مهاجرت
مهاجرت به معنای جابه جایی بین دو واحد جغرافیایی و یا به عبارت دیگر ترک یک سرزمین و اسکان در سرزمین دیگر است .
این یک تعریف کلی از پدیده مهاجرت است و اما سرزمین چیست ؟ در فرهنگ لغت سرزمین به معنی زمینی پهناور است که قوم و طایفه ای در آنجا به سر میبرند و اما تعاریف نانوشته سرزمین مرکب از خاک ، خانواده ، عشق و خاطره است. پس هیچ گاه هیچ عقل سلیمی حاضر به ترک دلبستگی های خود نمیباشد مگر با جبر جغرافیایی یا شرایط درد آور .
جبری که امروز گریبانگیر کشورهایی در مناطق مختلف جهان است و این باعث شده تعداد زیادی از مردم از خانه و کاشانه و تمام دلبستگی هایشان دست برداشته و اقدام به مهاجرت نمایند .
تنها کافیست تصور کنی صبحی چشمان خود را باز کرده و شهر خود را در محاصره بربرانی همچون داعش ببینی یا اینکه رادیکال های مذهبی عرصه زندگی رابرتو تنگ کنند .
پدرت صبح از خانه بیرون رفته و هیچ گاه برنگردد و یا مادر و خواهرت را برای فروش به بازار شهر ببرند .
در سرزمین من شاید از جنگ و خونریزی خبری نباشد .
سرزمین من دچار جنگیست خاموش میان سلطه مذهبی و دیکتاتوری و مردمی که آزادی را با لبان بسته فریاد میزنند و رهایی را بر روی سنگهای عظیم خفقان چنگ میزنند و مسیر زندگی را میان سیاه چال های تاریکی میجویند .
و این شد سراغاز هجرت مردمانی از سرزمین های دور به کشور شما .
هجرتی بس تلخ میان بازی بزرگان ، کسانی که مهره های شطرنج سیاست را به نفع خویش حرکت میدهند و در این کیش و مات های بازی چه بسیارند مردان و زنان و کودکانی که جان خود را از دست میدهند .
این پایان کار نیست ، شروع هجرت سرآغاز خطر است .
راههای صعب العبور ، قاچاقچیان انسان ، امواج دریا و ….همگی همانند گرگی گشنه منتظر قربانیان خود هستند و چه فراوان بودند کسانی که در این راه جان باختند و سوال اینجاست ، چه چیز ارزش این همه خطر و آوارگی را دارد ؟
آیا زنانی که حق خود را فریاد میزنند جوابشان آوارگی است ؟ یا کسانی که در کشورم به دنبال حداقل آزادی اجتماعی و انسانی هستند میبایست آویزان از دار و در زندان باشند . آمارهای اعدام و زندان و شکنجه مصداقی است بر این مطلب . این یک پروپاگاندای سیاسی نیست این درد دل یک مهاجر است .
جای هیچ نویسنده ای در زندان نیست و هیچ کودکی به جرم زندگی در خاکی که روی چاه نفت قرار دارد نمیبایست گردن زده شود .
هیچ کسی به صرف داشتن دین یا عقیده خاصی مجازاتی ندارد و آزادی حق تمامی انسانهاست .
شاید این جملات برای تو دوست خوبم که در اروپا و در کشوری آزاد زندگی میکنی غریبه باشد ولی اینست حقیقت زندگی من .
میدانم که پدرانت نیز برای آزادی مبارزه کردند و امروز مرا درک میکنی .
من کاری به سیاست های پنهان دولت های استعمارگر و توافقات پشت پرده آنها ندارم و با راسیسم هایی که نژادی را برتر میدانند
روی سخنم با توست ، آری با تو همنوع من ، تو که در کشورت و در زیر سایه امنیت و آسایش روزگار میگذرانی . توکه میتوانستی چشمت را به روی همه بدی ها ببندی و هیچ گاه پذیرای من نباشی .
امروز من مهمان توام ؛ مهمان خانه ات ، شهرت ، کشورت و تو با آغوش باز مرا پذیرفتی .
مهر را به من آموختی و نوع دوستی را .
تو باعث کمرنگ شدن خاطرات تلخ من و بازگشایی دریچه ای جدید از امید در زندگیم شدی .
کاش لایق مهر تو باشم .کاش بفهمم که میبایست عقاید پوچ و افراطی مردمان بد سرزمینم را برای تو به ارمغان نیاورم . کاش بدانم که همه انسانها برابرند و در پی تحمیل عقایدم به تو نباشم .
کاش دنیا به این تعامل برسد که دوستی پیشه کند و یک پرچم صلح سفید برای همیشه بر بلندای آن افراشته شود .
از تو ممنونم بابت تمام اینها . دستت را به من بده و دستم را بگیر تا انسان وار صلح را در کنارت تجربه کنم و با هم بکوشیم تا آنرا برای تمامی جهان به ارمغان بیاوریم .
آری در کنار تو میتوانم و از تو سپاسگزارم و در آخر میگویم
اروپا متشکریم .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)