در میانهی جنگ جاری که اکنون بیش از پنج ماه از آغاز آن میگذرد، یک الگوی آشنا بارها در حال تکرار است: از یک رویدادِ واحد، مانند بمباران یک هدف، سکوت چند روزهی یک مقام مسئول، توقف موقت درگیریها، پیامهای روزانه دونالد ترامپ در شبکه اجتماعی «تروث سوشیال»، رفتوآمدهای دیپلماتیک و حتی گزارشهای رسانههای رسمی که هرکدام منافع خاص خود را دنبال میکنند، روایتهایی کاملاً متفاوت و حتی متناقض بیرون میآید.
یک رویدادِ مشخص، برای طیفی از تحلیلگران نشانهی فروپاشی قریبالوقوع حکومت است و برای طیفی دیگر، مظهرِ تحکیم قدرت آن؛ برای یکی آغازِ پایان جنگ قلمداد میشود و برای دیگری، صرفاً وقفهای تاکتیکی. این تناقضهای شگرف را نمیتوان همیشه به تفاوت در «میزان دسترسی به اطلاعات» فروکاست. واقعیت این است که اغلب، تحلیلگران به یک فکتِ مشترک نگاه میکنند اما چیزهای کاملاً متفاوتی از آن برداشت میکنند؛ نه فقط به این دلیل که واقعیت مبهم و اطلاعات ناقص است، بلکه به این علت که هر تحلیلگر، آگاهانه یا ناآگاهانه، همان جنبههایی از واقعیت را برجسته میکند که با پیشفرضها، انتظارات و تمایلات درونی او سازگارتر است.
این پدیده، تجسدِ عینی نظریهی آرتور شوپنهاور در کتاب «جهان همچون اراده و تصور» است. از نظر شوپنهاور، «اراده» نیروی بنیادین هستی است که خود را در قالب میل، خواستن، غریزه بقا و دیگر کششهای انسانی آشکار میکند. بر این اساس، ادراکِ انسان هرگز آینهی خنثی و بیطرفِ واقعیت نیست، بلکه همیشه از صافی امیال عبور میکند. فریدریش نیچه این ایده را یک گام جلوتر برد و از «پرسپکتیویسم» (منظرگرایی) سخن گفت؛ اینکه هیچ «ادراک نابی» وجود ندارد و ادراک ما صرفاً تفسیرهایی از منظرهای مختلفِ «ارادهی معطوف به قدرت» است. در اینجا ارادهی معطوف به قدرت، نه به معنای سطحیِ قدرت سیاسی، بلکه به معنای گرایش ذاتی انسان برای تحمیل چارچوب معنایی و ذهنی خود بر جهانِ پیرامون است.
با این متر و معیار فلسفی، میتوان دید که اغلب تحلیلگران، بهویژه مخالفان، موافقان یا منتقدان حکومت و همچنین کارشناسان اتاقهای فکر و رسانههای رسمی، هرکدام از خاستگاه و موضعِ خاص خود به یک رویداد واحد مینگرند و دقیقاً همان چیزی را در آن کشف میکنند که موقعیتِ فکری و سیاسیشان اقتضا میکند. به بیانی دیگر، آنچه امروز در رسانهها «تحلیل استراتژیک» نامیده میشود، در بسیاری از اوقات چیزی جز صورتبندیِ عقلانیشدهی امیدها، ترسها، آرزوها و تعلقات سیاسیِ خودِ تحلیلگران نیست.
واضح است که یک سیاستمدار یا فعال سیاسی از همان ابتدا مدعی بیطرفی نیست؛ به همین علت، نه تنها نمیتوان او را از منظر شوپنهاور نقد کرد، بلکه تحلیلها و پیشبینیهای این جریانها دقیقاً مؤیدِ نظریه شوپنهاور هستند؛ چرا که آنها صراحتاً بازیگرانی ذینفع در میدان به شمار میروند. اما مسئلهی جدیتر و آسیبزاتر زمانی رخ میدهد که فردی با نقابِ تحلیلگر بیطرف، روزنامهنگار، پژوهشگر یا کارشناس رسانهای وارد میدان میشود، اما در واقعیتِ امر، «ارادهاش»، حتی پنهان از خودِ او، در «تصورش» رخنه میکند. اینجاست که نقد شوپنهاوری واقعاً تیز و برنده میشود؛ زیرا فاصلهی عمیق میان ادعا و عمل را عریان می نماید.
این نوع نگاه اما یک پارادوکسِ معرفتی را هم به همراه میآورد: اگر همهی ادراکات ما محصولِ اراده و تمایلات ماست، پس همین یادداشت هم محصول ارادهی نویسندهی آن است؛ نتیجهگیری صریحی که من نیز نمیتوانم و نمیخواهم آن را کتمان کنم. با این حال، به باور من، وجود این پارادوکس به معنای بنبست نیست و نباید ما را به این نتیجهی نسبیگرایانه برساند که «پس هیچ تحلیلی از دیگری معتبرتر نیست».
اینکه چرا یک تحلیلگر اصولاً جنگ جاری ایران را مسئلهی محوری خود میداند و نه مثلاً بحران اقتصادی ونزوئلا را، همیشه رنگوبوی شخصی، زیسته و حتی ارزشی دارد و گریزی از آن نیست. اما نکتهی کلیدی اینجاست: تحلیلگر پس از انتخابِ مسئله، در مقامِ داوری دربارهی روابط علّی و سنجشِ صحت گزارهها، میتواند و باید از خود «انضباط روششناختی» نشان دهد. به عبارت دیگر، بیطرفی مطلق در «انتخاب مسئله» ناممکن است، اما «صداقت در فرآیند تحلیل» کاملاً ممکن و ضروری است.
اما بازگردم به شرایط امروز کشورمان؛ در دوران جنگ، بزرگترین خطر «دروغ» نیست، بلکه «اسارت ذهن در آرزوها و رویاهای خویش» است. دروغ را میتوان با سند و فکت افشا و اصلاح کرد، اما وقتی اراده بر ادراک حاکم شود، ذهنِ تحلیلگر حتی صلبترین اسناد را هم مطابق میل خود تفسیر و بازسازی میکند.
ما این فاجعهی معرفتی را امروز در مواضع کاملاً متناقضِ طرفدارانِ آغاز جنگ با ایران (حتی گاه تحت عناوین فریبندهای مانند «کمکهای بشردوستانه») بهوضوح مشاهده میکنیم. همین ارادهی معطوف به جنگ و امیال پنهان پشت آن است که موجب میشود واقعیتهای تلخ، عریان و برخوردار از شواهد قوی و همگرا، از جمله گزارشهای افشاگرانهای نظیر گزارش نیویورکتایمز دربارهی حمله موشکی به مدرسه مینا، همچنان نادیده گرفته شده یا در اتاقهای فکر توجیه شوند. وقتی اراده سنگین شود، چشمها کور میشوند؛ و این دقیقاً همان نقطهای است که تحلیل، جای خود را به توهم استراتژیک میدهد.
https://t.me/politicalphilosphy/786
https://haghaei.blogspot.com/

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.