حدود هفت ماه از آغاز منازعات نظامی بین جمهوری اسلامی و آمریکا می گذرد. جنگ اول در ۹ اسفند ۱۴۰۴  آغاز شد و در ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ با میانجی گری پاکستان آتش بس برقرار گردید، در ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ دو طرف تفاهم نامه ای برای پایان دادن به منازعه، به صورت الکترونیکی امضا کردند، اما پس از مدت کوتاهی با حمله جمهوری اسلامی به دو نفتکش در تنگه هرمز، جنگ دوباره از سر گرفته شد که تا کنون بصورت پراکنده ادامه داشته است. 

البته در همین فاصله چند بار دیگر نیز پیشنهاد آتش بس روی میز رفت، اما  هر بار یا شکست خورد یا به تعویق افتاد. حتی وزیر خارجه جمهوری اسلامی و نمانیدگان دونالد ترامپ در زمان اجلاس سالانه کشورهای عضو ملل متحد دیدار چند ساعته داشتند و دونالد ترامپ از این ملاقات ابراز رضایت کرد؛ و البته همزمان در سخنرانی عمومی خود سخنان بسیار تندی علیه جمهوری اسلامی گفت و پیرو آن پزشکیان نیز لحن سخنرانی خود را برای پاسخ به ترامپ تغییر داد و زبان تندتری بکار گرفت که جناح تندرو و جنگ طلب جمهوری اسلامی را بسیار خوشحال کرد. 

این وضعیتِ ظاهرا در حال تعلیق «نه جنگ تمام عیار و گسترده و نه آتش بس رسمی»، با وجود سخنان و شعارهای تند دو طرف علیه یکدیگر، به نظر من واقعیت را نشان می دهد که هر دو طرف به تدریج به آن رسیده اند. این واقعیت که منازعه به نقطه ای رسیده که ادامه آن، دیگر لزوماً به معنای نزدیک تر شدن به پیروزی نیست.

از این نظر طرفین ممکن است همچنان به حملات، تهدیدها و نمایش قدرت ادامه دهند، اما پشت این نمایشها دنبال پاسخ برای پرسش دیگری هستند: چگونه باید از جنگ خارج شد؟ بدون اینکه از نظر حیثیتی ضربه ای به اقتدار آنها وارد شود. 

منطق اولیه جنگ، به ویژه در جنگ ۱۲ روزه بر این تصور استوار بود که جمهوری اسلامی سریعا فرومی پاشد و سپس به افزایش فشار برای تسلیم و یا وادار به عقب نشینی از مواضع خود سوق پیدا نمود. اما زمانی که جنگ طولانی می شود و هر دو طرف درمی یابند حذف کامل طرف مقابل نه ممکن است و نه هزینه اش قابل تحمل، معادله تغییر می کند. از این مرحله به بعد دیگر مسئله این نیست چه کسی می برد، مسئله این است چگونه می توان از جنگ خارج شد بدون آنکه خروج، شکست نامیده شود.

آمریکا از نظر قدرت نظامی و اقتصادی برتری روشنی دارد، اما این برتری به معنای امکان حذف کامل جمهوری اسلامی نیست. ساختار سیاسی، جغرافیا، ظرفیت موشکی، تنگه هرمز، شبکه نیروهای منطقه ای و اکنون وضعیت یمن، جنگ را از یک رویارویی ساده دوجانبه خارج کرده اند. ایران هم نمی تواند آمریکا را از منطقه بیرون براند، اما می تواند هزینه ادامه جنگ را بالا نگه دارد و نشان دهد شکست دادنش به معنای پایان مسئله ایران نیست.

در چنین شرایطی، جنگ به تدریج از نبرد برای پیروزی مطلق به چانه زنی بر سر شرایط خروج تبدیل می شود. اما مشکل اساسی این است، هیچ یک از طرفین نمی خواهد این خروج را شکست خود بنامد. ترامپ پس از ماه ها تهدید و نمایش قدرت نمی تواند توافقی را بپذیرد که در روایت عمومی، عقب نشینی آمریکا به نظر برسد. تهران هم پس از تحمل فشار نظامی و اقتصادی نمی تواند گشایش هرمز یا پایان جنگ را بدون امتیاز متقابل، تسلیم در برابر آمریکا معرفی کند. به عبارت دیگر جنگ به مرحله‌ای رسیده که مسئله اصلی دیگر فقط پایان دادن به جنگ نیست؛ مسئله، امکان تعریف پایان جنگ به‌عنوان پیروزی است.

به همین دلیل، آنچه در ظاهر عقب نشینی متقابل است، می تواند در سیاست داخلی هر دو کشور به پیروزی متقابل تبدیل شود. در سیاست، واقعیت یک توافق فقط به متن آن محدود نیست، روایتی که هر طرف از آن می سازد هم بخشی از واقعیت سیاسی است. آمریکا می تواند بگوید فشار حداکثری ایران را وادار به تن دادن کرد، جمهوری اسلامی می تواند بگوید آمریکا پس از ماه ها جنگ نتوانست اهدافش را محقق کند و ناچار به توافق شد. هر دو روایت می توانند هم زمان وجود داشته باشند، حتی اگر متن واقعی توافق مجموعه ای از امتیازات متقابل باشد.

از این زاویه، برخی تهدیدهای تند و حتی اقدامات نظامی محدود در این مرحله را نباید فقط آمادگی برای ادامه جنگ دید. اینها می توانند بخشی از تلاش هر طرف برای بهبود موقعیت چانه زنی و ساختن زمینه سیاسی خروج باشند. این وضعیت را می‌توان با مفهومی که در ادبیات راهبردی با عنوان escalate to de-escalate شناخته می‌شود مقایسه کرد؛ یعنی تشدید فشار برای ایجاد شرایطی که در نهایت امکان کاهش تنش و توافق را فراهم کند.

اما یک تفاوت مهم هست، تشدید فقط زمانی به تنش زدایی می رسد که قابل کنترل بماند. اگر حمله ای با واکنشی شدیدتر روبه رو شود، یا جبهه های دیگر مثل یمن، هرمز یا دریای سرخ وارد چرخه تشدید شوند، همان ابزاری که قرار بود زمینه توافق را بسازد، می تواند خودِ امکان توافق را از بین ببرد. به همین دلیل مرحله کنونی را می توان یک بازی پرخطر بر سر خروج دانست، هر دو طرف باید به اندازه ای قدرت نشان دهند که در داخل، توافق آینده را نتیجه مقاومت خود جا بزنند، اما هم زمان به اندازه ای از تشدید فاصله بگیرند که راه مذاکره کاملاً بسته نشود.

مسئله هرمز نمونه روشنی از این تبدیل است. اگر باز شدن آن در برابر کاهش فشار اقتصادی آمریکا قرار گیرد، آنچه در میدان جنگ اهرم فشار بود، روی میز مذاکره کالای مبادله سیاسی می شود. شاید باید بیش از خود حملات، به همین نقطه توجه کرد، چون پایان جنگ های بزرگ همیشه با لحظه ای مشخص و ناگهانی اتفاق نمی افتد. گاهی جنگ در حالی پایان می یابد که هر دو طرف هنوز از قدرت خود سخن می گویند و حتی هنوز حمله می کنند، اما پشت صحنه، منطق بازی از شکست دادن دیگری به پیدا کردن راه خروج تغییر کرده است.

اگر چنین باشد، پرسش اصلی دیگر این نیست آمریکا ایران را شکست می دهد یا ایران آمریکا را. پرسش مهم تر این است، آیا می توان توافقی ساخت که هیچ کدام مجبور نباشند آن را شکست خود بنامند. اگر پاسخ مثبت باشد، آنچه شکل می گیرد نه پیروزی آمریکا بر ایران خواهد بود و نه پیروزی ایران بر آمریکا، بلکه توافقی که هر دو بتوانند آن را پیروزی خود بخوانند.

و شاید پارادوکس بزرگ همین مرحله همین باشد، گاهی برای پایان دادن به جنگ، طرفین باید ابتدا به اندازه کافی بجنگند تا بتوانند بدون پذیرش شکست، صلح کنند. اما مرز میان تشدید کنترل شده برای رسیدن به توافق و تشدیدی که راه توافق را می بندد، بسیار باریک است. موفقیت این فرایند نه فقط به قدرت نظامی و اقتصادی دو طرف، بلکه به توانایی رهبرانشان برای کنترل نیروهایی که خود به حرکت درآورده اند بستگی دارد. اینجاست که نقش جناح بسیار تندرو و آخر زمانی جمهوری اسلامی بسیار برجسته می شود. آیا جناح معقول تر و معامله گرتر قدرت آنرا خواهد داشت که جناح تندرو را تحت کنترل در آورد؟ این نقش در گذشته بر عهده علی خامنه ای بود اما با وجود یک رهبر غایب و حلقه ای از مقامات جدیدی که وی در کنار خود کاشته است، اجرای این نقش بسیار دشوار خواهد بود.

به هر حال شاید مهم ترین تحول این جنگ نه حمله ای باشد که فردا اتفاق می افتد، بلکه لحظه ای باشد که هر دو طرف تشخیص دهند زمان تبدیل کردن قدرت نظامی به قدرت مذاکره فرا رسیده. همان لحظه ای که جنگ، آرام آرام، از میدان نبرد به میدان تعریف پیروزی منتقل می شود.

https://t.me/politicalphilosphy/875

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)