او پرسشهای جدی مطرح کرد. اما این نقد زمانی معنا دارد که به ادعاهای واقعی نویسنده بپردازد.
شما به جای آنکه نشان دهید کدام سند تاریخی نادرست است یا کدام نتیجه گیری پشتوانه کافی ندارد، بخش مهمی از پاسخ خود را صرف هشدار درباره انحصارطلبی هویتی کرده اید؛ در حالی که در متن مورد نقد، مطالبه ای برای حذف حقوق دیگران مطرح نشده است.
این شیوه نقد، همان انتظاری را بازتولید می کند که سالها بر مطالبات زبانی و فرهنگی مردم عرب سایه انداخته است: اینکه پیش از طرح حقوق خود، باید درباره پیامدهای احتمالی آن برای وحدت و همزیستی توضیح دهند.
اما تاریخ عبادان را نمیتوان با چنین انتظاری بررسی کرد. تغییر نامها، سیاستهای زبانی، تحولات جمعیتی و تجربه تبعیض، موضوعاتی مستقل و شایسته پاسخ اند.
مساله این نیست که مردم عرب چگونه باید از هویت خود سخن بگویند تا حساسیتی ایجاد نشود. مساله این است که چرا سخن گفتن از این هویت، همچنان به جای بررسی تاریخی و وفکری وحقوقی، با سوءظن سیاسی مواجه می شود.
۴
عبادان نامی تاریخی است و بازشناسی آن به معنای نفی حقوق دیگران نیست. آنچه باید مورد پرسش قرار گیرد، مناسبات قدرتی است که طی دهه ها تعیین کرده اند کدام نام رسمی باشد، کدام زبان در مدرسه تدریس شود و کدام روایت از تاریخ در حافظه عمومی جای بگیرد.
هیچ وحدتی با نادیده گرفتن این پرسشها پایدار نمی ماند و هیچ نوع آشتى نمی تواند جای پاسخگویی به تاریخ را بگیرد.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.