این چند سالۀ اخیر شاهد اتفاق به نسبت جدید و به هر صورت حیرت انگیزی در میدان سیاست ایران هستیم: دمکراسی گریزی! من از روزی که یادم میاید، از همان دوران آریامهر، خواست ثابت و غالب مردم ایران، آزادی بود. همه آزادی می خواستند و برای اکثریت قریب به اتفاق مردم این امر مترادف دمکراسی بود. قدیم این را در اجرای قانون اساسی می جستند و بعد از انقلاب که از داشتن مرجع مشخص محروم شدند، حرفشان را به صورت ساده و خام بیان نمودند. ولی دو سه سال است که حمله به دمکراسی و گرفتن انواع ایراد وارد و ناوارد به آن، شده سکۀ رایج و خیلی بیشتر از آنکه انتظار می رود، به چشم می خورد. این حرف ها همیشه بوده ولی داستان قدری از حالت حاشیه ای درآمده که واقعاً مایۀ اعجاب است. آن هم در شرایطی که استبداد موجود مملکت را به روز فعلی انداخته و اینهایی هم که دمکراسی را خوار می دارند، جایگزین قابل اجرایی برایش ندارند. گویی مردم چیزهای دیگری می خواهند که با آزادی مرتبطشان نمی شمارند و گاه اصلاً دمکراسی را مانع تحصیلشان می شمارند.

اول نگاهی به تنوع استدلال ها بکنیم تا برسیم به باقی مطلب.

ریشۀ ردیف اول استدلال ها به دوران باستان بازمی گردد و همان هایی است که افلاطون عبارت بندی کرده است. دمکراسی زمام امور را به دست عوام نادان می دهد، در صورتی که حکومت درست باید به دست خواص و دانایان اداره شود.

ردیف دوم ریشۀ مارکسیستی دارد. از این دیدگاه نظام سیاسی امریست روبنایی و تابع نظام تولید است. آن چه که دمکراسی نامیده می شود، روبنای سرمایه داری است و مدعاهایش در باب آزادی و این قبیل سخنان پوچ است و بی پایه، حجابی است بر بهره کشی اقلیت از اکثریت.

ردیف سوم اسلامی است و کم عمق ترین و سست بنیادترین است چون در اصل متوجه به سیاست نیست. این نقد اخلاقی است و دمکراسی را مخل اخلاق می شمارد!

این هر سه به درجات رایج است و به رغم داشتن ریشه های جداگانه وعرضۀ جایگزین های متفاوت، به هم یاری می رساند. امر جدیدی نیست، مخالفان دمکراسی همیشه متحد طبیعی یکدیگر بوده اند وبه مناسبت و به درجات به هم کمک کرده اند، چه از بابت عمل و چه نظری.

دوباره از نظرشان بگذرانیم.

مورد اول که از همه کهن تر است و تا به امروز دوام کرده است، در پاسخ به یک سؤال بنیادی شکل گرفته که خاص فلسفۀ باستان است: چگونه حکومت را به دست شایسته ترین افراد بسپاریم؟ جواب افلاطون را همه می شناسند، حکومت را باید به دست فیلسوفان، یعنی دانایان داد نه به دست عوام نادان. این داستان دانایانی که باید حکومت را به دست بگیرند در طول زمان تغییر کرده وبه افرادی غیر از فیلسوفان حواله گشته، یک جا دانشمندان، جای دیگر فن سالاران و حکومت بر مبنای تکنوکراسی و… حتی جسارت و بی باکی هم در گفتار فاشیستی مبنا قرار گرفته است.

امروز هم این گفتارطرفدارانی دارد که معمولاً صحبت از حکومت نخبگان بر عوام می کنند و این جا و آن جا سخن پراکنی می کنند ولی قادر به حل مشکل اساسی این گفتار نیستند: چه کسی قرار است نخبگان را تعیین کند و بهترینها را برای حکومت برگزیند؟ تنها پاسخ قابل عرضه که البته به هیچوجه رضایت بخش نیست این است که خود نخبگان  باید این کار را بکنند. یعنی در نهایت گروهی خود خوانده و خود نخبه پندار قرار است بر سریر قدرت بنشیند و بر دیگران حکم براند. ‌آن چه حکومت دانایان می خوانند، در نهایت این است. کافیست به سخنان این هایی که دائم صحبت از حکومت الیت می کنند گوش بدهید تا ببینید که مقصود خودشان و برخی همفکرانشان هستند یعنی تکلیف از حالا روشن است.

یادآوری کنم که سؤال اصلی سیاست مدرن در مورد حکومتگران و اعتبار آنها متوجه به شایستگی این گروه نیست، متوجه است به اینکه چه کسی حق دارد حکومت کند. سؤال به کلی متفاوت است و جوابش نیز. اگر حکومت را حق مردم بدانیم که در دمکراسی به طور مستقیم و یا غیر مستقیم بر خود حکومت می کنند، پرسپکتیو به کلی عوض می شود و صحبت از این و آن گروه نخبگان خودخوانده بی معنی می شود. نخبه آنیست که مرم برگزینند و قدرت را به او بدهند.

حال تا فرصت هست، نکته ای را هم بگویم که فرصت ذکرش را تا به حال پیدا نکرده ام ـ در مورد خمینی. حتماً این جا و آنجا شنیده اید که صحبت از تأثیرگیری خمینی از افلاطون می کنند و اینکه حکومت ولایت فقه او متأثر است از آرای این فیلسوف بزرگ یونانی. تصور می کنم این سخن که بر اساس شباهت ظاهری و معمولاً برای بالا بردن اعتبار خمینی و حواله دادن اعتبار فیلسوفانه به او انجام می گیرد، بی پایه است. هرچند خمینی از ارسطو با احترام فراوان حرف میزند، ندیده ام که در جایی اشاره به افلاطون بکند.

ردیف دوم استدلال ها برای همه بسیار آشناست و از مباحث کلاسیک سیاست مدرن است. کل مارکسیسم واکنشی است انتقاد آمیز نسبت به لیبرالیسم، هم در اقتصاد و هم در سیاست. البته مارکس پرسپکتیو کلاسیک لیبرالیسم را که سیاست را در مرکز قرار می دهد رد می کند و اقتصاد را به جای آن می نشاند. از دید او، اقتصاد اصل است و حرکت تاریخ با اعتنا به شیوۀ تولید توضیح دادنی است نه امر دیگر. برای او سرمایه داری است که در مرکز حیات اجتماعی مدرن قرار دارد و دمکراسی لیبرال فقط روبنایی است برای پوشاندن این سیستم بهره کشی اقلیت از اکثریت. از دو زاویه می توان به این ادعا پرداخت، نظری و عملی. اولی از این قرار است که اگر سرمایه داری اصل باشد چرا در همه جا باعث روی کار آمدن دمکراسی نمی گردد. البته می توان پاسخ داد که روبنا اهمیت اساسی ندارد، ولی باید پاسخ این را هم آماده کرد که اگر در این مورد، روبنا از زیربنا مستقل است، چطور می توان به وجود رابطۀ یکجانبه و ساختاری بین این قائل گشت.

و اما ایراد عملی که قاطع تر است. داستان این است که اگر قرار باشد آزادی های دمکراتیک صوری و ظاهری باشد، آزادی های واقعی چیست. اگر چیز دیگری است که باید توضیح داد و اگر این آزادی های واقعی صورت بسط یافته و تکامل یافتۀ همین آزادی هایی باشد که ما می شناسیم، چرا حدف سرمایه داری که جز با زور امکان پذیر نیست، همین ها را هم حذف می کند. خلاصه این که در این میان تکلیف آزادی چه می شود.

ردیف سوم که از همه سست تر و ابتدایی تر است، بر پایۀ یک تعریف نادرست و یک جابجایی اساسی صورت می پذیرد که هیچکدام اصلاً جدی گرفتنی نیست. تعریف نادرست اخلاق جایگزین کردن آن با آداب اجتماعی معمول در هر مکان و هر دوره است. اخلاق شناخت نیک و بد است به معنای عام و جهانشمول و ربطی به تفاوت های رفتاری در اینجا و آنجا ندارد. می بینید که اسلامگرایان دمکراسی را مترادف بی بند و باری می شمرند و بی بند و باری را مترادف رابطۀ آزاد زن و مرد یا حتی برهنگی! طبعاً این امر که در دمکراسی هایی که از دوران باستان تا به امروز وجود داشته، مردم آداب وعادات اجتماعی بسیار متفاوتی داشته اند و نیز این امر که در هیچ کدام آنها مردم برهنه در کوچه و بازار نگشته اند، ذهنشان را آزرده نمی کند.

مشکل دوم این است که تهذیب اخلاق مردم را وظیفۀ حکومت می شمرند که نیست. اخلاق امر شخصی و خصوصی است و تربیت شدن برای آن در خانواده و سپس جامعه صورت می پذیرد و به دولت ارتباط ندارد.

نکتۀ اخر که عملیست این است که به ترازنامۀ همین حکومت مذهبی که عزیز یا لااقل معتبرش می شمارند، اعتنا ندارند. یعنی نمی بینند که سقوط اخلاقی جامعۀ ایران در دوران حکومت اسلامی با هیچ دوره ای قابل مقایسه نیست، حتی دوران آریامهر که دائم به عنوان مثال مخالف از آن استفاده می کنند.

و اما بخش آخر حرف ها. برای منی که همیشه از دیگران خواست آزادی دیده ام و خودم هم مدت ها در پی آن دویده ام، دیدن این که پس از پنجاه سال استبداد مذهبی، مردمی پیدا شوند که چارۀ کار را در استبدادی جدید بجویند و به صراحت هم این را بیان نمایند، بسیار مایۀ حیرت است. من حکومت اسلامی را مسئول این پس روی سیاسی و اخلاقی می شمرم. قاعدتاً استبداد باید خود بخود مردم را به سوی درخواست آزادی براند که نفی خودش است، ولی این جا چنین نشده. تصور می کنم علتش همین بساط رأی گیری های قلابی باشد که حکومت از روز اول علم کرده و نوعی توهم دست به دست شدن قدرت به یمن انتخابات را که درحقیقت از حوزۀ خودی های حکومت بیرون نمی رود، در بین مردم ایجاد نموده است. وقتی این بازی به هیچ تغییری در سیاست و جامعه نیانجامد، آنهایی که دمکراسی را در رأی گیری خلاصه می کنند و به بن و بنیاد این نظام توجهی ندارند یا اصلاً از آن اطلاعی ندارند، به این نتیجه می رسند که رأی گیری اصولاً قادر به ایجاد تغییر مطلوب نیست وبرای رفتن به سوی دگرگونی می باید از این کار صرف نظر کرد و راهی دیگر چست. این راه دیگر هم هیچگاه غیر از دادن قدرت به دست یک فرد یا یک گروه محدود نیست که قرار است کار را به انجام برساند. این طوری دمکراسی که بنیادش بر رأی گیری است زیر دست و پا می رود.

گفتارهای ضد دمکراتیک این طوری رواج  گرفته و عده ای را به سوی خود جذب کرده است. در دوران قبل از انقلاب هم شاهد چنین چیزی بودیم، البته در ابعادی بسیار کوچک تر و در دوره ای که ایدئولوژی لیبرال در پایین ترین نقطۀ اقبال تاریخی خود قرار داشت. امروز بعد از بازگشت ظفرمندانۀ لیبرالیسم است که گرفتار این وضعیت شده ایم. ظاهراً به دلیل بلبشوی فکری که حکومت اسلامی دامن زده است و ایجاد این توهم که دمکراسی کارساز نیست، بر اساس چه؟ بر اساس تجربه ای که در استبداد مقلد دمکراسی حاصل گشته است! در اروپای سال های سی، دمکراسی های بحران زده قادر به حل مشکلات جامعه نبودند، فاشیسم هم آمد و زد و برد. در ایران فاشیسم زده، تقلیدش از دمکراسی باعث شده تا مردم از دمکراسی روبگردانند. از معجزات تاریخ!

با انقلاب، این خوار شماری آزادی و دمکراسی برای ما بسیار گران تمام شد و ملت ایران را به سوی قدرت دادن به فاشیسم مذهبی سوق داد. این بار هم نمی باید خطر را دستکم گرفت. فضای فکری غالب در دوران قبل از تغییرات بزرگ، در تراش دادن جایگزین وضع موجود نقش اساسی بازی می کند.

امروز، پس زدن افکار ضد دمکراتیک همان قدر اهمیت دارد که در دوران منتهی به انقلاب. این کار در آن زمان انجام نگشت و نتیجه را دیدیم. امروز باید به طور جدی جلوی رواج گفتارهای ضد دمکراسی ایستاد و پسشان زد. نباید تصور کرد که اگر بار قبل نشد، این بار دیو چو بیرون رود فرشته درآید. خیر! چنین ضمانتی در تاریخ وجود ندارد. باید درست بدانیم که می خواهیم چه آینده ای برای خود بسازیم و به این کار کمر ببندیم. کس دیگری این مهم را به جای ما به انجام نخواهد رساند.

۳۰ تیر ۱۴۰۵، ۲۳ ژوئیۀ ۲۰۲۵

این مقاله برای سایت ایران لیبرال نوشته شده و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است

 
 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)